مازوخیست (۱)

    اسمم نازنینه بابام عمده فروشی مواد غذایی داره و مامانم سرپرست و مالک یه موسسه نگهداری از سالمندانه یه داداش هم دارم که سه سال ازم بزرگتره
    از وقتی خودمو شناختم بجای مهربونیهای مادرانه و دلسوزیهای پدرانه، این تنهایی بود که همدمم بود گوشه گیری و کمرویی اولین پیامد مشکلی بود که تو تموم این سالها باهاش دست به گریبان بودم و بدلیل بی توجهی و الدینم همین موضوع که میتونست با حمایت والدین وچند جلسه روانکاوی درمان بشه متاسفانه به عقده خود کم بینی و نداشتن اعتماد به نفس انجامید و انهم به نداشتن حرمت نفس ودر نهایت هم تمایل به راضی نگه داشتن اطرافیان روح بیمارم رو بسمت خودازاری و مازوخیسم هدایت کرد

    ازونجا که بابا و مامانم‌هر دو درشت هیکل و قد بلند بودن‌من و داداشمم از بچه‌گی همیشه چن سال از سن واقعیمrون بزرگتر نشون میدادیم و‌برای همین وقتی رفنم‌مدرسه همکلاسیهام بلحاظ قد وهیکل خیلی از من ریزه تر بودن و همین تفاوت چشمگیر موجب شده بود که دایم‌مورد تمسخر واقع بشم‌و مجموع نارضایتیهام بابت اندام خودم و تمسخر دیگرون از من دختری گوشه گیر و کمرو ساخته بود کسی که حاضره هر حرف زوری روبه جون بخره و هر زحمتی رو تحمل کنه اما کسی مسخره اش نکنه چن تا از همکلاسیهام که متوجه این ضعفم شده بودن وادارم میکردن مشقاشونو بنویسم و من هم شکایتی نداشتم و تازه خوشحال بودم که راه حل مسالمت امیزی برای مسخره نشدن پیدا کردم و در حالیکه خودم متوجه نبودم تبدیل شده بودم به ادمی که‌خودشو از همه‌لحاظ از دیگرون ضعیف تر میدونه و خدمت به دیگران رو وظیفه و حتی سرنوشت محتوم خودش به حساب میاره و خلاصه خلقیات یه مازوخیست واقعی رو داشتم تو‌خونه هم‌وضعیتم بهتر از بیرون نبود و حتی بدتر هم بود تو مدرسه لااقل سطحی از نظارت اعمال میشد وحضور اولیای مدرسه مانع از این میشد که هم کلاسیها و سایر دانش اموزان به این فکر بیفتند که از ضعف و کمبودهای من سو استفاده کنن اما تو خونه با وجود والدین بیخیالی که ما رو به امان خدا رها کرده بودن و ساعات زیادی از روز را به کار شون اختصاص داده بودن از نظارت و تربیت خبری نبود و داداشم را هم همننشینی با یه مازوخیستی مثل من تبدیل کرده بود به یه سادیسمی واقعی خودشو ارباب و صاحب اختیار من میدونست علی الخصوص حالا که دیگه کاملا دستش امده بود که چطوری میتونه‌دور از چشم پدری که فکر میکرد وظایف پدری فقط در براورده کزدن مخارج زندگی خلاصه میشه و‌مادری که عشقش کارش بود و تلاش برای مطرح کردن موسسه اش ، چطوری کارهاشو بندازه رو دوش من، مجبورم میکرد هم تکالیفشو‌انجام بدم وحتی برای خرد کردن شخصیت من گاهی با فریاد از خواب بیدارم میکرد ‌ووقتی سراسیمه میرفتم تا ببینم چه‌ کاری باهام داره میدیدم ازم میخواد دستشو یا سرشو براش بخارونم و من هم اطاعت میکردم اوضاع به این منوال هر روز بد و بدتر میشد و من هم که‌چاره ای نداشتم به تمام انواع تحقیرها و تهدیدها خو کرده بودم و نارضایتی ای از خودم‌نشون نمیدادم ...گذشت تا وقتی که من سیزده سالم شد و امین شانزده سال ،من که درشت هیکل یودم باسن ام گنده شده بود و سینه هام هم برجسته و شاید بخاطر همین رشد زودهنگامم بود که شدیدا میل جنسی ام فعال بود فوری تحریک‌میشدم امین هم که پسر درشتی شده بود و از سیزده سالگی کشتی کار میکرد هیکل ورزشکاری پیدا کرده بود و حکومت بی چون و چرایی که واسه خودش راه انداخته بود رو با وجود تنها فرمانبرداری که داشت بخوبی اداره میکرد و ازونجایی که کنترولی رو مراودات ما دو تا اعمال نمیشد امین با بی پروایی و گستاخی عجیبی که تو رفتار و حتی نگاهش موج‌میزد باهام برخورد میکرد و واهمه ای نداشت از اینکه با شهوت بهم نگاه کنه یا با دستش باسنمو لمس کنه مدتی بود که میدیدم وقتی خودمان دو نفر هستیم فوری پیراهن و‌شلوارش رو در میاره و‌با یه شورت اسلیپ تنگ که کیرش از زیرش قلمبه زده بیرون جلوی من تو خونه میگرده و من هم که میدیدم اینجوریه با ایتکه عاشق این بودم که بدن ماهیچه ای و بازوهای کلفتشو نگاه کنم از خجالتم میرفتم تو‌اتاقم اما اون دست بر نمیداشت و میومد تو اتاقم و به بهانه های مختلف زل میزد به سینه هام و کونم و کیرشو از رو‌شورت میمالید منم تو همچین وقتایی دیگه اختیارمو از دست میدادم همینجوری میخ کیرش میشدم‌و‌اب کسم راهی میشد یه روز که همینجوری داشت با کیرشق شده اش از رو شورت بازی مبکرد و گندگیشو بن رخم میکشید گفت نازنین میخوام کشتی را ول کنم گفتم نه تروخدا حالا که بدنت انقد خوشکل شده اینکارو‌نکن گفت :اخه حریف تمرینی ندارم
    گفتم: حیف که پسر نیستم وگرنه باهات کشتی میگرفتم امین که انگار منتظر بود این حرف از دهنم در بیاد در حالی که زل زده بود به برجستگی سینه هام با لحنی که شهوت ازش میبارید فوری گفت حالا هم میتونی بگیری خوشکلم اصن از حالا تو‌حریف تمرینی منی و قبل از اینکه فرصت هر گونه اعتراضی رو پیدا کنم با جشمایی که از فرط مستی و حشر به سرخی میزد نزدیکم شد و شونه هام رو گرفت زیر چشمی نگاهی به پایین تنه اش انداختم شق شدن کیرش باعث شده بود جلو شورتش اونقد ورم کنه که کش شورتش از بدنش فاصله قابل توجهی پیدا کنه امین که متوجه دقتم به پایین تنه اش شده بود با صدایی که از فرط شهوت میلرزید و نفس های عمیقی کم معلوم بود داره بوی بدن منو به اعماق وجودش میکشونه زیر لب گفت نازنین من بهت نیاز دارم و خودشو بهم چسبوند و اصلن اجازه نداد جوابشو بدم و فوری بغلم کرد و تن گوشتالو مو محکم به بدنش فشار داد و کیرشو که بعد از چسبیدن به من با دستش از توشرتش دراورده بودرو به وسط پاهام فشار میداد و صورتش را اورده بود پایین و از رو تاپم به سینه هام میمالید و هی بدنمو بو میکشید‌و‌ قربون صدقه ام میرفت ومنم که بشدت تحریک شده بودم پاهامو یکم باز کرده بودم که بتونه کیر گنده شو‌از رو‌شلوارک نازکی که پام بود به کسم بمالونه و در حالی که لبها گونه ها گردنمو غرق بوسه میکنه دستشو از زیر تاپ به بدن لختم بمالونه و با کش سوتینم بازی کنه و از پایین با شور و شدت خاصی کیر کلفت و داغشو از رو شلوارک نازکی که بدون شورت پوشبده بودم رو اتشفشان خیس کسم بمالونه و از ناله های تحریک کننده ای که بشکل کاملا غیر ارادی از بین لبهام خارج میشدن لذت ببره .