ماجرای یک انتقام

    تو آینه ترک خورده ای که یادگار روزای زنده بودن پدر و مادرم بود با ناامیدی به خودم نگاه کردم.انگار اولین بار بود که صورتم رو با دقت میدیدم.


    یه پسر ۳۰ ساله که تا یک هفته قبل خودش رو خوشبخت ترین انسان روی زمین تصور میکرد اما با خیانت عشقش روزگارش سیاه شده بود. پدر خدا بیامرزم همیشه میگفت مرد باید مقابل بدی دیگران سکوت کنه و ببخشه تا خدا هم اون دنیا دلش به رحم بیاد و از سر تقصیرات بنده گناهکارش بگذره؛اما نه من پدرم بودم و نه خدای اون خدای من.هر طور که بود باید انتقام خیانت یاسمن رو میگرفتم چرا که با خودخواهی و هرزگیش زندگی و روح و روانم رو نابود کرده بود. تو همین یه هفته شده بودم یه مرده متحرک،یه مرده که فقط نفس میکشید و تو آتیشی بزرگ در حال سوختن بود.


    دستی تو موهای پر پشتم کشیدم و به اون روز نحس فکر کردم، باید تو ذهنم دقیق تصورش میکردم تا خشمم بیشتر بشه و بتونم بازی امروز رو استادانه تموم کنم.بازی که نه برنده ای داشت و نه بازنده ای.بازی که سراسر عبرت بود و عبرت.


    سه شنبه هفته قبل بود، وقتی شیفت تموم شد،گزارش بخش رو با انرژی خاصی پر کردم و به سمت مرکز شهر رفتم. هدفم این بود که به مناسبت سالگرد آشناییمون بهترین کادوی عمر یاسمن رو بخرم.اما تا پشت ویترین طلافروشی قرار گرفتم خیلی اتفاقی صحنه ای رو دیدم که تا مغز استخونم رو سوزوند و تو دلم رو خالی کرد.ابتدا خودم رو فریب دادم که خودش نیست اما مگه میشد به خودم دروغ بگم. هیچ وقت نمیتونستم لبخند نمکی و چشمای کشیدش رو فراموش کنم و بین جمعیت کره زمین خیلی راحت توان تشخیص صورت یاسی رو داشتم. تو اوج نا امیدی چند بار چشمام رو بستم و با هر بار پلک زدن آرزو میکردم که اشتباه کرده باشم اما نه خود خودش بود.دختری که تو ذهن من به درجه خدایی رسیده بود و قبله گاه من خجالتی و تنها شده بود، داشت با یه پسر دیگه میخندید. با چشمای به ظاهر معصومش بهش زل زده بود و داشت باهاش شوخی میکرد‌. یاسمن چندتایی زنجیر طلا مقابلش بود و هربار یکی از اونا رو گردن پسری که کنارش بود مینداخت. پشت پسره بهم بود و هر چه قدر تلاش کردم صورت کسی که عشقم رو ازم گرفته بود رو ببینم موفق نمیشدم. اون لحظه، سراسر وجودم داغ شده بود و دنیا دور سرم میچرخید.برای اولین بار تو زندگیم حس تلخ و کشنده خیانت رو تجربه کرده بودم‌ .برای اینکه من شکست خورده رو نبینن از اون صحنه و از اون خیابون نفرین شده فرار کردم.


    با شنیدن صدای موبایل افکار به هم ریختم رو جمع و جور کردم و موبایلم رو از روی عسلی کنار ایینه برداشتم. با دیدن اسم یاسمن از سر خشم مشتم رو گره کردم و زیر لب هر چی فحش بلد بودم به پدر و مادرش دادم.اما نه، نباید چیزی لو میرفت،نباید میفهمید که نامزد خوب و سادش تصمیم گرفته انتقام خیانتش رو ازش بگیره.نباید بو میبرد که قصد دارم انتقام تکه تکه شدن دل مهربونم رو همین امروز ازش بگیرم.
    هر طوری که بود خودم رو کنترل کردم و بعد از کشیدن نفس عمیقی جواب دادم.تا صدای گرفته و حزن آلودم رو شنید گفت:آقایی بد اخلاق پنج دقیقه دیگه میرسم. قهوه و قلیون یادت نره. زنگ ویلا رو هم بزن که عشقت اومد فعلااااا


    بدون هیچ حرفی موبایلم رو قطع کردم و با سرعت به سمت دوربین مدار بسته دویدم. چند بار چکشون کرده بودم اما باید مطمئن میشدم که هارد خالیه و درست کار میکنن.چرا که همه چیز این بازی باید ثبت میشد.ظاهرا همه چیز خوب و اصولی بود و فقط بازیگر نقش اول رو کم داشت.


    به طرف آیفون رفتم و بعد از باز کردن در منتظر اومدنش شدم.با دندونام پوست داخل دهنم رو می کشیدم و تو دلم به خودت قوت قلب میدادم.مرتب به خودم تلقین میکردم که میتونم مثل بابام نباشم و یه بی معرفت رو نبخشم. همه چیز ویلا بهم دهن کجی میکرد،از عقربه ها و تیک تاک ساعت دیواری گرفته تا صدای پارس هکتور و قل قل چای ساز
    طولی نکشید که صدای کشیده شدن درب آهنی خبر اومدن یاسمن رو داد.
    از پشت پنجره قدی که به حیاط مشرف بود نگاهش کردم.
    برای لحظاتی خشم،درد و خیانتش رو فراموش کردم و خودم رو همون پسر خوشبخت حس کردم.این دختر چه قدر قشنگ بود،چه قدر دلربا و فریبنده.ماتیک قرمزی که به لبهای ریز و برجستش زده بود صورت سفیدش رو خواستنی تر کرده بود.وقتایی که میخواست مطمئن بشه هنوزم دوسش دارم، گونه هام رو میگرفت و بعد از خمار کردن چشم هاش با ناز و عشوه ازم میپرسید؛ سعیدم عاشق چه چیزیم شدی و هر بار هم با اطمینان جواب میدادم،عاشق چشم و ابروی بورت،عاشق نجابتت و شیفته حرف زدنت.


    با اون قد متوسط و بدن ظریف هر لحظه بهم نزدیک تر میشد.وقتی مقابل پنجره ایستاد با دستش بوسه ای برام فرستاد و بدو بدو وارد خونه شد.
    توان راه رفتن نداشتم و به شدت دو دل شده بودم.دوست داشتم ببخشمش و بهش یه فرصت دیگه بدم‌.دوست داشتم یه دکمه بود که گذشته رو پاک میکرد اما با یاداوری صحنه طلا فروشی تصمیم نهاییم رو گرفتم و با کوهی از خشم به پیشوازش رفتم.
    حالا دیگه همه چیز رو دوربین مدار بسته ثبت میکرد.میخواستم همه مکالماتمون،همه زجه هامون و همه دردهامون ثبت بشه.میخواستم کل دنیا بفهمه سعید،این پسر گوشه گیر که جز پرسه زدن تو انجمن بیماران سرطانی تفریح دیگه ای نداشته چرا به این حال و روز افتاده.دوست داشتم بقیه درک کنن که چطور ۲ سال بازیچه دست یه دختر به ظاهر باوفا و فرهیخته شده بودم.دختری که تو صورتت از کتاب، کودکان سرطانی و حقوق زنان دم میزد اما پشت سر به نامزد بی دست پا و خجالتیش خیانت میکرد.
    تا درب ورودی سالن رو باز کردم روبروی هم قرار گرفتیم.چشم تو چشم،نفس به نفس.... با لب های قرمزش لبخند کشیده ای زد و همزمان با بالا بردن ابروهاش گفت:آقای دکتر بد اخلاق تو این سرما نمیخوای تعارف کنی بیام تو؟
    هر طوری بود باید خودم رو جمع و جور میکردم چرا که یاسمن به همون اندازه که احساستی بود، باهوش هم بود و ممکن بود همه چیز خراب بشه.نمیخواستم تو اولین سکانس فیلمم متوجه بشه که دستش برام رو شده.
    باهاش دست دادم و بعد از بوسیدنش دعوتش کردم داخل.دستش رو گرفتم و همونطور که به سمت سالن میبردمش باهاش حرف میزدم. وقتی مقابل کاناپه ای که مقابل تلویزیون قرار داشت ایستادیم پالتوش رو دراورد و با ژاکت لیمویی قشنگی روی مبل جا خوش کرد. بعد از ریختن قهوه کنارش نشستم.دستم چپم رو گرفت و همونطور که با انگشت اشارش کف دستم رو قلقلک میداد صورتش رو بهم نزدیک کرد و گفت: آقایی امروز چه روزیه؟
    از سر اجبار لبخندی زدم و گفتم روزی که تو مال من شدی لب هاش رو به لب هام چسبوند و شروع کرد به خوردنش.برای اولین بار بود که لب هاش نه تنها شیرین نبود بلکه برای من و افکارم تلخ و زننده بود.سرش رو به عقب برد و روی شونم قرار داد.


    با لحن بچه گانه ای گفت:سعید دوست دارم، عاشقانه دوست دارم، روز آشناییمون مبارک،روزی که من و تو ما شدیم مبارک.دستاش رو پس زدم و از سر خشم برگشتم.تو چشاش زل زدم و با بغض گفتم دیگه چی؟ بازم بگو دوست دارم قبل از اینکه این لحظات تموم بشه بازم بشنوم.
    چونه لرزونم رو بوسید و در حالی که با دستش لبهام رو نوازش میکرد با لحنی جدی ادامه داد:
    دیونه چرا بغض کردی؟ نترس تا ابد مال خود خودتم. این لحظه ها همیشه بین من و تو هست تازشم یادت باشه تو همه چیزم هستی،وقتی تو بیمارستان دیدمت از همون لحظه اول عاشقت شدم،دعا میکردم مال من بشی و دوست داشتم نیم نگاهی بهم بکنی الانم که دستات،نگاهت و قلبت مال منه دیگه از خدا هیچی نمیخوام.یعنی یه ساله که دیگه ازش چیزی نخواستم.


    تو چشماش زل زدم و به خاطر این حجم از گستاخی دندونام رو روی هم فشار دادم.باورم نمیشد دختری که هیچی براش کم نزاشته بودم داشت اینجوری با دلم بازی میکرد.اصلا برام قابل قبول نبود که طبق چه محاسباتی روزگار این بلا رو سرم اورده.اونم سر من بی دست و پا که یه عمر به خاطر خدا و دل رحمی خودم جواب بدی هیچ کس رو نداده بودم.
    خون داشت خونمو میخورد و اعصابی برام نمونده بود.دیگه نمیونستم یه کلمه از حرفاش رو تحمل کنم.تصمیم گرفتم انتقامم رو از این هرزه بی وجدان بگیرم.
    کمی ازش فاصله گرفتم و با دست راستم سیلی محکمی به صورتش زدم.شدت ضربه به قدری بود که روی سرامیک های سالن به پهلو پرت شد .سرش رو برگردوند سمتم و مثل کسی که گیج باشه نگاهم کرد.فکر کرد قصد شوخی دارم چون بدون اینکه اثار دلخوری تو صورتش نمایان باشه بهم گفت: آخ سعید این چه کاری بود اصلا از تو انتظار این شوخی های زشت رو نداشتم. تا خواست بلند بشه رفتم بالای سرش و سیلی دوم رو محکمتر زدم.صدای آخ بلندش تو فضای خونه پیچید.


    گردنش رو گرفتم و با فریاد گفتم: تو از سگ هم پست تر هستی.سرفه ای کرد و تا خواست دستم رو پس بزنه صورتش رو برگردوندم و محکم به کاناپه چسبوندم،به سختی نفس میکشید و توان حرف زدن نداشت.در گوشش داد میزدم و میگفتم: پول لول لول تریاک اون بابای معتاد و قرمساقت رو دادم که بتونم راحت تر ببینمت و به خاطر اینکه به روحیه حساس خانم خدشه ای وارد نشه قید سکس رو زدم و جز بوسه کار دیگه ای باهات نکردم. ولی تو مثل یه هالو باهام برخورد کردی.
    سرش رو به طرفم برگردوندم و با حالتی ملتمسانه بهم گفت: سعید به روح دایی رضا داری اشتباه میکنی،من از روزی که تو بیمارستان بهم شماره دادی با یه نفرم چت نکردم چه برسه دوستی،ترو خدا نزار عشقمون خراب بشه. با فشار دادن دستاش آه بلند و دردناکی کشید و تا خواست حرفاش رو ادامه بده.انگشت اشارم رو جلوی صورتش بردم و بهش گفتم فقط خفه شو و خوب گوش کن.با همون حال خراب و داغونم ادامه دادم:
    فکر کردی خرم که کادو و خرجت با من باشه اونوقت عشق و حالت مال یه حرومزاده دیگه؟


    چونش رو گرفتم و با تحکم گفتم الانم مثل بچه آدم لباسات رو در میاری وگرنه کاری میکنم که هر ثانیه آروزی مرگ کنی
    با چشمای پر از اشکش به چشمام زل زد و ازم خواست یه دیقه بهش فرصت دفاع بدم اما حاضر نبودم مثل این دو سال خام حرفاش بشم.در واقع یه دقیقه کافی بود تا من تبدیل به همون پسر درونگرا و ساده بشم چرا که یاسمن رگ خواب منو خوب بلد بود.پاهام رو دو طرف پاهاش گذاشتم و طوری که نتونه فرار کنه کارم رو ادامه دادم. دیگه هیچ حرفی نمیزد انگار خودش خوب میدونست با من چیکار کرده و چه بلایی سرم آورده.ساکت و آروم بود و فقط سرش رو تکون میداد.
    دستم رو بردم به طرف شالی که حالا روی گردنش افتاده بود که دیدم سکوتش روشکست و با صدای گرفته ای گفت: سعیدم،آقایی خوبم تو یه پزشکی و درکت بالاست فقط بگو گناه من بدبخت چیه؟ حقمه که بدونم اصلا چرا باهام اینجوری میکنی و بهم سیلی میزنی.تو بگو من کامل توضیح میدم و بهت ثابت میکنم داری اشتباه میکنی....بخدا اشتباه میکنی،اشتباه میکنی..... بعد زد زیر گریه


    از این همه دروغ و فریب به مرحله جنون رسیده بودم.به مرحله ای که خدا هم نمیتونست جلوم رو بگیره.شده بودم به روانی تمام عیار اما این حالم که مملو بود از لذت و انتقام رو دوست داشتم.
    بی اعتنا به حرف ها و گریه هاش
    شال یشمی که ماه قبل براش کادو گرفته بودم رو از دور گردنس دراوردم.نگاهی بهش کردم و بعد از پوزخندی پرتش کردم یه گوشه.
    بدون اینکه نگاه صورتش ‌کنم با خشونت تمام کل لباساشو دراوردم.
    حالا با یه شورت قرمز و یه سوتین سیاه جلوم نشسته بود و نقوش سرامیک های کف سالن رو نگاه میکرد.موهاش به خاطر سیلی های من به هم ریخته بود و ریملش تو دور چشماش پخش شده بود.بعد شکوندن گیره های سوتینش درش اوردم و نگاهی به سینه های کوچیکی که ۲ سال بود ازش محروم شده بودم کردم.قلبش به خاطر استرس و ترس نزدیک بود از سینش بیرون بزنه.


    سرم رو بردم کنار گوشش و آروم گفتم یاسی امروز پوستت رو میکنم تا بفهمی سعید چهره خشن هم داره‌.روبروش ایستادم و تیشرت و شلوار خودم رو دراوردم.دسته طنابی که زیر مبل قرار داده بودم رو باز کردم و مثل یه فاتح زدم زیر خنده. خنده ای عصبی و پر از شهوت‌.وقتی داشتم دستاش رو میبستم شروع کرد به هق هق و همزمان با سرازیر شدنش اشکش مرتب جیغ میکشید.
    بین اون همه سر و صدا فقط میگفت یه دیقه به حرفام گوش کن.اما من نه میتونستم و نه دوست داشتم به حرفای دروغ و خالی از احساسش گوش کنم.تقلاش برای اینکه فرار کنه سودی نداشت.حالا دستاش رو با طنابی که روز قبل خریده بودم محکم بسته بودم.
    مثل یه اسیر تسلیمم شده بود و فقط اشک میریخت.بلند شدم و همزمان با درآوردن شرتم گفتم گریه کن هرزه کثیف، گریه کن بلکه خدا دلش به رحم اومد و بخشیدت.هر چند خدا هم ببخشه من نمیبخشم.


    زیر چشمی به کیرم نگاهی کرد و ابروهاشو در هم کشید‌.روی دو زانوش نشست و با لبای لرزون گفت:ببین سعید هر کاری میخوای بکن تو اونقدر بهم محبت کردی که اگه زجرمم بدی شاید اون لحظه ازت متنفر بشم اما آخرش میبخشمت اما فقط یه دیقه گوش کن و بعدش من تسلیمتم و کارت رو ادمه بده،مکثی کرد و به سختی روی پاهاش ایستاد دستای بستش رو روی سینه هام گذاشت و گفت: سعید فقط بهم بگو چه خطایی کردم که اینجوری اذیتم میکنی.به مرگ بابا بزرگم،به جون بابام به عشقمون قسم من کاری نکردم...
    تا اسم عشق رو برد دستم رو بردم بالا که هلش بدم اما دیدم رفت عقب و داد زد ترو خدا کتکم نزن بخدا حواسم نبود اصلا من گناهکار، حداقل به حرمت لحظات قشنگمون یه دیقه فقط یه دیقه ببین چی میگم و گوش کن
    حرفاش برام هیچ معنایی نداشت و با هر جملش آتیش خشم تو وجودم شعله ور تر میشد


    موهای آبنباتیش رو گرفتم و کشون کشون بردمش تو اتاق خواب.تو مسیر افتاد زمین و پاهاش رو به زمین می کوبید. جیغ میکشید و از خدا تقاضای کمک میکرد اما تو این باغ درندشت نه کسی بود که کمکش کنه و نه صداش به جایی میرسید.
    به اتاق خوابم که رسیدم برقارو روشن کردم و نشوندمش روی تخت.سیلی محکمی بهش زدم و مقابلش قرار گرفتم. گفتم یاسی مثل آدم کیرمو میخوری و آبشم قورت میدی،به روح بابام قسم یه قطرشم بیرون بریزی یا یه لحظه واسه استراحت مکث کنی باید دوباره بخوری و دوباره قورتش بدی بعد با دست راست صورتش رو گرفتم و گفتم شیر فهم شد؟ صورتش رو به سمت عکس دو نفرمون چرخوند.عکس بزرگی که به دیوار اتاقم وصل بود سفر چند ساعتمون به آب علی رو یاداوری میکرد.با دیدن اون عکس سری تکون داد و زیر لب گفت: کارای امروزت حقم نبود،به خود خدا قسم حقم نبود،انگشتامو محکمتر فشار دادم و دوباره گفتم جنده خانم شیر فهم شد که دیدم اینبار گفت شد به خدا شد فقط دیگه نزن تو سرم ترو خدا دیگه کتکم نزن.دستت سنگینه و خیلی درد داره. با اکراه، خجالت و ترس کیرم رو گرفت و شروع کرد به خوردن.دهنش گرم و خشک بود اما لذت خوبی رو به کلاهک کیرم منتقل میکرد.لب های جمع و جورش کیرم رو نوازش میکرد و با هر بار عقب و جلو شدن صورتش قطره اشکی از چشماش به روی زمین سر میخورد‌.بعد از ده دقیقه کیرم رو از دهنش بیرون آورد و خواست نفسی بکشه.برای اینکه اذیتش کنم گفتم.مثل اینکه کتک میخوای ها. با گفتن یه ببخشید مخلوط با بغض، دوباره کیرم رو داخل دهنش کرد و بهتر از قبل خوردش.صدای آه بلند من و کشیده شدن آب بینی یاسی تضاد عجیبی رو اینجاد کرده بود.یکی از ما داشت لذت سکس و لذت گرفتم انتقام رو میچشید و دیگری مجبور بود طعم تلخ شکست و تقاص رو مزه مزه کنه.
    دستای بستش رو گرفتم و زیر بیضه هام گذاشتم و ازش خواستم درست و با دقت بماله
    نگاهی به صورتش کردم و موهای لختش که بخشیش تو صورتش ریخته شده بود رو چنگ زدم. بادیدن کیرم که بین لب های کوچیک و چسبناکش عقب و جلو میرفت به اوج نزدیک شدم.
    با لذتی که رگه های خشم توش وجود داشت آه میکشیدم و زیر لب تکرار میکردم که تازه اولشه....
    طولی نکشید که آبم اومد و همش رو تو حلق یاسی خالی کردم.
    کیرم رو بیرون کشیدم و روی عسلی کنار تختم نشستم. یاسمن دهنش رو بسته بود و با قیافه ای گرفته دستاش رو برد سمت دهنش، تا خواست آبم رو مشتاش خالی کنه سرش داد زدم و گفتم: مادر جنده کی بهت اجازه داد اینکارو کنی، ها؟ یالا یالا قورتش بده وگرنه دوباره باید انجام بدی.


    با صدایی مثل کر و لال ها گفت: سعید ترو خدااااا خیلی بو میده.
    تا خواستم بلند بشم و سمتش برم که تو کثری از ثانیه آبم رو قورت داد و با التماس گفت بخدا خوردمش،همشمو قورت دادم
    جلوش زانو زدم و با پوز خندی گفتم خوشمزه بود؟ مونده بود چی بگه که من عصبانی تر و خشمگین تر نشم اما هر طوری بود تصمیمش رو گرفت و با صدایی که نشون از درد و رنج داشت گفت خیلی خوب بود


    از تو پاتختی کنار تختم سیگاری دراوردم و بعد از روشن کردنش پک عمیقی زدم‌.همزمان با خروج دود از ریه هام چونش رو گرفتم و گفتم: مثل یه دختر خوب شرتت رو در میاری و میخوابی روی تخت.بعد ما شا الله بلندی گفتم و به عقب هلش دادم.سرش روی بالشت قرار گرفته بود و دستای بستش روی شکمش جا خوش کرده بود.
    چشماش پر از اشک بود و با حالتی نگران گفت: سعید به پات میفتم و کنیزیتو میکنم فقط اینکارو باهام نکن.


    خواست بلند بشه که دوباره هلش دادم روی تخت و روی شکمش نشستم‌.یه پک دیگه زدم و گفتم یاسی حالا که اذیت میکنی کارو به هکتور میسپرم تا ادبت ‌‌کنه. تا خواستم ‌بلند بشم زد زیر گریه و دستام رو محکم گرفت.کشوندم سمت خودش و لبام و دستام رو چندبار بوسید.


    بعد در گوشم آروم گفت: آقایی جونم بیشتر از این تحقیرم نکن، التماست میکنم تحقیرم نکن، خوت میدونی از سگ میترسم ترو به همه مقدسات قسم میدم که سگ نیار.دم گوشش گفتم پس دیگه خفه شو و هر چی گفتم میگی چی؟ آب بینیش رو کشید بالا و گفت:میگم چشم تو هم قول بده سگ نیاری و چند بار گفت باشه؟
    بدون اینکه جوابی بدم از روش بلند شدم و با حرص شرتش رو درآوردم. برای اولین بار کس سفید و کوچیکش رو دیدم.چوچول صورتیش کمی متورم شده بود و آب کمی که بین لاله های کسش بود کم کم در حال خشک شدن بود‌.
    کیرم رو گذاشتم روی برجستگی کسش و چند باری بالا و پایین کردم. بعد کلاهکش رو روی سوراخ کسش قرار دادم و آماده فرو کردن و زدن پردش شدم‌.


    تا خواستم هل بدم یاسمن با دستاش قفسه سینم رو فشار داد و مانعم شد.با چشمایی که توش ترس موج میزد بهم زل زد.اینبار هیچ تقاضایی نکرد،هیچ التماسی نکرد و فقط با چشماش ازم دزخواست میکرد که اینکارو نکنم.
    زهر خندی زدم و جواب نگاهش رو با یه هل محکم دادم.ناله ای کشید و دستاش رو روی چشماش قرار داد‌.پشت سر هم میگفت میسوزه....


    کس تنگش و کوجیکش دور کیرم رو محکم گرفته بود.سر کیرم رو کشیدم بیرون و با دیدن خون روی کلاهکش خنده ای مستانه سر دادم.پاهاش رو تا جایی که میشد باز کردم و همزمان با ناله های یاسمن فرو کردم داخل.اینبار تا ته رفت داخل و تو همون حالت تلنبه زدم. با هر بار عقب و جلو کردن، بدنم به شدت به یاسمن برخورد میکرد و سینه های سفید و کوچیکش تکونای شدیدی میخوردند. همون چند قطره کافی بود تا اطراف کسش پر بشه از خون.
    تلنبه هام رو شدید تر کردم و دستای خسته و بی روحش رو از مقابل صورتش پس زدم.اشکاش به پهنای صورت جاری بود و مرتب نگاهش رو ازم میدزدید. از شدت درد و سوزش با دندوناش لب هاش رو گاز میگرفت و مثل صدایی که از ته چاه در میومد ناله میکرد. کیرم رو بیرون کشیدم و بهش دستور دادم که به صورت سگی قرار بگیره.برگشت و دستش رو به تاج تخت تکیه داد .تو همون حالت گفت: کی آبت میاد دیگه دارم میمیرم.چند اسپنک محکم به کونش زدم و با هر بار شنیدن آخ یاسمن میگفتم تازه اولشه جنده خانم.کیرم رو با شدت فرو کردم و همزمان موهاش رو از پشت کشیدم‌.
    تلمبه های من و صدای کوبیدن مشت یاسمن به تخت بهترین لذت رو برای من به ارمغان اورده بود تا جایی که دوست داشتم ناله هاش رو با صدای بلند تری بشنوم.
    کیرم انگار تو کوره ای تنگ بود و حسرت میخوردم که چرا این همه مدت ازش محروم بودم.
    بعد از نیم ساعت کیرم رو کشیدم بیرون و با تف سوراخ کونش رو خیس کردم‌.با فرو رفتن انگشت اشارم تو سوراخش، ناگهان نشست و داد میزد، عوضی بسه دیگه، نامرد عوضی به خاطر اون همه محبتم رحم کن و تمومش کن‌.نا سلامتی تو ادم حسابی این مملکت بودی.به خدا حلالت نمیکنم دارم میمیرم.تمومش کن عوضی حیوون.موهاش رو کشیدم و گفتم هکتور رو میخوای؟آره
    تا اسم هکتور رو آوردم مودب شد و گفت: سعید جان غلط کردم بخدا ضعف دارم و سرم به خاطر کتکات درد گرفته. بزار یکم استراحت کنم، فقط پنج دیقه بعدش هر چه قدر خواستی از جلو ادامه بده.دستش رو گذاشت رو سوراخ کونش و مثل یه اعدامی که برای گرفتن رضایت از خانواده مقتول التماس میکنه گفت: باشه سعید بخدا جلوم داره میترکه و خیلی خیلی میسوزه دیگه از پشت نکن، خودت که میدونی قدرت بدنی ندارم و ضعیفم. دستم رو محکمتر فشار داد با همون حالت قبلی گفت:
    اجازه میدی استراحت کنم فقط ۵ دیقه،خواهش میکنم
    دستش رو پس زدم و با انگشتام لای باسن گرد و سفیدش روباز کردم. همزمان که کیرم رو روی سوراخ تنگش میزاشتم آروم گفتم: التماس کن تا ولت کنم گفت قول؟ گفتم آره قول. مثل کسی که کور سوی امیدی پیدا کرده باشه شروع کرده التماس کردن و گفت:سعید اشتباه کردم گفتم بیشتر، دستم رو گرفت و گفت: غلط کردم در حالی که نگاهم به سر کیرم و سوراخ تنگش بود دوباره گفتم پدر سگ بیشتر التماس کن که دیدم اینبار سرش رو کمی برگردوند و تو چشمام زل زد و گفت آقایی گه خوردم،ببخش که توهین کردم خیلی گه خوردم خیلی... سرم رو تکون دادم و گفتم حالا شد و بعد با تمام توانم سر کیرم رو هل دادم داخل‌.با رفتن سر کیرم تو کون جمع و جور و تنگ یاسی جیغ زدن ها و تقلاش برای فرار شروع شد اما روش خوابیده بودم و اجازه تکون خوردن رو نمیدادم.یه هل دادم و کیرم رو تا جایی که جا داشت دادم تو اما به راحتی نمیرفت جلو، عضلات کونش پشت سر هم نبض میزد و یاسی مرتب التماس میکرد و میگفت نابودم کردی سعید خوردم کردی فقط خدا جوابتو بده و بعد زد زیر گریه، بدون اینکه ذره ای دلم به رحم بیاد تلمبه های خشنم رو شروع کردم.به جرئت میتونم بگم پاره شدن پوست مقعدش رو احساس می کردم. یاسی هم مرتب تلاش میکرد که از دستم فرار کنه اما نه توانش رو داشت و نه امکانش رو. این موقعیت رو دوست داشتم چرا که بهم میفموند در حال گرفتن انتقام از یه عفریته هرزه هستم.حالا دیگه فقط هق هق میکرد و دیگه توانی برای التماس نداشت. کیرم رو کشبوم بیرون و و دوباره کردم داخل، گویا این کارم باعث میشد سوزش عجیبی رو حس کنه.به بقل خوابوندمش و دوباره کردم داخل مقعدش.دوست داشتم صورتش رو هم ببینم‌.با هر بار فرو رفتن کیرم لبش رو گاز میگرفت و چشماش رو میبست.بعد از چند دقیقه لذت بخش.آه بلندی سر دادم و کل آبم رو تو کونش ریختم.برای مدتی تو همون پوزیشن موندم و به تحقیر شدنش نگاه کردم. بعد از اینکه خوب از این منظره لذت بردم
    از روش بلند شدم و با عجله به حیاط ویلا رفتم.هکتور رو با خودم به اتاق خواب آوردم.با شنیدن صدای زنجیر دور گردن سگ با وفام، یاسمن به خودش اومد و با دیدن من و هکتور به کنج کتابخونه بزرگ اتاقم پناه برد. نه میتونست از در خارج بشه و نه میتونست از دیوار عبور کنه‌
    زار میزد و میگفت جرم دادی بس نبود حالا میخوای بکشیم به روح بابات قسمت میدم ببرش بیرون دارم سکته میکنم به پات میفتم فقط ببرش.هق هق بلندش تبدیل به جیغ شد و مرتب تو سر خودش میزد.مثل یه بچه دبستانی پاهای ظریفش رو جمع کرده بود و سرش رو داخل سین هاش پنهون کرده بود.به خیال خودش اگه من و هکتور رو نمیدید شرایط بهتر میشد و ما ناپدید...
    تصمیم گرفتم یاسمن رو بیشتر اذیت کنم.همونطور که زنجیر دور گردن هکتور رو تکون میدادم میگفتم سگو میخوای یا نه و یاسمن هم میگفت نه نه نمیخوام رحم کن،میترسم دارم میمیرم.بعد یه قدم بهش نزدیک شدم،روشو کرو سمت دیوار و جیغ های گوش خراشی میزد. گفتم اون موقع که داشتی بهم خیانت میکردی باید فکر الان رو میکردی.


    به سرعت به طرفش رفتم و با دست چپ بلندش کردم.سعی میکرد ازم فرار کنه اما تهدیدش کردم که اگه خفه نشه زنجیرو ول میکنم تا هکتور تیکه و پارش کنه.
    پرتش کردم روی تخت و گفتم بصورت چهار دست و پا قرار بگیر.برگشت و در حالی که زار میزد گفت نامرد پست فشارم افتاده.کم مونده غش کنم
    بهش گفتم اگه تکون بخوری هکتور گازت میگیره. به شدت ترسیده بود تا جایی که ادار کرد و خودش و تخت رو خیس کرد.


    سرم رو نزدیکش بردمو گفتم هکتور میگه منم کس و کون یاسی رو میخوام .تا این جمله رو گفتم از در اتاق فرار کرد و رفت یه گوشه سالن نشست.


    سگم رو تو حیاط بردم و بستم.وقتی بر میگشتم یاسی بی حال روی زمین دراز کشیده بود و دستاش رو روی کس خونیش گذاشته بود.
    بالای سرش رفتم و گفتم بهت که روز اول هشدار داده بودم و گوشزد کرده بودم که اگه باهام بازی کنی نمیزارم آب خوش از گلوت پایین بره.بهت گفته بودم گول تحصیلات و دل مهرونم رو نخور که اگه بدی ببینم بد میشم..الانم لباست رو میپوشی و گورت رو گم میکنی و میری پیش همون حرومزاده ای که میخواستی واسش طلا بخری،طنابی که دور دستاش بسته بودم رو باز کردم و رفتم تا سیگار دیگه ای روشن کنم.وقتی برگشتم دیدم لباساش رو پوشیده و ساکت و آروم داره کیفش رو باز میکنه.


    با دقت نگاهش کردم.صورتش تو این یک ساعت ده سال پیر شده بود و مثل یه آدم افسرده و دل مرده داشت خودشو مرتب میکرد. دیدم از تو کیف چرمش جعبه ای کوچیک که کادو شده بود رو دراورد.کاغد کادوش قرمز خالص بود، همون رنگی بود که من عاشقش بودم.با دست خط خودش روش نوشته بود. سعید جان تو بهترین هدیه خدا هستی..
    .
    جعبه رو به طرفم گرفت و بدون اینکه نگاهم کنه به چهره که حاکی از درد جسمانی و فشار روحی بود گفت: منم بهت گفته بودم داری اشتباه میکنی و همیشه عاشقت بودم.وقتی دید کادو رو نگرفتم با عصبانیت بازش کرد و هدیه ای که به مناسبت سالگرد آشناییمون گرفته بود رو نشونم داد. زنجیر طلای قشنگی بود و برام عجیب بود که چطوری یه پرستار ساده تونسته اونو بخره.


    جلوی پاهام پرتش کرد و در حالی که به طرف درب خروجی میرفت آروم گفت: تو امروز منو کشتی،نابودم کردی.ازت شکایتی نمیکنم چون پست تر از این حرفا هستی.اما کاش یه دیقه ،فقط یه دیقه فرصت حرف زدن به من بدبخت رو داده بودی. کاش فریب شخصیت دروغی و آبکیت رو توی بیمارستان نمیخوردم‌.کاش فریب تحصیلاتت رو نمیخوردم..کاش میفهمیدی یه بیگناه رو تا ابد نابود کردی. آقا سعید چند دیقه پیش فهمیدم چرا امروز حیوون شدی و یاسیت رو برای همیشه کشتی.همون دختری رو میگم که جونشو واست میداد.همون که یک سال پولش رو جمع کرد تا توی نامرد رو خوشحال کنه.
    اون پسر که تو طلا فروشی دیدی داداش محسنم بود.همون داداشم که باهاش حرف زدی و گفت مراقبم باشی.همون که....... دیگه ادامه نداد و با گریه از در بیرون رفت.
    پاهام سست شد و روی زمین افتادم.نه روی اینو داشتم که دنبال یاسی برم و نه توان اینکه روی زمین بشینم.


    الان که اینارو مینویسم کار از کار گذشته و من به خاطر حماقت، عشقی که بینمون بود رو به لجن کشیدم.خوب میدونم دیگه عذر خواهی من تاثیری نداره.اشک و گریه و پشیمونی سودی نداره فقط چاره دردهام اینه که خودم رو خلاص کنم.خلاص از این روح بیمار و رها از این دنیایی که اجازه داد من حرومزاده عشقم رو خاکستر کنم‌‌


    درسته قبل از حرفای یاسی قصد خودکشی و پخش کردن فیلم ها رو داشتم اما حالا جای ظالم و مظلوم عوض شده


    درسته که این قرص برنج منو از بین میبره اما چه چیزی میتونه اثر انتقام اشتباه منو از ذهن و روح یاسی پاک کنه.


    نوشته: فگار

  • 35

  • 31




  • نظرات:
    •   hamid30gari
    • 1 هفته،4 روز
      • 13

    • فگار جان فردا میخونم.این کامنتم دادم این بچه ها نیان بگن اول


    •   shabaneh2020
    • 1 هفته،4 روز
      • 4

    • خیلی قشنگ و زیبا بود. قلم خوبی دارید. تبریک میگم


    •   Nikan.a
    • 1 هفته،4 روز
      • 8

    • قشنگ بود داستانت فگار عزیز با اینکه طولانی بود


    •   shahx-1
    • 1 هفته،4 روز
      • 13

    • جناب اقای فگار قلمتون بسیار زیباست اما اگر دکتر میدونست که یاسمین برادر داره نشناختنش عجیب نبود؟ یا اینکه اصلا دقت نکرد ببینه نامزدش با کی اومده بیرون؟؟ مخصوصا که طبق گفته های یاسمین ظاهرا همدیگه رو هم میشناختن..... لایک قابل شما رو نداشت


    •   Shamim.20
    • 1 هفته،4 روز
      • 8

    • نميفهميدم يكي وسط تجاوز چرا بايد انقدر آقايي آقايي بگه
      و از مدرك تحصيليت تجاوز در هر حالت منزجركننده اس
      فهميديم دكتري
      نميدونم تا كي توي اين مملكت مدرك تحصيلي نشون دهنده شخصيت آدماس


    •   Clay0098
    • 1 هفته،4 روز
      • 4

    • چون بد جوری بدن درد دارم حس و حال اون دختر رو حس کردم و حالم خراب شد. اصلا نارحت شدم( با اینکه داستان بود)
      نویسنده عزیز شما با این قلم تواناتون که (قبلا گفتم) ولی آخه انصافا این چه محتوایی بود؟ ایرادی ماهیتی نداشت اما چرا خشونت
      نه به خشونت
      حتی با یه خیانت کار نباید اینکارو کرد
      چرا باید سگ بیارید تو داستان و ....؟
      به خاطر فضا سازی و ویرایش خوبتون دیس نمیدم ولی لایک هم نکردم.
      ببخشید


    •   بچه-ای-خوب
    • 1 هفته،4 روز
      • 4

    • ریدی آقای دکتر ریدی!
      قضاوت های بیجا آدم رو به خاکستر میکشونه.
      و اما درباره انتقام باید بگم اون هم ریدی و معلومه تو یک معدوم و حال مفلوک هستی که ارزش هیچیز رو نداره.


    •   miss_RainBow
    • 1 هفته،4 روز
      • 9

    • برخلاف بقیه داستانات دوسش نداشتم....نه این که داستان بد باشه سطح توقع ما رو از خودت بردی بالا (biggrin) لایک کردمش ولی با این تلنگر که عالی و بی نقص نبود....در کل خسته نباشی جناب فگار (rose)


    •   بچه-ای-خوب
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • منظورم از مفلوک شخصیت آقای دکتر توی داستان بود نه نویسنده.
      انقدر عصبی شدم اشتباه نوشتم.


    •   Gayaneh
    • 1 هفته،4 روز
      • 7

    • فگار جان لایک کردم ولی حال وهوای داستانهای قبلیتو نداشت،برگرد به همون داستانهای خوبت (rose)
      hamid30gari خوشحالم که اول شدی (biggrin)


    •   nima_rahnama
    • 1 هفته،4 روز
      • 9

    • فگار جان، رفیق چِت شد یهو؟؟؟؟
      چرا اینقدر تلخ؟؟
      چرا اینقدر اغراق؟؟
      داستانت پر از ابهامه برادر
      خیلی زیاد غیرقابل باور، امکان اینکه این موضوع با این حجم از خشونت و اغراق و خیالپردازی برای کسی پیش بیاد تقریباً صفره رفیق
      خواننده اگه نتونه با متن ارتباط برقرار کنه اگه نتونه همزاد پنداری کنه نوشتت شکست خورده
      نه مرد قصه باورپذیر نه زن داستان
      این میتونه تجربه ی بزرگی برات بشه بنظرم این سبک شما نیست، شما نویسنده خوبی هستی نویسنده قابلی هستی با ایده های نو برای نوشتن ولی لطفاً کنترول قلم رو دستت بگیر
      منتظر داستان های بعدی و خوبت هستم
      موفق باشی دوست من


    •   Neshane21
    • 1 هفته،4 روز
      • 3

    • قلمت آشنا ، قوی و روانه. لایک نمیدم ولی که حرصت درآد (biggrin)


    •   lovely_grl
    • 1 هفته،4 روز
      • 5

    • ی سری جاهاش می لنگید ولی خب به طور کلی داستان خوب و روونی بود و قلم گیرایی ..موفق باشید


    •   masih_roma
    • 1 هفته،4 روز
      • 3

    • هرکی میگه کسشربودلایک کنه


      هرکی میگه کسشرنبودهم لایک کنه


    •   Neshane21
    • 1 هفته،4 روز
      • 3

    • مسیح روما یه جمله دیگه ام بگی کسی شک نمیکنه :/


    •   amirkhan6262
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • دوستان متوجه شدید این بی همه چیز بیناموس پولداره یا بیشتر توضیح بده
      شرط میبندم یه بجه کونی کارتن خوابی که عقده پولداری و دکتر بودن و ویلا شخصی رو داری
      جالبه تو فانتزیت اسمی از هیچ ماشین نبردی که بگی اینم دارم
      در کل ریدم تو دهن خودت و داستانت


    •   ژامبون
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • داستان فوق العاده بود، بهترین داستانی بود که اینجا خوندم تا حالا، حتی یک لحظه هم نتونستم گوشیو کنار بزارم، و نفسم حبس شده بود، میزان خشونتشو خیلی دوست داشتم، و نشون از جرات نویسنده داره،خشونت توی داستانش خیلی شبیه داستانهای فیلمهای فون تریربود، مخصوصا فیلم داگویل بود،خلاصه دست مریزاد، یه سرو گردن بالاتر از بقیه بود، البته یه ایرادای جزئي هم داشت، مثلا یک مقدار بخش غیر منطقیش این بود که حتی یک لحظه هم اجازه حرف زدن به اون دختر رو نداد، و اون دختر هم حتی احتمال نداد که همین امروز که اینجوری شده، احتمالا چیزی رو دیده و داستان رو تعریف کنه. اما درکل biglike


    •   ژامبون
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • اتفاقا برای کسی که تجربه خیانت رو داره، خیلی، خیلی داستان امکان همذات پنداریش بالاست، میزان خشونت اغراق شده اتفاقا اینجا درست استفاده شده، چون اصل موضوع انتقامه،و یک تخلیه روانیه برای کسی که اینو میخونه، اینم بگم، که خیلی خیلی از این بدترها توی واقعیت اتفاق می افته...


    •   vitamin4rooh
    • 1 هفته،4 روز
      • 6

    • فگار عزیز، سعید داستانت منو تا اوج اوج عصبانیت برد. اینقدری که احساس می‌کنم از تو گوشام آتیش داره میاد بیرون و سرم درد گرفت. وحشی لعنتی.
      نمیدونم چرا داستانت اینقدر روم تاثیر گذاشت.
      لایک بهت میدم بخاطر قلمت(rose)


    •   Cukur
    • 1 هفته،4 روز
      • 3

    • قلمت حرف نداره فگار جان فقط ن ب خشونت درسته داستانه ولی تو واقعیت هم همچین رفتارایی هست ن به خشونت علیه زنان.
      ولی بخاطر موهای پرپشتت لایک


    •   Koshti.pars
    • 1 هفته،4 روز
      • 3

    • مرسی از شما
      جالب و خواندنی بود


    •   SCORPION75
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • تو از درون یه بیمار روانی بودی که باید درمان میشدی معلوم نیست تحت چه فشار و کمبودهایی بزرگ شدی حتی اگه شخص قتل کنه باید دفاع کنه برو به جهنم روانی تو امثال تو هستن که همه چیو به گند میکشن کاش داستان لعنتیتو نمیخوندم روز جمعه منو نابود کردی حالمو بهم زدی تو از حیوون پستتری.


    •   زن.اثیری
    • 1 هفته،4 روز
      • 8

    • دوست عزیز نوشتن از موضوع خیانت و شوک نهایی زمانی برای خواننده جذابه که پایان رو نتونه حدس بزنه .از اول داستان پایانش مشخص بود و چیز جذابی برای ارائه نداشت قطعا .اینکه سعید ؛بعد از این همه وقت برادر دختر رو نشناسه غیر ممکنه ؛پسر که چادر و روسری نداشته ؛صرفنظر از همه اینا خوشبختانه پسرها در تشخیص ادما از پشت سر خیلی تبحر دارن پس این موضوع به کل مشکل داشت .
      شهر شما فقط یه طلا فروشی داشت ؟هر دو یه جا رفتید
      اینم موضوع دوم
      قلم خوبی دارید اما اشتباهات فاحش ؛جذابیتی برای داستان نگذاشت.
      رفتار سعید زیادی اغراق آمیز بود .
      تلاش کنید


    •   m...h...a...
    • 1 هفته،4 روز
      • 4

    • فگار جان ظاهرا نگارش شما خوبه و بچه ها می پسندن اما داستان هات خیلی طولانیه و خب حوصله میخاد خوندنش...به هر حال نمیشه صرفا به طولانی بودن داستان گیر داد و دیس داد...موفق باشی...ولی من نتونستم تا آخر بخونم..


    •   41Mehran
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • میرم تو روح ننه و بابات که تخمت رو گذاشتن


    •   Eshgho_halle_sexi
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • داداش کمتر گل بکش تا این کوس شعرهای که گفتی بخونی ببینم خودت حرف خودتو باور میکنی????


    •   _secretam_
    • 1 هفته،4 روز
      • 5

    • فگار عزیز
      به شدت موافق نوشته هاتم به نظرم کسایی که مغزِ بازتری دارند به راحتی میتونن نوشته هاتو درک کنن
      مرسی که مینویسی و مرسی که زیبا مینویسی
      لایک ۱۴ من تقدیم خودت


    •   SSAa699
    • 1 هفته،4 روز
      • 5

    • مدرک تحصیلی داشتن بخدا شخصیت و اد ب نمیاره، من اینو بارها به چشم خودم دیدم یه آقای دکتر متخصص یه توهینها و فحشهایی بهم داد که من جوابی پیدا نکردم بهش بدم الانم یادم میفته حالم بد میشه ...
      فگار.جان داستانت به نوعی سرم اومده
      لایک ۱۵تقدیم به قلم زیبا و داستان قشنگت


    •   Hooman.esf.59
    • 1 هفته،4 روز
      • 6

    • در مورد داستان فقط با دادن لایک اکتفا میکنم هرچند که عصبیم کرد، البته تقریبا اوایل داستان تونستم آخرشو حدس بزنم،
      یه چیزی که واقعا جای تاسف داره، احمق هایی هستند که دارن به نویسنده یا شخصیت داستان فحش میدن
      چقدر یه آدم میتونه کودن باشه که فرق داستان و خاطره را نفهمه.


    •   ژوسف
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • نمیدونم چرا باید با سکس حتما انتقام میگرفتی.از اولش حدس میزدم انتهای داستانو که اشتباه کرده و مشتاق بودم ته داستانو بدونم واز سکس خشن وتحقیر خوشم نمیاد جزئیاتو به سرعت رد کردم تا ته داستانو بخونم ونتیجشو ببینم که واقعا منقلبم کرد ومتاسفم کرد درکل داستان خوبی بود تشکر


    •   Arian.Barret
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • واقعا تراژيك بود گرچه كمي دور از ذهن هست كه كسي يكسال داداش پارتنرشو نشناسه


    •   وب.گرد
    • 1 هفته،3 روز
      • 4

    • این که بره بالا ناچار اون چی؟ آفرین میاد پایین.!
      منظورم به ترتیب کمیت و کیفیت داستانه فکر بد نکن (biggrin)

      لایک میکنم تا کیفیت بعدی رو ببری بالا. چون از قلمت برمیاد.
      پیروز باشی.19


    •   asal173
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • خیلی قشنگ بود
      اما عبرت من همیشه قبل از هر کاری به طرفم اجازه دفاع میدم چون من و ذهن پر از خطام دچار اشتباه میشیم.
      دوستان اگر عشقتون رو با کسی دیدید اول بهش اجازه دفاع بدین بعد بهش حمله کنید.
      از این داستان های عبرت اموز و دردناک زیاد خودم. پس تو بدترین و خشمگین ترین لحظات زندگیم کاری که میکنم اینه که هیچ کاری نمیکنم. بعد از آروم شدنم اجازه دفاع میدم و بعد ...


    •   asal173
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • نظر دومم اینه که:
      من تو داستانت خودم رو جای اون دختر گذاشتم و چه احساس بدی بهم دست داد که کسی که تمام زندگیت بود تو یه سوء تفاهم تمام زندگیت رو نابود کنه.
      اما اگر من بودم میبخشیدمت و بهت یه فرصت دیگه میدادم. انسان ها ممکن الخطا هستن و امکان داره خطا کنن اما قبل از بخشیدنت ازت قول میگرفتم که زود قضاوتم نکنی و بهم اجازه دفاع بدی.


    •   Koon_laghet
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • کون لقت آقای دکتر


    •   Mori636363
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • به نظر خودت لوس نشده این سبک نوشتن؟؟؟ اینقدر مصنوعی و متناقض بود که از اول میشد حدس زد پسره تهش به گه خوردن میوفته


    •   Caboos1
    • 1 هفته،3 روز
      • 3

    • چی بگم والا آشنایی (biggrin)

      لذتی که در گذشت هست در انتقام نیست
      شوخی میکنم قلم خوبی داری
      توی این کسشرایی که میخونیم امثال شما نباشن بر اثر خونریزی مغزی قطعا میمیرم بسکه با سر میکوبم به مانیتور
      موفق باشی


    •   Caboos1
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • چی بگم والا آشنایی (biggrin)

      لذتی که در گذشت هست در انتقام نیست
      شوخی میکنم قلم خوبی داری
      توی این کسشرایی که میخونیم امثال شما نباشن بر اثر خونریزی مغزی قطعا میمیرم بسکه با سر میکوبم به مانیتور
      موفق باشی


    •   Caboos1
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • چی بگم والا آشنایی (biggrin)

      لذتی که در گذشت هست در انتقام نیست
      شوخی میکنم قلم خوبی داری
      توی این کسشرایی که میخونیم امثال شما نباشن بر اثر خونریزی مغزی قطعا میمیرم بسکه با سر میکوبم به مانیتور
      موفق باشی


    •   Caboos1
    • 1 هفته،3 روز
      • 3

    • اوه سه بار اومد ببخشید
      عجب کمری


    •   Ice_flower
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • فگار جان حال روحیم بد بود و ذهنم چند وقتیه شدیدا درگیر این داستان شما کاملا نابودم کرد... خیلی ناراحت شدم هر چند که فقط یه داستان بود نه چیزی بیشتر
      تصمیمات تو اوج عصبانیت همیشه ویرونی به بار میاره.
      لایک


    •   Vashkin
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • تلاش کن میبخشه
      یاسی مهربونه


    •   Sepidarsal
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • چکار کردی


    •   mrchicco
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • جزخرف بود شخصیت اول داستان یک بیمار روانی بود تا یه جایی به بعد دیگه نتونستم بخونم از ابتدای داستان هم مشخص بود ته داستان چی میشه فقط یک ادم بی شعور میتونه بدون هیچ سوالی بدون هیچ تحقیقی این تصمیمات رو بگیره با داستانت اصلا حال نکردم دیس


    •   Shabsavar
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • داستانت رو دوست داشتم ممنون لایک


    •   آتشکده_عشق
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • قشنگ وبااحساس بود دستت دردنکنه عالی بود امیدوارم باقدرت به نوشتن ادامه بدی


    •   Sohrabjan
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • کسشعر محض بود، یه کسشعر به تمام معنا، که زایده ذهن یه جقی سادیسمیه همین


    •   ali80xx
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • طرز نوشتنت رو دوس داشتم.ولی ازمحتوای داستان به شدت متنفرم.راستشو بخوای الان تو دلم پر از فحشو نفرین به این رفتاراحمقانته.تو حتی نرفتی تو ببینی طرف کیه.
      بعد اینجوری اونهمه عشق و محبت بینتون رو خراب کردی.
      تو گوه میخوری اینقد زود قضاوت میکنی.
      واقعا که حیف اون همه عشق و علاقه صادقانه اون دختر به تو


    •   Teenwolf.
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • من اصلا دوسش نداشتم :(


    •   مهدی-پاشنه-طلا
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • به عنوان داستان خوب بود ، هر چند خیلی تلخ


      شاشیدم تو مغز نداشته اون گوساله ابلهی که فک میکنه مغزش بازه !!! نه ببعی تو کونت بازه
      هر کی مغزش بازتره!! بیلاخ بابا ، انتر


    •   Moeinnnnn69
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • چرت بود. نشان از حس درونی و شخصیت نویسنده داشت


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • فگار عزیز داستانت فوق العاده قشنگ بود ولی همون اول تهش معلوم بود و فکر کنم اکثرا آخر داستان رو تونسته بودن حدس بزنن ولی بازم هیچی از قشنگی داستانت کم نمیکرد.
      ولی من دیسلایک دادم.
      مطمئنا داستانت ارزش لایک رو داشت ولی چون یه نویسنده خوب هستی اصلا این حجم از غلط املایی و نگارشی تو داستانت قابل قبول نیست.حداقل برای من.
      بنظر من ویرایش داستان یعنی احترام به مخاطب ولی متاسفانه شما علی رغم داستان خوبت با این کارت بنظر من به مخاطب توهین کردی و مجبور شدم دیسلایک بدم.
      امیدوارم این انتقادم تو داستانهای بعدیت به دردت بخوره.


    •   mfali
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • بسیار زیبا و روان نوشتی، واقعا عالی بود دستمریزاد


    •   حاج.دولدار
    • 4 روز،22 ساعت
      • 0

    • كاش بميرييي


    •   Artemisi
    • 4 روز،9 ساعت
      • 0

    • از پزشک شدن پشیمونم...


    •   دل_خسته
    • 3 روز،13 ساعت
      • 0

    • قلمت زیبا بود .
      داستانت کمی دور از باور و منطق بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو