داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

مجید

1399/04/21

خیلی وقت بود که منتظر چنین شبی بود، دو فوتبال حساس، آن هم همزمان. اما برق رفت و حالا گوشه‌ای نشسته بود و به شانسش لعنت می‌فرستاد. فکر کرد چگونه می‌تواند از این موقعیت بهترین استفاده را ببرد؟ همانطور که حدس زدید، تصمیم گرفت جق زدن در تاریکی را تجربه کند. از مزایای تنها زندگی کردن همین است که می‌توانی هر جا و هر زمان که دلت خواست کارت را بکنی. از بدی‌هایش هم این است که صدای باز و بسته شدن در، آن هم وقتی منتظر کسی نیستی، اتفاق خوبی نیست. برای همین مجید سریع از جا پرید و چراغ‌قوه را روشن کرد. «آقا مجید!». خیالش راحت شد. «بله؟»
«کسی پیشتونه؟»
«نه چطور؟»
«هیچی، نمی‌دونم چرا یه لحظه حس کردم یکی دم درتون داره صداتون می‌زنه.»
مجید زیر لب گفت:«معلوم نیست باز چی زده.»
«چیزی فرمودین جناب؟»
«میگم برق کی می‌آد؟»
«آها راستی برق، دست ما نیست، گمونم سراسریه. من میرم اگه کسی مزاحمتون شد یه ندا بدید میرسم خدمتتون.» و در را بست. مجید نگاهی به کیر خوابیده‌اش انداخت. دوباره مشغول شد، وی‌پی‌ان را روشن کرد تا پورن بهتری پیدا کند. هیجان‌زده بود. حس فوق‌العاده‌ای داشت، کم‌کم داشت وارد مراحل پایانی می‌شد، چشم‌هایش را بست، دیگر چیزی نمانده بود، فقط یکم دیگر، یکم…
«مجید!..مجید!..مجید!» مجید جیغ کوتاهی کشید و برخلاف کیرش سریع بلند شد و چرا‌غ‌قوه را روشن کرد. اما چیزی که مقابلش می‌دید را باور نکرد. دوباره جیغ زد. به سمت اتاقش دوید و در را قفل کرد.
شنید:«مجید دیگه باید بدونی که روح‌ها از در رد میشن، من زنتم، یعنی بودم، از چی می‌ترسی آخه؟» و دوباره آن، یا شاید او را روبه‌روی خودش دید. «روح چیه!؟ تو مگه نمردی!؟ من اصلا به روح اعتقاد ندارم! روح چه کسشریه! برو بیرون زنیکه‌ی…» با شنیدن صدای خنده‌ی روح زنش، حرفش را خورد. «چرا می‌خندی !؟»
«الهی سمیرا بمیره، چقدر کوچیک شده.» و دوباره خندید. «چی!؟ چی کوچیک شده!؟ چی میگی تو!؟» و تازه فهمید که لباسی تنش نیست، و اینکه سمیرا به چه چیزی می‌خندد. سمیرا ناگهان خنده‌اش را قطع کرد. «صبر کن ببینم، اصلا تو چرا لختی!؟ نکنه کسی پیشته!؟ می‌ذاشتی یه سال بگذره بعد شروع می‌کردی! کی هست اون‌وقت!؟» مجید که هنوز در شوک آن خنده بود، نمی‌دانست چه بگوید. «نه بذار خودم حدس بزنم، شکوفه زن محمود که رفت زیر تریلی؟ نه فکر نکنم، از تو خیلی سرتره. سمیه؟ نه اون که 40 سالش شده و کسی نگرفتتش، ازت بعید نیست البته… ستاره؟ نه اونم که رسما جنده‌ست، البته اگه اون باشه تعجب نمی‌کنم. نکنه رفتی سراغ جوون‌تر از خودت؟ نه با این قیافه مرغ هم بهت پا نمیده. اه گیج شدم. حالا هر کی که هست الان کجاست؟ کجا قایم شده؟ دستشوییه؟ یا…»
مجید هنوز جوابی پیدا نکرده بود. «بسه دیگه خفه شو بابا، دهن نجست هی تکون می‌خوره! یه ساله مردی خیالم راحت بود ولی مثل اینکه مرده هم ولم نمی‌کنی! خودت تا عمر داشتی فقط با اون بابای دیوثت لاس نزده بودی. هیچ زنی هم اینجا نیست!»
«به روت خندیدم باز پررو شدی که، البته راست میگی انقدر کوچیک و پلاسیده شده که معلومه خیلی وقته کار نکرده. ولی سوال اینجاست که تو چرا لختی؟»
«به تو ربطی نداره پتیاره! خونه خودمه می‌خوام لخت باشم اصلا!»
«همین دیگه، تو که اینطور آدمی نیستی. نه، یه جای کار می‌لنگه.» سمیرا لحظه‌ای او را ورانداز کرد، بعد چشمش به گوشی مجید افتاد. «این چیه تو گوشیت؟…» خنده‌اش شروع شد:«وا، مجید سوپر می‌بینی!؟…» و قهقهه‌زنان نشست روی تخت. مجید سرش را پایین انداخت، دست‌هایش را جلوی آلتش گرفت و آرام گفت:«خب… منم آدمم دیگه…» و با شدیدتر شدن خنده سمیرا، فهمید که حرف اشتباهی زده. «وای مجید خدا نکشتت…» «بمیرم برات مجید، فیلم سوپر می‌بینی!؟…» «برو یکی از همون‌ها رو که گفتم انتخاب کن انقدر خودتو زجر نده. آی خدا…» چیزهایی مثل اینها می‌گفت و هر بار صدای خنده‌اش بلندتر می‌شد. مجید دیگر تحمل نداشت. در تمام این سال‌ها، او همچین رفتاری را با مجید داشت. و وقتی به مردهای فامیل می‌رسید، تبدیل به آدم دیگری می‌شد. زمانی که مجید به زن همسایه سلام می‌کرد، حسودی‌اش می‌شد و به خانه پدرش می‌رفت و با کمتر از طلا و جواهر راضی نمی‌شد برگردد. یک سال اخیر بد نگذشته، مجید به قولش پایبند مانده بود و مشکلی هم نداشت. اما حالا او برگشته بود، حالا چه روحش چه خودش، در هر صورت است. مجید تصمیمش را گرفت. حالا دیگر فرقی نمی‌کرد، نیازی به منت‌کشی و طلا خریدن نبود. چراغ‌قوه را پرت کرد سمت آینه و با همان سر و وضع از خانه بیرون زد. ستاره، احتمالا به او نه نمی‌گفت، اگر هم می‌گفت مهم نبود ، فوقش می‌رفت سراغ شکوفه، یا هر کس دیگری. همین که سوراخی لای پاهایش داشته باشد برای عصبانی کردن سمیرا کافیست. رفت توی پارکینگ و ماشین را روشن کرد. سمیرا در ماشین ظاهر شد.
«این وقت شب کون‌لخت کجا میری؟»
مجید جوابی نداد. «با توام مجید!» مجید دوباره سکوت کرد و سمیرا غرغری کرد و ناپدید شد.
وقتی به خانه ستاره رسید، سمیرا گفت:«وا مجید! اومدی اینجا چیکار!؟». مجید نگاهی مصممی به او کرد و زنگ خانه را زد. در باز شد و مجید رفت تو. با قدم‌های بلند و سریع، بدون اینکه از برهنه بودنش خجالت بکشد. سمیرا با نگرانی او را دنبال می‌کرد:«مجید! مجید! با توام کسکش! چیکار می‌‌کنی!؟…» مجید توجهی نکرد. ستاره با چادر آمده بود دم در، از خجالت سرخ شد و سرش را پایین انداخت:«وا آقا مجید…» مجید محکم او را بغل کرد و در را بست. سمیرا مرتب به شانه او می‌زد:«مجید! وای خدا! مجید جاکش نکن! بهت میگم نکن!» مجید حرف‌های او را نمی‌شنید، ستاره را زمین انداخت و شروع به کندن لباس‌هایش کرد. آلتش داشت راست می‌شد. ستاره چیزی نمی‌گفت و فقط بی‌حال خودش را به زمین انداخته بود. مجید صبر نداشت، فقط شلوار و شرت ستاره را کمی پایین آورد و افتاد روی او. سمیرا به صورتش چنگ می‌زد و جیغ می‌کشید. اما به جز مجید کسی نمی‌شنید، مجید هم اهمیتی نمی‌داد، با دست‌هایش، سینه‌های ستاره را محکم گرفته بود و مثل یک ربات، منظم تلمبه می‌زد. ستاره چشمانش را بسته بود و ناله می‌کرد. گاهی با صدای محوی نجوا می‌کرد:«مجید…بکن…بکن…». تلمبه‌های مجید سریع‌تر شد و شروع به آه کشیدن کرد. سمیرا گریه می‌کرد و می‌گفت:«مجید…
غلط کردم… گوه خوردم گوه!..تو رو خدا بس کن…گوه خوردم…» مجید داد زد:«داره میاد…» ستاره گفت:«بریز توش مجید، بریزش تو»، تلمبه‌ها کوتاه‌تر شد، مجید فریاد بلندی زد و کمی بعد کنار ستاره دراز کشید. سرش را بلند کرد، اثری از سمیرا نبود. لبخندی روی دهانش نمایان شد. ستاره هنوز بی‌حال دراز کشیده بود. مجید دوباره پرید رویش…

نوشته: 12345


👍 2
👎 10
12769 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

898035
2020-07-11 20:47:56 +0430 +0430

وایییی نمک تو کجا بودی تا حالا دیشب تو نمکدون خوابیدی !!!
دیس برادر من دیس

3 ❤️

898039
2020-07-11 20:51:27 +0430 +0430

جدیدا این همه با نمک پیدا میشه تو سایت.اینا چی مصرف میکنن‌.بگین ماهم بکشیم و کس تلاوت کنیم


898048
2020-07-11 20:54:59 +0430 +0430

متنوع و خوب بود

3 ❤️

898059
2020-07-11 21:00:57 +0430 +0430

طنز بود؟الان باید بخندیم؟
بیشتر ترسناک بود که
اصلا چی بود موضوعش؟
دقیقا باید چی کار کنیم؟
خدا لعنتت کنه سرگردونم کردی
آواره بشی الهی!!
بی مزه!


898097
2020-07-11 21:19:21 +0430 +0430

مجید جاکش دیگه ننویس اگرم نوشتی پای روح های بیچاره رو وا نکن وسط کسشعرات

5 ❤️

898156
2020-07-11 23:05:11 +0430 +0430

کیرم دهنت
این دیگه چی بود

3 ❤️

898161
2020-07-11 23:22:39 +0430 +0430

دوستان
یکی برا من توضیح بده چی شد؟ این چی بود؟

6 ❤️

898220
2020-07-12 06:19:50 +0430 +0430

بازم میگم داستان طنز با لحن امروزب فقط شاه ایکس.
دریاچه ی نمکی تو.


898227
2020-07-12 07:12:07 +0430 +0430
NA

اشغاله کونه خر

1 ❤️

898228
2020-07-12 07:15:07 +0430 +0430

میتونست بهتر باشه اما نبود :(

3 ❤️

898275
2020-07-12 10:20:59 +0430 +0430

احتمالا صنعتیه سنتی این کارو با آدم نمیکنه

1 ❤️

898890
2020-07-14 11:11:21 +0430 +0430

داستان وسطاش جالب شد ولی تهش علننا ریدی عزیزم
ننویس اقا ننویس
#دلتام

0 ❤️






Top Bottom