گمونم به دو‌دقیقه هم نرسید که تو یه لحظه حس کردم کمر بند دستان قدرتمندش دور بدنم محکمتر شد و یهو انگار شلنگ اب داغ را روی کسم باز کرده باشن تا مرز ارضا شدن رفتم با شل شدن کمربد دستای امین بود که تازه فهمیدم داداشم ارضا شده اونقدر اب اش زیاد اومد که بعدها همیشه از اون روز و ضعفی که بعد از ارضا بهش دست داده بود به عنوان یه خاطره بی تکرار یاد میکرد خوب یادمه قسمت جلو‌شلوارک نازک و چسبونی که پام بود کاملا خیس و لزج شده بود
    خیسی ای که بازگو کننده اتفاقی بود که بین من و داداشم افتاده بود.اتفاقی که حتی فکر کردن بهش هم کسم رو کاملاخیس میکرد امین که با ریختن ابش و فروکش کردن عطشش انگار تازه فهمیده باشه چکار کرده فوری کیرشو کرد تو شورت و بدون هیج حرفی اتاقمو ترک کرد
    این تجربه برای من که تو اون سن بخاطر مبل جنسی شدیدم مدتی بود خود ارضایی میکردم بعنوان موقعیتی که میتونستم لذت بردن از طریق جنس مخالف را تجربه کنم حائز اهمیت بود وباعث شد لذت جنسی تو ذهنم بعنوان یه تجربه عالی ثبت بشه تا امین رفت بیرون تاپ و سوتینم را هم‌ مث شلوارکم که خیس از یه عالمه منی داغ برادرم بود رو دراوردم و بعد از اینکه یکم سینه هام رو فشار دادم اب های داداشم رو مالیدم به کسم وبا تصور تکرار اون اتفاق شروع کردم کسموبا خیسی اب امین مالوندن و ناله کردن که نهایتا موجب لرزش مطبوعی تو بدنم شد و بعد از اون بی حال رو تخت افتادم
    بعد از اون روز امین که بنظر میرسید بابت عکس العملم در قبال سو استفاده ایکه ازم کرده بود نگران باشه تا دو‌سه روز کمتر دور و برم افتابی میشد
    اونروز بعد از اومدن از مدرسه و خوردن غذایی که مادر از شب پیش برامون اماده میکرد مشغول انجام تکالیفم شدم نمیدونم چقدر گذشته بود که در حین انجام تکالیفم خوابم برد .....حدودا عصر بود که با صدای زنگ‌ در از خواب پریدم درو که باز کردم امین پشت در بود حالت عادی ای نداشت دکمه های پیرهنش تا پایین باز بود و بدن عضلانیشو در معرض دید قرار مبداد در حالیکه تعادلشو به سختی حفظ میکرد اومد داخل و بی هیچ حرفی بغلم کرد و لباشو گذاشت رو لبام و شروع کرد به لب گرفتن ازم ،منکر این نیستم که از بودن و فشرده شدن در اغوشش لذت میبردم اما همونطور که پیشتر توضیح دادم تو اون سالها روابط ما بگونه ای شکل گرفته بود که حتی اگه تو اون لحظه بجای لذت بردن زجر هم میکشیدم جرات مخالفت با او‌و دراومدن از اغوشش رو نداشتم دهنش بوی تند مشروب را میداد اونقد شهوتی بود که همونجا دم درب ورودی با یه حرکت تاپی که به تن داشتمو بیرون اورد و سوتینمو از رو سینه هام پس زد و در حالی که سینه هامو میمکید و میلیسید و میمالید بدنمو بو میکرد و کلفتی کیرشو از رو شلوارکم به کسم میمالوندبا مشروب و اثری که روی مصرف کننده هاش میذاره حدودا اشنا بودم اخه چند باری داییمو تو اون حال دبده بودم و حالا داداشمو داشت با استفاده از تهور و جسارتی که خوردن مشروب بهش بخشیده بود بشکل تحقیر امیزی شهوت افسار گسیختشو به خواهر بی زبونش تحمیل میکرد


    این ماجرا ادامه دارد
    لطفا تا پایان قسمت اخر از قضاوت و برچسب زدن خود داری کنید


    نوشته : RAVASH

  • 28

  • 3




  • نظرات:
    •   Robinhood1000
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • درود، با اینکه مخالف اینگونه برخوردها هستم زیبا نوشتی، ادامه ش رو بزار آفرين 1


    •   Sassanid-Knight
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • آفرین بالاخره یه نویسنده ی خوب اومد
      مهر تایید رو از ما گرفتی
      به قول بچه های اونور Just perfect


    •   Deniiiz
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • خيلى متاسفم بابت اين تجربه ى تلخ... (cry)


    •   mistress.f
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • من نمیفهمم چرا اونایی ک مخالف روابط ارباب برده هستن ب داستان برده ی ماده ک میرسه همه لایک می کنن. دقیقا همونایی ک میان زیر داستانایی ک برده پسر هست رابطه ی ارباب برده رو مذمت می کنن میان زیر داستانی ک برده دختر هست به به و چه چه راه میندازن. چ مرگتونه شماها؟ موقع حال کردن میسترس ک میرسه کل ماجرا اخ و پیفه ولی ب حال کردن مستر ک میرسه میشه لایک روی لایک. اره؟؟
      تمام مشکل شما اینه ک تو خانواده های مرد سالار رشد کردید و هنوز درگیر بیفرهنگی اسلامی هستید. اگه ن با اصل ارباب برده مشکلی ندارید و همش فیلمتونه. ب ارباب بودن خودتون ک برسه با کمال میل قبول می کنید. فقطم ب این خاطر ک از بچگی بهتون یاد دادن بجای محبت ب زن، قاتل روح و روان زن باشید. بخاطر همین تمام تلاشتون و می کنید زن و پایین بکشید. اما بیخود جوش نزنید. زن از اول خلقت مورد پرستش بوده تا آخرشم هست. هرچقدرم بگن به آدم سجده شد تهش این مردها هستن ک ب زن ها سجده می کنن. افسانه و خرافه هم نیست. هر روز و تو همه ی خونه ها هم داره اتفاق میفته. هیچی هم نمی تونه تغییرش بده. این دخترهایی هم ک برده میشن همش بخاطر اینه ک واقعا اعتماد بنفس ندارن و خودشون و گم کردن. اول همین داستان هم خوب اشاره کرده بهش. اونا هم از شانس بد تو خانواده های مردسالار رشد کردن.
      اصلن از داستانایی ک زن برده باشه خوشم نمیاد. چ مرگتونه شما زن ها اخه؟؟ چرا اینقدر خودتون و گم کردید؟؟ چ وضعیه. واقعا باعث تاسفه موجودی ک تمام عالم ب تار موش بنده تا این حد خودش و خار و ذلیل کنه. می تونی ب هر چی می خوای تو زندگیت برسی. می تونی تمام مردهای عالم و ب بردگی بگیری اون وقت...عجب...


    •   ali-darklife
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • Mistress.f عزیز کاملا حق با شماست متاسفانه به دلیل ضعف فرهنگی اساسا خانم ها به هر کاری دست بزنن مورد قبول جامعه واقع میشن و تو فامیل هم کاملا مشهوده و شاید جالب باشه که یکی از علت های طلاق همین ندیده بودن هست.
      از این افراد زیاده و مجبور به پذیرشش هستیم...
      پسر هایی که تنها دختری رو کا باهاشون حرف زده دختر عمشون یا خالشون هست و فکر میکنن باید همه چی اون رو عالی بدونن و فکر میکنن شیفته و شیداش هستند و بعد از ازدواج و دیدن زن های جدید میفهمن چه کلاهی سرشون رفته و به دلیل موجود نبودن ساندویچ پناه به فلالفل بو گندو میارن و بعد از خورونش با دیدن یه پستزا خوب پیفهمن چکار کردن(تو اقوام خودتون هم هست)خب ریشه هر دو مورد همینه یعنی نبود جنس مخالف(چه پسر چه دختر)
      داستان هایی در سایت دیدم که بسیار خوب و با ارزش بوده.از نظر فرم و محتوا درجه یک اما زیرش پر از فحاشی و دیسلایک اما کافیه نویسنده یک خانم باشه و اونوقت شاخد حماسه آفرینی فلافل دیده ها هستیم...
      به هر حال این واقعیت جامعه ماست و به همین دلیل هم هست که دختر هایی هستن که تو همین شهوانی با یه چت شارژ دریافت میکنن و من هر بار میبینمشون که از این باگ فرهنگی!استفاده میکنن.گ پیش خودم میگم نوووش جان این مردم.
      موفق باشید


    •   ali-darklife
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • Mistress.f عزیز کاملا حق با شماست متاسفانه به دلیل ضعف فرهنگی اساسا خانم ها به هر کاری دست بزنن مورد قبول جامعه واقع میشن و تو فامیل هم کاملا مشهوده و شاید جالب باشه که یکی از علت های طلاق همین ندیده بودن هست.
      از این افراد زیاده و مجبور به پذیرشش هستیم...
      پسر هایی که تنها دختری رو کا باهاشون حرف زده دختر عمشون یا خالشون هست و فکر میکنن باید همه چی اون رو عالی بدونن و فکر میکنن شیفته و شیداش هستند و بعد از ازدواج و دیدن زن های جدید میفهمن چه کلاهی سرشون رفته و به دلیل موجود نبودن ساندویچ پناه به فلالفل بو گندو میارن و بعد از خورونش با دیدن یه پستزا خوب پیفهمن چکار کردن(تو اقوام خودتون هم هست)خب ریشه هر دو مورد همینه یعنی نبود جنس مخالف(چه پسر چه دختر)
      داستان هایی در سایت دیدم که بسیار خوب و با ارزش بوده.از نظر فرم و محتوا درجه یک اما زیرش پر از فحاشی و دیسلایک اما کافیه نویسنده یک خانم باشه و اونوقت شاخد حماسه آفرینی فلافل دیده ها هستیم...
      به هر حال این واقعیت جامعه ماست و به همین دلیل هم هست که دختر هایی هستن که تو همین شهوانی با یه چت شارژ دریافت میکنن و من هر بار میبینمشون که از این باگ فرهنگی!استفاده میکنن.گ پیش خودم میگم نوووش جان این مردم.
      موفق باشید


    •   ali-darklife
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • Ravash عزیز ۱۱ لایک تقدیم شما و منتظرم بقیش هستم
      قلمتون مانا.
      موفق باشید


    •   هزارویکشب
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • ای باباسخت نگیرگهی پشت به زین گهی زین به پشت!نفس انسان که قاعده ومنطق سرش نمیشه!


    •   Dalton..shahvati
    • 1 هفته
      • 0

    • قلمت خوبه افرین ولی امیدوارم واقعی نباشه


    •   مـن
    • 1 هفته
      • 0

    • ایول ...قشنگ نوشتی .لایکت کردم دمت گرم


      ادمین خیلی نامردی
      داستان خوباتو‌ وقتی نیستیم رو میکنی


    •   valad1365
    • 1 هفته
      • 0

    • چه عجب یه قلم خوب خوندم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو