ماهی قرمز

    ترافيك بود، از اون ترافيك هاى مزخرف دم عيد. حتى اون شب آخرى هم خيابون پر بود از آدم ها و ماشين ها. به خودم فحش دادم كه ماهى خريدن رو واسه شب آخر گذاشته بودم. به پلاستيك كوچيكى پر از آب بود كه دوتا ماهى قرمز توش بود نگاه كردم و به حافظه ى كوتاهشون حسرت خوردم. آرزو كردم سالَم رو با فراموشى آغاز كنم اما خوب مى دونستم بعضى خاطرات پاك شدنى نيست...


    ثانيه هاى قرمزِ پشتِ اون چراغ لعنتى انگار كِش اومده بود. كلافه بودم، دلم مى خواست زودتر برسم خونه. دلم مى خواست وقتى در رو باز كردم تو خونه منتظرم باشه، بخاطر دير برگشتنم غيرتى بازى دربياره، سرم داد بزنه و به همه چيز گير بده. بگه معلوم هست تا اين وقت شب كجا بودى؟! مگه روزُ ازت گرفتن كه تا اين وقت شب بيرون بودى؟! اين چيه پوشيدى؟! صد بار بهت نگفتم بدم مياد رنگ لاكت تو چشم باشه؟!... دلم واسه گير دادنشم تنگ شده بود. قربونش برم من كه يك ساعت نشده خودش پشيمون مى شد، بغلم مى كرد و معذرت خواهى مي كرد. مى گفت اصلاً امشب هر چى تو بگى! كلى فكر شيطانى ميومد تو ذهنم و از خنده ريسه مى رفتم. قبل از رفتنش روزى هزار بار مى گفت دوسم داره، مى گفت عاشقمه، مى گفت تنهام نمى ذاره...پس چرا رفت؟ چرا امسال كنارم نبود؟ اون كه مى خواست بره، پس چرا اين همه خاطره واسم ساخت؟...


    اين حس لعنتىِ تنهايى بند بند وجودم رو لرزوند. كاش امسال هم پيشم بود، كاش دستاى گرمش لحظه ى تحويل سال دورم حلقه مى شد و پيشونيم رو مى بوسيد. بغلم مى كرد و تو گوشم مى گفت "بگو ببينم امسال عيدى چى مى خواى؟!" منم با چشماى بسته لب هاش رو مى بوسيدم و مى گفتم "تو رو"... لبم رو گاز مى گرفت و مى گفت "تو كه منو دارى آتيش پاره!" لبخند مى زدم و ناخن هام رو پشت كمرش مى كشيدم، بعد با لحنى كه مى دونستم ديوونش مى كنه مى گفتم "بيييشتررر..."


    چشمام رو باز كردم و خودم رو دم خونش ديدم. لعنت به خاطرات! گاهى وقتا كه خاطرات كنترلم رو به دست مى گرفت، منو جاهايى مى برد كه بارها و بارها به خودم قول داده بودم كه فراموششون كنم. خونه ى آجرى و قشنگى كه بخش زيادى از نماش رو پاپيتال پوشونده. به پنجره ى بزرگ اتاقش رو نگاه كردم. چراغ اتاقش روشن بود، كاش از جلوى پنجره رد مى شد تا مى ديدمش، كاش حضورم رو حس مى كرد، كاش بيرون رو نگاه مى كرد... هزار بار شمارش رو گرفتم اما نتونستم زنگ بزنم. امان از اين احساسات ضد و نقيض. مى خواستمش و نمى خواستم، دلتنگ بودم و نبودم. مدتى رو همونجا موندم و به پنجرش خيره شدم تا زمانى كه خاموش شد. پريشون تر از قبل به خونه برگشتم و وقتى رسيدم، پلاستيك ماهى ها رو تو كاسه ى آبىِ سفاليى خالى كردم كه چند سال قبل از كاشان خريده بوديم. منو ياد حوض وسط حيات خونه ى پدريم مينداخت، ياد خاطرات تلخ و شيرينش. ظرف ماهى رو ميون سفره گذاشتم و بقيه ى "سين"ها رو كنارش چيدم. چقدر تنهايى ٧سين انداختن بى معنى بود...


    هر چى سعى مى كردم خودم رو از ياد آورى خاطرات دور كنم اما بى فايده بود. خودم رو روى تخت انداختم و غرق خاطرات شدم. انگار گرماى تنش رو حس مى كردم، دستاش رو كه دورم حلقه مى شد، صداى نفسش كه موهام رو بو مى كرد... دلم مى خواستش، تنم از گرماى تنش گُر گرفته بود. لب هامون گره خورد و ولع يكى شدن نفسم رو به شماره انداخت. لب هاش تنم رو كشف مى كرد و من از لذت به خودم مى پيچيدم. سرش رو بين دستام گرفتم و بالا آوردمش، درست رو به روى صورتم. انگار تمام احساسش رو ريخت تو چشماش و به چشمام خيره شد، دلم از حس امنيت حضورش غرق آرامش شد. دستاى بزرگ و مردونش سينه هام رو تو مشتش گرفت و فشار داد و ناله هام انگار مشتاق ترش مى كرد. لحظه ى ورودش تنم از لذت اين هم آغوشى لرزيد. سنگينى تنش حس خوبى بهم مى داد. لب هاش رو گردن و گوشم حركت كرد و به لب هام رسيد. ديگه حسرت نبود، تمام وجودش رو تو عمق وجودم حس مى كردم. خودم رو با حركاتش هماهنگ مى كردم و كمرش رو چنگ مينداختم. نفس داغم رو با صدا زير گوشش خالى كردم. پاهام رو دور كمرش حلقه كردم و نفس نفس زدم. تمام عضلات تنم منقبض شد و تو بغلش ارضاء شدم. اسمش رو ميون نفس هام صدا مى كردم "امييييين..." و بعد انگار طلسم حضورش شكسته شد. رفته بود...


    با چشم هاى خيس به واقعيتِ تلخِ جاى خاليش برگشتم. هق هق مى كردم و تو دلم اسمش رو فرياد مى زدم. دوسش داشتم و ازش متنفر بودم. روحم اشباع از احساسات ضد و نقيض بود اما دلتنگيش منو به جنون مى رسوند. دلتنگى مردى كه بى دغدغه تنهام گذاشت و رفت. رفت و نفهميد بعد از اون هر روزم، روزمردگى و هر شبم هزار سال مى گذره... زانوهام رو بغل كردم واشك ريختم، مثل اكثر شب ها. كاش حافظم به كوتاهى حافظه ى ماهى هاى اون كاسه ى فيروزه اى بود...


    "برگرفته از خاطرات"
    نوشته: سوفی

  • 43

  • 14




  • نظرات:
    •   mr kaktus
    • 3 سال،3 ماه
      • 0

    • نميدونم چرا رفته ولي احساس ميكنم مجبورش كردي كه بره
      يعني خودت خواستي كه بره
      حالا هم غرورت نميزاره كه ابراز ندامت كني و بهش بگي كه برگرد...


    •   kahkashan
    • 3 سال،3 ماه
      • 1

    • کس لیس نیستم ولی قشنگ بود (rose)


    •   vahid-khan
    • 3 سال،3 ماه
      • 0

    • ایول


    •   اسکلت حشری
    • 3 سال،3 ماه
      • 0

    • باز خوبه به لطف حافظه کوتاه مدت ماهی قرمزا؛ یادشون نمیمونه چقد پیششون کولی‌بازی دراوردی! (biggrin)


    •   matinseddighi
    • 3 سال،3 ماه
      • 0

    • فک کنم دوستمون سوفیا لارن هستن


    •   4jimik
    • 3 سال،3 ماه
      • 1

    • خوب نوشتی،ناراحت کننده بود و منو یاد خاطرات تخمی گذشتم انداخت ولی خب یه اخلاقی دارم که برای کسی که رفته زیاد ناراحت نیستم و به عبارت بهتر به تخممه :)


    •   charlatan1375
    • 3 سال،3 ماه
      • 0

    • خوب بود و زیبا خانم سوفی
      هرچند احساس میکنم قسمت فانتزیش دیگه بیش از حد شده بود ولی خوب بود.
      لایک.


    •   شماره رند
    • 3 سال،3 ماه
      • 0

    • دو ساعت نظر نوشتم، همش پرید!!! دیگه حوصله نوشتن ندارم. تهش اینکه موفق و پیروز باشید...


    •   moj78
    • 3 سال،3 ماه
      • 0

    • سوفی جان شاید شما داستان نوشتی و اونم بسیار زیبا و خواندنی ولـــــــی برا من تجدید خاطره شد و بردیم به اون زمان و باز بعد از ماه ها گریه کردم---مرسی خیلی عالی بود هر چند حال منو خراب کرد خـــــراب


    •   Washkin
    • 3 سال،3 ماه
      • 0

    • (clap)


    •   sina-khan
    • 3 سال،3 ماه
      • 0

    • قشنگ بود ولی کلا نفهمیدیم چی شد کی اومد کی رفت؟


    •   mehrdad@adel
    • 3 سال،3 ماه
      • 0

    • غمگین


    •   Mohamohammad
    • 3 سال،3 ماه
      • 0

    • بیان شیوااااا افرین
      یاد دوس تدختر خودم افتادم بیوه بود منتها فقط با من بود خیلی دوسش داشتم سنش زیاد نبود ولی مجبور شدم که بخوام بره تا چند ماهی حالم خراب بوود (cry) (cry)


    •   rose.hot
    • 3 سال،3 ماه
      • 0

    • عاشقانه بود و زیبا نوشتی ولی باب طبع اهالی سایت فک نکنم باشه


    •   Dimness Warrior
    • 3 سال،3 ماه
      • 1

    • درود بر بانو سوفی
      باورم نمیشه!من هم در این داستان و هم در داستان "آغوش" اولین کسی بودم که کامنتم رو ثبت کردم ولی اوج ناباوری،کامنتام در چندتا از داستانا بخاطر مشکلات فنی سایت پریده!انگار فقط شانس منه!همین الانم که داشتم مینوشتم،چندبار فیلترشکنم کار نکرد و نتونستم ثبت کنم!!! هفت خان رستم شد!!!جر خوردم تا این کامنتو گذاشتم با این سیستم عجیب سایت!!!
      خلاصه میگم که شلوغ نشه!کلیدی ترین عاملی که داستان رو از بقیه ممتاز میکنه،طرز بیان کردن داستان است که خواننده احساس می کند که داستان را بصورت واقعی تجربه می کند و گویی در آنجا حضور دارد(من که رفتم تو حال و هوای داستان!!!) و این تسلط نویسنده بر قلم و چیزی را که می نویسد،نشان می دهد...
      یکی دیگه از خاصیت های داستان که خیال منو راحت کرد،نبودِ اشکالات املایی و نگارشی بود(به شخصه با این موضوع در داستان های شهوانی درگیر هستم!!!).
      فقط کاش میشد که همه داستانای شهوانی رو خودت بنویسی که همه داستانا مثل مال خودت عالی و بشه!
      در آخر هم یه احساس همدردی با ماهی ها می کنم!!!
      امیدوارم از رنگ خوشت بیاد.حتماً منتظر داستان های بعدی با قلم جادویی خودت هستم...


    •   antikos01
    • 3 سال،3 ماه
      • 0

    • ببخشید اما ، ک*س برای نموده شدنه دیگه قرار نیست با هرکی خوابیدی بیاد بگیردت، شانس اوردی دم پنجره اش ندیدی که داره یه شاسکول دیگه مثل خودت رو میکنه ، تو هم اشتباه نکن تنها نمون ، هرشب با یکی حال کن، اینجوری بمونی نانازت حروم میشه ، پس فردا سنت میره بالا ، باید از حشر بری به یه مفنگی بدی ، تا تازه است برو باهاش حالش رو ببر ، بذار این پسرای دهه هفتاد هم حال کنن ....


    •   Araamex
    • 3 سال،3 ماه
      • 0

    • بسیار خوب نوشتی. کاملا مشخصه که دست به قلمی. توصیفات عالی پرهیز از گزافه گویی و قلم روان از ویژگی های متنت بود
      پارسال دو سه تا داستان توی این سایت گذاشتم که اولین تجربه های داستان نویسیم بود و استقبال کاربرها برام بسیار ایجاد انگیزه میکرد
      داستان خوب شما هم قطعا جزء داستان های برگزیده خواهد بود
      موفق و سلامت باشی دوست خوبم


    •   farhadsohrabi
    • 3 سال،3 ماه
      • 0

    • شق کرده بودم جق بزنم.این که غمگین بود؟؟
      حیف تخم چپ و راستم که به تو بدمش. (devil)


    •   arash.hellboy
    • 3 سال،3 ماه
      • 0

    • geryam gereft


    •   payetarin
    • 3 سال،3 ماه
      • 0

    • دست مریزاد
      تلخ و با احساس
      پرچمت بالاس سوفی جان(f)


    •   Shayan-Tizpar
    • 3 سال،3 ماه
      • 0

    • قشنگ بود


    •   80mohsen80
    • 3 سال،2 ماه
      • 0

    • سلام سوفی جان.نوشته ی تو به نظرم جزء بهترینا بود.
      ولی شما این استعداد رو نباید هدر بدی فوق العاده زیبا نوشتی.سعی کن دنبال این باشی که از خاطرات با همین لحن و بیان بهترین استفاده رو بکنی و به صورت کتاب در بیاری


    •   Numb8
    • 3 سال،2 ماه
      • 0

    • قرار بود آبمون بیاد جاش اشکمون اومد ... ای بابا :(


    •   hoseintt
    • 3 سال،2 ماه
      • 0

    • قشنگ بود خیلی.نمیدونم چرا شما خانوما اینجوری هستید تا وقتی اقایون هستند اذیت میکنید وقتی میرن باید زیر پنجره اطاق باشید.چرا رفتید زنگ نزدید؟من این جمله را چند بار شنیدم ولی اگر زنگ میزد با خوش رویی جواب میدادم.در هر حال به قوله دوستی اگر الان عقل 5 سال پیشمو داشتم خیانت همسرش را به روش نمی اورد.امیدوارم به اینجا نرسه


    •   زشت.پسر
    • 3 سال،2 ماه
      • 0

    • واااای عالیییی بود خیلی ناز و پر از احساس این داستان تنها مشکل بزرگ دخترارو باز گو میکنه که دلشونه و خیلی ازارشون میده زود دل میبندن و روزهای خودشونو حروم میکنن مواظب دلتون باشین دخملااااااا...20...


    •   Takmard
    • 1 سال،9 ماه
      • 0

    • like


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو