مادر و پدر زنم

    1396/10/29

    سلام به دوستان عزیز. داستانی که ایندفعه میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به مادرم. من و زنم شبنم یک سالی می شد که ازدواج کرده بودیم و از هر نظر باهم مچ بودیم. اون از تمام فانتزی های من خبر داشت و من هم تمام خواسته ها و فانتزی های اونو میدونستم و هر دو سعی می کردیم که بتونیم فانتزی های همدیگه را به واقعیت تبدیل کنیم.
    شبنم می دونست که واسه مادرم هر کاری حاضرم بکنم و چند تا از داستان های سکسی منو هم خونده بود که توشون مادرم نقش اصلی را داشتن و میدونست که دوست دارم سکس مادرم با یه مرد دیگه را ببینم و از خوشحال بودن و لذتش لذت ببرم. پدر و مادرم هیچوقت رابطه ی خوبی باهم نداشتن ولی چون پدر مرد خشن و مستبدی بود و مادرم هم متعلق به نسلی بود که سنت ها را رعایت میکردن هیچوقت عملا ندیده بودم که به پدرم خیانت کنه. هر چند یه مدتی که پسرعموم خونمون بود باهاش گرم گرفته بود ولی فکر نمی کنم پسرعموم عملا جرئت کرده بود که باهاش بخوابه و همینطور مادرم با اون.
    یک شب که با شبنم نشسته بودیم و صحبت می کردیم شبنم برگشت و بهم گفت: پویان تو جدی دوست داره مادرت به پدرت خیانت کنه؟ که من با من ومن گفتم: نمیدونم...شاید...بدم نمیاد...چطور؟ که شبنم گفت: هیچی...میدونی که من مامان پری را خیلی دوست دارم و می خوام خوشحال باشه و بابات هردومون میدونیم که آدم ناسازگاریه. منم گفتم: خوب...شبنم حرف آخرت را بزن کشتی منو. که شبنم خندید و گفت: میدونی که من بچه که بودم بعد ورشکستگی بابام مامانم ما را ول کرد و رفت خارج و بابام اونقدر که درگیر کار و بازپس دادن قرض هاش بود که هیچوقت به فکر زن گرفتن هم نیفتاد. منم گفتم: خوب؟ می خوای به مامانم بگم بابامو طلاق بده بیاد بابای تو را بگیره؟ که شبنم قهقه خندید و گفت: لوووووووس...نه...گوش کن...اونروز که مهمونی خونه ما بودن نمیدونم حواست بود یا نه خیلی باهم گرم گرفته بودن و احساس می کنم مامانت هم بی علاقه نیست به بابام. در حالی که من بهت زده نگاش می کردم شبنم ادامه داد: نظرت چیه شرایطش را فراهم کنیم که بابام با مامانت بخوابه؟ هم تو لذت می بری هم مامانت...هم بابای بیچاره من هم من. من گفتم: شبنم تو عجب ذهن سکسی داری! فانتزی جالبیه ولی امکان نداره بتونیم اینارو متقاعد کنیم. شبنم هم یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت: عزیزم مگه قراره کنفرانس بزاریم واسشون در فواید سکس؟ نه عزیزم...شرایط را مهیا می کنیم...کمی شراب...موسیقی...ویاگرا...و شب خوابیدن پیش هم و بعد اون میزاریم به عهده طبیعتشون. اگه بابای من مامان خوشگل تو را تو این شرایط نکنه دیگه باید به عقلش شک کرد و گفت حقشه که این همه سال تنها بوده.
    بالاخره روز موعود رسید و ما مامان و بابای شبنم را واسه شام دعوت کردیم. بابای من از بابای شبنم خوشش نمیومد و به همین خاطر هم نیومد (و اگر میدونست قراره با زنش چیکار کنه حتما بیشترهم بدش میومد). اول پدر شبنم منصور خان اومد و یه قوطی شیرینی هم آورده بود و باهم دست دادیم و چاق سلامتی کردیم و نشستیم و شبنم واسش چایی آورد و یه یه ربع بعد هم مامانم اومد. مامانم تو مهمونی هایی که بابام نبود لباس های باز می پوشید که اینبار هم مثتثنی نبود و اول اومد با همه دست داد و با آقا منصور حال و احوال کردن و بعد مامانم رفت تو اتاق ما که لباساش را عوض کنه و بیرون که اومد دیدم یه مینی ژوپ کوتاه و تنگ پوشیده با یه تاپ بدون بند که خط سینه اش را کاملا مشخص می کرد و باید بگم مادر من زن خیلی خوشگل و سکسی ایه با رون و کون تپل و ممه های گنده و پوست سفید و موهای بلند فر و واسه همین وارد هال که شد آقا منصور محوش شده بود و مامانم هم رفت رو مبل پیشش نشست و من و شبنم عذر خواستیم که بریم بساط مشروب و مزه را آماده کنیم و به شام برسیم و اونا را تنها ولشون کردیم که بتونن قشنگ راحت باهم صحبت کنن. واسه مامانم شراب ریختم و واسه بابای شبنم هم ویسکی ریختم و بعد هم هر کدوم از لیوان ها یدونه قرص ویاگرا توش حل شد. در حالی که من و شبنم سعی می کردیم خنده مون را کنترل کنیم. مشروب و مزه را سرو کردیم و من میدیدم که شراب و ویاگرا تاثیر خودشون را کردن و مامانم و منصور خان چسبیدن به هم و حتی منصور خان دستش را یه چند بار گذاشت رو رون مامانم موقعی که میخندیدن. من مامانم را هیچوقت اینقدر خوشحال ندیده بودم. چند بار دیگه لیوانشون و پر و خالی شد و همه کمی مست بودیم. شام را سرو کردیم و حتی حین شام هم منصور و مامانم چشم از هم بر نمی داشتن. از شانس ما زمستون بود و برف می بارید بیرون و موقع رفتن که شد ما اصرار کردیم که تو این هوا نمیشه رفت و در ثانی مستین و ممکنه بگیرنتون و این شد که مامانم زنگ زد خونه و به بابام گفت که شب را خونه ما می مونه ولی حرفی از آقا منصور نزد.
    بعد ما هم رفتیم تو اتاق دیگه دو تا جا بغل هم انداختیم با شبنم دیالوگ قبلا تمرین شدمون را گفتیم. شبنم اومد تو هال و مامان اینا داشتن بیرون را تماشا می کردن و گفت: مامان بابا جاتون را انداختیم تو اون اتاق. هال رادیاتش خوب هواگیری نشده سرده مشکلی که نیست تو اتاق جای جفتتون را بندازیم؟ که آقا منصور که تحت تاثیر ویاگرا هی کیری را که به نظر گنده می رسید تو شلوارش جابه جا می کرد گفت: من هر جا بگید می خوابم پری خانوم راحت باشن. که مامان من در کمال ناباوری گفت: مشکلی نیست منصور خان هم مثل برادرمن. شبنم هم واسشون مسواک و لباس راحتی آورد و شب بخیر گفتیم ما و رفتیم تو اتاقمون ولی به محض بسته شدن در هر دو گوشمون را گذاشتیم دم در و منم کمی در را باز کردم که دیدم آقا منصور یه سیگار دیگه آتیش زده و منتظره مامانم از دستشویی در بیاد و اون بره. مامانم که برگشت دید منصور خان رو مبل نشسته گفت: شرمنده منصور خان منتظر من شدید اصلا حواسم نبود. که پدر خانومم هم گفت: منتظر خانوم خوشگلی مثل شما بودن افتخاره و با یه حرکت نمایشی خم شد و دست مامانم را بوسید و مامانم هم خندید و گفت: امان از دست شما مردا. یه سیگار دارید به من بدید؟ که منصور خان سیگارش را تعارف کرد و بعد واسه مامانم روشنش کرد. من تا حالا ندیده بودم مادرم سیگار بکشه و انتظار داشتم بعد پک اول سرفه کنه که دیدم نه خیلی حرفه ای داره میکشه (معلوم بود زندگی با بابام اونم سیگاری کرده). مامانم یه نگاهی به منصور خان کرد و گفت: من مزاحمتون نشم. و منصور هم دودل بود که اگه بره مامانم بره بخوابه واسه همین گفت: برم برگردم یه سیگار هم باهم بکشیم نظرتون چیه؟ که مامانم گفت: حتما...منتظرم.منصور خان پنج دقیقه هم نکشیده بود اومد بیرون و سریع گفت: ببخشید منتظرتون گذاشتم که مامانم گفت: این چه حرفیه منصور خان ما منتظر شما نمونیم منتظر کی بمونیم و هر دو خندیدن و منصور خان اومد پیش مامانم نشست و چون ما نبودیم دو تا سیگار آتیش زد و یکی را داد به مامانم و آروم مشغول صحبت شدن و کم کم یه دستش را گذاشت رو رون مامانم و دست دیگه اش را هم آروم از پشت برد و گذاشت رو شونه اش و مامانم بعضا به حرفاش می خندید و دستش را میزاشت رو دستش و من و شبنم یه نگاهی به هم کردیم و شبنم آروم دم گوشم گفت: بابام داره مخ مامانتو عجیب حرفه ای میزنه. و من هم یه لبخند شیطنت آمیزی زدم و گفتم: تا ببینیم به کجا میرسه.در همین حین منصور خان گفت: پری جان بریم بخوابیم؟ (خانوم جان شده بود) و دستش را گرفت و بلندش کرد و مامانم هم مثل یه دختر خجالتی دستش را گرفت و رفتن تو اتاق و در را که بستن ما عملا پریدیم بیرون و رفتیم پشت درشون و قبلا کاری کرده بودیم که در بسته نشه و زبانه اش گیر نکنه و فقط کیپ بشه و کمی که هلش دادیم دیدیم مامانم رو صندلی اتاق مطالعه نشسته و منصور خان جلوشه و نمیدونن چیکار کنن که مامانم پا شد و گفت: خوب بزارید لباسامونو عوض کنیم و رفت جلوی بابای شبنم و پشتش را کرد بهش و گفت: منصور جان میشه زیپ دامنم را باز کنی؟ که منصور جونش هم دستش را برد نمیدونم واقعا مشکل بود یا مست بود یا بازی در می آورد ولی دستش را می کشید به کون مامانم و می گفت: پری جون باز نمیشه و مامانم هم که خوشش اومده بود گفت: خواهــــــش می کنم تمام تلاشتو بکن. و منصور خان بعد از کمی تلاش گفت: بزار اول تاپتو در بیارم و از پایینش گرفت و مامانم هم دستاش را بالا برد و تاپش در اومد و دیدم که مامانم از زیر یه سوتین خوشگل و مشکی و توری پوشیده با یه خجالت نازی گفت: اگه میشه گیره سوتینم را باز کنید و منصور جون در حالی که از پشت خودش را به مامانم چسبونده بود با یه حرکت بازش کرد و مامانم با ناز بنداش را از رو شونه اش داد پایین و پستون های تپل و خوشگلش افتادن بیرون و منصور جون از پشت بغلش کرد و گفت: ببخشید پری جون بگیرمت که با این دستم بتونم فشار بیارم به زیپت. که مامانم هم گفت: اصلا اشکالی نداره عزیزم. راحت باش. بعد اینکه اینو گفت منصور با جسارت بیشتری از پشت یکی از ممه هاشو گرفت تو مشتش و بالاخره زیپ مامانم را باز کرد و دامنش افتاد پایین و نخ های شرت سیاه نخی اش بین لمبرای کونش گم شده بود و منصور خان داشت حسابی دستمالیشون می کرد که مامانم برگشت و گفت: عزیزم تو مستی بزار منم کمکت کنم لباسات را دربیاری و بلوزش را از تنش کشید بیرون و سینه پشمالوی منصور جون را یه نازی کرد و گفت: عجب سینه مردونه ای داری منصور خان. که منصور خان هم گفت: جاهای دیگه ام هم مردونه اس و هر دو خندیدن و مامانم کمربندش را باز کرد و زیپش را کشید پایین و در این حال دستش کیر منصور جون را نوازش می داد منصور شلوارش را در آورد و مامانم گفت: منصور جون این اتاق خیلی گرمه چطوره لخت بخوابیم؟ و لباشو لیسید و منصور خان هم در طرفه العینی شرتش را کشید پایین و کیر دراز و قطورش که اصلا فکرش را هم نمی کردم افتاد بیرون و مامانم با تعجب و تحسین گفت: واااااای منصور خان اینارو واسه ما رو نکرده بودید...اجازه هست؟ و کیرش را گرفت تو دستش و مشغول مالیدنش شد و منصور جوننش هم در همین حین شرت مامانم را آروم داد پایین و مامانم با پاش از تنش در آورد و شوتش کرد کنار. بعد همدیگه را بغل کردن و یه لب طولانی از هم گرفتن و هی زود زود از هم لب می گرفتن تا اینکه مامانم نشست رو زمین دو زانو و گفت: منصور جونم اجازه میدی بخرمش میشه لطفا واست ساک بزنم؟ که منصور هم گفت: کیر خودته عزیزم. و مامانم چند بار کیرش را بوسید و گفت: وااااای از مال شوهرم خیلی گنده تره...جووووونم. و مشغول ساک زدن کلاهک کیر عشقش شد و بعضا تمام کیر را تا حلقش می کرد تو. در همین حال شبنم آروم دم گوشم گفت: الحق که مادر شوهرم جنده فوقالعاده ایه. ببین چطور داره کیر بابایی منو ساک میزنه. مادرم واقعا داشت مثل یه جنده حرفه ای ساک می زد و بعضا کیرش را میاورد بیرون و مشغول لیسیدن و بوسیدن تخمای منصور جونش می شد.در همین حال منصور گفت: خوشمزه اس؟ که مامانم گفت: خــــــــیلی...وای خیلی خوشمزه اس...مرسی. و ساک زدن را ادامه داد. که منصور گفت: بسه بسه...و به زور کیرش را از دهن مامانم که ناراحت نگاش می کرد نجات داد و هلش داد مامانم را که رو تشک ولو شد گفت: جووووون...چیکار کنم واست عزیزم. که منصور جون یه بالش گذاشت زیر کمرش و کسش که اومد بالا دیدم مامانم چه کس هلویی نازی داره و اونم مشغول لیسیدن و خوردن کس مامانم شد و شبنم گفت: آفرین بابایی بخور نوش جونت. کس مامان پویانمو بخور. این حرف شبنم خیلی تحریکم کرد و برگشتم و یه لب حسابی ازش گرفتم.
    شبنم هم گفت: ها...خوشت میاد بابام مامانتو می کنه؟ دفعه بعد خودم مامان جنده ات را می برم دوست پسرم بکنه. از زن های سن بالا خوشش میاد...مطمعنم مامان جنده ات را می پسنده. در همین حین صدای مامانم را شنیدم که گفت: واایی آبم اومد و منصور جونش یه لیس به کسش زد و گفت: الان کست آماده کیرمه و کیرش را گذاشت رو کس مامانم و آروم فشارش داد تو. مامانم یه بالش دیگه را دندون گرفته بود که جیغ نزنه و ممه هاش تو مشت پدر زنم بود. که منصور خان بالش را از رو صورتش کنار زد و گفت: میخوام جیغ بزنی که پسرتم بشنوه...اون دخترمو بکنه منم مادرش را می کنم. مادرم هم گفت: نه...زشته...نمیتونم. که منصور خان گفت: پسر بیغیرتت مادرش را با یه مرد دیگه تو اتاق خوابونده واسش مهمه که مامانش گائیده بشه. نترس شبنم نمیزاره بیاد. و محکم کیر گنده اش را کرد تو کس مامانم که مامانم یه آه بلند کشید و یه آن ترسید ولی نمی تونست از زیر منصور خان تکون بخوره و منصور خان افتاد روش و هی تلمبه میزد و کمی که گذشت و مامانم که دید مثل اینکه کسی قرار نیست بیاد شروع به آه و ناله کرد و هر قدر میگذشت صداش بلندتر می شد که یه لحظه منصور جونش تا ته کرد تو کسش و یه لب طولانی ازش گرفت و گفت: دیدی گفتم...پسرت می خواد مادرش گائیده بشه و حال کنه. مادرم هم خندید و گفت: دستش درد نکنه پسرم. بکن منو...منصور جونم بکن. که منصور خان گفت: خواهش کن جنده. که مامانم گفت: خواهــــش می کنم...بکـــــن. که منصور خان گفت: داد بزن پسرتم بشنوه. که مامانم داد زد: خواهش می کنم منصور جون منو بکن. جنده ات را بکن عشقم. که شبنم گفت: دیدی می گفتم مادر جنده ات عاشق بابام میشه. فکر کنم باباتو ول کنه به خاطر بابای من. و در همین حین منصور جون عشق مامانم مامانم را سگی رو زمین نشونده بود و داشت از پشت کیرش را تو کس مامانم تلمبه می زد و شالاپ شلوپی راه انداخته بودن که نگو و پستون های گنده مامانم داشتن تلو تلو می خورد تو هوا و اونم مدام از منصور جونش تشکر می کرد. و شبنم هم کیر منو گرفته بود تو مشتش و واسم جغ میزد. و آروم در گوشم گفت: شرط می بندم مامانت آبکیر بابامو می خوره. در همین حین منصور خان مامانم را برگردوند و کیرش را دوباره کرد تو کسش و هی بیرون می کشید و باز محکم می کرد تو کسش.تا اینکه منصور جون یه آهی کشید و گفت داره آبش میاد که مامانم سریع رفت سراغ کیر گنده عشقش و از آه کشیدن منصور خان فهمیدم که داره آبش را تو دهن مامانم می ریزه و همینطور مشغول ناز کردن سر مامانم بود که با ریتم خاصی باز به ساک زدنش ادامه داد. در همین حین منم آبم اومد و شبنم دستش را گرفت زیرش که نریزه زمین و گفت: چی گفتم! حالا دیگه بسته بیا بریم بابام تا صبح قراره بکنه مامانتو. و باهم رفتیم اتاقمون و واقعا تا نزدیک های صبح از آه و ناله مامانم خوابمون نبرد.


    نوشته: پویا

  • 18

  • 21




  • نظرات:
    •   yasiboy1997
    • 1 سال،10 ماه
      • 1

    • مرز های کص و شر رو با این داستانت جابجا کردی پسر.....ناموسا چی میزنید جدیدا این چه موادیه که ملت کص خل کرده حالا نه توی این سایت کلا هر جا میریم تو اینستا تلگرام تو خیابون ملت همش دارن کص خل بازی در میارن ناموسا تویی که این داستانو نوشتی اگه کامنتمو میبینی بیا شخصی شماره ساقیتو بهم بده


    •   off_boy
    • 1 سال،10 ماه
      • 0

    • آخ آخ آخ یه زمانی وقت داشتم یه ساعت مینشستم کس شراتونو میخوندم نقد میکردم الان نه وقتش هست نه حسش.ولسی خوشحالم هنوزم آدمایی پیدا میشن بشینن فانتزی تخیلی یه نفرو که وقتی داشته جق میزده رو بخونن و باز با تخیلات یه جقی جق بزنن
      خدا قوت پلوان،خسته نباشی دلاور


    •   Aber11
    • 1 سال،10 ماه
      • 0

    • تخیلات یک جقی مت.هم... کیر نفر بعدی که کامنت میزاره تو گوش و حلق و بینیت


    •   عاشقجورابنازک
    • 1 سال،10 ماه
      • 0

    • زن جنده کونی بچه حرامی مادرکلمه مقدسیه بفهم ننویس کونی زاده


    •   lavey
    • 1 سال،10 ماه
      • 1

    • زیبا نبود و اصلن به حقیقت نزدیکم نبود
      درکل دیسلایک


    •   hossein_tm74
    • 1 سال،10 ماه
      • 0

    • .....


    •   شیخ هالک
    • 1 سال،10 ماه
      • 0

    • قشنگ بود البته منظورم ننته


    •   maryamhbp
    • 1 سال،10 ماه
      • 0

    • تو اصلا میدونی ویاگرا چیه که میای اینجا شعر میگی؟


    •   PayamSE
    • 1 سال،10 ماه
      • 1

    • مردک روانپریش


    •   Akhare.ghese
    • 1 سال،10 ماه
      • 0

    • تخمی


    •   ASAS1821
    • 5 ماه،2 هفته
      • 0

    • چه کیری بود اه (stop)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو