داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

محافظ (۱)

1399/04/17

صدای یاشار از پشت بی سیمی که در دستان مأمور قابل اعتمادش قرار داشت به گوش رسید:
-اسنایپر1 گزارش بده.
به مأمور و تک تیر انداز دیگری که همراه او روی پشت بام بودند و آن ها هم مغرضانه به او چشم دوخته بودند، نگاه کرد و به بخاری که هنگام نفس کشیدن در اثر سرمای هوا از دهانشان بیرون می زد، با کمی مکث گفت:«در موقعیتم قربان.»
-اسنایپر2 گزارش بده.

  • من در موقعیتم قربان.
  • ایجِنت1 گزارش بده.
  • من در موقعیتم و اسنایپر1 رو زیر نظر دارم قربان.
  • خوبه… همه چیز باید بی نقص انجام بشه… منتظر دستور باشین…
    از داخل لنز اسلحه اش نگاهی به سالن جشن انداخت. زنان با لباس های فاخر و اعیانی و مردان شیک پوشی که مشغول نوشیدن مشروب و هم صحبتی با یکدیگر بودند. هنوز خبری از رویا نبود. به یاد روزی افتاد که یاشار برای اولین بار او را پیش رویا برد و توصیه های او را قبل از ملاقات با رویا به خاطر آورد:
  • دختری که قراره ازش محافظت کنی یه دختر معمولی نیست. چیزی به هیجده سالگیش نمونده و قراره اصلی ترین سهامدار شرکت ترانزیت بین المللی پدرش بشه ولی هنوز یه دختر بچه ی تُخسه! با همه ی دخترایی که تو عمرت دیدی فرق داره. می خوام یادت باشه، به هیچ وجه و تحت هیچ شرایطی نباید باهاش صمیمی بشی. فقط در مواقعی که لازمه باهاش حرف می زنی. به صورتش نگاه نمی کنی. بهش زل نمی زنی و همه ی کاراشو مو به مو تحت نظر میگیری و به من گزارش می دی. مفهومه؟
  • بله قربان.
  • و یادت باشه تو از اون دستور نمی گیری. فقط کاری رو می کنی که من ازت می خوام.
  • بله قربان.
    تا وقتی که رویا را ندیده بود و با او حرف نزده بود معنی حرف های یاشار را درباره ی رویا به خوبی متوجه نمی شد. زمانی که برای اولین بار به رویا نگاه کرد، انگار زمان برایش متوقف شد. تمام چیزهایی را که یاشار به او گفته بود از یاد برد. از نظر او رویا مثل یک تابلوی نقاشی زیبا و جذاب بود. با بلوز بافت قرمز رنگ و کلاه پشمی سفید کنار شش سگ ژرمن ایستاده بود و با آن ها بازی می کرد. به نظرش رویا یک الهه بود. الهه ی عشق و زیبایی که حالا در قالب یک جسم قدم به زمین گذاشته بود. وقتی به خودش آمد دید که به رویا زل زده و دارد او را تماشا می کند. فوراً سرش را پایین انداخت. رویا با لبخند به یاشار نگاه کرد و با صدای دلنشینش گفت:«این خوش تیپ دیگه کیه؟ از افراد جدیدته؟»
    آنجا بود که یاشار به حرف آمد و گفت:«محافظته.»
    رویا خندید و دندان های سفیدش مثل مروارید از پشت لب های غنچه ای قرمزش نمایان شد. با عشوه گفت: «بهت گفتم من به محافظ احتیاج ندارم.»
    یاشار با بی تفاوتی گفت:« دستور پدرته. »
    رویا پرسید:« خارجیه؟ بلده فارسی حرف بزنه؟»
    سپس نزدیکتر رفت و چرخی به دورش زد. با لبخند گفت: «خوبه که حداقل یه مرد چاق و زشت و کچل و بدهیکل نیست. »
    یاشار با جدیت گفت: «حواستو جمع کن. این یکی یه مأمور آموزش دیده ست. پس سعی نکن بپیچونیش. »
    رویا همینطور که با لبخند معنی داری تماشایش می کرد، برای اینکه بیشتر حرص یاشار را در بیاورد گفت: «دلیلی نداره بخوام همچین پسر خوشتیپی رو بپیچونم. »
    رویا نزدیک تر رفت و سعی کرد خودش را به او بچسباند. حس می کرد ضربان قلبش تند شده است. فوراً خودش را کمی عقب کشید. رویا گفت:« خب این جناب محافظ اسمم داره؟»
    یاشار گفت: «می تونی همون محافظ صداش کنی. »
    رویا دوباره خودش را به او نزدیک کرد و گفت: " Welcome to our family Mr. Bodyguard!"
    جوابی نداد. رویا دوباره پرسید:« باید روسی باهاش حرف بزنم؟»
    یاشارگفت: «باهاش حرف نمی زنی. مگر در موارد ضروری.»
    سپس با لحنی جدی گفت:« فعلاً مرخصی! برو و منتظر باش وقتی لازم شد صدات می کنم.»

صبح روز بعد با لباس رسمی همراه یاشار کنار اتومبیل لوکسش ایستاده بود. یاشار گفت:« رویا امروز یک و نیم ساعت تو مرکز آموزش انفورماتیک کلاس داره. هر جا خواست بره قدم به قدم باهاش میری و نمی ذاری از جلوی چشمت جم بخوره. جلوی در کلاسشم منتظر می مونی تا از اونجا بیاد بیرون. حق صحبت با هیچ پسری رو نداره. اگه کاری داشت خودت براش انجام می دی.»
به ساعتش نگاه کرد و گفت: «سر ساعت 12 ام بَرش می گردونی اینجا. متوجه شدی؟»
سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و گفت: «بله قربان. »
در همین حال رویا با ناز و عشوه از داخل ساختمان بیرون آمد. پالتوی تنگ و کوتاهی به تن کرده بود. شلوار جین جذب و پوتین های پاشنه بلند پا کرده بود. موهایش را روی صورت و شانه هایش رها کرده بود و صورتش به شدت آرایش شده بود. با آب نبات چوبی که در دهان گذاشته بود و مدام مثل دختر بچه ها به آن لیس می زد، با غرور به آن ها نزدیک شد. لبخند معنی داری زد و به یاشار گفت: «باید ببینم این مأمور آموزش دیده ت چقدر تو کارش حرفه ایه. »
یاشار با حرص گفت: «دختر خوبی باش و دردسر درست نکن. »
در عقب اتومبیل را برای رویا باز کرد و او با لبخند سوار اتومبیل شد.به محض اینکه از محوطه ی ویلا خارج شدند، گفت: «تو همیشه انقدر ساکتی؟»
مدام حواسش از آینه ی جلوی اتومبیل به رویا بود و حرکات او را تحت نظر داشت. رویا دوباره گفت:« من فارسی حرف زدنتو دیدم. خوب و روان فارسی حرف می زنی. دلیلشم اینه که مادرت ایرانی بوده. درست می گم دنیل کازاروف؟»

  • بدون اسم خانوم. من فقط یه محافظم.
  • لازم نیست مثل یاشار حرف بزنی. اون یه آدم آهنیه هیچ احساسی نداره. می دونم که تو مثل اون نیستی. وقتی قراره این همه مدت کنار هم باشیم بهتره همدیگه رو بهتر بشناسیم.
    وقتی دنیل سکوت کرد، رویا از فاصله بین دو صندلی خود را به جلوی اتومبیل رساند و روی صندلی جلو نشست. دنیل با اخم های در هم کشیده گفت: «چیکار می کنین خانوم؟ لطفاَ بر گردین عقب.»
    رویا داشبرد را باز کرد و ویال آمپولی را بیرون آورد. آن را جلوی چشمش گرفت و گفت: «اوه! فاکتور8 !»
    دنیل چپ چپ به او نگاه کرد. رویا ادامه داد: «باید داروی خیلی کمیاب و گرون قیمتی باشه درسته؟»
    دنیل ویال را از دست رویا کشید و آن را توی جیبش گذاشت. رویا گفت:« به عنوان یه بیمار هموفیلی شغل خیلی سختی رو انتخاب کردی.»
    دستی به سینه ی دنیل کشید و گفت: «از کراوات و کت و شلوار متنفرم. ترجیح می دادم با یه شلوار جین و تیشرت کنارم بشینی که بتونم رو بازوهات دست بکشم.»
    دنیل ساکت بود. رویا دوباره پرسید:«تو قبلاً زن داشتی؟»
  • نه!
  • حتی دوست دخترم نداشتی؟
    -نه!
  • شک دارم تو این سی سالی که زندگی کردی هیچ وقت حتی از یه زن لب گرفته باشی. این که ربطی به هموفیلی نداره داره؟
    رویا دوباره ادامه داد:» ولی شرط می بندم وقتی تو ارتش بودی پسرای دیگه حسابی تو کونت گذاشتن چون باور نمی کنم پسری به خوش تیپی تو ورجین باشه!»
    دنیل ساکت ماند. رویا ادامه داد:«واسه چی اومدی اینجا؟ واسه چی قبول کردی برای یاشار کار کنی؟»
    سپس ادامه داد:« تو تا حالا کسی رو دوست داشتی؟»
    دنیل دوباره سکوت کرد. رویا با شیطنت گفت:«بی خیال ِکلاس بیا بریم خوش بگذرونیم.»
    با حرص ترمز کرد و اتومبیل را جلوی ساختمان مرکز انفورماتیک نگه داشت. پیاده شد و در را برای رویا باز کرد. رویا با اخم پیاده شد و گفت:«باشه! ولی راه درستی رو انتخاب نکردی.»
    موقع برگشت رویا دوباره خودش را روی صندلی جلو جا داد. دنیل ناراضی به نظر می رسید، با این حال حرکت کرد. رویا دوباره سر بحث را باز کرد و پرسید:«اصلاً تا حالا سعی کردی از زندگی لذت ببری؟
    سپس انگشتش را از روی بازوهای درشت و تراش خورده ی دنیل به پایین حرکت داد و روی بند چرمی ساعتش که همیشه عادت داشت به دست بیندازد متوقف شد. دوباره ادامه داد:« تو می تونی با هر زنی که دلت می خواد سکس کنی.»
    سپس آرام دستش را روی شانه ی او گذاشت و با لحن عشوه گرانه ای در گوشش زمزمه کرد:«مثلاً من. »
    دنیل دست او را از روی شانه اش پس زد. رویا خندید و گفت:«بی خیال. می دونم توام از من خوش ت میاد. »
    در همین حال گوشی موبایل دنیل شروع به زنگ خوردن کرد و نام یاشار بروی صفحه نقش بست. رویا بلافاصله گوشی را از روی داشبرد برداشت و با لبخند گفت:« رئیس کارت داره. »
    دنیل با حرص گوشی را از دست رویا کشید و جواب داد:
  • بله قربان.
  • شما الان کجا هستین دنیل؟
    -تو راه برگشت قربان.
    همینطور که دنیل با یاشار حرف می زد، رویا آرنجش را به صندلی او تکیه داده بود و در حالیکه لبخند شیطنت آمیزی به لب داشت، به آرامی انگشتانش را لای موهای او حرکت می داد. عرق سردی روی پیشانی دنیل نشسته بود. یاشار از پشت خط پرسید:« رویا اونجاست؟»
  • بله نگران نباشین تا چند دقیقه ی دیگه می رسونمش خونه.
    در همین حال رویا گونه ی او را محکم بوسید. دنیل گوشی را قطع کرد و با عصبانیت گفت: «چیکار می کنین خانوم؟»
    دستمالی برداشت و رژ رویا را از روی گونه اش پاک کرد. رویا دستش را روی پای دنیل کشید. دنیل تکانی خورد. رویا خندید و قهقهه زد. اینبار دستش را روی کیر دنیل گذاشت و با همان لحن عشوه گرانه گفت: «اوممم… بد نیست!»
    دنیل اینبار واکنشی نشان نداد ولی عصبی به نظر می رسید. رویا همینطور که لمسش می کرد، گفت:«بذار یکم برات ساک بزنم خوش تیپ! قول می دم زخمی نشی.»
    دنیل کمی مکث کرد. رویا گفت: «می دونی محافظ قبلیم چطوری مرد؟ یاشار وقتی فهمید با هم سکس می کنیم کشتش.»
    هنوز رویا جمله اش را تمام نکرده بود که مچ دستش را گرفت و محکم آن را فشار داد. رویا از درد صورتش را منقبض کرد و گفت:« آی… داری چیکار می کنی؟… دستمو ول کن. »
    -من محافظ قبلیت نیستم.
    رویا در حالیکه سعی می کرد دستش را از دست دنیل بیرون بکشد با التماس گفت:« باشه… باشه… ولم کن. »
    دنیل دست او را رها کرد. جای هر پنج انگشتش روی مچ دست رویا باقی مانده بود. رویا با دست دیگرش مچ دستش را مالش داد و غر غر کنان گفت: «اگه به بابام بگم دستتو قطع می کنه. »
    دنیل با تمام سرعت رانندگی می کرد و از بین اتومبیل های دیگر لایی می کشید. رویا با دست بخار شیشه را پاک کرد و به بیرون خیره شد ولی از پشت شیشه چیزی نمی دید. شیشه ی اتومبیل را پایین کشید. دنیل ناراضی به نظر می رسید ولی اینبار هم اعتراضی نکرد. مسیر برایش طولانی تر شده بود و دعا می کرد زودتر به مقصد برسد. رویا همینطور که بیرون را نگاه می کرد با صدای بلند گفت: «وایسا! وایسا! نگه دار! »
    دنیل فوراً ترمز کرد و اتومبیل را به کنار خیابان کشید. با اخم پرسید:« چی شده؟»
    رویا گفت:« اونجا یه مغازه ی بستنی فروشی فوق العاده هست. »
  • خب که چی؟
  • من بستنی اسکوپی می خوام.
    دنیل برای چند لحظه سرش را به فرمان اتومبیل تکیه داد سپس سرش را بلند کرد و آرام گفت:«وقتی برای این کارا نداریم. باید همین الان برگردیم.»
    می خواست حرکت کند که رویا گفت:« اگه نگه نداری به بابام می گم اذیتم کردی. »
  • ولی داره برف می باره.
  • خب وقتایی که داره برف می باره بستنی بیشتر می چسبه.
  • باید ساعت 12 خونه باشیم خانوم.
  • این مشکل خودته! الان سه دقیقه ست که داری باهام جر و بحث می کنی و وقتو تلف می کنی.
    نگاهی به ساعتش انداخت . به سرعت کمی دنده عقب گرفت و جایی را برای پارک موقت اتومبیل پیدا کرد. سپس نگاهی به رویا کرد و سوئیچ را برداشت. رویا با اخم گفت: «چرا ماشینو خاموش کردی؟ سردمه! »
  • چون شمام با من میاین.
    سپس از اتومبیل پیاده شد و در را برای رویا باز کرد. رویا با لبخند گفت:« می ترسی منو تنها بذاری نه؟»
  • نه فقط می خوام جلوی چشمم باشین خانوم.
    سپس در حالیکه دست رویا را گرفته بود او را از اتومبیل بیرون کشید و در را محکم کوبید. رویا تلو تلو خوران همراه دنیل حرکت کرد. با پوتین های پاشنه بلندش در ظاهر به سختی راه می رفت. چند قدم بیشتر نرفته بودند که سکندری خورد و عمداً می خواست خودش را روی زمین بیندازد که دنیل دستش را دور کمر باریک او حلقه کرد و او را روی هوا گرفت. رویا از موقعیت استفاده کرد دوباره دستی به سینه ی او کشید. لبش را گاز گرفت و گفت: «تو خیلی جذابی!»
    دنیل که از سر پا ایستادن او مطمئن شد، فوراً او را رها کرد و در حالیکه زیرلب غر غر می کرد به سمت مغازه ی بستنی فروشی حرکت کرد. در چند متری مغازه متوقف شد. به رویا نگاه کرد و گفت:« همینجا وایسین از جاتونم تکون نمی خورین تا برگردم فهمیدین؟»
    رویا با عشوه گفت:« چشم رئیس. »
    دنیل می خواست حرکت کند که رویا دوباره گفت:« از همه ی طعماش می خوام. توت فرنگیش بیشتر باشه. »
    جلوی پیشخوان ایستاد. پسر جوانی که پشت پیش خوان ایستاده بود گفت:« خوش اومدین. »
    مدام بر می گشت و به رویا نگاه می کرد. مرد جوان پرسید:« از کدوم طعمش بدم؟»
    دنیل گفت:« از همه ش. توت فرنگیش بیشتر باشه. »
    رویا به مرد فروشنده چشمک زد. مرد جوان هم که محو تماشای رویا شده بود به او لبخند زد. دنیل که نگاهش مدام بین آن دو جا به جا می شد، با اخم گفت: «فقط سریع تر. »
    سپس دوباره برگشت و به رویا نگاه کرد. مرد فروشنده با خنده گفت: «شما خارجی هستین؟ از کدوم کشور؟»
    دنیل جوابی نداد. مرد دوباره پرسید:«سفارش خانومه؟»
    دنیل به مرد نگاه کرد و آمرانه گفت: «کارتو بکن.»
    مرد فروشنده مشغول کشیدن بستنی بود. همینطور که زیر چشمی به رویا نگاه می کرد گفت:« اون خانوم نامزدتونه؟»
    دنیل که سعی داشت عصبانیتش را پنهان کند نفس عمیقی کشید و گفت: «به تو مربوط نیست.»
    مرد ادامه داد: «بله ولی… »
    فریاد زد: «فقط خفه شو و کارتو بکن. »
    مرد ساکت شد و بستنی را روی ترازو گذاشت. دنیل کارتش را از جیبش بیرون آورد گفت«:سریع تر بکش باید برم. »
    یک لحظه مکث کرد و به خاطر آورد که رویا موقع نمایشش هنگام زمین خوردن، دستش را به سمت جیب او برده بود. به سمت رویا برگشت و او را ندید. در همین حال صدای تیک آف اتومبیل نگاهش را به سوی خیابان کشید. رویا در حالیکه برایش دست تکان می داد به سرعت گاز داد و از آنجا دور شد. دنیل دوباره با کلافگی دستی به موهایش کشید و آن ها را کاملاً بهم ریخت با عصبانیت فریاد زد:« لعنتی! لعنتی! لعنتی! »
    مرد فروشنده گفت: «می خواستم بهتون بگم اون خانوم داره میره ولی گوش نکردین. »

وقتی یاشار با تمام قدرت به صورتش سیلی زد، اصلاً از جایش تکان نخورد. فقط با گوشه ی چشمش نگاهی به پنجره ی اتاق رویا انداخت و او را دید که پشت پنجره ایستاده بود. یاشار با عصباینت فریاد زد:«توی اولین مأموریتت گند زدی! اون دختر هنوز هیجده سالش تموم نشده اگه پدرش بفهمه تنهایی با ماشین برگشته خونه هم تو رو می کشه هم منو.»
وقتی یاشارخط و نشانش را برای او کشید و رفت، رویا پنجره را باز کرد و با لبخند گفت: «بستنی ش خوشمزه بود؟»
وقتی با آن صدای خوش آهنگ می خندید، دنیل دردهایش را فراموش می کرد. لبخند محوی زد و گفت: «دست کم گرفته بودمتون.»

  • می دونی که بهت گفتم راه درستی رو انتخاب نکردی. اگه بخوای منو اذیت کنی من بیشتر اذیتت می کنم.
    -دیگه این اتفاق نمیفته.
    رویا به او اشاره کرد و گفت:« دماغت داره خون میاد سرباز.»
    دنیل دستی به بینی اش کشید و نگاهی به لباس سفیدش انداخت که زیر کتش خونی شده بود. دستش را توی جیب کتش فرو کرد و مشغول گشتن شد ولی چیزی توی جیبش نبود. اینبار با اخم به رویا نگاه کرد. رویا ویال فاکتور8 را به او نشان داد و گفت: «دنبال این می گردی؟ اگه تزریق نکنی خونت بند نمیاد نه؟»
    دنیل دستش را به سمت بالا دراز کرد و گفت:«لطفاً پسش بدین.»
    رویا برایش شکلک در آورد و گفت:«شیشه ی عمرت دست منه. اگه می تونی بیا بگیرش.»
    در همین حال نسرین با پالتوی خز و پوتین های چرم پاشنه بلندش از داخل ساختمان بیرون آمد. دو نفر از محافظان اطرافش بودند. دنیل فوراً خودش را جمع و جور کرد و از سر راه او کنار رفت. نسرین از موضع بالا نیم نگاهی به دنیل کرد و بعد به سمت پنجره ی اتاق رویا برگشت و گفت: «برو پیش پدرت. دکترش اونجاست. می خواد باهات حرف بزنه.»
    سپس با اخم و آمرانه رو به دنیل گفت:«زودباش برو لباستو عوض کن. محافظا باید تمیز باشن. صد بار این جمله رو به یاشار گفتم!»
    دنیل با احترام گفت:« بله خانوم!»
    نسرین پشت چشمش را برای رویا نازک کرد و همراه محافظانش به سمت اتومبیلش حرکت کرد. رویا دوباره به دنیل نگاه کرد و گفت:« اینو نمی خوای؟»
    نا امیدانه سرش را پایین انداخت و همینطور که از جلوی پنجره دور می شد گفت:«مهم نیست. یکی دیگه پیدا می کنم. دختر جهنمی!»

صدای تک تیر اندازی که کنارش روی زمین خوابیده بود را شنید. مرور چک لیست موقعیت… فاصله از هدف 326 متر… جهت وزش باد جنوب غربی… سرعت وزش باد متوسط… زاویه ی انحراف…
با کلافگی حرف او را قطع کرد و گفت: «توی ذهن خودت محاسبه کن! داری تمرکزمو بهم می زنی.»
مأموری که با یک کُلت کمری بالای سرش ایستاده بود پرسید:« هدفو می بینی؟»
-هنوز نه!
به یاد روزی افتاد که توی حیاط مشغول تنظیم کردن اسلحه اش بود. رویا دست به کمر کنارش ایستاد و گفت:« اوه! اس وی دی کالیبر 7.62 روسی. خیلی اسلحه ی پر طرفداریه. رگلاتورش گازیه. برد نهایی 5000 متر. یکم قدیمی شده ولی هنوز فوق العاده ست.»
دنیل به او نگاه کرد و گفت: « خوب اسلحه ها رو می شناسین. »
رویا با لبخند گفت:« اینا اسباب بازیای دوران بچگی م بوده. تو چی؟ چرا از ارتش اومدی بیرون؟»
-من از ارتش نیومدم بیرون. من جز نیروهای ویژه بودم. چون ارتش برای نیروهای ویژه هزینه می کنه اجازه ی استعفا بهشون نمی ده. در واقع هیچ راه خروجی به جز مرگ برای نیروهای ویژه وجود نداره. من افسر مافوقمو با گلوله کشتم چون به مادرم توهین کرد. شش ماه انفرادی بودم و چهار سال بدون محاکمه تو زندان ارتش موندم تا اینکه یاشار منو از اونجا آورد بیرون.

  • چطوری؟
  • با دخالت یکی از مقامات منو با پول از ارتش روسیه خرید. اونا منو انتقال دادن ولی به شرطی که دیگه هرگز به اونجا بر نگردم.
    -پس به یاشار مدیونی!
    دنیل سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و گفت: «هر کاری بخواد براش می کنم.»
    رویا ابروهایش را بالا داد و گفت:« براش آدمم می کشی؟»
    رویا ادامه داد:« یاشار در ظاهر دست راست و محافظ بابامه ولی در اصل سگ دست آموز نسرینه. نسرین بهش بگه بمیر میمیره. تازه من یه چیزایی م در موردشون می دونم. یه شب دیدم که رفته بود تو اتاقش و کیرشو تا دسته کرده بود تو کس نسرین.»
    دنیل دستش را جلوی دهان رویا گرفت و با دستپاچگی گفت:«هیس! نباید این حرفا رو بزنین خانوم!»
    -چرا نباید بگم؟ من حق ندارم با هیچ پسری حتی حرف بزنم ولی زن بابام با محافظش هر غلطی دلش خواست می کنه.
  • خواهش می کنم خانوم! شما نباید اینا رو به من بگین.
    -از یاشار می ترسی؟
    دنیل سکوت کرد. رویا با لبخند گفت:«خیلی خب بیا در مورد یه چیز دیگه حرف بزنیم.»
    به اسلحه اش اشاره کرد و گفت:«چرا نشونم نمی دی چطوری باهاش شلیک می کنی؟»
    سپس قوطی نوشیدنی انرژی زا را روی سقف اتومبیل یاشار گذاشت و گفت:« برای شروع اینو بزن. »
    دنیل با تعجب گفت:« این ماشینِ جناب یاشاره. اون خیلی به ماشینش حساسه.»
    رویا گفت: «آره ولی توام تک تیرانداز ارتش روسیه ای. اینکار نباید برات کار سختی باشه.»
    سپس فاصله ی دوری را نشان داد و گفت: «برو از اونجا بزنش. »
    دنیل با مکث اسلحه را برداشت و به راه افتاد و رویا هم به دنبالش. وقتی به محل مورد نظر رسیدند،دنیل اسلحه اش را تنظیم کرد و با آن هدف را نشانه گرفت. رویا با اغوا گری در گوش او گفت: «خوب تمرکز کن خوش تیپ. آبروی ارتش روسیه الان تو دستای توئه. »
    دنیل نفسش عمیقی کشید و سپس نفسش را حبس کرد. انگشتش را آرام روی ماشه گذاشته بود که رویا گونه ی او را بوسید و همزمان اسلحه ی کمری اش را از جیبش بیرون کشید. سپس پا به فرار گذاشت. دنیل فوراً به سمت او بر گشت و گفت: «چیکار می کنی ؟ زود باش پسش بده. »
    رویا در حالیکه با خنده از او دور می شد گفت: «چرا خودت نمیای ازم بگیریش؟»
    دنیل داشت به دنبال او می دوید که یاشار جلوی راهش سبز شد. سر جایش ایستاد و به چشمان او خیره شد. یاشار گفت: «دنبال چیزی می گردی؟»
    دنیل سرش را به نشانه ی منفی تکان داد و گفت:« نه قربان. »
    یاشار دستش را روی صورت او کشید و رژ لب رویا را پاک کرد. دنیل می خواست حرف بزند که یاشار دستش را به علامت ایست جلوی او گرفت و گفت:« بهت گفته بودم حق نداری باهاش حرف بزنی.»
    دنیل می خواست توضیح بدهد که یاشار دوباره جلوی او را گرفت و گفت:«خودم می دونم! فقط برگرد سر کارت. »
    نگاه دنیل به رویا افتاد که کمی دور تر از پشت یاشار، در حالیکه لبخند شیطنت آمیزی به لب داشت با اسلحه برایش دست تکان می داد و زبان درازی می کرد.

همان شب یاشار او را احضار کرد و گفت:« یه مأموریت دیگه برات دارم. اینبار خرابکاری نکن.»

  • من در خدمتم قربان. چه کاری باید براتون انجام بدم؟
  • می خوام وقتی رویا جای دیگه سرش گرمه بری توی اتاقش و اینو به لپ تاپش وصل کنی.
    سپس وسیله ی کوچکی را که شبیه یک مموری کارت بود در دست او گذاشت و ادامه داد:«این خودش اطلاعات داخل لپ تاپشو کپی می کنه؛ فقط منتظر بمون تا کپی کردنش تموم بشه بعد برای من بیارش. »
    دنیل به مموری کارت نگاه کرد و گفت:« این کار برای چیه؟»
  • خانوم می خواد بدونه اون دختر کوچولو وقتی توی اتاقش تنهاست داره چیکار می کنه.
  • ولی من اجازه ندارم برم تو اتاق ایشون.
  • برای همینم باید مخفیانه بری اونجا. کسی نباید تو رو ببینه. من به توانایی تو ایمان دارم و می دونم که از پس هر کاری بر میای.
    -ولی من یه محافظم نه جاسوس.
    -اگه خانوم بخواد جاسوسی ام می کنی. یادت باشه نسرین خانوم پول آزادیتو پرداخت کرده.
  • اطاعت قربان.
  • فقط یادت باشه رویا نباید چیزی بفهمه. همینطور پدرش.
  • متوجه شدم قربان.
  • پس برو و انجامش بده.
    دنیل چند ساعتی را بیرون پنجره ی اتاق رویا منتظر ایستاد. به ظاهر خودش را با تمیز کردن اتومبیل ها سرگرم کرده بود. وقتی باد پرده را جابه جا می کرد می توانست داخل اتاق را ببیند. رویا مشغول کار خودش بود و اصلاً به بیرون نگاه نمی کرد. وقتی برای خوردن شام از اتاق خارج شد، دنیل بلندترین اتومبیل شاسی بلند را تا دم پنجره ی اتاق رویا آورد سپس از روی سقف آن پرید و لبه ی پنجره را گرفت. خودش را از لبه ی پنجره بالا کشید و وارد اتاق رویا شد. در اتاق رویا باز بود. چند ثانیه ای به عکس بزرگ شده ی او روی دیوار اتاق خیره شد. ضربان قلبش بالا رفته بود. نمی دانست که رویا کی دوباره به اتاق بر می گردد؛ بنا براین به سرعت دست به کار شد ولی لپ تاپ را روی میزش ندید. داخل کشو و کیف او را نگاه کرد. خم شد و نگاهی به زیر تخت انداخت. سپس در کمد لباس رویا را باز کرد. عطر دل انگیزی به مشامش خورد. بوی تن رویا. داشت لباس ها را زیر ورو می کرد که صدای رویا را از پشت سرش شنید: «می تونم کمکت کنم چیزی رو که می خوای پیدا کنی؟»
    دنیل که سر جایش خشک شده بود و به این زودی ها انتظار برگشتن او را نداشت مموری کارت را آرام در جیبش پنهان کرد و به سمت رویا برگشت. رویا در را بست و به او نزدیک شد. با لبخند گفت:« به به! ببین کی اینجاست! یه مزدورِ آدم کشِ خائنِ روسِ خوش تیپ که اومده جاسوسی کنه. »
    دنیل نگاهی کلی به رویا انداخت. یک تاپ بندی نازک و یک شلوارک جین تنگ به تن داشت و موهای لخت و سیاهش تا روی کمرش می رسید. قبل از اینکه دنیل حرفی بزند رویا ادامه داد: «انتظار دارم زیاد ببینمت چون تو به هر حال محافظمی ولی نه تو اتاقم. »
    دنیل آب دهانش را به زور قورت داد و گفت:«خانوم … »
    رویا حرف او را قطع کرد و گفت: «هیس! هیچی نگو. »
    سپس ادامه داد: «می دونم که برای انجام یه مأموریت اومدی لازم نیست توضیح بدی. تو یه مأموری در ضمن به یاشار مدیونی من اینو درک می کنم. »
  • پس اگه اجازه بدین من می رم.
  • کجا می خوای بری؟ تو که تازه اومدی.
    دنیل سرش را بالا گرفت و به رویا نگاه کرد. رویا لبخند زنان گفت: « فقط اون چیزی رو که یواشکی گذاشتی تو جیبت بده به من. »
    دنیل گفت: «چیزی تو جیبم نیست. »
    رویا آرام دستش را روی بازوی او کشید و گفت:«تو منو حشری می کنی.»
    دنیل بدون هیچ حرکتی سرجایش ایستاده بود و به چشمان رویا زل زده بود. وقتی رویا آرام دستش را به سمت جیب کتش برد، دنیل محکم دست او را گرفت. رویا با لبخند گفت: «مطمئنم تو دوست نداری از من برای یاشار جاسوسی کنی. من می شناسمت تو محافظمی نه جاسوسم. »
    دنیل به آرامی دست او را رها کرد. رویا مموری کارت را از جیب او بیرون آورد و نگاهی به آن انداخت:« اون خیلی باهوشه. از ابزارای جاسوسیش خوشم میاد ولی اینا دیگه خیلی قدیمی شده. »
    دنیل سرش را پایین انداخت و گفت: «خواهش می کنم خانوم لطفاً به جناب یاشار چیزی نگین.»
    رویا لپ تاپش را از داخل بالشش بیرون کشید. در حالیکه آن را روشن می کرد گفت: «نگران نباش من برات پرش می کنم. کلی عکس و فیلم سکسی اینجا دارم که مطمئنم یاشار ازشون خوشش میاد. »
    سپس روی تخت دراز کشید و مشغول کار با لپ تاپ شد. مثل دختر بچه ها پاهایش را در هوا تکان می داد و با ذوق و شوق کارش را انجام میداد. دنیل دوباره به او نگاه کرد. به اندام موزون و پوست سفیدش، به قوس کمرش، به موهای لخت بلندش. این اولین باری بود که رویا را اینطور می دید. همانجا ایستاد و نفس عمیقی کشید. نمی دانست وسط یک کابوس گیر افتاده است یا یک رویا ی دلچسب و زیبا. وقتی کار رویا تمام شد از جا بلند شد و مموری کارت را به دنیل نشان داد. دنیل می خواست آن را از رویا بگیرد که او دستش را بالا گرفت و گفت: «همینطوری که نمیشه. به هر حال الان به منم مدیونی. »
    دنیل آهی کشید و گفت: « باور کنین من نمی خواستم اینکارو بکنم. »
    رویا گفت:« منم به خاطر اینکار سرزنشت نکردم.»
    دنیل دوباره سعی کرد مموری کارت را از رویا بگیرد ولی او دوباره دستش را عقب کشید و گفت:« حالا کی رئیسته؟»
    دنیل با قاطعیت گفت:« جناب یاشار. »
    رویا گفت:« نه از این به بعد رئیس تو منم فهمیدی؟»
    دنیل لب هایش را بهم فشرد و سکوت کرد. سپس به سمت پنجره گام برداشت که رویا جلوی او را گرفت و گفت:« می خوای بدون این بری؟ مگه به خاطر همین نیومده بودی؟»
    دنیل به چشمان رویا خیره شد همان چشمان جادویی که نفس هایش را به شماره می انداخت، او را کنار زد و دوباره به سمت پنجره خیز برداشت که رویا بازوی او را گرفت و گفت: «کار احمقانه ای نکن. اگه حرکت اضافه بکنی جیغ می زنم و اون وقت همه ی محافظا میریزن تو اتاق اونوقت می دونی چه اتفاقی میفته؟»
    دنیل سرجایش خشک شد. رویا فوراً پرده را بیخ تا بیخ کشید و در حالیکه در را قفل می کرد گفت:« هنوز برای رفتن خیلی زوده. »
    دنیل اطرافش را نگاه کرد و با نگرانی و لحن ملتمسانه ای گفت:«خواهش می کنم من باید از اینجا برم بیرون. »
    رویا گفت:« نترس نمی ذارم اینجا بهت بد بگذره.»
    دنیل به آرامی گفت:« چی کار باید براتون بکنم تا راضی بشین؟»
    رویا با لبخند به او نگاه کرد و گفت: «حالا شد!»
    یک صندلی را جلوی او کشید و آمرانه گفت:«بشین. »
    دنیل روی صندلی نشست. رویا درست رو به روی او ایستاد و تا می توانست به او نزدیک شد خودش را به او چسباند. دنیل خودش را روی صندلی جمع کرده بود. رویا مموری کارت را توی جیب او گذاشت ودر گوش او زمزمه کرد : «تو کارتو خوب انجام دادی. یاشار هیچ وقت نمی فهمه اطلاعات دستکاری شده. »
    دنیل همینطور نشسته بود و داشت به رفتار او نگاه می کرد. رویا دستان او را گرفت و آرام به پشت کشید و بدون هیچ خشونتی با روسری به پشت صندلی بست. دنیل هیچ مقاومتی نکرد. رویا جلو آمد و همینطور که به چشمان عسلی او نگاه می کرد پشت دستش را به آرامی به صورت او کشید و گفت: «آفرین پسر خوب. معلومه استعداد حرف گوش کردنو داری. »
    سپس روی پای او نشست و دستانش را دور گردن او حلقه کرد. دنیل همینطور بی حرکت مانده بود و منتظر دیدن حرکت بعدی رویا بود. انگار از کارهای او لذت می برد. رویا اسلحه ی او را از جیبش بیرون کشید و گفت: «ظهر بهت پسش دادم چون نمی خواستم یاشار اذیتت کنه»
    دنیل با نگرانی گفت:« نه… لطفاً بذارینش سر جاش اون اسباب بازی نیست. »
    رویا لوله ی اسلحه را روی گردن دنیل گذاشت و گفت: « گفتم که من با این اسباب بازیا بزرگ شدم.»
    دنیل چشمانش را بست و سرش را به صندلی تکیه داد. رویا سرش را خم کرد و گردن او را بوسید.دنیل تکانی خورد و سرش را پایین آورد. رویا خندید. صدای خنده هایش دلنشین بود. با صدای پچ پچ مانندی گفت:« فکر نمی کردم انقدر قلقلکی باشی. »
    سپس با لحن عشوه گرانه ای ادامه داد:« من شکنجه گر خوبی هستم مگه نه؟ حالا باید حرف بزنی. »
    دنیل سرش را پایین انداخته بود و اصلاً به رویا نگاه نمی کرد. آرام گفت: «چی باید بگم؟»
    رویاگفت: «بگو من رئیستم. »
    دنیل سرش را به نشانه ی منفی تکان داد و گفت:« من فقط از جناب یاشار دستور میگیرم. »
    رویا سر او را با هر دو دست گرفت و گفت:«من از مردایی که سخت رام میشن خوشم میاد. »
    سپس اسلحه را دوباره توی جیب او گذاشت و تمام بدنش را لمس کرد. دنیل دوباره تکانی خورد و گفت:
    «لطفاً اینکارو نکنین. »
    رویا همینطور که دستش را آرام روی بدن او حرکت می داد، ادامه داد: «چرا؟! مگه مشکل جنسی داری؟ شاید یاشار قبل از اینکه برای محافظت از من انتخابت کنه تخماتو بریده…»
    دنیل حس می کرد نفس هایش تند شده است. محو حرکات رویا شده بود. انگار دوباره با چشمان او جادو شده بود. دیگر مقاومت نمی کرد. با صدایی لرزان گفت: «نه ولی… »
    وقتی لب های رویا روی لبهایش نشست جمله اش نیمه کاره ماند. رویا چشمانش را بسته بود و داشت با تمام احساسش او را می بوسید. حس می کرد عضلاتش دیگر هیچ توانی ندارد. احساس ضعف می کرد. رویا آرام کراواتش را باز کرد. بعد یکی یکی دکمه های لباسش را باز کرد و با دیدن عضلات شش تکه ی شکمش لبش را گاز گرفت و گفت:« من جای تو بودم لباس نمی پوشیدم. لختت خیلی جذاب تره.»
    وقتی زیپ شلوارش را باز کرد، کیرش مثل فنر بیرون زد. رویا با لبخند گفت: «مثل اینکه منتظر بود از قفس آزادش کنم.اووووممم… خیلی سکسیه… تو باید به جای محافظ پورن استار می شدی…»
    با التماس به رویا نگاه کرد و آرام گفت:«آه…خانوم خواهش می کنم…»
    -رویا! اسم من رویاست.
    -رویا! بذار برم…
    -زبونت یه چیزی می گه ولی چشمات انکارش می کنه. چشمات داره التماسم می کنه که لخت شم و بشینم روش. دوست دارم به حرف چشمات گوش کنم.
    سپس جلوی چشمان دنیل تمام لباس هایش را در آورد لخت شد. بدنش مثل برف صاف و سفید بود. سینه هایی سفت و برجسته داشت. سینه هایش را روی صورت دنیل فشرد و گفت: «بخور!»
    دنیل دوباره به او نگاه کرد. لبخندی زد و گفت:«نترس به یاشار نمی گم.»
    دستان دنیل را باز کرد و آرام روی کیرش نشست. دنیل از پشت کمر رویا را گرفته بود و در حالیکه نفس هایش تند شده بود، نوک سینه هایش را با ولع مک می زد. وقتی رویا شروع کرد به آه و ناله کردن، فوراً دستش را روی دهان او گذاشت و گفت: «هیس! آروم!»
    رویا دست او را کنار زد و گفت:«آااااه… نمی خوام آروم باشم… می خوام آزاد زندگی کنم… می خوام با هر پسری که دلم می خواد سکس کنم…زودباش دنیل… منو بکن… کسمو جر بده…
    -خیلی خب…باشه! داد نزن رویا…»
    با یاد آوری آن صحنه دوباره تنش داغ شد. از داخل لنز دوربین به داخل سالن نگاه کرد و رویا را دید که لباس سرمه ای براق به تن کرده بود. موهای پر پشت و سیاهش تا کمرش می رسید. به آرامی پاسخ داد:« هدف1 در تیر رس.»
    نسرین و پدر رویا با فاصله ی کمی از او نشسته بودند. ادامه داد: «هدف2 در تیر رس.»
    مأمور گفت: «دستت روی ماشه باشه. منتظر دستور رئیس باش.»
    ادامه دارد…

نوشته: ش.ع. راد


👍 18
👎 2
12894 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

896735
2020-07-07 21:56:38 +0430 +0430

اینو از روی رمان پحافظ کپی کردی؟

2 ❤️

896749
2020-07-07 22:08:19 +0430 +0430

عشق کردم با داستانت خصوصا وقتی وسطاش انگلیسی مینوشتی ولی بهتر بود معنیش روهم جلوش بنویسی تا کسایی که بلد نیستند بفهمند دختره چیمیگه ایولا داری
اولین لایک

1 ❤️

896765
2020-07-07 22:27:57 +0430 +0430

عشق کردم با داستانت خصوصا وقتی وسطش انگلیسی مینوشتی ولی بهتر بود معنیش روهم جلوش بنویسی تا کسایی که بلد نیستند بفهمند دختره چیمیگه ایولا داری
اولین لایک منتظر ادامشم بی صبرانه

0 ❤️

896772
2020-07-07 22:40:20 +0430 +0430

اگر نوشته خود شماست و کپی نیست باید بگم واقعا با استعداد هستید حتما ادامه بدید…

3 ❤️

896788
2020-07-07 23:35:09 +0430 +0430

#دمت گرم#

0 ❤️

896789
2020-07-07 23:44:47 +0430 +0430

یکی از بهترین داستانایی بود که تا حالا خوندم ینی قشنگ داخل داستان بودم واقعا عالی بود اگه کارخودتون باشه که واقعا عالیه
به نظر من بدترین جای داستان جایی بود که نوشتید ادامه دارد
به هرحال منتظر ادامش هستم
باتشکر

5 ❤️

896797
2020-07-08 00:08:33 +0430 +0430

بی نظیر بود.
فقط میتونم بگم منتظر قسمت یا قسمتهای بعدیش هستم.

0 ❤️

896798
2020-07-08 00:23:04 +0430 +0430

عالی. لایک سوم تقدیم شما

0 ❤️

896826
2020-07-08 03:46:29 +0430 +0430

مرسی خسته نباشی خوب بود
تنها دلیل ذلیل مرده گی و جنده واری و حرمزاده بودن رویا فقط این میتونه باشه که باباش یا اخونده امنیتی بوده یا خودِ خودِ جواد ظریفه…البته خیلی دلم میخواست بگم جهانگیریه …اما هرچی چپ و راست کردم تو مغزش دیدم دماغش راه نمیده و رد سُم الاغ روشه.

1 ❤️

896835
2020-07-08 04:35:23 +0430 +0430

یک هموفیل اصلا نمیتونه جزو نیروهای ویژه باشه بخاطر شرایط بیماری ، یک تحقیق میکردی قبلش راجب بیماری هموفیلی بد نبود

1 ❤️

896856
2020-07-08 06:21:43 +0430 +0430

فیلم نامه نوشتی یا داستان؟

0 ❤️

896882
2020-07-08 07:47:39 +0430 +0430

خیلی خوب بود واقعا آفرین. موضوع تکراری نبود، یه موضوع نو و به شدت جذاب. علائم نگارشی رو کاملا صحیح رعایت کرده بودی و داستانت هم آدمو ترغیب می‌کرد به خوندن بیشتر. من واقعا لذت بردم تبریک میگم بهت که همچین استعداد بالایی تو نوشتن و داستان پردازی داری. بی صبرانه منتظر قسمت بعدم. لطفا لطفا لطفا غیب نشو و زودتر قسمت بعدی رو آپلود کن. مرسی

0 ❤️

896896
2020-07-08 08:53:07 +0430 +0430

قشنگ بود بقیشم زودتر اپ کن

0 ❤️

896903
2020-07-08 09:49:30 +0430 +0430

لایک۷

0 ❤️

896914
2020-07-08 10:28:27 +0430 +0430

واااو چه داستانی. اینو خودت نوشتی؟ اگر اینجوریه که ایول

0 ❤️

896951
2020-07-08 14:17:41 +0430 +0430

آخرش بن لادن رو هم می‌گرفتین افتخارش ب خودمون میرسید

0 ❤️

896955
2020-07-08 14:38:44 +0430 +0430
NA

پس ادامه بای سکشوال چیشد

این داستانت عالی بود حرف نداشت ولی خواهشا هرداستانی رو تا آخرش بنویس
نمیدونم کی هستی ولی دست به قلمت عالیه
بیصبرانه منتظر ادامه این و همچنین بای سکشوال هستیم 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 👌 :) 🌹 🌹 🌹

0 ❤️

896990
2020-07-08 20:42:53 +0430 +0430

جالب بود قلمت برقرار منتظر بقیش هستم☺

0 ❤️

897636
2020-07-10 13:09:31 +0430 +0430

بهترین داستانی بود که توی این چند سال خوندم و امیدوارم که حداقل 3 دنباله دیگه ای داشته باشه

0 ❤️

897681
2020-07-10 19:15:06 +0430 +0430

قشنگ بود لاااااااااااااایک لطفاً هرچه زودتر قسمت دوم رو بزار چون آخرش واسم گنگ بود (clap)

0 ❤️






Top Bottom