مادر زنی از جنس بهشت

    سلام و عرض ادب خدمت عزیزانی که هم عقیده ی من هستن و درکم میکنن.
    و شمایی که منتظری تا داستان زودتر تموم شه تا فوش دادنو شروع کنی و هر چی که لایق ناموسته بنویسی خواهش میکنم اگه از داستان محارم خوشت نمیاد نخون چون هیچ اجباری نیست بخونی وکسی هم نخواسته نظربدی.
    راست و دروغ بودن این داستان هم هیچ سود وضرری به حال کسی نداره پس دلیلی نداره دروغ بگم.
    من پسری هستم 23ساله با پوستی سفید و قدو هیکلی درشت و چهار شانه چون ورزش میکنم. و موهای بور و چشمان رنگی و شخصیتی آرام و مهربان که با همه زود جور میشم و اجتماعی هستم.
    من توی سن کم ازدواج کردم و وارد خانواده ای شدم که پدر خانمم و مادر خانمم با من فاصله ی سنی زیادی نداشتند و جوان بودند و همسر من فرزند اولشون بود.
    مادر خانمم 37 سالشه با پوست سفید و هیکلی درشت و موهای بلوند که تقریبا چاق بود اما چاق بیریخت نبود کمری معمولی داشت با کون بزرگ و سینه های بزرگ که هر کار میکرد نمیتونست مخفی نگهش داره و همه تو کفش بودن.
    و شخصیتی جسور و شیطون و باسر وزبون داشت که کسی از پس زبونش برنمیومد. خلاصه واسه خودش رئیس بود تو فامیل و هیچ کی باهاش درنمیفتاد.
    ایشون پسر نداشتن و عاشق پسر بودن و طبق گفته های خودش و خانمم همیشه آرزوی داشتن پسری با شرایط ظاهری و شخصیت منو داشته.
    بعد از گذشت چند ماه از ازدواجمون محبت ما بدجور به هم زیاد شده بود ومن هم کمبود مادر داشتم تو زندگیم چون مادرم فاصله سنیش با من زیاد بود و انقدر تعدادمون زیاد بود دیگه وقت و حوصله منو نداشت و خلاء بزرگی داشتم تو زندگیم. دقیقا مثل مادرزنم. خلاصه ما خیلی زود وابسته هم شدیمو از هفت روز هفته حداقل 5 روزشو پیش هم بودیم. ما جلوی خانواده ی زنم راحت بودیم البته به غیر از پدرزنم که همش تا 12 شب سر کار بود و اصلا انگار نبود. روزای تابستون همه میرفتیم زیر کولر دراز میکشیدیمو رومون پتو مینداختیم یا فیلم میدیدیم یا صحبت میکردیم. من وسط زنمو مادرش دراز می کشیدم و اون دوتا هر کدوم تو بغلم روی یک دستم و جفتشونو ناز میکردم و حرف میزدیم و عشق میکردیم. انقدر سینه های مادر زنم بزرگ بود ونرم که لذت میبردم از چسبیدنش به بدنم. خلاصه وقتایی که زنم میرفت حموم یا بیرون یا آشپزخونه من بر میگشتم و قشنگ فیس تو فیس و دودستی بغلش میکردم و وقتایی که مثلا از سر کار اومده بودمو وقت خوابم بود سرمو میزاشتم رو دستشو مثلا میخوابیدم. ولی تمام هدفم مالیدن صورتم به سینه های نرمش و بو کردن تنش و زیر بغلش بود که مستم میکرد و شده بود کار هر روزم و جفتمون عادت کرده بودیم و حتی خانومم و خواهرش. گذشت و من تو بغلش وقتی قربون صدقش میرفتم اون ماچم میکرد که یه روز من یدفعه بی هوا لباشو ماچ کردم و هیچی نگفت و بعد از اون لب طبیعی شد. یروز که تو بغلش بودم گفت نگاه کن هیکل گنده مثل بچه شیر خواره اومده تو بغلم میخوای شیرم بهت بدم که منم گفتم اتفاقا من شیر مادر خودمو نخوردم خیلی دوست داشتم بخورم.سینشو یهو یکیشو درآورد گفت بیا بخور من مادرتم دیگه. نوک سینه هاش از شهوت شده بود اندازه ی تک. من یهو قفل کردمو کل بدنم یدفه داغ شد یه سینه سفیدو درشت با نوک صورتی و نرم به اندازه ای که نمیشه گفت. من شروع کردم به خوردن و از شدت شهوت میخواستم نوکشو بکنم که گفت آخخخخخخ کثثثثافت بسه و گذاشت تو سوتین سرجاش گفت عقده ای ندید بدید نگاه کن از جاش کندی. خلاصه دستمالی و سینه خوردن و لب خوردن طبیعی شده بود که دیگه یه روز که داشتم میخوردم کیرم راست شد مثل تیر آهن و خورد به شکمش و گفت هیییییی این چیه بی جنبه گفتم چیکارش کنم دست خودم نیست و گذشت و بعد چند ماه راه رفتن رو مخش و اینکه دخترش واسم کم میذاره و از این حرفا که رازی شد فقط یک بار بیاد خونم وقتی زنم نیست. من از شب قبلش خوابم نبرده بود و از استرس داشتم قبض روح میشدم که سر ساعت دیدم زنگ زد واومد داخل با یه تیپ سنگین و سکسی بدون مقدمه چسبیدم بهش و لب تو لب شدیمو لباسای همو دراوردیم و درازش کردم کسش خیس خیس بود اصلا حالیم نشد چجوری و کجا رفته کیرم اصلا حس نداشتیم دو دستی بغلش کرده بودم و فشارش میدادم تو بغلم و تلنبه میزدم و لباشو میخوردم و گفت دوست دارم با هم ارضا شیم و منم تلنبه رو تند تر کردمو گفت دارم میام و بریز داخل آبتو که وقتی ارضا شد انگار یکی کیرمو با مشتش فشار داده و آب من تا آخر خالی شد تو کسشو همونطوری تو بغل هم بیهوش شده بودیم و قربون صدقه هم میرفتیم. بعد از اون زیاد باهم سکس کردیم و بهترین روزای عمرمو گذروندم باهاش.
    موفق باشید


    نوشته: بینام

  • 13

  • 22




  • نظرات:
    •   kosemadaresahabsite
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • من نفر اول شدم ظاهرا ومنم عاشق سکس با مادر زنم هستم
      منتها داستانت خ غیر منطقی وغیر واقعی هست حدود 60 در صد این مسائل هم برای منم اتفاق افتاده.منتها منجر به سکس نشده متاسفانه


    •   bi_hamta
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • من فقط بخاطر این خوندم که هوس مادرزن دیوونم کرده


    •   myous
    • 5 ماه،3 هفته
      • 1

    • مشخصات ظاهری برت پیتو گفتی...خخخخ


    •   Hooman.esf.60
    • 5 ماه،3 هفته
      • 2

    • بنظر من کل داستان دروغ بود بجز اسم نویسنده
      که فقط دو حرف آخرش (و) و (س) را حذف کرده


    •   mohammad725
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • خوابای شبانه


    •   shahx
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • فکر کنم عمو جانی شاگرد ایشون بوده!! (biggrin)


    •   afshin 21
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • جالب بود مرسی


    •   _KING_WOLF_
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • اسم اخری که گفتی خیلی زیبا بود! بینام! ولی کمو کاستی داشت که برات کاملش میکنم
      بینام وس
      یا به عبارتی:بیناموس!!!...


    •   aminamiry2010
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • کاشکی مادرزن ما هم اینجوری بود
      عاشق کون خوش فرمشم او. ف


    •   glassframe
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • اقتباسی از کتاب یک خرس تخم گذار ...


    •   arashdlove1776
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • عجب??


    •   King89
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • ریدم به داستانت


    •   ک+ک+ک
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • خودت کونت میخاره فش بخوری آخه عزیز من خوشگل من کوس کش بیناموس سیم کشی مغزت سوخته داری برعکس از دهنت میرینی لاشی


    •   Siiinaaakoloft
    • 5 ماه،3 هفته
      • 1

    • برو واسه برازر فیلمنامه بنویس دو قرون بهت بدن جقی ....‌ بدبخت ۲۳ ساله جقی کی به تو زن میده که مادرزن داشته باشی


    •   Kovan.nahely
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • عالی بود (clap) (ok)


    •   Scorpion6969
    • 4 ماه
      • 0

    • ۲۳ سالته بعد آخرش نوشتی که بهترین روزهای عمرت گذروندی. کیر توی تخیلاتت با تریپ سوراخ کونیت که سفت هم میزنی


    •   irzaا
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • مادر خانمت دو تا سینه داره یکیش به من می رسه. بزارم تو کوس زنت بعد ممه ی بزرگ مادر زنت رو با هم بخوریم ‌ آخرشم آبم رو تو بخور


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو