ماکان و زن کتاب فروش (۱)

    سلام،من ماکان (مستعار)۲۵ سالمه (۱۳۷۳) چند ساله تو مغازه پدرم مشغول کار هستم که ساخت و تولید درب چوبی و فلزی هستش،تابستون ۹۷ بود که داشتم به سمت مغازه میرفتم و دیدم یه خانومی یه کیفی دستشه و چنتا مغازه پایینتر داره میره داخل مغازه ها،حدس زدم که طبق معمول برای تبلیغ یا فروش جنسی اومده،چند لحظه گذشت،رفتم دسشویی،اومدنی بیرون دیدم همون خانوم اومد وسط مغازه و با یه لبخند دلنشین گفت سلام،اینم بگم که چون ما تو مغازمون اب لوله کشی نداریم برای پر کردن تانکر یه نیسان اومده بود و صدای موتورش که داشت تانکرو پر میکرد نمیذاشت صدا بصدا بخوبی برسه،این خانوم کتاب فروش گفت میتونم چند لحظه وقتتونو بگیرم،گفتم با کمال میل و اشاره کردم به سمت صندلی نشستو کیفشو باز کرد وکتاب هاشو در اوورد،شروع کرد به توضیح دادن اما واقعا صداشو نمیشنیدمو ازش خواستم بیام جلوتر و صندلیمو کشیدم کمی جلوتر،اما باز هم نشد،و کمی جلوتر اومد،حالا میشنیدم بطور واضح صدای این خانوم در حالتی که چند سانتیمتر با هم فاصله داشتیم،همزمان که نشسته بودم پای صحبت مینا خانوم و زمانی که چشمم به صورت جالب توجه اون جلب شده بود،به خاطر فاصله کمی که داشتیم کیرم راسته راست شده بود و از زیر شلوار اسلشم کاملا میشد فهمید ولی خوشبختانه نشسته بودمو هنوز پاشنده بود تا کاملا مشخص بشه،این مینا خانوم لاغر اندام و سفید مفید و خوشگل ما،۱۰ دیقه گفتو من یکی هیچی نفهمیدمو دوتا کتاب خریدم و از کار سختی که داره پرسیدم،اونم گفت مجبوره،منم به بهانه پیدا کردن کار براش شمارشو گرفتم،خدافظی کرد و رفت،خلاصه به شب نشده تو تلگرام بهش پیام دادم،اولش جواب درستی نمیداد،اما کمی بعد که امیدوارش کردم که براش کار جور میکنم،بهتر شد،از زندگیش پرسیدمو اونم همچی و برام تعریف کرد ک یه شوهر،بد اخلاق داره و اصلا با هم خوب نیستن،یه پسر ۱۲ ساله داره و خودشم ۳۴ سال سن داره،منم خودم ۲۹ ساله جا زدمو کلی باهاش گرم گرفتم خلاصه قرار گذاشتم برا دوروز بعد که جمعه بود تا بیشتر اشنا بشیم باهم،اونم قبول کردو روز قرار فرا رسید،تیپ روز قرار اگه بخوام توصیف کنم با روز اول که دیدمش شاید ۹۰ درصد فرق توش میدیدم،یه شلوار سفید جذب قد ۹۰،یه صندل تو پاش و یه مانتو تنگو عینکو موهای بلوندی که ریخته بود بیرون،با خودم گفتم پسر ۳ هیچ جلویی با این مخی که زدی،خلاصه رفتیم سفره خونه و قلیونو قربون صدقه و لابلاش لب و لب بازی،از اون لبای شیرینو دهنی که بر خلاف خیلی از زنا و دخترا بوی بدی نمیداد،کم کم دستمو کشیدم دور کمرشو شاید اون لحظه اگه مکان داشتیم براحتی سکس میکردیم اما اونروز با خوشی گذشتو روابط ما بیشتر بهتر شد تا چند مدت،تا اینکه تو اون روزای تابستون که همش برق میرفت،دیدم مغازه خبری نیست و زنگ زدم به مینا،یه صدایی شبیه مینا باهام صحبت میکردو من بعد لحظاتی فهمیدم خواهر کوچیک ۱۸ ساله ی مینا نگین خانوم میباشند ایشون،خلاصه قرار شد برم دم درشون و سه تایی بریم بیرون البته یه متر گفت بردار بیار یکی از درای خونشون شکسته اونم براش اندازه بزنمو درستش کنم،رفتم رسیدم،با اسانسور رفتم بالا نشستم کنار مینا خانوم در همین حین،نگین از در اتاق اومد بیرون،تا از در اومد بوی گل اومد،چی میدیدم پسر یه دختر قد بلند سفی خوشگل خوشگل و کمی تپل و همچی تموم،تو کل عمرم تنها بدنی که هیچ کمبود درش ندیدم و نمیتونم ازش ایرادی بگیرم،با حالت پررویی توی چهرش سلام کردو با یه غرور خاصی نشست روبه روم،مینا برام شربت اوورد و منم ادامسمو در اوورم گذاشتم کنارش تو بشقاب شربت سرکشیدم اندازه درو زدم و سه تای از خونه زدیم بیرون،رفتیم سمت یه سفره خونه دنجو ادامه داستانو براتون میگم ...


    نوشته: ماکان

  • 6

  • 14




  • نظرات:
    •   جان.کوچولو
    • 2 روز،17 ساعت
      • 9

    • اومد جلو تا چند سانتی متری بعد تو شق کردی
      همین شماها میشید مسئول سانسور صدا و سیما ی برنامه کوفت مردم میکنید دیگه.


    •   DR.KIRKOLOFT
    • 2 روز،17 ساعت
      • 11

    • اونیایی که اسمشون ماکان هست قزوین نیان
      چون کان به قزوینی ینی کون یه وقت بد برداشت میکنن یه بلایی سرتون میارن ازمن گفتن بود.


    •   DR.KIRKOLOFT
    • 2 روز،17 ساعت
      • 9

    • حاجی تازه داستانو خوندم دیدم اخرش نوشتی شربت دیگه جان مادرت ننویس
      یه جوری شده تو بازار بستی فروشه داره داد میزنه شربت خنک دارم فقط جیغ میکشم فرار میکنم.


    •   mahdidl698547
    • 2 روز،17 ساعت
      • 1

    • اسمتو عشقه جیگر ای جان


    •   shahx-1
    • 2 روز،17 ساعت
      • 9

    • میخواستی قبل از ردیف کردن این خزعبلات یه در اهنی برا کونت بسازی که بچه ها از خجالتت در میان زیاد دردت نیاد!!! (biggrin)


    •   ک+ک+ک
    • 2 روز،17 ساعت
      • 9

    • لاشی تر از اونایی که واسه سکس قول ازدواج یا امیدالکی میدن خودشونن،هیچی ندار یا همون جقتو بزن یا یه کون خر پیدا کن خودتو خالی کن،شک ندارم تو ادامه میخای قول ازدواج به خواهرش بدی و تو خیال خودت مخ اونم بزنی تو مخ نمیزنی کوس کش پخ(پوخ) میزنی


    •   mohammadreza431
    • 2 روز،16 ساعت
      • 0

    • بچه كوني جقي كه ميگن همينه بچه بزاريد تو كونش


    •   ناصر39
    • 2 روز،11 ساعت
      • 4

    • کلا سیستم اکثر داستان ها اینطوری هست که کافیه تو خیابون یک خانمی رو ببینم ! سریعا یک داستان دنباله دار رو تحریر می کنیم !


    •   ehsan9705
    • 2 روز،11 ساعت
      • 3

    • زنا همه جندن
      مردا همه کونین
      ما خوبیم
      من یه خانم دیدم داره کتاب می‌فروشه خودشو و خوارشو همه رو گاییدم.
      خواهش می‌کنم قبل از آپ کردن کس‌شعراتون یه دور بخونید بعد


    •   405ELX00
    • 2 روز،10 ساعت
      • 2

    • بازم شربت ،فک کنم چند وقت دیگه باید بریم داروخونه بگیم شربت پزیرایی قبل سکس می خوام.
      تو دو روز کتاب خریدی بردیش قهوه خونه مالیدیش لب گرفتی ،فرداشم خوارشو
      از سری داستان های شتر در خواب بیند خایه دانه گهی ساک می زند گه دانه دانه (dash)


    •   royaei
    • 2 روز،8 ساعت
      • 1

    • طرز نگارشت خوب بود موضوع هم تا حدودی خوب بود ؛
      اما خیلی زود و سریع رفتی سفره خونه ؛
      فکر نکنم انقدرهام آسون و راحت باشه و بهمین راحتی همه به هم برسن ؛
      موفق باشی


    •   kokarostam
    • 2 روز،8 ساعت
      • 8

    • کانی


      یعنی زن شوهردار توی تلگرام اومد برای تو چلغوز از زندگیش و شوهرش و اینکه دلش کیر میخواد حرف زد و فرداش توی سفره‌خونه دست انداختی دور کمرش و لب و لب‌بازی؟ پس فرداش هم رفتی خونه‌شون و خواهرش هم نپرسید که این نره‌خر کیه؟ خواهرش جنده بود. برو عامو کونت رو بده.


      تو ماکانی و کونت را دریدند
      برای کردنت کوپن خریدند
      کنون جق میزنی با خواب و رویا
      دو تا جنده ز دستانت پریدند


      ها کـُ‌کا


    •   وب.گرد
    • 2 روز،7 ساعت
      • 5

    • جالب بود!
      ادامشو بنویس ببینم این چه جور جنده ای بود که در لباس فروشنده اومد اوسکولت کرد!


    •   lovely_grl
    • 2 روز،6 ساعت
      • 5

    • اجع به ریاضیدانای شهوانی چی فک کردی پلشت میگی ۲۵ سالته بعد تاریخ تولد میگی،، یعنی اگه سالش رو نمیگفتی فکر میکردم‌همسن جنتی


    •   saeed-mrz
    • 2 روز،6 ساعت
      • 4

    • به به کان جان ببخشید اشتباه تایپی بود ماکان باند عههه بابا این گروه خواننده هستن ایشون البته فشرده شدن یه نفر،آخه تو فرض کردی یه مشت دختر پسر ۱۰ ساله اینجا جمع شدن که تو واسشون از تصورات ذهن جلقونت بنویسی،راستی این خانم از شهر لی لی ‌‌‌‌پوت نیومده بود اسمش ممول نبود با قد ۹۰؟؟؟ننویس ای نویسنده فیلمنامه که به گذاشتن آدامست هم کنار بشقاب پذیرایی اشاره کردی،حنما اونقدر ازت خوشش اومده که آدامس جویده شده رو برداشته جویده،خدا ظهور کن بسه دیگه


    •   Zhazha
    • 2 روز،5 ساعت
      • 3

    • هنوز پاشنده بود؟ به کار درب و پنجره سازی ادامه بده و بیخیال داستان نوشتن بشو.


    •   مهتاب عشق
    • 2 روز،5 ساعت
      • 4

    • جدیدن توی داستان ها آسانسور هم اضافه شده
      بعضی ها میرن توش بعضی ها هم می پرن روش
      بعضی ها هم میرن بالاش.


    •   Hana95
    • 2 روز
      • 2

    • خودت در دهنه ملتو وا میکنی...وگرنه اینجا تماما قشر مودب و فرهیخته رفت امد داره /:


    •   amiralixyz
    • 1 روز،22 ساعت
      • 0

    • حاضرم برم قزوین تا این داستانارو بخونم


    •   rezahot1981
    • 1 روز،15 ساعت
      • 0

    • ننویس،اگه ادامه بدی ابدار از خجالتت در مبام


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو