مثلا زنداداشم بود!

    سلام بزارید منم طبق داستانهای دیگه از خودم شروع کنم ک بگم، من سعیدم حدود26سالمه 180قد و 80 وزن با چهره متوسط و خداییش بانمک ، ترم سوم دانشگاه بودم ک به گروهی تلگرامی دعوت شدم ک دو سه تااز دوستامم اونجا بودن به همراه چندتا دختر دیگه ک هم دانشگاهی بودن چند باری تو دانشگاه قرار میزاشیم ک همدیگرو ببینیم و روز ب روز بیشتر باهم اشنا میشدیم حتی چندباری هم بیرون قرار میزاشیم و دیگه همه باهم جورشده بودیم و خداییش هیچکدومم بهم نظری نداشیم حالا نکه نداشته باشیم ها😅 ولی خب جوری نبود ک واس هم سیخ کنیم تواون جمع فقط پویا و الهه باهم رل زده بودن و همدیگرو ب قصد ازواج میخاسن این خاستن تا ترم اخر دانشگاه ادامه داشت ک اخر سر پدر الهه قبول نکرد و همین باعث دلسردی پویا شد و یواش یواش ازهم دلسرد شدن و هرکی رفت سمت خودش و دیگه اون گروه خوبی ک داشتیم بهم خورده بود و چندتا از بچه ها رفتن پی خودشون و سه چهارتا از بچه ها همچنان باهم ارتباط داشیم و گه گاه حال همو میپرسیدیم و گاها بیرونیم میرفتیم منو الهه و علی و سارا ب علاوه دو سه تا دوست جدید دیگه
    تقریبا یسال از جدایی پویا و الهه میگذشت و دیگه ب کل همو فراموش کرده بودن و دیگه من شده بودم همدم تنهایی الهه و گه گاهی با من دردو دل میکرد ، و جوری شده بود ک احساس میکردم روی من حساس شده ب طور مثال وقتی با گروه جدید بیرون میرفتیم اگه یکی از دخترا باهام گرم میگرفت الهه سریعا میزد تو برجکش و خاهرشوهر بازی درمیاورد انقد اینکارارو انجام داد ک ناخوداگاه ب خودم اومدم و بعد چندسال ک خداییش هیچ نظری بهش نداشتم دیگه بهش نظر پیدا کردم دیگه یع کرمی ب جونم افتاده بود ک هرجور ک شده باس یکارایی رو با الهه انجام بدم چون میدیدم ک گویا اونم منو دوست داره دیگه هرچی میرفتیم رو ب جلوتر مام بیشتر باهم حرف میزدیم هرشب و هرشب چت و گاها برای اینکه بدونم مزه دهنش چجوریع اخر چتمون استیکر قلب میفرسادم و با استیکر قلب اون جواب داده میشد یواش یواش قلب جای خودشو داد ب بوسه و دیگه کم کم رومون بهم باز شده بود البت تا ب این حد ک مثلا اگه ببینمت لپتو بوس میکنم و لپتو میکشموو و همین چیزای کوچیک، زندگی همینجور داشت پیش میرفت تا روزی ک با بچه ها تصمیم گرفتیم بریم کوهنوردی بچه ها جلوتر میرفتن و مام پشت سر اونا ک دیگه رسیدیم به یه سنگی ک اون نمیتونست بیاد بالا البته شایدم میتونست ولی انگار دوست داشت من دستشو بگیرم و بالا بکشمش بلخره اولین تماس بینمون شکل گرفت جوری ک اصلا دوست نداشیم دست همو ول کنیم بلخره بخاطر اینکه کسی متوجه نشه مجبورا ول کردیم دست همو و ادامه مسیر و سکوتی ک بینمون بود شاید خیلیاتون بگید حالا یه دستی گرفتیا ببین چه خبرته من قبلا با کسایی دیگم رابطه داشتم ولی این مورد فرق میکرد تو چندسال گذشته ارتباط ما جوری بود ک یک درصدم فکر نمیکردم ک بشه روزی همو لمس کنیم ناسلامتی روزی ب چشم زنداداش نگاش میکردم ازین فازا ک پسرا ب دوس دختر رفیقاشون میگن ب هرحال بگذریم خلاصه اون روز تا وقتی ک از کوه برگردیم چندباری نگاهامون بهم قفل شد و شبشم طبق معمول چت کردن منتهی اینبار گرمتر و دلمون بود ک بازم همچین اتفاقی بیفته منتهی هیچکدوم ب زبون نمیاوردیم تااینکه که


    یه شب تو گروه اعلام کردم جمعه کی پایس واس کوه و هیچکی اعلام امادگی نکرد جز الهه همین ک چند دقیقه ای گذشت و دیدم کسی پایه نیس سریعا رفتم پیوی الهه و گفتم کسی نمیاد که عایا بهتر نیس خودمون بریم ک خوشبختانه الهه گفت اره بابا خودمون بریم اینا همه ناز میکنن منم حرفای الهه رو تایید و چجور بگم همون کصلیصی خودمون و قرار شد بریم کوه منتهی چه کوهی همون اولین جای سرسبزی ک دیدیم کنار یه رودخونه گفتیم همینجا خوبه و رفتیم نشستیم جوری ک گاها بهم تکیه میدادیم و چندباری من ب خودم جرات دادم باموهاش بازی کنم و ب بهونه لاک جدیدی ک زده بود یهو دستشو گرفتم و کمی نوازش و بازم کصلیصی و چه لاک قشنگی و چه دستای نازی و ازین حرفا من هوای اطرافم داشتم ک کسی دورو بر ما نبود و ما همچنان در حال نوازش دست الهه ک یهو الهه سرشو چرخوند سمت من و نگاهامون باز بهم قفل شد اونایی ک تجربه داشتن میدونن من چی میگم اینجور مواقع اهنربایی تو لبها ایجاد میشه ک تو هیچ چیزی نیست و یهو لبامون بهم چسبید و اون چشاشو بست و منم بخاطر اینکه حواسم ب اطراف باشه با چشمای باز همراهی میکردم یه دقیقه ای طول کشید تا ازهم جدا شدیم اون روز چندبار دیگم از هم لب گرفتیم منتهی فقط لب جرات پیش رفتن بیشتر واس کار دیگه رو نداشتیم بلخره اون روز خوبم تموم شد
    و شبشم طبق معمول هی چت و حرف انداختن ازین ک ای کاش میشد جایی بهتر باهم تنها باشیم دیگه مطمن بودم اونم دوسداره باهم تنها زیر یه سقف باشیم البته اینم بگم بخاطر گذشته ای ک باهم داشیم من بعد اینکه لبم ازش گرفته بودم اصلا فکر نمیکردم ک روزی بشه پام و فراتر بزارم و بیشتر پیش برم و بخاطر همین اصلا راه نداشت بهش پیشنهاد خونه خاالی کسی دیگه یا سوئیت منزل رو داد میترسیدم ناراحت بشه و بگه ک مگه من جندم ک همچین پیشنهادی رو بهم میدی خلاصه چند وقتی گذشت تااین ک یروز قرار بود خونه ما صب تا شب خالی بشه و مامان بابام برن خارج از شهر همین ک مطمن شدم خونه قراره خالی بشه گفتم دیگه وقتشه سریع رفتم پیوی الهه و بعد سلام علیک و اینجور چیزا بحث انداختم ک ای بابا یکیم نیس برامون اشپزی کنه ک گفت مامانت چیه پس گفتم که خونه نیستن ،بعد اون گفت خب نهار درست میکردی منم دعوت میکردی

    همین ک اینو گفت فهمیدم ک دلشه بیاد خونمون گفتم ای بابا قرار بود تو بیای نهار درست کنیا مث اینکه یچیرم بدهکارشدم😕 دیگه گفت همینه که هس بعد منم گفتم باشه تو بیا من خودم برات نهار درست میکنم من ک میدونم تو داری شوخی میکنی و نمیای بعد گفت بخدا میام دیگه منم ک تو چیزم عروسی برپا بودو گفتم باشه بیا بعد دوساعت اومد خونمونو مث بچه ها نشسیم غذایی ک از بیرون گرفته بودمو خوردیم و بعد غذا نزدیک هم نشسیم و من با موهاش بازی میکردم ک دوباره برگشت سمت منو نگاهامون قفل هم شد و لبا رفت رو هم قشنگ پونزده دقیقه ای تو همین حالت بودیم و من تواین پونزده دقیقه ب این فکر میکردم ک نهایت کاری ک من بتونم رو الهه انجام بدم اینه ک بتونم یه سینه هاشو بمالم اخه خدایی دختر سفت و سختی بود
    خلاصه بعد یه رب ک لب همو خوردیم من دراز کشیدم و اونم دراز کشید رو من و همچنان لب همو میخوردیم ک من کمی بیشتر ب خودم جرات دادم ک بزار دستمو از پشت ببرم تو شلوارش و اینکارو اروم اروم کردم و دیدم ک الهه پایه ترازین حرفا بوده بلخره دستم انقد پیش رفت تا رسید ب جایی ک حس کردم خودشه یه جای خیس و لزج واقعا نمیدومم چه چیزیه ک تا دست میخوره بهش و میمالیش باعث میشه دختر اونطوری از خود بیخود بشه که یهو چشاش خمارشه و دیگه هیچی ندونه انقدر مالیدمش ک دیگه برا لخت شدنش هیچ مقاومتی نکرد منم ک مث ندید بدیدا افتادم دو کصش و چند دقیقه ای خوردمش بعد یهو برگردوندمش و دیدم ای وای من چی داری میبینی پویا این الهه بااین هیکل باربیش چ کون بزرگی داشته ناکس دیگه اینجا بود ک مغز فرمان نمیداد و فقط کیر بود ک امرو نهی میکرد از شانس بد من تواون لحظه مامانش بهش زنگ زد که پس کجایی بیا خونه قراره بریم مهمونی منم ک چنان ضدحال خوردم ک نگو بعد اینکه مکالمش تموم شد ازش چند دقیقه وقت خاستم و اونم قبول کرد بصورت دمر خابوندمش و یکم سر کیرمو تف مالی کردم و اروم گزاشم تو سوراخش و هر چندثانیه میلیمتری هل میدادم رو ب جلو که یهو متوجه شدم ک با دستاش داره چنگ میزنه ب بالش همینکه این صحنه رو دیدم دیگه بافشار تمام فرو کردم بهش و اونم چنان آخییی کشید ک مردم براش دیگه بعد از چند دقیقه دیدم خوشش اومده و خودشو هی عقب جلو میکنه و دیگه کیر منم نیت نداش ک ابش بیاد و اونم دیگه هی میگف دیرشده تموم نشد دیگه منم بیخیال ارضاشدم و گفتم برای اینکه بار دومیم همچین اتفاقی بیفته پس بزار تمومش کنم و دیگه ادامه ندم و کیرمو کشیدم بیرون و کردم تو شورتم و مطمئنم بودم کیرم داره ناموسی بهم فحش میده😅 و بعد الهه پاشد خودشو جمع و جور کرد و راهی خونشون شد
    منم تنها موندم تو خونه و با کیر نیمه جون و حال خراب و امید ب اینده که بازم همچین اتفاقی قراره بین منو الهه رخ بده ک اگه خوشتون اومد ادامشو براتون مینویسم ک بله یه اتفاق دیگه برامون پیش اومد😉
    مرسی از دوسان گلم ک وقتتونو دادید و بخشی از خاطرات منو مرور کردید❤️
    نوشته: سعید

  • 26

  • 33




  • نظرات:
    •   Sara19901370
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • خوش به حال اله که حال کرد
      من هیچوقت نمیتونم حال کنم
      آخه شوهر کسکش من چوچول منو بریده و منو ختنه کرده و من الان چوچول ندارم


    •   ssonna
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • یعنی چی چوچولتو بریده من نمیفهمم مگه میشه آخه خب چرا حال نمیتونی بکنی ؟!!! :(


    •   ali2a
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • داستانت قشنگ بود و
      قشنگ وقتی میخوندمش یه سری خاطره ها جلوم رژه میرفتن


      اولین لایکو میدم بهت


    •   shahx-1
    • 2 هفته،5 روز
      • 18

    • یارو چهارسال جلو روت به اسم ازدواج اینو خر کرده بوده میکردتش اخرشم پیچونده رفته دنبال گوشت تازه اون وقت توی خرتر فکر میکردی طرف مریم عذراست میترسیدی پیشنهاد بدی بهش بر بخوره الان ملت خود داداششونو میکنن چه برسه به زن مجازیش!!! درضمن کون صفر کیلومتر به این اسونی دفعه اول باز نمیشه که تا اخر بره اهو اوخش الکی بوده اسکلت کرده!! حالا میخوای بکنیش نوش جونت فقط دقت کن خودشو نبنده بیخ ریشت!! (biggrin)


      پینوشت : اگرم گرفتیش برای پویا کارت دعوت نفرست وگرنه مجبوری زیرش با قرمز بنویسی اره!! همون که میکردیش!! (biggrin)


    •   off_boy
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • يكي از درمان هاي زود انزالي اينه كه جق بزني وقتي ميخواد آبت بياد بيخيال شي.داستان تو هم سوژه فحش يا جق زدن نبود
      بيشتر درمان جقيا بود ولي اشتباه كردي.اوني كه بخواد بزنه با همون مشخصات خودتم ميزنه اونيم كه بخواد فحش بده واسه كون گشادت كه كامل ننوشتي ننه اتو ميگاد
      ولي نكته مثبت داستانت اين بود سر يه كون كردن واسه اينكه خونه خالي شه يكي از بستگان تو شهرستان رو به گاي سگ ندادي بُكُشيش.
      البته شربت هم نداشت،رو ابرا هم كه نرفتي :(
      ولش كن نقد كردن نداره،در حدي كه بگم مادرتو ساييدم كافيه :)


    •   no-roots
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • دلم نیومد اصل داستان بنویسم (biggrin)


      خیلی حال کردم با اون یه تیکه ک گفدی ندید بدید نیستم دستشو گرفتم (dash)


    •   shagholoom
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • همه چیز تحت الشعاع کامنت اول قرار گرفت. حقشه که این خانمه ببره شوهر کسکششو اخته کنه


    •   Kos_Namak
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • گه خوردی کس. کش مادر.جند. ه آبت نمیومد نه؟ بیا بهت آب بدم جون بگیری کو.نی تشنه ک.یر


    •   esiiishahi30cm
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • پس نتیجه می گیریم که الهه شما خلاف تصور شما جنده تشریف داشت که هیچ .... تو کوس مغز با طرف یه ساعت لب میگیری و طرف نگفته و نخواسته بهت لب میده و شما توی خیالات کیری ت میگی بسیار دختر سفت و سخت بود میترسیدم کیرکلنگم کنه .... حتما باید روزی سه وعده سه نفر اونو میگائیدن که شما فکر کنی طرف شل و اوکی هستش


    •   Artemisi
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • ننویس دیگه


    •   ehsan9705
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • ما بخشی از خاطرات کس شعرتو مرور نکردیم
      ولی تصمیم داریم دفتر خاطراتت رو بکنیم تو ما تحتت تا یاد بگیری از مغزت فرمون ببری


    •   R.B.behruz
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • تو اصول داستان نویسی استفاده زیاد از یک حرف ربط اشتباهه، دلیلی نداره پشت سر هم بنویسی که مجبور بشی جملات رو به هم ربط بدی، با ویرگول و نقطه میشه جمله ها رو مجزا کرد، اینقدر از حرف ربط ((که)) استفاده کردی سرگیجه گرفتم!!! خواستم نخونم که دیدم که حیفه که تا اینجا که خوندم که بقیه اش رو که مونده نخونم???


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 2 هفته،4 روز
      • 8

    • دختره با خودش می گفته گیر عجب گاگولی افتادم !!
      نمیتونه بکنه
      زن داداش !! چه طرز فکر کودکانه ای داری


      خوبه بیست روز دیگه مدرسه ها شروع میشه ، دیگه کمتر این مدل چرندیات رو میخونیم


      از معلمها هم خواهش می کنم به این گوساله ها مخش!! زیاد بدن


    •   ali.gh061
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • خیلی خیلی زر ردی و چرت گفتی.دیس برا این همه حاشیه و کس نویسی.مطمعنم ک بهت نداده و بد جوری کونت گذاشته.


    •   shahab_kir_k0l0ft
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • خوب بود به نظرم واقعی بود
      و حس میکنم تو بسیار ساده و در عین حال تو کفی هستی که خیلی از واقعیت هارو متوجه نشدی


    •   3xعاشقانه
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • کاش دسته بندی داستان رو بجایه زنداداش؛ رویای یک جقی میذاشتی


    •   مهسا۲۱
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • ????


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • داستانت من رو یاده زمانی انداخت که لاین مد شده بود و ماهم یه همچین گروهی داشتیم که بعد ها منحل شد.کاری به اون ندارم فقط اومدم بگم کووووونی پلشت قبل ارسال ویرایش میکردی.ریدی با این همه غلط املایی.بجان خودم مطمئنم یه دستی تایپ کردی.دیسلایک
      موفق باشی


    •   m...h...a...
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • چجوری خیلی یهویی لب هاتون به همدیگه قفل میشه؟من هرکس که نگام میکنه همچین اخم میکنم که طرف فرار میکنه تازه من پسرم هستم‌.نمیدونم دخترا چجوری انقدر راحت پا میدن و جنده میشن...اونجاهایی که گفتی کص لیس هستی و ندید پدید خوشم اومد..لایک نمیزنم ولی دیس هم ندادم‌‌..


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • sara1990الان میگی ما چیکار کنیم شوهرت چوچولت رو بریده؟اگه واقعا کاری از دست کسی برمیاد بگو اگه نه که زیر همه داستان ها نزار.ممنون


    •   Xknight.1
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • گوزو. اولش هی می گی چیز چیزم. خوب گوزو همون اول بگو کیرم و کونم و... سگ تو روحت اگه دروغ گفته باشی گوزو


    •   me.she@
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • مثلا لایک.ولی دیسلایک


    •   toolejen
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • بیا بریم کوه ،کدوم کوه؟همون کوهی که کونی راه داره،


    •   moj7878
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • قشنگ و به نظر واقعی بود چون تقریبا هممون چنین چیزی را حداقل تا بوس کردن تجربه کردیم


      مرسی از داستان خالی از خالی بندی ودروغ


    •   Kiarash_rz
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • کصخل این همه زر زدی تهشم ابت نمیاد
      بیام کونت بزارم
      نیم ساعت از دار و درخت و کوه و رودخانه گفتی

      افلیج
      خودت مفعولی باید بدی
      میگربتی مث سگ میکردیش

      پلشت


    •   Asharded
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • عالی بود بازم بنویس.


    •   _Azi_
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • معمولی بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو