ما به هم محکومیم

    1397/12/29

    کمبود میدونی به کی میگن؟
    به اونکه میخواد بهت "ثابت" کنه ارزش توجه داره
    و وقتی توجهت جلب شد ، میرینه به خودش
    و تو رو از بابت اینکه به یه اثر هنری خیره شدی مسخره می کنه و بهت می خنده
    من تو فرهنگم به این آدم میگم کمبود .
    سلام کمبود جان
    چطوری؟
    تو آینه بازم داشت با خودش حرف میزد. موقع لوسیون زدن همیشه کارش همین بود. تو چارچوب اتاق واستادم گفتم علیک سلام فتنه!
    قوطی کرم از دستش افتاد برگشت سمت من و جیغ کوتاهی کشید. به خودش مسلط شد و با لبخندی که کمک میکرد اعتماد به نفسو تو چشماش ببینم اومد این وری.
    همینطور که سمتم میومد بیشتر بوی لیمو پخش میشد تو اتاق و میپیچید زیر بینیم. هیکل خوش تراشی که تو این شیش سال زیر نظر خودم ساخته بود حتی تو این روبدوشامبر گشاد خودشو نشون میداد.
    از عمد طوری راه میومد که روناش از دو تا چاک جلوی لباس بیرون بزنه و منه سیر از این صحنه هنوز نگاهم پی حجم کوچولوی سینه هاش زیر اون پارچه ی لیز و کوفتی بودم
    .... رسید بهم. گفت چیه؟ یکی خوش سکس تر پیدا کردی؟
    ساک ورزشیمو انداختم کنار پام و کمرشو با دست راستم محکم گرفتم. موهاشو دور مچ دست چپم پیچیدم و دهنمو چسبوندم روی گوشش.. گفتم ما بهم محکومیم.. و بعد زیر نرمه ی گوشش همونجا که به انگلیسی همین جمله تتو شده بود رو بوسیدم!
    بعد از مسافرت یک هفته ایم که بخاطر جابجا کردن بار و تحویل اجناس انبار بود ، خیلی دلم واسش تنگ شده بود .
    هولش دادم سمت تختمون که یعنی میخوام باهات باشم از زیر هیکلم مثل ماهی لیز خورد و رفت سمت آینه و مشغول رژ کشیدن و خط چشم شد.
    نمیفهمید دلم واسش اونقدری تنگه که اصلا نفهمیدم آرایش داره یا بی آرایشه .. حجم درشت چشماش مثل همیشه واسم برق داشت و موقع خندیدن چال فکش دل و دین واسم نمیذاشت.
    اما اون وسواس بود . دلش میخواست همیشه در بهترین وضعیت ممکن ببینمش.
    خودشو انداخت روم. بیهوا بود ولی به موقع خودمو سفت کردم.
    دو تا دستاشو گرفتم بردم بالا پیشونیمو چسبوندم به پیشونیش- چته یهو رم میکنی بزغاله... ادب میخوای؟
    زبونشو کشید رو چونه ام و گفت اوهوم ادبم کن پیلیش (پلیز please) گاز ملایمی از چونه اش گرفتم و بیقرار دستمو فرستادم سمت سینه های نخودیش.. تا حالا صدبار میخواسته پروتزشون کنه .. ولی بهش فهمونده بودم که نیازی به این کار نیست و با تمرینایی که تو سالن بهش میدادم تونسته بود حجم پائین تنه اشو عضله ای تر کنه و سرشونه هاشو بسازه تا بازوهاش رو ازون حالت پرانتزی که اکثر خانما دارن و بدقواره اس نجات بده.
    پوستش دون دون شد و و زیر گوشم گفت خشن باش لطفا!
    نیشخندمو ندید و هیچ تغییری تو رفتارم ندادم. یعنی چی خشن باش؟ تو عشقمی هانا! آدم با عشقش مثل بچه اش رفتار میکنه مثل تکه ای از خودش .. واسه اینکه ناامیدش نکنم دستاشو محکمتر گرفتمو و کمرشو تنگ تر بغل کردم و اونم پاهاشو باز تر کرد و بیشتر خودشو بهم فشار داد .
    گردنشو میخوردم. میدونست این رایحه رو دوست دارم. عطر لیمو رو! دستشو رو سرم فشار میداد و با دست دیگه اش مشغول زیپ شلوارم بود .
    فوری میخواست بره سر اصل مطلب! منم استقبال کردم.
    شلوارمو انداختم کنار و رئیس و واردش کردم. در عین حال گوشه ی ابروهاشو که جای یه زخم قدیمی و جوش خورده بود میبوسیدم . تو مسابقه دوچرخه سواری میخواست ازم جلو بزنه و خورد زمین. گوشه ابروش برش خورده بود و با دوتا بخیه جوش خورد. دور دوچرخه رو از همونموقع خط کشیدم. آروم آروم کمرمو بالا پائین میکردم و تنشو لمس میکردم.
    احتمالا فکر میکرد حرکت دستام اتفاقی و غیر ارادیه. ولی خیلی خیلی دقیق میدونستم پهلوشو چه طور و چقد فشار بدم که با حس قلقلک اشتباه نشه و کی و چه طور کمرشو با دستم بالا بیارم تا هم بچسبه.
    دوباره گفت محکمتر ... میخوام دردم بیاد
    حرکتمو سرعت دادم ولی از ملایمتم کم نشد . وزنم رو ساعد چپم و بعضی مواقع رو زانو ها م بود .
    مگه چند کیلو بود؟ یه تیکه عضله ی نرم شصت یا شصت و یک کیلویی داشت زیر منه هشتاد و سه کیلویی نفس میکشید.
    آخراش با ناخوناش رو کمرم چنگ میزد و واسه اینکه جیغش به طبقه بالا نرسه تند تند میبوسیدمش..
    همزمان باهاش خالی شدم از هرچی کمرمو سنگین کرده بود ..




    امشبم باز برنامه داشتیم. با یه زوج از تهران . یکی از خط قرمزامون این بود که با هر زوج بیش از یکبار رابطه نداشته باشیم. بخاطر همین اکثرا محله هایی رو انتخاب میکردم که دورتر باشن نسبت به شرق تهران. خودمون شرق بودیم. دنبال داستان و حاشیه و دردسر نبودم.
    تو ماشین که نشستیم دستم رفت سمت ضبط و آهنگ و پلی کردم.. یه آهنگ از قفلی
    ناز داره چه وای .. قر کمرش کشته منو وای! ..زیر چشمی هی منو میپاد ..منم میدونم که منو میخواد ..
    همینکه دست هانا به هوای بلند تر کردن صدای ضبط این طرفی اومد پنجره هارو دادم بالا.
    قرارمون خونه اونا بود . یجا حوالی مرکز . بهزاد و عسل آدمای خوش مشربی بودن. و همین باعث میشد احساس راحتی پیدا کنیم و معذب نباشیم. بهزاد قدش از من کوتاه تر بود با یه چهره ی استخونی تر و فک مربعی شکل که با یه رکابی استین حلقه ای قرمز و شلوارک لی کنار عسل ازما پذیرایی میکرد.
    هانا میگفت عسل لنز گذاشته ولی من نفهمیدم و حواسم پی ظواهر خونه بود بیشتر. کمه کم سیصد چارصد متر فقط زیربنای پذیرایی و اتاقا بود. رک بگم ، یکم جَو خونه شون گرفتم. تنها همین نبود ، با فکر به اینکه همچین خونه ویلایی تو مرکز شهر سر از درآمد های میلیاردی درمیاره ، با خودم فکر کردم این چیکارس مگه؟
    بعد از تنقلات و بحثای سیاسی و فحش و فحش کشی به کسایی که دستمون بشون نمیرسید ، بهزاد پیشنهاد بیلیارد داد . گوشه هال پذیرایی میزشون بود . من و هانا همو نگاه کردیمو ازونجا که اسنوکرم خوب بود قبول کردم.
    قبل از شروع ، بهزاد گفت بیا یه شرط بذاریم گفتم چی گفت برنده بازی همه رو میکنه ... من تا بیام بفهمم چی گفت زن و شوهر زدن زیر خنده و بهزاد با نگاه خاصی به من خم شد رو میز و یه چشمشو نیم بسته کرد.
    چوبو حرکت داد گفت من یکم تو سکس بیشعورم این که اذیتتون نمیکنه؟
    عسل با یه تاپ پشت باز طلایی و دامن کوتاه مشکی از کنارم رد شد و قبل اینکه جوابی بدم کنارم تکیه داد لبه ی میز و زل زد تو چشمام..
    منم خیره و محو نگاه هانا که به حرکات دست بهزاد نگاه میکرد گفتم راحت باش.. از کنار هانا رد شد دستی رو کمرش کشید و گفت پس داگی استایل نباید پز سختی باشه واسش..
    چوبو ازش گرفتم گفتم اهل هیجانی یا نه؟ گفت آره گفتم هرکی برد داگی و هرمدل دیگه ای که خواست میکنه ..
    عسل بیکار ننشسته بود و توی این دو سه تا حرکت رفته بود نوشیدنی آورده بود برامون ..
    نوبت اون بود .. گفت هرکی باخت؟ تو دلم گفتم من خودم داگی میکنمت عنتر جان. یه گیلاس نوشیدنی برداشتم تکیه مو دادم کنار عسل به میز حالا دقیقا پشتم به بهزاد بود ، دستمو انداختم دور کمر گوشتالود عسل و گفتم همه اونو داگی میکنن
    همه خندیدن و نوشیدنی شیرین رو لاجرعه بالا رفتم.
    برگشتم و با هانا که چشم تو چشم شدم یه چشمک زد بهم. خیالم راحت شد و عسل رو که اصلا اندامش باب میلم نبود بیشتر به خودم فشردم.
    بردم. ولی با چندتا شوخی و خنده که همه ی اون حس دق دلیمو از حرکاتش داشتم خالی میکرد بحثو جمع کردم.
    زیر گوشم نفس کشید . مور مورم شد . بغلم کرد . دست کشیدم رو موهای پسرونه و کوتاهش که خیلی نرم بودن.
    خم شد از رو شلوار به رئیس ادای احترام کرد.
    " ما رفتیم دوستان" این صدای بهزاد بود که هانا رو روی دستش سمت یکی از اتاقا میبرد . گوشیم زنگ خورد . بیتوجه بهش گفتم بهزاد ، آنال و bdsm نداریم. سرشو تکون داد . از قبل هماهنگ بودیم ولی محض یادآوری بد نبود. سر عسلو گرفتم و کمرمو عقب جلو کردم.. داشت جریان آب راه خودشو طی میکردکه از بدنم بزنه بیرون که بلندش کردم و نشوندمش رو میز.. بوسیدمش ... لباسشو دراوردم و روی رئیس کاندوم کشیدم. یاد هانا که همیشه می گفت اول ایمنی بعد کار یه نیشخند کوچولو به لبم آورد.
    یکم از جلو باهاش مشغول شدم که صدای هانا به گوشم رسید .
    با عسل رفتیم تو همون اتاق..
    هانا روش نشسته بود و اسب سواری میکرد پدرسوخته...
    منم عسلو تکیه دادم به دیوار و یه دور هم ایستاده کردمش..
    فریاد هانا رفت بالا .. محکمتر ... تند تر .. سرمو چرخوندم با همه ی هیکلش افتاده بود رو هانا و میکردش.. چهره هانا از درد قرمز بود و می گفت محکمتر بهزاد جری تر میشد و حین وحشی تر شدن با جون جون گفتن محکمتر کمر میزد. روی یه صندلی راحتی لم داد بودمو عسل رو سیکس پکام زبون میزد و با دستاش واسم جق میزد .
    همه ی موهای هانا رو گرفت و داگی شد . وازلین برداشت زد روی حفره ی تنگ و کوچولوی عقبش..
    گفتم چیکار میکنی
    گفت کون! کون میکنم مهندس ... هانا گفت خودم میخوام... وای بدو دیگه....
    خودم میخوام؟! .. خودش میخواست. پس عیبی نداشت..
    به عسل گفتم میتونی بشینی روش؟ یه کلمه ی زننده ای گفت و نشست روش..
    جیغ هانا رو مخم بود ... هنوز کیرش نرفته بود اون تو ... نگاه هانا بهم میگفت دیگه نمیخواد .. گفتم


    بهزاد بیا اینور نمیخواد ... کمر هانا رو محکمتر گرفت گفت میخواد.. این جوجه تنگ مال منه ... بیتوجه به صدای دردآلود هانا که میگفت بسه نمیخوام داشت بیشتر فشار میداد که نیمخیز داد زدم بیا اینور نمیخواد ... یه هول محکم داد کیرشو و جیغ هانا و پاره شدن افسار من و لگدی که تو باسن اون حیوون زدم..
    کیرشو کشید بیرون گفت چیه چرا شاکی شدی؟


    هانا هنوز درد داشت.. گفتم مگه نمیبینی میگه درش بیار؟
    یهو گفت کیرم تو کص اول آخرت گم شین از خونه من بیرون
    برگشتم دیدم عسل پشت در کمد دیواری قایم شده دست هانا رو گرفتم زیر گوشش گفتم کیرت همچین مالی ام نیست..
    لباسامونو پوشیدیم بیایم بیرون که گفت فعلا هانا جونو پاره کرده خوش غیرت...
    با لحن سرخوش و شنگولی گفت. یه لحنی که من همچین خوشم نیومد. برگشتم تا میخورد زدم و تا میخوردم زد.
    با لب پاره و گوش خونی رانندگی کردن سخت نبود ولی همه ی حواسم پی حیثیت و شخصیتی بود که حتی اگه با لگد عقیمش میکردم بازم برنمیگشت و بازم مدیون قول و قرار های استوار زنان سرزمینم شدم.


    نوشته: NASOOT

  • 16

  • 8




  • نظرات:
    •   pepperoni
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • غیرقابل پیش‌بینی بود
      منظور رو از جمله آخر نفهمیدم “بازم مدیون ...”
      مرسی (rose)


    •   shahx-1
    • 2 ماه،4 هفته
      • 3

    • نمیدونم چی تو فکرت میگذره اینارو مینویسی....


    •   چوپان.دروغگو
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • نخوندم داستانو برا همین نه لایک میکنم نه دیس
      اومدم کامنتا رو بخونم آخر شبی شاد شم فکر کنم همه 4شنبه سورین


    •   NASOOT
    • 2 ماه،4 هفته
      • 3

    • پپرونی ینی اینکه قرار بود کار بی برنامع نکنیم هماهنگ باشیم زنه زد زیرش
      شاه ایکس خودمم نمیدونم دیگه خسته شدم از دست مخم


    •   Neshane21
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • دوسش میداشتم (rose)


    •   NASOOT
    • 2 ماه،4 هفته
      • 5

    • اول از همه ممنون از انتقادت و اگر جوابت رو میدم صرفا بخاطر باقی کسانیست که کامنتت رو دیدن احتمالا.
      باید بگم: کلمات کیر و کص و کون و چوچول واسه داستاناییه که خواننده اش دست چپشو کرده تو لباس زیرش.. دوست عزیز تو که فهم ناقصی از داستان داری دلیلی نداره تو ملا عام نشونش بدی برداشت خودت رو شرط میبندم حتی یکبار هم از بهرنگی یا هدایت چیزی نخوندی و با مفاهیم غیرمستقیم اشناییت نداری چون ادبیاتت اینو داد میزنه... اینکه از نزدیک کص دیدم یا نه به خودم مربوطه و اینکه بیغیرتم یا باغیرت ، متاسفانه باز به خودم مربوطه و اینکه با دوست دخترم چیکار میکنیم هم به خودمون مربوطه ولی داستانام ربطی به زندگی شخصیم نداره و اصراری ندارم در طول داستان بگم کیرم 20 سانته هرشبم صدنفرو میکنم ... انتقادت بجا بود و باعث شد از خودم دفاع کنم ممنون


    •   ک+ک+ک
    • 2 ماه،4 هفته
      • 3

    • سال جدید رو از ته دل تبریک میگم به مردم صبور تورک،مردم غیور کورد مخصوصا سرپل ذهاب که هممون شرمندشونیم،به مردم باصفای لر،به مردم مظلوم جنوب،به مردم مظلوم و محروم سیستان و بلوچستان،به مردم مهمان نواز عرب،به مردم پاک ترکمن،به مردم باتعصب مازنی،به مردم شاد گیلک،به مردم ساده زیست شاه سون،قشقایی،بختیاری،به مردم غرق در دود پایتخت،به مردم همیشه بهارشیراز،همه و همه،هموطن سال دیگه سال سختی پیش روی ماست نه خدا کاری خواهد کرد،نه اسلام،نه کوروش،نه روح رضاشاه،نه ولیعهد و نه هیچکس دیگر،واقعیت اینه که ماتو محاصره ایم یه عده شغال از بیرون یه عده کفتار از داخل دارن هست و نیستمونوبه باد میدن،فقط و فقط این خود ماهستیم که میتونیم به فریاد همدیگه برسیم بدون توجه به نژاد و زبان.امیدوارم سال آینده سالی پراز خبرهای خوب برای همه باشه انشاالله.


    •   NASOOT
    • 2 ماه،4 هفته
      • 5

    • منم به نوبه خودم سال نو رو به شما و خوانندگان گل تبریک میگم... سربلند و پیروز باشید ایرانیان عزیز (rose)


    •   sepideh58
    • 2 ماه،4 هفته
      • 7

    • ناسوت میدونی از سین سلامی ک مینویسی میفهمم تویی؟یه لحن خاص داری ؛یه چارچوب ویژه ؛یه امضای همیشگی و یه تفکر متفاوت و قلم شیرین !
      خیلی دوسش داشتم با اینکه درکش نکردم ؛عاشق عشقش رو تقسیم نمیکنه با کسی ؛حتی به صرف لذت بردن معشوق باشه که یهو وسطش پشیمون بشه !آخرش رو دوست داشتم؛اما دوست داشتم قهرمان های اصلی رو یکم بیشتر میشناختم؛برام یکم مبهم بودن ؛شاید با شناختنشون بهتر میشد قضاوتشون کرد (rose)
      لایک 6 مال من بود :-)
      Ps1:سال جدید رو بهت تبریک میگم
      Ps2:بیشتر بنویس !


    •   مهدی۶۲
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • خیلی خوب بود ممنون


    •   Eyes.blue
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • واقعا راجع به یه عده آدم نمیدونه چی بگه.شخص محترمی که میای اینجا اظهار فضل میکنی و زیر همه داستانها فحش و بد و بیراه میگی خب اینکه تو از داستان های تابو یا بی غیرت یا گی یا هر چیز دیگه بدت میاد یه نویسنده ربطی نداره به خودت ربط داره که میای و میخونی.خب اگر نخونی هم به خودت احترام گذاشتی هم به نویسنده.البته صرفا این داستان و نظرات متظورم نبود.موفق باشی


    •   NASOOT
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • سپید لطف داری به من سپید!
      خوب ، بگو ببینم چطوری میشه شخصیت هارو شناسوند؟
      مهدی۶۲ تشکر


    •   Neshane21
    • 2 ماه،4 هفته
      • 3

    • اسم داستانو تو پروفایلت دیدم خیلی جذابه کاش همین اسم منتشر میشد به کامنت اون جقی ام توجه نکن دستش بیکار مونده تو شرت داستانت اصصصلا بیغیرتی نبود بلکه برعکس..


    •   NASOOT
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • مثل اینکه عنوان رو انگلیسی منتشر نمیکنند وگرنه خودم همون عبارت انگلیسی رو فرستاده بودم.. من با انتقاد مشکلی ندارم با این مشکل دارم که اینقدر داستان چرت و سوژه جق خوندن متوجه احترامی که توی داستان به مخاطب هست نمیشن... یعنی حتما باید یکسری واژه رو صد بار در طول داستان تکرارکنم تا گلنارش کف کنه دیگه .. حالا بهرحال منم آخر سالی دل نازک شدم! تشکر ازینکه مفهوم داستانو درست گرفتی نشانه بی نشان!


    •   sepideh58
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • یکم بچرخی دور فکرای شخصیت هات .با قلمت یکم پررنگ تر بشن تا انگیزه کاراشون قابل توجیه تر بشن برای خواننده .البته این نظر منه و شاید اشتباه باشه و شاید درست ؛من اینجوری میپسندم


    •   barannn.123
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • خوب بود. ولی به نظرم داستان "دومینو" یه سر و گردن ازین بالاتر بود.


    •   NASOOT
    • 2 ماه،4 هفته
      • 3

    • بد نیست یکم الان توضیحش بدم!
      هر داستان مخاطب خاص خودش رو داره.. این داستان واسه کسایی بود که ضربدری دارن.. که چی؟ که اون برگ گلی که حتی دلت نمیاد یکم محکمتر بکنیش وقتی بره زیر یکی دیگه ، میشه مال مفت و دل کافر! میشه قضیه گوشت و گربه.. سپید خانومی انگیزه من ازین داستان این بود که ضربدری نمیارزه به رفتن حیثیت و شخصیتت نمیارزه به هوایی شدن زنت ، دوستت ، پارتنرت..
      مسلمه یه مشت بچه زیر هیجده نمیتونن بفهمن این مفهومو و میان ذهنیات خودشون رو که با خوندن این داستان پررنگ شده رو اینجا به نمایش عموم میذارن
      حالا من میخوام یکی به دو کنم بگم این داستان واسه بزرگساله؟ نمیدونم چرا بعضیا مرتب ب کامنت های بیشتر نشون میدن که دنبال تگ کودکان بالای داستان هستند اما خب من بزرگسال مینویسم متاسفانه


    •   NASOOT
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • در ضمن من منتظر آپ شدن رگ شیرازی ام... همت کن بفرستش


    •   kokarostam
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • تخمی تخیلی


      سعی کردی ادبی بنویسی ولی به هیچ وجه جالب در نیومده. اصطلاحاتی که بکار بردی قشنگ نیست مثلا به آلت مردانگی یا همون کیر که بهش میگی رئیس، تخمیترین اصطلاحیه که بکار بردی.. راستش اول فکر کردم مرد هستی، بعدش جوری نوشته بودی که فکر کردم لزبین هستی. تا زمانی که اسم زوج آوردی فهمیدم مرد هستی. اینکه نوشتی "باز هم مدیون قول و قرارهای استوار زنان سرزمینم شدم" قابل درک که نبود بلکه بیمعنی و تخمیترین قسمت داستانت بود. در کل گذشته از محتوای بیخود و کثیف داستانت، از نظر قلمفرسایی هم چندان جالب نبود.
      کلام آخر هم اینکه هر کسی نظر میده دلیل نداره که شما جواب بدید و داستان را توجیح کنید یا توضیح بدید. همه نظر میدهتد چون وقت گذاشتند و خوندن.


      هاکوکا


    •   sepideh58
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • ناسوتی گم کرده بودم سیاه مشق رو ،تازه پیداش کردم و تعطیلات عید تایپ و آپ!


    •   mobham330
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • متوجه نشدم تو دوس دخترتو ب اشتراک گذاشتی؟


    •   hadi.sobh
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • اسنوکر، سیکس پک.....


    •   Sara_takhasosi
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • پارادوکس
      اذیتم میکنه چون نمیتونم درک کنم
      از ی طرف طاقت دیدن دردشو نداری
      از ی طرف میندازیش زیر ی نره خررر
      من هنوز قلبا باور ندارم این شر کردن هارو
      مگه میشه عشقتو به اشتراک بزاری؟
      به چه بهایی؟
      دلم میخواد کامل حرفامو بزنم ‌ . حیف که کنار دستیم سرش تو گوشیمه و باید برم.


    •   NASOOT
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • سارای عزیز.. منم بحثم همش همین دوگانگی هاست! منم سوالم همینه... نه اینجا بلکه سایتهای دیگه مواقع دیگه وقتی ازینجور افراد سوال میشه ادعا میکنند واقعا عاشقن و گاها بخاطر لذت طرف مقابل اینکارو میکنند ... این داستان یه رویاروئیه واسشون... از دور تجسم کنن کارشونو ، بخونن کامنتارو بلکه بفهمن چی از یه رابطه ی عادی میخوان که ضربدری اونو میده بهشون؟؟ به نظرم این داستان فقط یه سوال بزرگِ


    •   NASOOT
    • 2 ماه،4 هفته
      • 2

    • که جوابش ، راه حلش ، درمانش پیش خودمونه... پیش هر دو نفریه که با هم رابطه دارن.... ضربدری همیشه هم خوب تموم نمیشه همیشه هم اونجوری که بعضیا اینجا تعریف میکنن باکیفیت نیست..


    •   Takmard
    • 2 ماه،4 هفته
      • 4

    • با تبریک سال نو و آرزوی بهترین ها برای همه دوستان خوبم


      داستان یا خاطره ت اسم خوبی داشت ،،شروع ش کمی یکنواخت و طولانی بود اما بتدریج بهتر و بهتر شد و پایانی که فکرشو نمیکردم ...
      قلمت خوبه ، اتمسفر داستان گنگ و گرگ و میش بود
      مناظر کارای متفاوتت توی سال دیگه هستم
      موفق باشی & لایک


    •   NASOOT
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • ممنون تکمرد عزیز.. کسی که نقد هات اصولی و حساب شده اس... نه زیاد نه کم همونی که هست رو میگی! سال نو توئم مبارک!


    •   girl+angel
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • جالب بود.ممنون از قلم خوبتون.استعداد داری تو تناقض نویسی و بعنوان یه نویسنده آماتور میگم این یه نعمته.درود برتو ناسوت جان


    •   _KING_WOLF_
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • داداش تویی که ادعا میکردی دوسش داری چرا زیر خواب یکی دیگ کردیش؟
      ادم وقتی کسیو دوس داره حریس میشه واسه داشتنش پس مطمئن باش ادعایی پوچ و خالی داشتی


    •   doki-kar balad
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • سلام سال نوت مبارک
      طبق معمول عالی
      فقط یکم تو روایت و پردازش سوژه ها کم کاری کردی،جا داشت بیشتر افراد رو معرفی کنی المان های بیشتری رو وارد قصه کنی،که مختص قشر خاصی نشه و افراد عامی دست به شورت هم درکش کنن این قدر حمله نکنن،
      اینو به حساب گرفتاری های آخر سال میزاریم خخخخ
      فکر کنم اون جمله آخر رو باید برای اغلب معنی کنی خخخخ
      بهرحال ممنون از زحمات شما دوست عزیز و گرامی


    •   NASOOT
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • دخی کار بلد بله جملاتت متین و درست بود. میپذیرم و قبول دارم.


    •   NASOOT
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • عذر میخوام اسمتون اشتباه تایپ شد (rose) دکی کاربلد


    •   fazi20
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • پیچیده مث مغزت . ی سری چیزا براش مهم بود عشقش براش مهم بود ولی تقسیمش کرد در حالی که شاید اون حجم لذت رو از این روابط نمیبرد.شایدم میبرد من اشتباه متوجه شدم...بازم خوب بود هر چند نه به خوبی داستان های دیگه ای که ازت خوندم تواناییت خیلی بیشتر از ایناست.برخلاف خیلی از داستانات که میشد فهمید شخصیت این داستان چطور آدمیه هیچ توضیحی نداشت یهو شروع شد یهو تموم خخ . موفق باشی از اون مخت بیشتر از اینا درمیاد بیشتر بنویس


    •   fazi20
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • پایانای غیر منتظرت البته خیلی خوووبه توی اکثر داستانات


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو