مادرانه

    آقام از همون اول می‌گفت این دختر از قُماش ما نیست!می‌گفت این‌ها یه فامیل با زن‌های بی بندوبار و مردهای بی‌غیرتن! طبق عادت همیشگی حرفاش رو با ضرب‌المثل تموم ‌کرد و ‌گفت: پسرجان! کبوتر با کبوتر باز با باز....
    از دید آقام که توی خانواده و فامیلی خشک و مذهبی بزرگ شده بود، دختر راحت و اجتماعی مثل سارا با طرز فکر و شخصیت خاص خودش، دختر سالمی نبود و نمی‌تونست زن زندگی باشه!
    اما مادرم مدام پشت برادرم در میومد و می‌گفت: مرد! الان دوره زمونه عوض شده. دخترها همه هزار قِر و فِر دارن! مهم اینه که رضا این دختر رو دوست داره. علف باید به دهن بزی شیرین بیاد....


    یکی دو ماه بحث و جنجالِ تو خونمون تمومی نداشت تا بالاخره یه روز آقام صبرش لبریز شد و با صورت سرخ تو چشمای رضا نگاه کرد و گفت: یا اون دختر یا خونوادت. کدومش؟!
    رضا جا خورد و جوابی نداد. جوری شیفته سارا شده بود که بدون مشورت با اون حرفی نمی‌زد و تصمیمی نمی‌گرفت. فرداش رضا با خونسردی به آقام رو کرد و گفت: سارا رو انتخاب می‌کنه و کنار اون احتیاج به هیچکس نداره و خوشبخته.
    قیافه آقام رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. خشم و ناراحتیش رو به زحمت تو صورتش کنترل کرد، دستی به سیبیلش کشید و به مادرم گفت: قرار خواستگاری رو خودت بذار تا زودتر بریم. بعد هم به رضا رو کرد و گفت: من تا آخرش هستم بچه‌ جون! ولی به محض شروع زندگیت دیگه پسر من نیستی و انتظار هیچ کمکی از من نداشته باش. حق دیدن مادرت رو هم نداری.


    مادرم با چشم‌های گریون نگاهی به رضا کرد و گفت: اشکال نداره پسرم.... اگه این همون دختر آرزوهاته، فکر من نباش و دنبال دلت برو. خدای ما هم کریمه....


    آقام ارتشی بازنشسته بود. از ارتشی‌های زمان شاه که با اخلاق خشک و جدی و جذبه‌ای که داشت کسی روی حرفش نمی‌تونست حرفی بزنه. از وقتی بازنشسته شد، افتاد تو کار ساخت و ساز و وضع خوبی بهم زد.


    سارا دختری ظریف با قد متوسط و صورتی فوق‌العاده زیبا بود. دختری کاملا امروزی که به حجاب و خیلی چیزها اعتقادی نداشت و به شدت خونگرم و خودمونی بود. پوشش باز و راحتی بیش از حدش با یه وقار و نجابت ذاتی همراه بود و فقط مختص خونواده و فامیل بود. بیرون از خونه یه دختر باوقار و سنگین بود.


    اختلاف فرهنگی دو خانواده به قدری زیاد بود که به ناچار اونها مجبور شدند هیچ جشن عقد و عروسی نگیرند.


    تو یک‌سالی که اون‌ها عقد بودند به دستور پدرم سارا فقط جمعه‌ها حق داشت به خونه‌مون بیاد! جمعه‌هایی که سارا بیشتر وقتش رو به جای خلوت با رضا، صرف محبت و نزدیک شدن به آقام می‌کرد تا بلکه اون رو به عنوان عروسش بپذیره و از سردی رفتارش کم کنه ولی نتیجه‌ای نداشت و آقام کم کم جمعه‌ها رو به بهونه‌های مختلف از خونه بیرون میزد تا حتی با سارا چشم تو چشم هم نشه. همین باعث شد رضا و سارا راحت و بی استرس به عشق بازی خودشون برسند.


    ظهر یکی از همین جمعه‌ها بود. تو نبود پدرم و موقع خواب بعد از ناهار مادرم، پشت درخت بزرگ حیاط خونمون نشسته بودم و مشغول صحبت با موبایل بودم. رضا و سارا باهم وارد اتاق خواب رضا شدند. اتاقی که مُشرف به حیاط بود و سقف ایوون جلوی اتاق مانع دید خونه‌های مجاور می‌شد. خواستم سریع به داخل پذیرایی برم اما دیگه دیر شده بود!


    رضا وسط اتاق خیره به سارا ایستاده بود.
    سارا با مژه‌هایی دلفریب و نگاهی خمار به سمت رضا رفت. دست رضا رو گرفت و روی سینه خودش گذاشت و مکث کرد. بوسه‌ای به گردن رضا زد و در حالیکه رضا مشغول مالیدن سینه‌های اون بود، دست خودش رو به پایین سُر داد و از روی شلوارک شروع به مالیدن کیر رضا کرد! تغییرحالت و چهره رضا با حرکات دست سارا از اون فاصله هم مشخص بود. سارا آروم رضا رو به عقب هل داد و لب تخت نشوندش. خودش رو تو بغلش جا داد و روی پاهاش نشست. دست راست رضا تو موهای سارا بود و دست چپش رو سینه اون و بوسه‌های طولانی از لب...
    رقص کمر سارا روی رضا فوق‌العاده بود و تحریک شدن رضا کاملا معلوم بود. رضا دستپاچه به نظر می‌رسید ولی سارا با آرامش خاصی، پایین پای رضا زانو زد. رضا دل نمی‌کند و سینه‌ی سارا رو با بی‌میلی رها کرد. سارا گوشه‌های تیشرت رضا رو بالا کشید و با کمک خودش اون رو از تنش درآورد. حالا بوسه‌های خیس سارا رو شکم رضا و نرم نرم پایین اومدنش با نوازش‌هاش روی سینه و شونه‌های رضا تلفیق شده بود.
    سارا به چشم‌های مبهوت و پراز شهوت رضا نگاهی کرد و با کمک رضا شلوارکش رو از پاش درآورد. از روی شورت کیرشو زبون میزد و کم‌کم شورت رضا رو هم درآورد. من هم مثل رضا بی‌صبرانه منتظر ساک‌زدن سارا بودم! ولی سارا لباسهای خودش رو با کلی دلبری جلوی چشم‌های رضا درآورد، کیر رضا رو خیس کرد و بین سینه‌های نه چندان درشتش گذاشت و رضا هم آروم تلنبه می‌زد.


    رضا که بی‌تاب‌تر شد، سارا روی تخت دراز کشید، پاهاش رو باز کرد و با اشاره دست اون رو به سمت خودش کشوند. رضا بین پاهای سارا قرار گرفت و دیوونه‌وار کس سارا رو لیس می‌زد و می‌خورد. سارا به خودش می‌پیچید و هر لحظه بی‌تاب تر می‌شد تا بالاخره از رضا خواست بیاد بالا روی تنش. رضا کیرش رو وسط پاهای سارا و روی کسش می‌کشید و لب و گردن سارا رو بی‌امان می‌خورد و می‌بوسید. کمی بعد هم با فشار بیشتر و بوسه‌های طولانی‌تر لب‌های سارا هردو آروم شدند و با خنده‌ای بهم‌دیگه از هم جدا شدند.


    18 سالم بود و تو اون سن هم متوجه تسلط و هنر سارا در سکس و قدرت اغواگریِ اون می‌شدم.


    چند ماه بعد و تو یه روز جمعه‌ی دیگه رضا و سارا هردو از خونه‌هایی که واسه اجاره دیده بودند، برای مادرم تعریف می‌کردند. آقام که اون‌روز بیرون نرفته بود، به رضا رو کرد و با خنده و تمسخر پرسید: با این چندرغاز حقوقت می‌خوای اجاره خونه هم بدی؟ هه! تو بهتره تو فکر زندگی تو چادر باشی بچه! اینجوری لااقل از گرسنگی نمی میرین! البته منم اول زندگیم چیزی نداشتم ولی من مرد بودم و جُربزه داشتم! خودم زندگیمو ساختم تا به اینجا رسیدم.


    رضا که دیگه تحملش تمام و به رگ غیرتش برخورده بود با صدای آروم ولی عصبی جواب داد:
    بله، می‌دونم. شما مرد بودین ولی پول‌ها و سهم‌الارث مادر هم بی‌تاثیر نبود تا به اینجا برسین!
    مادرم با دیدن بهت و سکوت آقام، این‌بار با تشر به رضا پرید و گفت: مگه زن و شوهر این حرفا رو دارن باهم؟ پول من و پول پدرت نداره. وظیفم بوده کمک پدرت بکنم. خوبه حالا پول رو خرج آسایش من و شماها کرده....


    _ولش کن خانم! این دیگه عقل و اختیارش دست خودش نیست! مخش رو خیلی وقته شست و شو دادن! روزی که گفتم این دختر به دردت نمی‌خوره، فکر کردی واسه این بی‌حیایی و سروسینه عریون خانم و هفت قلم آرایش کردنش گفتم؟ نه خیر بچه‌جون. من الان رو می‌دیدم که این زن اینجوری افسار توی ساده و بی دست و پا رو می‌گیره و می تازونه. کاری کرده حالا دیگه جلو پدرومادرت هم وایستی و هر مزخرفی به دهنت رسید بگی....


    رضا با ناراحتی در حالی که داشت بلند میشد گفت: آقاجون یادمون دادی ناموس مردم ناموسِ ما هم هست! خدا رو خوش میاد درباره ی عروست که ناموس خودته اینجوری بگی؟! کی جلوت بی حیایی کرد و حرمت شکست!؟
    سارا با عجله و با چشمانی پر از اشک به سمت اتاق رفت، لباسش رو پوشید و کمی بعد با رضا بدون هیچ حرف و خداحافظی رفتند. این آخرین باری بود که سارا به خونمون اومد و اون رو دیدیم.


    .........................................................................


    3سال از ازدواج رضا و سارا گذشته بود. تو روزایی که آقام یه بساز بنداز ماهر با کلی ملک و زمین شده بود، رضا یه گوشه پرت از شهر توی خونه ای 55 متری با دیوارای نم زده و رنگ و رو رفته مستاجر بود و با عشق، همراه سارا به سختی زندگیش رو می‌گذروند. تو این سال‌ها تنها من بودم که هر بار خبری از اون‌ها می‌گرفتم و به بهونه دانشگاه به خونشون می‌رفتم. فشار مالی و قسط و مشکلات کاری رضا، روز به روز زندگی اون‌ها رو سخت‌تر می‌کرد. تو این بین آقام هم از هیچ‌کاری واسه زجردادن و شکنجه روحی اون‌ها دریغ نمی‌کرد.
    از نرفتن به مراسم ختم پدر سارا گرفته تا ممانعت از دیدار رضا و مادرم تو این سالها و....
    به شکل عجیبی بی صبرانه منتظر زمین خوردن رضا و پشیمونی اون بود. می‌گفت برمیگرده یه روز، به پاهام میفته و می‌فهمه اشتباه کرده.
    ولی سه‌سال گذشت و خبری از پشیمونی نشد.


    آقام واسه زجر دادن اونها تیر آخرش هم رها کرد و سند دو تا آپارتمان نوساز رو به نام من و خواهر بزرگترم زد. چیزی که کاملا بعید و دور از ذهن همه بود.
    بعد هم مدام و توی هرجمعی به عمد از اینکارش میگفت: دوتا بچه که بیشتر ندارم! بذار لااقل خیالشون بابت خونه راحت باشه. وظیفه هر پدریه وقتی داره به بچه‌هاش کمک کنه.
    تمام هدف زندگیش شده بود ضربه زدن به پسری که با انتخاب سارا بدجوری غرور بی جاش رو خرد کرده بود.


    چندروز بعد به خونه رضا رفتم. می‌دونستم الان با شنیدن این خبر سارا بیشتر از قبل سرخورده و ناراحته. وقتی رسیدم رضا تازه از سر کار برگشته بود. هردو با خنده استقبال کردند. سارا با همون راحتی بیش از حدش، لباسهای کار رضا رو با خنده و شوخی تو همون پذیرایی کوچیک خونشون درآورد. لب‌های رضا رو بوسید و ازش خواست بره دوش بگیره.
    چقدر این دختر خاکی، بی ریا و صمیمی بود! هنوز دو دقیقه از رفتن رضا به حمام نگذشته بود که سارا رو صدا زد. سارا نگاهی بهم کرد، خندید و گفت: ناراحت نشیا! خودت پاشو از خودت پذیرایی کن! منم زود میام.
    سارا به داخل حمام رفت. صدای آه کشیدن رضا و قربون صدقه رفتن‌های هردوشون رو واضح می‌شنیدم و از خوشحالی اون‌ها می‌خندیدم.


    گاهی تصور می‌کردم این کارهاشون یه جور نمایش خوشبختی جلوی من باشه. ولی واقعیت این بود که اونها با هم و تو اون شرایط سخت هم خوشبخت بودند و از زندگی لذت می‌بردند. اون‌روز وقتی حرف از آپارتمان هدیه پدرم و حرفاش پشت سر اون‌ها شد، هردو بیخیال و بی‌تفاوت بودند و تنها عکس‌العملشون گره‌کردن دست‌هاشون و نگاه عاشقانه به همدیگه بود.


    آقام پر بیراه نمی‌گفت. سارا واقعا افسار رضا رو تو دستش گرفته بود! افساری که اسمش "علاقه" بود و آقام هیچ‌وقت نفهمید که این علاقه دوطرفست و سارا هم به خاطر رضا داره تو سخت‌ترین شرایط زندگی می‌کنه و خم به ابرو نمیاره. سارا جواهری صبور و بساز بود!
    اون‌روز به خونه که برگشتم مادرم با عجله به اتاقم اومد و از حال اون ها ازم پرسید. با خنده ریز به ریز اتفاقات و حرفها رو براش تعریف کردم. چشماش از خوشحالی برق زد و از دلتنگی پراز اشک شد و از اتاق بیرون رفت.


    حدود یک ماه بعد بود که رضا خونه خرید و خبرش هممون رو متعجب کرد. یه آپارتمان 120‌متری تو مرکز شهر که واسه اون‌ها مثل داشتن یه کاخ بود.
    آقام که ماجرا رو فهمید، یکی دو روز هنگ بود، ولی عادی رفتار می‌کرد. روز سوم صبرش تموم شد و بلند بر سر مادرم فریاد می‌زد:
    پسرت یا دزدی کرده یا کلاه یکی رو برداشته! همین روزاست گندش دربیاد و آبروی ما رو هم ببره. هرچند اون پسر عرضه دزدی هم نداره! شاید هم با پول هرزگی زنش خونه خریده! به هر حال اون زن عفریته هر جور کاری بلده!
    مادرم با گریه می گفت:
    خدا از سر تقصیرها و تهمت زدنات بگذره مرد، چجوری دلت میاد اینجوری وصله ی ناجور بچسبونی به پسر و عروست؟ آخه انصافت کجا رفته!؟ و آقام هم با تندخویی به مادرم بحث رو تموم کرد.
    از اون روز آقام تو حرف‌هاش سارا رو " پتیاره" و رضا رو "دزد" صدا می‌زد. اون‌هم به خاطر خریدن خونه‌ای که رضا می‌گفت با وام و قرض و کمک خونواده سارا خریده.....


    .........................................................................................


    هفت‌سال از اون زمان و هفت‌روز از فوت مادرم گذشت. سرشب بود. از پنجره اتاقم بیرون رو نگاه می‌کردم. داییم با پدرم گوشه‌ای از حیاط مشغول صحبت بود. کنار اون‌ها، دو تا دخترکوچیک رضا مشغول بازی بودند. وقتی آقام نوه هاش رو دید درک کردن گرما و محبت درون چشم هاش و حتی دلتنگی و دلخوری اصلا کار سختی نبود. هرچند نمی‌فهمیدم از کی دلخور بود!؟ خودش که باعث شد مادر تا لحظه ی آخر زندگیش حسرت دیدن بچه و نوه هاش رو به خاک سرد ببره!؟ هیچ وقت از موضع مسخرش کوتاه نیومد! حتی تو این لحظه، نوه هاش رو بغل نکرد.


    سارا هم مشغول کمک به خواهرم و در حال رسیدگی به مهمون‌ها بود. تو این یک هفته آقام یک قطره اشک هم نریخت و هیچ‌کس گریه اون رو ندید.
    اما کمی بعد از حرف‌های داییم باهاش، واسه اولین‌بار شروع به گریه کرد. همه با تعجب بهش نگاه می‌کردند. هیچ‌کس گریه آقام رو تا به حال ندیده بود. با عجله برگشتم تا به سمت حیاط برم. سارا پشت سرم بود. دستم رو گرفت و گفت:
    _بذار تنها باشه. بزار گریه کنه تا خالی بشه....
    _بذار برم ببینم چی شده.
    _خودم بهت میگم! بشین.


    یکی دوماه بعد از اینکه پدرت واسه شماها خونه خرید، داییت با رضا تماس گرفت. با اصرار زیاد آدرسمون رو گرفت و شب به خونمون اومد. می‌گفت بخشی از ارث به جامونده از پدربزرگتون چند هکتارزمین کشاورزی تو حاشیه شهر بوده و بعد از فوتش چون ارزش مالی و خریداری نداشته اون رو رها کردن. بعدها مادرت وخاله‌هات همه به داییت وکالت دادند تا خودش هرتصمیمی دوست داره برای اون زمین‌ها بگیره. چندسالی که گذشت دیگه داییت هم خیلی پیگیر قیمت و اوضاع زمین‌ها نمی‌شده تا اینکه مادرت از داییت سهمش رو می‌خواد. داییت اول با تعجب مخالفت می‌کنه ولی وقتی حرفای مادرت رو می‌شنوه قبول می‌کنه. زمین رو با قیمتی پایین‌تر ازعرف فروختن و مادرت سهمش رو از طریق داییت به ما رسوند. اما برامون دوتا شرط گذاشته بود.


    اول اینکه قسم بخوریم تا زمانی که زنده‌ست هیچ‌کس ازین کمک بویی نبره و دوم اینکه این پول فقط و فقط صرف خرید خونه واسه خودمون بشه نه کار دیگه.


    تمام اون‌روزها تو ذهنم مرور شد. روزایی که مادرم مدام با داییم تلفنی حرف می‌زد و بحث می‌کرد. سرم رو گرفته بودم. طفلی مادرم که تماشا نکرد بزرگ شدن نوه هاش رو... ندید سفید شدن چند تا تار موهای پسرش رو... ندید پخته شدن و جا افتادن عروسش رو...اشک توی چشمام جمع شد.
    سارا کنارم باهام حرف می‌زد. مثل همیشه پرروحیه....
    آقام تو حیاط دستی به سر دخترهای رضا کشید و گریه های آقام برام درد داشت.


    متوجه ورود آقام به داخل پذیرایی شدم. با چشمای سرخ و گریون داشت دنبال کسی می‌گشت.
    با اشاره خواهرم به سمت اتاقم اومد. جلوی در اتاق با چشمای خیسش نگاهی به ما کرد و گفت:
    ساراجان دخترم یه لحظه بیا باهات حرف دارم.


    نوشته: Mr_Hide

  • 153

  • 11




  • نظرات:
    •   A....k
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • خوب بود هم داستانت و هم نوشتارت


      اما فاز داستان به این فیلم و سریال های دهه شصت میخورد قشنگ منو یاد اونا انداختی به هر حال خوب بود و لایک


    •   boyboy36
    • 1 ماه،3 هفته
      • 10

    • مادر نعمت است نعمت نعمت
      داستانت خوب بود


    •   Litel._.boy
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • خوب بود خسته نباشي


    •   Pesarkhoshform
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • دوستم، خوب بود ولی خیلی طولانی بود، شق درد شدم،


    •   Hosein_irani
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • لعنت بهت .
      اشکمو در آوردی اه


    •   زن.اثیری
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • ویرایش میکردین بد نبودا. دوبار تکرار شده بود داستان و هیچ کدوم از دوستان که کامنت دادن اشاره ای نکردن. نخوندید آیا؟
      این چی بود وسط داستان:
      ali.goli33 » <من> | 31 مارس 2020، ساعت 21:52 | در پاسخ: سلام
      نه لایک نه دیسلایک. توقع بیشتری ازتون داشتم.


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • علی گلی جان کپی نکن ننه جان


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،3 هفته
      • 12

    • بیچ کینگ وارد میشود با کامنتی دراز تر از داستان




      میشه این قلم و اینطور داستان صمیمی رو دوست نداشت؟ بخدا نمیشه. بخوام بازم از نویسنده و ذهنیتش تعریف کنم، میشه تکرار مکررات. و ارزش کار نویسنده پایین میاد.
      ولی همچنان، ایرادای داستان رو هم نمیشه نگفت. ایرادایی به ترتیب زیر که:


      اولا که همچنان مشکل بزرگ داریم با ذوب نبودن اروتیک داخل داستان. اونم اینطور داستان آبرومندی. وصله نچسب بودن اروتیک تو این داستان هم توی ذوق میزنه. حالا دلیلش هرچی هست، کار ندارم. مشکلش اینه که توی این قسمت اروتیک، داستان کاملا از ریتم میفته، یه موضوعی که نه ارتباطی به تم کلی داستان داره و نه قراره قوس شخصیتی یا داستانی ای رو بر ملا کنه، تعریف میشه، و سپس دوباره داستان از سر گرفته میشه. مث اینه که وسط ست پنجم فینال لیگ جهانی، تبلیغ عالیس پخش کنن. کل حس داستان میپره تو اون تیکه. و این هم کاملا تقصیر سیاستای سایته که داستان بدون سکس منتشر نمیشه! ولی شاید میشد چیزی همراستا تر با روایت رو داخل داستان جا داد. ولی بازم، وقتی اینطور نویسنده ای اسن کار رو نکرده، من بیسواد چطور میتونم همچین نظری بدم؟


      ولی مهم تر، ایراد بزرگی که برا اینطور داستانی حیفه! پایان بندی داستان؛ که ایرادش تشکیل شده از دو قسمت. و هردو هم ناشی از یه چیز ان، و مرتبط به هم. یعنی افشای راز و نحوه افشای این راز


      مشکل اولی اینه که این افشای راز (همین نحوه خونه دار شدن اون زوج) تقریبا یک چهارم داستان رو به خودش مشغول کرده. یک چهارم، بخش زیادیه. در حالی که خود این راز اونقدرا اهمیت پیدا نمیکنه. به اندازه ای که لازمه، به اندازه ای که برای داستان اهمیت داره، به این راز پرداخته نمیشه. برای من یکی، اینقد این قضیه بی اهمیت بود که اصلا انتظار نداشتم هدف اصلی داستان و مسیر پایان بندیش، تعریف چگونگی این مسئله باشه. راستش هم غافلگیر شدم و هم ناامید. اگه اون قضیه، در اون جایی که معرفی شد یا حتی ـ به نحوی ـ در ادامه داستان، بیشتر بهش میپرداختین، تا به اون اندازه ای که لایقشه اهمیت پیدا میکرد، اینطور مسئله ای پیش نمیومد.


      مشکل دومی چیزیه که در اصل مشکل نیست، یه کمبوده. اینکه داستان دقیقا بعد از افشای راز تموم میشه. احتمالا دوتا سریال Westworld و Mr. Robot رو دیدین. این دوتا، شاید بهترین سریالایی باشن که کاملا بر اساس راز و معما پیش میرن. و ویژگی بزرگی که کاملا از تموم سریالای با تم مشابه، مثل Lost، متمایزشون میکنه، نه عمق راز هاست، و نه نحوه افشای رازها. اینه که رو شدن هر کدوم از خط ها و پنهون کاری های داستان، چه تاثیری روی شخصیتا و دنیای سریال داره. حالا اگه همینو تعمیم بدیم به این داستان، و بزاریمش کنار مشکل قبلی، مشخص میشه که اینطور پایان بندی ای، با اینکه چیزی از "داستان" رو نگفته نمیذاره، ولی برای شخصیتا و دنیای داستان کمبود باقی میمونه. درحال حاضر تنها چیزی که با افشای راز برامون مشخص میشه، بجز خود همون راز (!)، این قضیه اس که روی پدر تاثیر گذاشته. ولی نمیدونیم دلیل این تاثیر چی بوده، ذهنیتی که باعث این تغییر شده چیه، برداشت بقیه از این تغییر چیه، نتیجه این تغییر روی بقیه چی میشه. و همین فرمون درمورد بقیه شخصیتا هم صدق میکنه. و با توجه به اینطور نثر و روایتی که خواننده داخلش میتونه غرق بشه، کمبود این قضیه به چشم میاد. برا همین اون اول گفتم این یکی در اصل کمبوده نه مشکل.


      با این حال، هسته اصلی داستان، که عنوان داستان نشون دهندش هست، چیز قابل تاملیه. از خود گذشتگی مادر و دیده نشدن فداکاریش. ولی متاسفانه، اگه عنوان داستان این کلمه نبود، بعید میدونم من با این دوزاری کجم متوجهش میشدم. و در نتیجه خیلی های دیگه. پس اگه بگیم نویسنده تو رسوندن مقصودش ضعیف عمل کرده، شاید پر بیراه نگفته باشیم.


      در هر صورت لایک ندادن به این داستان بی انصافیه. همین که آدم رو درگیر کنه ینی بیشتر از نصف راه رو رفته. و همین که بعد از پایان، فکری توی ذهنآدم نگه داره، ینی حتی یه مقداری هم از مقصد عبور کرده!



      • پ.ن. اون علی قلی کی بود اون وسط داستان؟ قبل از تکرار دوبارش؟ (biggrin)


    •   amir.massajor25
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • داستان خوب و تاثیر گذاری بود خیلی وقت بود که دنبال همچین داستان قابل تأملی بودم دستت درد نکنه که چرت و پرت ننوشتی و باید اعتراف کنم که تونستی تحت تأثیرم قرار بدی با این داستان


    •   Hasangara
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • دوست داشتم


    •   Ali_crazy_boy
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • کیرم تو داستان تخمیت کسکش اومدم جق بزنم خوابید رف با سی تا فیلم سوپرم بلند نمیشه دیگه


    •   Hamed.L1985
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • خوب نوشتی
      منتظر داستان های سکسی عاشقانت هستم


    •   Ali_crazy_boy
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • مجددا کیرم تو داستان تخمیت آدم میاد شهوانی داستان سکسی بخونه نه کلید اسرار بهتر بود آخرش زن داداشت جنده از آب درمیومد و همه به حرف بابات میرسیدن و داداش کسکشت کیر میشد ببخشید اگه مث بقیه بلد نیستم احساساتی بشم


    •   Na0vid80
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • قشنگ بود ایول


    •   Nasr7070
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • ایول عالی بود
      فوش ندین لطفا خیلیا شبیه این ماجراهارو داشتن


    •   zanbory
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • جالب نبود .جمله آقام یجوری داستان و بهم میریخت .تابحال ندیدم توی خانواده نظامی از (آقامون)صحبت بشه.نظامیها اخلاقشون خشک هست اما اگر بدونن طرفی که میخاد وارد زندگیشون بشه و ریگی توی کفشش باشه .شرط نمیذارن و مخالفت میکنن.یاد حشمت فردوس انداختی ..شایدم از روی اون فیلم این داستانو نشستی نگارش کردی.
      شغل آقاتون اگر نظامی نبود کیفیت داستان خیلی فرق میکرد .
      نگارشت بد نبود .


    •   hans_mi
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • خیلی خوب بودنوشته ی قشنگی بود


    •   .Nazanin.
    • 1 ماه،3 هفته
      • 13

    • مهران عزیز، شیوه ی بیان داستانت رو خیلی دوست داشتم؛ ساده و خودمونی. داستان به اندازه ی کافی، حس همراهی برانگیز و کشش داشت. عنوان داستان هم قشنگ بود و من مشکل خاصی در رابطه با پاراگراف ها و علائم نگارشی ندیدم.


      حس و حال مادر و اون بیقراری و حقیقتی که آخرش فاش شد، تم اصلی بود که میون داستان گُم شده بود و شاید دور از انتظار بود برای خواننده، حدس زدن همچین پایانی.


      و عشق! معجزه ای که وجودش، درمانیه برای خیلی دردها. معجزه ای که باعث میشه بسازی با اونچه که سر راهت قرار میگیره بابتش. و شاید خیلی ها مثل پدر رضا، سخت باشه براشون قبول کردن قدرت این احساس و کوتاه اومدن از حرفای خودشون. شاید وقتی کوتاه بیان که دیگه دیر زمانیه برا خیلی چیزا...


      طبق معمول من دیر رسیدم، تا همینجاش هم حدودا تکراریه حرفام (biggrin) لایک 24 تقدیمت. منتظر داستان های بعدی ـت هستم!


    •   ممد.جانی
    • 1 ماه،3 هفته
      • 7

    • عالی بود
      داستان که نباید همش اندام خودم کیر خرو اندام دختر کس خر بود ، یه مشت چرندیات که تراوش ذهنیات جقیه باشه.
      خوب بود❤


    •   arash.abi
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • از دوتا لفظ خیلی بدم میاد، از نوشتاری که توش داش مشتی بازی باشه اقام و ننه م و مشتی بازیای چهل سال پیش و دوم لاکچری بازهای بی درد، بی بی و ناناس و شوشو از این دست چس کلاسهای عجیب غریب
      .........
      با احترام داستانو نخوندم.. درمورد محتواش چیزی نمیگم


    •   sia-tanha
    • 1 ماه،3 هفته
      • 7

    • خیلی با احساس و قشنگ بود.
      بین اینهمه بیغیرت یکی پیدا شد از ارزش واقعی مادر بگه
      لایک


    •   Shamim.20
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • مهران عزيز خسته نباشي
      تمايز سبكي نگارش توي اين داستان با بقيه داستان هاي تو كاملا مشهود
      سبك نگارشي كه انتخاب كردي خيلي با موضوت هم خواني داره و جذابيت داستانت رو بيشتر كرده.

      صحنه هاي اروتيك به اندازه بود و اين كه تكيه بر موضوع اصلي بود نه سكس رو من خيلي دوست داشتم.
      منتظر داستان هاي جذاب بعدي ام .


    •   SSAa699
    • 1 ماه،3 هفته
      • 7

    • قربون تو بشم من خوشگل،
      چقدر قشنگ مینویسی هزاران آفرین بتو
      لایک 35


      مهران جون تو همیشه شایسته بهترینها یی دوس داشتنی (inlove)


    •   Mester.kir
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • از موضوع خوشم اومد نوشتارتم که تقریبا خوب بود پس باعت میشه لایک بگیری


    •   Rezakhan1977
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • یادمادرم افتادم گریه کردم ممنون از نوشتنت


    •   Ck_47
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • قشنگ بود خیلی قشنگ بود ولی خوب جاش تو این سایت نبود


    •   sima_loveee
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • وای عالی بود چقدر خودمونی.به دلم نشست با وجود تلخیش (rose)


    •   ashkan-taalaa
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • like a eshgh (rose)


    •   sepideh58
    • 1 ماه،3 هفته
      • 11

    • مادر ها همیشه عشقن...امیدوارم هیچ خونه ای بدون عشق نباشه ...وقتی داستان رو خوندم خیلی بیشتر دلم برا مادرم پر کشید و محکم تر بغلش کردم و بوسیدم. پدر هایی از این دست توی زندگی ها فراوونن. داستان رو با همه وجودم درک کردم و چشیدم بنا به دلایلی ...
      نگارشت مثل همیشه روون و ساده و صمیمی بود مثل زندگی هممون برای همین میشد بهتر حسش کرد...
      عجیب بود همیشه وسواس داشتی برای ادیت و اینجوری دوبار تکرار شده بود اما خب بهتر، چون دوبار خوندم :-)
      لایک ۴۶ بنویس باز (rose)


    •   telmaaa
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • مادر=love
      like it (rose)


    •   9820321
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • خوب بود هم داستانت و هم نوشتارت


      اما فاز داستان به این فیلم و سریال های دهه شصت میخورد قشنگ منو یاد اونا انداختی به هر حال خوب بود و لایک


    •   Rj.rj
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • عالی بود-مغز ادم درگیر میشه و این یکی از نکات خوب نوشتن نویسنده است-
      حتما ادامه بده و زیادی بال و پر که بدی به داستان اضفه میشه و برای خواننده داستان حوصله سر بر میشه -
      مرسی ازت?


    •   miago
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • جاي داستان غير اروتيك اينجا نيست


      هر چقدر هم خوب باشه ، فقط براي گدايي لايك اينجا نوشته ميشه


    •   with_you
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • در عین سادگی بینهایت دلنشین بود.
      لایک 60 تقدیم قلمت (rose)


    •   Mr.lanati
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • داستان و نگراش بدک نبود ولی اون تیکه حموم رفتن دوتایی اونم وقتی برادر شوهر تو خونه هست حتی تو رشت امریکا هم اتفاق نمیفته! یعنی اینقدر هول بودن که نمیشد اون لحظه نکنه؟ یا اینکه تو ناخواسته شاهد سکس اونا بودی ولی یه جوری دید زدی که انگار یه ساله منتظر این لحظه بودی!
      قسمت های سکسیش رو بیخیال بشیم قابل لایک بود


    •   Evil082
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • عالی بود


    •   Lasboo
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • ای واااای


    •   majid75@91
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • عالی بود،روح همه مادران زیر خاک شاد???


    •   Sureal
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • عالی بود ، بعد مدتها داستانیو اینجوری با شوق خوندم و از خوندنش خسته نشدم ، میون این همه داستانای مزخرفیییی که میزارن این یکی واقعا بجا بود


    •   H.s.Pesarak
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • خیلی خوب بود درسته مسائل سکسیش کمه ولی واقعا زیبا و جالب بود


    •   heshmattakchesh
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • قشنگ بود د روون فقط ناموسا بقیشم زود بنوییس


    •   alone2330
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • متفاوت و واقعا زیبا بود


    •   sarhad
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • ریدم دهنت به معنایی واقعی


    •   Moonycat
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • ديدگاه سوم شخصش رو دوست داشتم:)
      خط به خط داستانت فقط عشق بود و اشك
      هرپيامي كه هميشه توي داستان هات داري رو به بهترين شكلش به خواننده ميرسوني.
      درحين تلخي و شيرينيي كه داشت خيلي چيز ها ياد گرفتم:)
      قبلا هم گفتم و بازم ميگم
      هميشه باش و بنويس برامون
      بوس بهت:")


    •   aref.3200
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • اشک ریختم ، ممنون از این داستان قشنگ مرحبا ادامه بده لااااااااایک


    •   Farshad76318
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • *واقعا علی بود بهترین داستانی بود که خوندم *


    •   ساحل.آرامش
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • خیلی دوسش داشتم دوبار خوندمش .


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • ۹۳ تقدیمت.
      با اینکه قبلا خونده بودم بازم کلی لذت بردم.


    •   Amiiwr
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • خووب بود


    •   lovely_grl
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • سوای نظر تمام دوستان من این داستان رو دوسش داشتم و همین بی تکلف بودن متن ب دلم نشست.
      خیلی مشتقام اونایی که به ریزترین مسائل اهمیت میدن خودشون دست ب کیبورد شن و بنویسن بینم چند مرده حلاجن
      ۱۰۰ش کردم:)


    •   Belayat_sex
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • عالی بود??


    •   felora_love
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • لااااااایک (rose)


    •   سیا۲۵۳۵
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • ???????


    •   کیرکج_میرزا
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • اگه نمیدونستی بدون ارتشی های قدیم اکثرا عرق خور بودن و خانواده هاشون مذهبی نبود . بعدم شیوه نگارشت که یک جا ادبی میشه یک جا پر کیر و کس باهم در تضاده


    •   _Mehraaan_
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • Horny girl
      ببین به نظرم خیلی خوب خوندی ولی
      خیلیییی عجیبه که یه نویسنده نفهمه خواهر نبود که سکس برادرش رو دید و داستان رو اینجوری توصیف کنه.
      میدونم میخواستی بگی خوب خوندی و خیلی ریزبینی ولی اینکه فرق خواهر و برادرم نفهمیدی خیلی مسخره بود!!
      بعدم کامنتت دوست و دشمن قاطی شده بود -.-
      سعی کن بهتر بخونی عزیزم (rose)


    •   _Mehraaan_
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • Horny girl
      خوشبختانه یا متاسفانه من فقط جواب کامنت های طنز رو میدم. اگه به اهمیت بود که یه لیست از آدمهای مهمتر از خودت بالای سرت میتونی ببینی.
      چون میدونستم رو ابرایی و خیلی خودت رو بالا میدونی خواستم بکشونمت پایین بلکه این حباب توهمی که داخلشی ترکید!
      در مورد داستانهای بی محتوای سایت هم حق داری و درست میگی. وقتی نویسنده ها از یه نقد ساده و تشخیص خواهر و برادر عاجزن از بقیه چه انتظاری میره؟؟ (biggrin)


      ps: هفت هشت ده تا طلب من (biggrin)


    •   P.ezhva.K
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • واقعا بینظیر بود عالی بود قلمت خیلی دوست داشتم من تو این سایت عضوم فقط به خاطر نویسنده هایی مث شما هرچی تعرف کنم از طرز فکر و قلمت کم گفتم به گفته عطار نیشابوری:
      هر ان وصفی که گویم،بیش از انی
      یقین دانم که بی شک جان جانی
      این سروده شده واسه خدا ولی واقعا میشد که ذره ای از زیبایی این شعر واسه شما و قلمتون باشه...
      امیدوارم همیشه تو اوج باشی و پیشرو...


    •   xmrjx
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • خیلی خوب بود لایک


    •   Eyes.blue
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • انگار فیلم پدر سالار نگاه میکردم.نوشتنت خوب اما زیاد درک نکردم.چرا پدر داستان باید وقتی میفهمه خانومش دزدکی واسه پسرس که بیرونش کرده خونه خریده باید پشیمون بشه؟؟اگه یه زمانی پیامم رو خوندی ممنون میشم جوابت رو بشنوم


    •   Hooman.esf.59
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • دربین داستان‌های غیر سکسی، چقدر لایک گرفته این داستان
      جالبه


    •   Saman._.ss
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • مرسی واقعا قشنگ بود
      امیدوارم تمام مادرا سالمو سلامت باشن اون مادرایی که دستشون از این دنیا کوتاست رو هم خدا بیامرزتشون


    •   Nima.uf
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • یعنی کیرم تا ته تو کون اقات ک مادرت نخواد اینجوری بشه و مادرت با حسرت ب گور نره ب امید روزی ک همه افراد مثل بابات بمیرن


    •   Sh82
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • عالی


    •   صدف هستم
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • مادر خوب نعمته اما مادری که بچش درک نکنه
      اون چی؟؟


    •   itsbluememe
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • داستان زیبایی بود اما میخوام آخرش رو نقد کنم یه نقد بد متن و پایان داستانت عالی بود اما اینکه یک مرد اینجوری بکنه غیر ممکنه نه به خاطر غرورش به خاطر اینکه کسی که اینکارا رو کرده و این بی احترامی ها رو به پسر و عروسش کرده حداقل از خودش و حتی تویی که پسرشی و جلوت این حرفا رو زده خجالت میکشه که انقدر گرم برخورد کنه با اون دختر هر چقدر هم که از اون دختر عذر خواهی کنه فحش که نیست که بشه پسش گرفت و عذر خواهی کرد اونا اون موقع وضع مالیشون بد بود و پدره بهشون بدی کرد الان که دیگه خوشبخت شدن که و موفق شدن بدون کمک اون میره و عذر خواهی میکنه؟ 8 سال ینی یه عمر ینی دختر مردم پیر شده توی بی احترامی های پدر شوهرش و حالا با یه ناراحتی و غم و عذر خواهی تمومش کنه؟ داستان عالی بود ولی پایانش یکم جای نقد داشت ;) (rose)


    •   ح.ا۱۲۳۴۵
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • امیدوارم بازم بنویسی


    •   Hadi@z
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • داستان غم انگیز و زیبایی بود که جاش تو این سایت نبود


    •   Lucky.man
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • داستان زیبا و درد جامعه قدیم بود. البته مگتاسفانه هستند پدرها و حتی مادرهایی که هنوز اینطور فکر میکنند.
      من داستان رو دیر خوندم و دوستان مفصل تحلیل و نقد کردن.


      دوستان
      قدر پدر و مادر تون رو بدونید. گوهرهایی که یه روز نیستند و دیگه نیستند. و دیگه نمیبینیشون.
      از وقتی پدر و مادرم آسمانی شدند، بقیه هم سر خانه و زندگی خودشونن. خیلی تنها شدم.


      موفق باشید.


    •   Tirаss
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • با توجه به متن داستان در میابیم که راوی ان یکی از سه فرزند خانواده ای ارتشیست اما در هیچ کجای داستان به جنسیت یا اسم وی اشاره ای نشده علاوه بران با وجودیکه راوی در بطن داستان حضور داره و حوادث داستان در اطرافش اتفاق میفته ولی در مواجهه با وقایعی که خودش نقل میکنه هیچ عکس العملی نداره ،نه ناراحت میشه و نه خوشحال نه عصبانی میشه و نه تحریک میشه و نه خجالت میکشه و نه از بی عدالتی دلش میگیره و نه از احقاق حق مظلوم دلش اروم میشه وخلاصه در مواجهه با اتفاقات داستان هیچ رفلکسی که نشون دهنده این باشه که داستان از زبون یه ادم زنده. روایت میشه رو ازش نمیشه دید البته بجز یکی دو مورد خنده که آنهم ابدا کافی نیست


    •   _Mehraaan_
    • 1 ماه،2 هفته
      • 4

    • tirass
      راوی در مواجهه با اتفاقات نه ناراحت میشه و نه خوشحال؟ نه عصبانی و نه تحریک؟
      توی داستان به طور واضح راوی از خوشبختی برادرش احساس خوشحالی میکنه.
      از نوع روایت و توصیف رفتارهای پدرش واضحه که از پدر دلگیره.
      رابطه مخفیش با برادرش نشونه ی همدردی و درک برادرشه.
      توی قسمت سکس داستان هم راوی با دیدن سارا میون پاهای برادرش تحریک میشه و عنوان میکنه که اون هم منتظر ساک زدن ساراست و اینها در کنار کمی تفکر نشون دهنده جنسیت راویه.
      اما به هرحال داستان با تمام معایبش لااقل این حُسن رو داشت که نوشته ی خودم بود و با سرچ در گوگل نمیشد اون رو پیدا کرد! :)


    •   دهقان.خلافکار2
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • بهترین داستانی که تو این سایت خوندم


    •   Eshghiu
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • دسخوش واقعن. خیلی خوب بود.


    •   newman1
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • داستان قشنگی بود. اخرش یه کم گنگ بود ولی دوبار خوندم متوجه شدم.


    •   mobinshams019
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خوب بود دوباره از این کپی ها بفرست


    •   sepideh58
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • والا مهران یکساله توی این سایته و به اندازه موهای سر تو (اگر کچل نباشی ) داستان آپ کرده .اگر قرار بود کپی کار باشه تاحالا هزار تا زرنگ تر از تو مچشو گرفته بودن .هر چند واقعا ارزش نداره بهت جواب بدم با اکانتی ک امروز ساختی حال و روزت معلومه ..‌فقط حیف نمیدونی این بازی ها زیادی قدیمی شده اونم برای منی ک کلی وقته اینجام ....
      نویسنده های زیادی بودن ک داستان دادن و با یه سرچ ساده پتشون روی اب افتاد ...به کاهدون زدی


    •   kikiko8181
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • ............


    •   زندگی+فانتزی
    • 1 ماه
      • 1

    • سپاس (rose) (rose) (rose) (rose) (rose)


      قسمت سکسیش خوب در نیومده بود ولی در کل خوب بود


    •   hkalate51
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • معرکه بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو