ماجرای گی من و پسر دائيم

    1390/7/13

    يك پسر دايي دارم از من دو سال كوچيكتره. تازه دانشجو شده. به من هم خيلي احترام مي‌ذاره. تو جمع‌هايه فاميل معمولا با هم بوديم. ازش خوشم مياد. بچه با ادب و مهربونيه. چند وقتي هست كه ميره باشگاه بدنسازي. البته لاغره ولي بدنش خيلي سفت شده. چند بار ماساژش دادم. خيلي خوشم اومده بود ازش.
    هيچ وقت فكر نمي‌كردم يك روز باهاش سكس كنم. آخه اصلا در مورد من اينجوري فكر نمي‌كرد. ولي من داشتم ديونش ميشدم. تا اينكه يك اتفاق جالب افتاد.
    يك روز با ماشين تو خيابون داشتم مي‌رفتم كه يك خانوم و سوار كردم. بلافاصله بعد از طي كردن مبلغ زنگ زدم به «سياوش». مي‌دونستم كه دائيم رفته مسافرت. «سيا» دانشگاه بود. گفتم مكان مي‌خوام. گفت: «منم هستم». خلاصه دوساعت بعد تو خونه دائيم بوديم. خانومه يكمي سنش از ما بيشتر بود. اول قرار شد من باهاش حال كنم كه خانومه گفت هر دو با هم بياين. من خيلي خوشم اومد ولي سياوش يكمي ترديد داشت.
    خلاصه مشغول شديم. من سريع لخت شدم و بعد چند دقيقه كاندوم گذاشتم. سياوش هم داشت باهاش لب بازي مي‌كرد. يكمي سرخ شده بود. هنوز شرتش و در نياورده بود. من حسابي حواسم بهش بود. بدنش بي‌مو و سبزه. خيلي هيجان داشتم كه زودتر كردنه اونو ببينم.
    خوابيدم رو زنه و كردم توش. سياوش يكمي به من نگاه كرد و خواست كه من راحت باشم يكمي رفت عقب ولي زنه كشيدش جلو شروع كردن دوباره لب بازي.
    خيلي زود آبم اومد. بلند شدم. گفتم: «من ميرم دوش بگيرم، شما مشغول باشين»
    رفتم حموم و زود برگشتم ديدم زنه داره براي سياوش مي‌خوره. ولي كيرش راست نميشد.
    زنه با تمام توان داشت براش مي‌خورد. حسابي عرق كرده بود. ولي راست نميشد.
    فهميدم كه استرس گرفتتش. بعضي وقتها آدم اينجوري ميشه. من داشتم حسابي ديد مي زدمش. تا حالا لخت نديده بودمش. كيرش و ديدم. خيلي كوچيك بود. يكمي هم قوس داشت.
    گفتم: «چي شده؟». خنديد و گفت: «لامصب فيلم در مياره» گفتم: «كمك مي‌خواي؟!!!!!!»
    سه‌تايي خنديديم.
    با شوخي و خنده شروع كردم شونه‌هاشو ماليدن. مثله ماساژ. يواش يواش دستمو به سينه‌هاش مي‌ماليدم. ولي راست نميشد كه نميشد. زنه داشت خسته ميشد. بلند شدن و سياوش رفت روش. شروع كرد سينه‌هاشو ماليدن. ولي اثري نداشت.
    من هم شروع كردن سوءاستفاده كردن. ديگه داشتم پاهاشو مي‌ماليدم. جرات كردم و كونشو دست كشيدم كه ديدم صداي زنه داره در مياد.
    - «خسته شدم. دو ساعته دارم برات مي ‌خورم و مي‌مالونمت. براي چي راست نميشه. اگه نميشه من ديگه برم؟»
    هر دوتاشون عرق كرده بودن. ولي جايه من خوب بود. خيلي پيش رفته بودم. تا اينكه سياوش بلند شد. گفت: «نميشه»
    براي زنه آژانس گرفتم و رفت. برگشتم تو خونه ديدم سياوش شورتشو پوشيده و خسته رو تخت خوابيده. جرات كردم و رفتم كنارش خوابيدم.
    دستمو گذاشتم رويه صورتشو به شوخي گفتم: «حسابي تب كردي. بايد ببرمت دكتر». خنديد. گفت: «نميدونم چرا اينطور شدم.»
    گفتم: «ايرادي نداره براي هر كسي پيش مياد. طبيعيه»
    يكمي احساس كردم خجالت مي‌كشه. بهش گفتم مي‌خواي ماساژت بدم. بلافاصله و با ناز و لوسبازي گفت: «آره. خيلي خسته‌ام. عضله‌هام همه گرفته.»
    فرصت و از دست ندادم. نشستم رو كمرش. شروع كردم به ماليدن. بعد كمرشو و دستمو گذاشتم رو كونش. حسابي ماليدم. هي جراتم بيشتر ميشد. دستمو مي‌بردم لايه پاش. چند دفعه دستمو بردم زير شرتش و عضله‌هايه كونشو به هوايه ماساژ ماليدم. اون هم همينجوري خوابيده بود و صورتش رو متكا بود. خم شدم و كمرشو بوس كردم.
    هيچي نگفت.
    صورتمو كشيدم رو پوستش. بعد باسنشو بوس كردم. ديدم كه يك تكوني به خودش داد ولي به رويه خودش نياورد. بعد چند دقيقه بهش گفتم: «برگرد». گفت: «نه. بسه»
    گفتم چرا؟ خلاصه با اصرار وادارش كردم كه برگرده. بهش گفتم كه مي‌خوام رو بدنش رو هم ماساژ بدم. خلاصه با اكراه فراوان برگشت.
    يكهو ديدم كه كيرش راست شده. از رويه شورتش فهميدم. با دست يكمي جابجاش كرد. من هم به رويه خودم نياوردم. شروع كردم به ماليدن. سينه هاش و ران پاش.
    يكمي خم شدم و سينه‌شو بوسيدم. با زبونم زدم به نوكه سينش. تكون نخورد.
    بعد اومدم پائين.
    صورتم از رويه شورتش خورد به كيرش.
    خودشو جمع كرد.
    چند دقيقه‌اي به همين وضع گذشت. داشتم پاهاشو با لب لمس مي‌كردم. ديدم كيرش حسابي راست شده. داشتم جراتمو بيشتر مي‌كردم كه كيرشو لمس كنم كه ديدم با دست درش آورد و شروع كرد به جق زدن. گفتم: «چيكار مي‌كني» گفت: «بايد خلاص بشم. تا راسته بايد رديفش كنم.»
    ديدم اوضاع داره خراب ميشه. گفتم: «صبر كن»
    بذار من برات بمالم. گفت: «نه»
    خيز برداشتم رويه پاهاش. صورتمو بردم دمه كيرش. گفت: «چيكار مي‌كني؟»
    تا بخواد چيزه ديگه‌اي بگه دستمو گذاشتم رويه كيرش. خواست دستمو كنار بزنه كه با زبونم نوكشو لمس كردم. خواست چيزي بگه كه كردمش تو دهنم.
    راحت ميشد فهميد كه نفسش بند اومده. نتونست چيزي بگه. داشت منو نگاه مي‌كرد. منم اصلا به رويه خودم نياوردم. شروع كردم به خوردن.
    چشم‌هامو بستم و انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده. با لذت براش خوردم.
    شوكه شده بود. هم خجالت مي‌كشيد و هم معلوم بود كه داره حال مي‌كنه.
    كيرش حسابي خيس شده بود. چند دقيقه گذشت. سرم و بلند كردم و آروم بهش گفتم: «چطوره؟»
    هيچي نگفت. چشمهاشو بست. گفتم: «اگه بدت مياد تمومش كنم؟»
    آروم گفت: «باورم نميشه. من خجالت ميكشم» گفتم: «مي‌خواي بسه؟»
    صبر كرد و گفت: «زود تمومش كن تا آبم بياد.»
    تا اينو گفت انگار از خدا خواسته بلند شدم و نشستم رو پاش.
    باورش نميشد. شك داشت كه مي‌خوام چيكار كنم.
    زياد معطل نكردم. يكمي نيم‌خيز شدم و سره كيرش كه حسابي خيس بود و گذاشتم رويه سوراخم. بعدش يواش نشستم تا يواش يواش بره تو.
    چشماشو بست.
    كيرش كلفت نبود. با يكمي فشار سرش رفت تو. يك درده شديد تو بدنم پيچيد. ولي دوست داشتم. تا اينكه كامل نشستم و كيرش تا انتها رفت تو.
    چند ثانيه صبر كردم تا دردش بره.
    و شروع كردم به بلند شدن و نشستن. كيرش يكهو اومد بيرون. بلافاصله با دستم كردمش تو.
    حسابي حشري شده بود.
    دو سه بار رفت و اومد تا اينكه احساس كردم كه آبشو با تمام توان تو كونم خالي كرد.
    چون خيلي حشري شده بود آبش خيلي زود اومد.
    درش نياوردم. خوابيدم روش. چشماش بسته بود. منم چشمامو بستم و چند لحظه اينطوري گذشت.
    بعد بلند شديم و رفتيم حموم.
    با هم حرف نزديم. من اومدم بيرون و خداحافظي كردم.
    يك ماه گذشت.
    تا اينكه بالاخره زنگ زد!!!!!!!
    الان نزديكه يكساله كه هر هفته با هم سكس مي‌كنيم. درسته كه كاملا يكطرفه است ولي هر روز لحظه‌شماري مي‌كنم تا با هم باشيم.


    ادامه...

  • 7

  • 0




نظرات:
  •   ساینا جون4
  • 6 سال،1 ماه
    • None

  • هر چند گی بود ولی توصیفاتت خوب بود و خوشم اومد


  •   sara sweet
  • 6 سال،1 ماه
    • None

  • ارزش خوندن نداشت نخوندم سعی کن آدم شی


  •   ha ha ha
  • 6 سال،1 ماه
    • None

  • كس مامان اونايى گى نميخونن بعد ميان نظر ميدن ارزش خوندن نداشت نخوندم


  •   شاهى
  • 6 سال،1 ماه
    • None

  • اين داستان كه تكرارى بود قبلا تو همين سايت خوندمش. جالب نبود.اون پسردايى كه توصيف كردى به درد كردن ميخوره نه اينكه بهش بدى


  •   شاهى
  • 6 سال،1 ماه
    • None

  • اين داستان كه تكرارى بود قبلا تو همين سايت خوندمش. جالب نبود.اون پسردايى كه توصيف كردى به درد كردن ميخوره نه اينكه بهش بدى


  •   hess
  • 6 سال،1 ماه
    • None

  • انصافا وقتمو صرف هر کاری بکنم گی نمیخونم.موجود اضافی


  •   Rozita.Hot
  • 6 سال،1 ماه
    • 1

  • kheili ham khub bood! harki gay doos nadare GOH mikhore miad nazar mide! mozu ro mibini gay e naya too! man pesar boodam hatman gay mishodam :D


  •   esi jon
  • 6 سال،1 ماه
    • 1

  • توصیفت بد نبود بالاخره هر کی یه جوری حال می کنه


  •   کامیار پلنگ
  • 6 سال،1 ماه
    • None

  • دمت گرم.کلی حال کردم .قشنگ نوشته بودی .ای کاش منم همچین پسر دایی داشتم .


  •  
  • 6 سال،1 ماه
    • 1

  • خيلى قشنگ بود


  •   imanrf
  • 6 سال،1 ماه
    • None

  • خيلي حال داد. قدر خودتو بدون.جيگر.


  •   ali_reza_198215july
  • 2 سال،10 ماه
    • None

  • از همگي ممنونم. من دوباره برگشتم


برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

جستجو