داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

مرثیه ای برای اشکهایم (۱)

1399/05/17

اپیزود اول
قبل از رفتنم به من گوش کن…

*من از به جهان امدنم دلگیرم!/آماده کنید جوخه را ، میمیرم
هربار مرا مینگری‌میمیرم/از کوچه ی ما میگذری میمیرم
من را به گناه بی گناهی کشتی/بانوی شکار، اشتباهی کشتی!
اینها همه کم لطفی دنیاست عزیز/این شهر مرا با تو نمیخواست عزیز…

ساعت از سه صبح گذشته بود ، سکوت همه جا رو‌گرفته بود و فقط صدای نفسهای من و‌تو ، قانون شب رو میشکنه ، دستم رون های خوش تراشت رو لمس میکنه ، نرمی پوست لطیفت و سفتی عضله هایی که فقط میتونه پاهای یه شناگر حرفه ای داشته باشه ، حس خوبی بهم میده ، باریکی کمر و بالای باسنت رو توی دستهام گرفتم و لبهات روی لبهام قفل شده و بدنت با یه ریتم آروم روی کیر من بالا و پایین میشه ، نفسهامون به شماره افتاده ، اما حاضر نیستم حتی یه لحظه از این لذت عجیب دست بکشم.
موهای لختت روی صورتت ریخته و من با دست صورت ماهت رو از پوشش خوشرنگ موهات آزاد میکنم ، چشمهات رو بستی وخیلی آروم ، صدایی شبیه آه از بین لبهات خارج میشه ، چیزی شبیه ناله های کم صدا که منو حریص تر میکنه که کیرم رو با تمنای بیشتری تو بهشت خیس تو فرو کنم .
کیرم با حرکت بدنم سر میخوره و تمام بهشتت رو پر و خالی میکنه ، نور ماه روی پوست سفید تنت خودنمایی میکنه و عطر فوق العاده بدنت همه فضا رو پر کرده.
حریص و پر از شهوت کیرم رو از بهشت تو بیرون میکشم و صورتم رو بین دوتا سینه درشتت میرسونم و خط سینه ات رونفس میکشم از عطر فوق العاده بدنت مست میشم.
نفس زنان ازت میپرسم کدوم عطرته زندگیم؟
درحالیکه داری جابجای میشی و بهشتت رو به لبهای من میسپاری تا به اوج برسونمت آروم و با همون لحنی که هنوز داره ناله میکنه میگی کارولینا که تولدم برام خریدی و مکیده شدن لب های بهشتت توسط لبهای من ، دیگه بهت اجازه نمیده بغیر از آه کشیدن حرف دیگه ای بزنی.
اون شب انگار قرار بود ، هر دوبه اوج برسیم ، چون وقتی زیر کمر زدن من شروع به لرزیدن کردی و ناخنهای قشنگت بازوهای منو فشار داد ، من با صدای بلند ارضا شدم و تمام روی شکم و بهشتت رو از آب لذتی که بهم داده بودی ، پوشوندم و برای چند ساعت ، توی بغل تو بیهوش افتادم و عمیق ترین خواب دنیا رو تجربه کردم ، تو آغوش عزیزترین آدم دنیام !
صدای آژیر از دور دست میاد ، ساعت از نیمه شب گذشته ، بهت رو میکنم و میگم میتونی کمکم کنی؟
نگاهت سرد و یخ زده ، مات من مونده ، مثل همیشه تنهام ، مثل همیشه راهی برام باقی نمیگذاری جز اینکه خودم تصمیم بگیرم که تو اون لحظه چی میخوام و چه کاری باید انجام بدم ، یه عاشقانه ی خشن و یکطرفه…
یک طرف از حرارت و خواستن لبریز و طرف دیگه یخ زده و ساکت ، انگار کاری جز نگاه کردن نمی دونه!
چشمم رو میبندم ؛ هزار بار این مسیر رو با تو رفتم ، جایی که از تمام شلوغی شهر , رها میشم ، جایی که سکوت و نسیم و حس دل بریدن از همه چیز و همه کس به تمام وجودت غالب میشه!
بهت لبخند میزنم ، فرشته ی چشم خاکستری و مو زیتونی همیشه جذاب من! ظهور دوباره ات ، مثل پیشنهاد سرو یه فنجون اسپرسوی داغ وسط سوز بهمن یخ زده ، برام دلچسبه اما ، خودت میدونی که تلخه ، تلخ و تیره! مثل چشمهای من! پر از درد و زهر!
برای داشتنت هرچقدر بلد بودم ، فعل خواستن رو صرف کردم ، اما مثل کسی که وسط لجن زار گیر کرده باشه ، با هر تقلا از نور خورشیدِ صورتِ تو دورتر شدم ، فرو رفتم و فرو ریختم و خفه شدم.
حالا چیزی جز حسرت برای یادواره های سرزمین کنعان ندارم ، بدون عطر حضورت ، کنعانِ غریب ، سرزمینِ مرگبار منه!
اما ،لطفا به من گوش کن قبل از هربار رفتنم ، اگر هنوز حضور اون عشق بزرگ رو وسط ضربان قلبت حس میکنی ، اگر هنوز وسط هربار ارگاسم جسمت با لرزش تنت چشمهات رو میبندی و لبهات رو گاز میگیری! منو بِچِش وسط سردردهای دائمی عصرهای جمعه ات ، وسط دلگیری غروب های پاییزیت!
من همونجا نشستم ، وسط صبح دل انگیز تابستون شهریور ، وسط ظهر عجیب دل دادگی مرداد ، وسط بارون دم صبح آبان غم انگیز معترض!
وسط خیسی لبها از چشیدن طعم همدیگه ، میون دلدادگی سالهای مرداد به مرداد …
که بخاطر چشمهای تو ، هزارماهی تنها ، فدای آبی دریا!
و کمی منو ببخش ، اگر که تمام خودم رو برای تو به حراج نگذاشتم! که میون ضربه های لبریز از عشق ، طعم سینه های تو رو وحشیانه چشیدم و تمام عقده های کودکی ام رو بروی پوست لطیف و تن نحیف تو به یادگار گذاشتم .
و کمی بیشتر منو ببخش اگر که در همخوابگی تن حسرت زده ام با تمام زیبایی اندام تو ، موهای لختت رو عاشقانه نوازش کردم و ارضا شدنم رو در عمق تو تجربه نکردم! همونطور که تو خواسته بودی…
درب پشت بام با صدای ناله باز شد.
جلوتر از من قدم زدی ، نسیم روی پوستت دوید و موهای لختت رو با خودش به رقص واداشت.
کمی جلو رفتی و بعد به سمت من برگشتی !
بهم گفتی مطمئن هستی؟
سوالت رو با سوال جواب دادمو گفتم ، میتونی کمکم کنی ؟
بدون اینکه جوابم رو بدی ، دوباره پرسیدی ، هنوزم عاشقمی ؟ هنوزم حاضری با من مست بشی و مستانه بر خاکم برقصی؟
پر بغض جواب دام ، من آسمانت میشوم ، در وسعتم پرواز کن!
لبخند میزنی ، و آهنگی رو زمزمه میکنی ، با همون صدای دلفریبت ، که غمگین که میشد ، دنیای منو غم میگرفت.
گریه ام میگیره! اشک شور همیشه راه خودش رو پیدا میکنه!
بهم میگی ، هنوزم بهم نیاز داری؟
هق هق میزنم وتو لرزش تنم اعتراف میکنم که چقدر بهت نیاز دارم ! چقدر به بودنت محتاج بودم !
و حالا نبودنت مثل سوزش باد سرد ، گونه ها و لبهام رو میسوزونه وغم نبودنت دوباره منو تبدیل کرده به یه مترسک لبخند به لب ، به یه احساس پوچ ، به بغض دائمی وپنهون!
میگی منو ببخش !
سرم رو بلند میکنم ، مثل برق گرفته ها ! رد عبورت توی گوشم میپیچه !
انگار برای بار هزارم از دستت دادم ! بدون اینکه حتی برای یک روز کامل به دستت آورده باشم.
این تنها حقیقتیه که سالهاست با رفتنت رنگ واقعیت رو بهم نشون داده !
رفتنت ، نبودنت و عشقی که ازت تو قلبم باقی مونده!
منو ببخش ، تکرار جمله ای که بارها گفتی ومن فقط قربون صدفه ات رفتم و منظورت رو نفهمیدم!
درست مثل زمزمه ای که تو گوشم کردی و خطی که از خودت باقی گذاشتی : “تک تک ثانیه هایی که تو را کم دارم ، ساعتم درد ، دلم درد ، جهانم درد است…” همون موقع بود که باعث شدی تو دلم هزار بی بی غمگین به شستن رخت سربازهای شکست خورده شون مشغول بشن! دلشوره مداوم حال همیشگی من بی دل شده…
حالا بیخوابی و دردی که تو کمر و قلبم خودش رو بالا و پایین میکشه ، دردی که تمام انگیزه و انرژی روحم رو از من گرفته وعادتی که تو برای من به جا گذاشتی!
تمام مسکن من شده دیدنت وسط خواب و خیال وتوهم های گاه و بیگاه!
و برای دل بی قرار تو ، هزار بسته مسکن ، فدای این غم برنا!
روی تخت دو نفره دراز میکشه ، لباس حریر بنفش تیره اش متناسب پوست سفید و نازک تنش مثل پرده نازکی اندامش رو پوشونده بود و برجستگی های زیبای بدنش منو دعوت به خودش میکنه! دلم حریص عطر تن و طعم لبهاشه!
و چقدر برای اون سکس عاشقانه تو اون آپارتمان دنج و غریبه یوسف آباد ، دلتنگم…
برای هزار بار همه لحظات فوق العاده عشق بازی با تو رو تو ذهنم بازسازی کردم و تمام تلاشم این بوده که بقیه نفهمن چه زجری از نبودنت میکشم.
اما حالا به من گوش کن قبل از هر بار رفتنم…

آقای نیکزاد ، حواستون اینجاست ؟آقای نیکزاد ، آریا جان ، آریا جان !!!
با پیشونی عرق کرده و لبهای خشک شده ، پرت میشم وسط جلسه و به چشمهای نافذ خانم مدیر که با شک و دو دلی قرارداد جدید رو به سمتم نگه داشته تا امضا کنم خیره میشم و ناخواسته و از روی عادت چند کلمه رو تکرار میکنم ؛ من خوبم ! من خوبم…
با دستهاییکه که دارم تمام تلاشم رو میکنم که از لرزیدنشون ممانعت کنم ، خودکار یوروپن طلایی مشکی خانم مدیر رو به دست میگیرم و روی قرارداد جاییکه اسم من نوشته شده ، در جهت عقربه های ساعت دستم رو حرکت میدم.
صدای دست زدن افراد دو طرف میز ، لبخند خشک و مصنوعی رو بروی لبم میاره.
بعداز جلسه ؛ درحالیکه یادم افتاده بود ، سندی رو روی میز جلسه جا گذاشتم ، پشت در اتاق مدیر رسیدم و صدای فکوری ، همکار همیشه بامزه ام رو میشنوم که رو به سمت خانم مدیر میگفت :
این چندوقته فشار کاری زیادی برای به سرانجام رسیدن این قرارداد بروی آریا بوده ، بهتره چند روزی بهش مرخصی بدید تا یه رفرش اساسی بشه و با قدرت برگرده.
قبول دارم ؛ امروز تو جلسه کلا اینجا نبود و نگرانش شده بودم ، تو این ده ، دوازده ماه گذشته حواسم خیلی بهش بوده ، روز به روز ساکت تر و عصبی تر شده ، اما کیفیت کارش پایین نیومده ، نگران مصرف سیگارش هم هستم ، مظفری میگفت سفارش خرید سیگارش تقریبا سه برابر شده ، یعنی روزی یک پاکت و این یعنی فشار عصبی زیادی روشه و سعی میکنه بروی خودش نیاره!
از وارد شدن به اتاق پشیمون شدم ودر عوضش به فکوری پیامک دادم که سند رو از روی میز برداره .

از دفتر مدیر خارج شدم و وارد اتاق خودم شدم ، میز کناریم میز فکوری بود که مثل همیشه آشفته و بهم ریخته بود.
کمی وسایل کشوی میزم رو مرتب کردم و ماشین حسابی که بهم داده بودی رو توی جعبه اش گذاشتم ، سالهاست که تنها ماشین حسابیه که باهاش کار میکنم و حالا حالا هم قصد عوض کردنش رو ندارم ، شاید خنده دار باشه ، اما حس میکنم برام خوش شانسی میاره!
سوئیچ رو برداشتم چندتا پاف از عطر دیور فارنهایت به لباس و گردنم زدم و به سمت پارکینگ رفتم.
مظفری مثل جن بو داده با اون چشمهای وَق زده ی سبز رنگ ، جلوی خروجی آسانسور ، درحالیکه یه پاکت سیگار دستش بود و چندتا نوشیدنی و کارتن قند یزدی ، با ماسک جراحی که روی دهنش کشیده بود ، ظاهر شد و با اون لهجه ی خمینی شهری یا به قول خودش سه دهیشون ، گفت :
عههه، دارین تشریف میبرید مهندس؟ سفارشتون رو گرفتم بودم و بسته سیگار رو به زحمت ، طوریکه کارتن قند از دستش ول نشه به سمتم دراز کرد.
لبخند کجی تحویلش دادم و بسته سیگار رو گرفتم و گفتم ، اگر اجازه بدید بله.
یواش خودش رو بهم نزدیک کرد و گفت ؛ مهندس قرارداد که اوکی شده ، شما هم احتمالاٌ چند روزی نیستی و با پاداش این قرارداد میری مسافرت ، که ایشالا با خانواده بهت خوش بگذره ، فقط بی زحمت حساب ما رو بابت سفارشهای قبلی صفر کن و اگه حال کردی تا وقتی حقوق بریزن ، دستی دو تومن برام کارت به کارت کن.
در حالیکه سوییچ ماشین رو توی دستم جابجا میکردم، و از برابر مظفری رد میشدم ، بهش گفتم لعنتی ، خوبه هیچوقت نیستی و همه خبرارو داری ، شماره کارت و هزینه های قبلی رو برام واتس آپ کن.
چشم بلندی گفت و قهقه موذیانه ای زد خطاب به من گفت : فقط روی کدوم خطتت مهندس؟
برگشتم و نگاه غضبناکی بهش کردم ، جوریکه لبخند از روی لبهای باریک و رنگ پریده اش محو شد.
ماشین استارت که خورد صدای خفه ی بیلی آیلیش شروع به خوندن کرد:
Take me to the rooftop(منو ببر بالای پشت بام)
I wanna see the world when I stop breathing, turning blue(میخوام قبل از اینکه از نفس کشیدن دست بکشم دنیا رو ببینم ، دارم کبود میشم)
Tell me love is endless, don’t be so pretentious(بهم بگو که عشق پایانی نداره ، تظاهر نکن )
Leave me ,like you do(ترکم کن ، همونطور که انجامش میدی)
If you need me, wanna see me(اگر منو میخوای ، اگر میخوای منو ببینی)
Better hurry 'cause I’m leaving soon(بهتره عجله کنی ، چون دارم به زودی میرم)
دنده ی ماشین رو روی حالت اسپرت میگذارم و در حالیکه قطره اشکی ناخواسته از گونه ی چپم غلط میخوره ، رمپ پارکینگ رو با تمام قدرت رو به بالا میرم.
حس سنگینی نفسم، باعث میشه چندبار سعی کنم نفس عمیق بکشم ، اما فایده ای نداره ، چیزی سنگین راه نفس کشیدنم رو بسته ، حسی که نه میذاره نفس بکشم و نه میذاره ، براحتی گریه کنم .
یاد حرفهات میفتم ، تو بغلم دراز کشیده بودی و من توی موهات دست میکشیدم وهرازگاهی پیشونیت رو میبوسیدم.
با صدایی آروم میپرسی : بنظرت اگر ما تو اون دنیا همدیگه رو ببینیم ، بازم عاشق هم میشیم؟
مگه قراره دور از هم و بدون هم و یا حتی با فاصله بمیریم؟ من لحظه ای نداشته باشمت ، دلیلی برای زندگی ندارم.
میخندی و خودت رو لوس میکنی و بهم میگی خیلی دیوونه ای ! بعد حالت جدی به صورتت میگیری و میگی ، ولی جدی گفتم ، همیشه این سوال برام بوده که بعد از مرگمون تو چطور قراره پیش من ظاهر بشی ، یا اصلا دیدار دوباره ای هست؟
به سرانگشت ناخن لاک خورده ات بوسه ریزی میزنم و میگم ، تو هرجای کیهان که بری من دنبالت میگردم ، اصلا اگه تو نباشی کی قراره به من پیام بده و اینقدر عاشقانه بهم بگه “سلام و خسته نباشی”!
سرت رو بالاتر میاری و میگی قول میدی منو پیدا کنی؟
قول میدم عشق من ، قول میدم همه زندگیم رو برای پیدا کردنت فدا کنم ، قول میدم که تو رو گم نکنم.
میخندی و میگی به حرف ساده اس ، اما شدنی نیست ، حتی تو همین دنیا ، اون دنیا که دیگه سهله ، توحتی اون موقع نمیتونی منو بشناسی ، میدونی چندهزارسال ممکنه بین منو تو فاصله بیفته ، میدونی چندبار ممکنه دوباره تو همین دنیا از کنار هم رد بشیم و همدیگه رو نشناسیم!
حرفهات حس عجیبی داشت ، انگار از یه الهام و مکاشفه خبر میداد ، انگار از یه خبر شوم که تو میدونستی و من یا نمیخواستم باورش کنم یا درکش کنم.
اما الان که نیستی ، الان که حتی نمیتونم دنبالت بگردم ، الان که اسیر روزمرگی شدم ، الان که مثل یه آدم مرده متحرک فقط روز و شب رو میگذرونم و وظایفم رو انجام میدم ، میفهمم که تو چی میگفتی و حرفهات چه معنی داشت.
کلید میندازم و درب ورودی سالن رو باز میکنم ، خونه به طرز مشکوکی ساکت و تاریکه!
این دیگه چه وضع کوفتیه ، آتوسا کجاست؟! چرا بهم پیام نداده که میخواد بیرون بره ، مگه نمیدونه که امشب پرواز داریم!
در هرصورت اهمیتی نداره ، هرجا هست خودش برمیگرده ، اما حس خونه و عطری که تو فضا هست و خنک بودن خونه کمی ذهنم رو درگیر کرده .
چیزی که تو زندگیم دارم بهش عادت میکنم ، بی توجهی به محیط اطرافم هست ، محیطی که بقیه براشون پر از شور و هیجان و احساسه ، اما برای من ، کوچکترین هیجان و کنجکاوی نداره.
سالهاست که با این احساس رفیق شدم و اون بجای مغز و احساسم تصمیم میگیره ، خودم اسمش رو گذاشتم حس غالب!
کیفم رو روی صندلی میگذارم و به سمت اتاق خواب میرم ، سوئیچ رو تو کشوی میزم جا میدم و گوشی موبایل رو روی میز ارایش سر میدم.
دکمه های پیرهنم رو باز میکنم و تو نور کمرنگ آباژور بدن خودم رو میبینم ، انگار دوباره با خاطراتت زنده میشی و حس رد سرانگشتهات رو روی موهای سینه ام حس میکنم. از سمت چپ به راست ، روی بدن همون عقابی که بالهاش رو باز کرده و تو میگفتی روی سینه من طرح خورده و نشونه ای از روح بی قرار وپر غرور منه!
خنده ام میگیره از این همه خلاقیتت و عقاب دلمرده و بی غرور و غصه داری که فقط با لمس سرانگشتهای تو زنده بود.
به سمت درب میچرخم که یکهو همه جا روشن میشه و بارونی از برف شادی و کاغذ رنگی و نور فشفشه و صدای جیغ و دست و فریاد های زنونه سالگردتون مبارک که با صدایی تیز توصورتم جیغ جیغ میکردند ، همه ی اتاق رو پر میکنه.
از وسط جمعیت و دقیقا رو به روی خودم ، آتوسا رو میبینم که خوشحال و ذوق زده ، کیک طرح قلب قرمزی رو تو دستش گرفته و داره باهاش میرقصه و به سمت من میاد.
من که فرصت نکرده بودم هنوز بالاپوشم رو تنم کنم ، هاج و واج به جمعیت زل زده بودم و آتوسا داشت سعی میکرد تکه ای از کیک خامه ای رو با چنگال توی دهن من جا کنه!
بالاخره سعی کردم از شوک و یخ زدگی خودم کم کنم و با لبخند و حرکت سر از دوستهای آتوسا که هرکدوم انگار تو پوشیدن لباسای سکسی و بدن نما با هم مسابقه گذاشته بودن تشکر کنم.
آتوسا بوسه ای ازم گرفت و گفت خوب بچه ها تا آریا لباس عوض کنه و آماده بشه ، بریم کمی خودمون رو بسازیم‌و‌ صدای دی‌جی تا طبقه هفتم اسمون بالا رفت…
روی تخت دو نفره نشستم ، گوشه گونه ام ، که از رژ گیلاسی آتوسا رنگ گرفته بود تو آینه میز آرایش خودنمایی میکرد.
دستی روی صورتم کشیدم و یاد بوسه های بیخبر تو افتادم و اون حرکت دستت که بلافاصله رد بوسه ات رو از روی صورتم پاک میکرد.
آه یادت هست ، قرار بود من اینقدر لبهای رژ زده تو رو ببوسم و بمکم ، که سرطان بگیرم ؛ اما الان بجز خاطره دلفریب اون بوسه های بی هوا ، دیگه نه طعم لبهات رو میتونم تجربه کنم و نه اون لمس لطیف دستت رو به روی پوست صورت اصلاح شده خودم.
ساعت 2 صبح بود که به سمت فرودگاه امام راه افتادیم ، آتوسا که بعد از انتشار عکسهای سالگرد ازدواج تو تمام دنیای مجازی و نقل قول کردن حرفهای خاله زنکی دوستهاش دیگه انرژی براش نمونده بود ، قبل از اینکه روی صندلی شاگرد از هوش بره ، بهم قول یه سکس داغ تو هتل و به محض سرحال اومدن رو داد و مثل کسایی که سالهاست از این دنیا رفتن بخواب عمیقی فرو رفت و منو با صدای نرم بیلی آیلیش تنها گذاشت…

ادامه…

پانویس : * شعر ابتدای داستان از علیرضا اذر است.

نوشته : دکتر استرنج


لینک آهنگ بیلی ایلیش که در متن ذکر شده:


👍 38
👎 4
6800 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

906416
2020-08-07 00:55:42 +0430 +0430

دکتر جان منو ببخش که کونم نکشید همشو بخونم.
منو ببخش که وسطش مخم گوزپیچ شد.
به الت شق بیدارباش صبحهایم و به آشغال سرکوچه بردن شبهایم مرا ببخش.
به خانه تکانی عاشقانه اسفندماهمان و به کفتربازی شهریورهای کودکیمان مرا ببخش.

10 ❤️

906417
2020-08-07 00:56:50 +0430 +0430

سکس فردوسی و دوس دخترش

3 ❤️

906418
2020-08-07 00:57:58 +0430 +0430

دوست عزیز ، اینو به ادمین جان بگید که دوتا قسمت رو با هم ترکیب میزنه و‌ منتشر میکنه

1 ❤️

906421
2020-08-07 00:59:59 +0430 +0430

ساجیکس عزیز ، اینقدرا هم حماسی نبودا! فردوسی رو میشناسی؟

0 ❤️

906432
2020-08-07 01:15:56 +0430 +0430

خسته نباشي دكتر . خوب بود . ولي خيلي ادبيش كرده بودي, البته اين نظر منه . داستان هاي قبليتونم خوب بودن . لايك تاخيري از طرف من.

1 ❤️

906440
2020-08-07 01:25:46 +0430 +0430

ممنون از لطفت لوشیتای عزیز

0 ❤️

906450
2020-08-07 01:34:11 +0430 +0430

اولش فکر کردم با یک شاهکار طرف هستم ولی هرچی جلوتر رفتم نظرم عوض شد. به قدری آرایه های ادبی و تمثیل و لغات سنگین بکار بردی که خارج از حوصله است. بجز پاراگراف اول هیچ درکی از فضا و زمان نداشتم . به نظرم فقط یک فارق از تحصیل ادبیات میتونه ارتباط بر قرار کنه با داستان.
انتقادم به داستانت چیزی از ارزشهای نگارشی و قلم قوی که داری رو هدف نگرفته . باید مخاطبینت رو هم در نظر بگیری

3 ❤️

906452
2020-08-07 01:35:30 +0430 +0430

فارغ البته

0 ❤️

906468
2020-08-07 02:17:31 +0430 +0430

Sex and love عزیز ممنون از نظری‌که‌دادی ، سعی میکنم دفعات بعدی مواردی‌که گفتی رو رعایت کنم.

کیمیای عزیز ، اتفاقا من باید ازت بپرسم ساقیت کیه که نتونستی دوتا خط نظرت رو بدون غلط املایی بنویسی‌! عزیز دلم ، حواست باشه ساقیت سنتی و صنعتی با هم به خوردت نده!

1 ❤️

906525
2020-08-07 08:30:01 +0430 +0430

خیلی ادبی بود داستانت . بخش اولش رو میتونستی تو مجله های ادبی چاپ کنی . و خب داستانت پرداخت خوبی داشت و من خوشم اومد فقط یکم از آرایه های ادبیش کم کن تا ساده تر باشه . خیلی خ ب بود افرین

3 ❤️

906530
2020-08-07 08:57:13 +0430 +0430

آخه این علیرضا آذر کی مد شد؟!
شعرش که همون اول اومد زد تو ذوقم! ولی بعدا حتما می خونم!

1 ❤️

906538
2020-08-07 09:29:45 +0430 +0430

دزدی بود . از داستان مرثیه ای بر یک بیغیرتی. تبریک میگم دزد خوبی هستی

0 ❤️

906556
2020-08-07 11:11:09 +0430 +0430

بد نبید لایک کردیم

2 ❤️

906579
2020-08-07 15:19:58 +0430 +0430

چقد قشنگ و قابل لمس بود
خیلی لذت بردم
بعدیشم زودتر اپ کن

2 ❤️

906592
2020-08-07 16:52:39 +0430 +0430

خوش قلم و خوش فکر
لایک دوست عزیز

2 ❤️

906608
2020-08-07 20:23:56 +0430 +0430

میشه اسم فیلم رو بگی بریم فیلمش رو ببینیم

بابا فردوسی . نظامی. سعدی. همه اینا دست به سوراخن

پسر رمان بود یا فیلم نامه یا بهش چی میگن آها کس,نامه بود

چیه این گوز پیچ شدم که هیچ

مغزم سوووووت کشید که هیچ

کیرم تاب ورداشت باید فردا بدم صافکاری

1 ❤️

906613
2020-08-07 21:14:23 +0430 +0430

منتظر ادامه داستان زیبات هستم ، زیاد منتظرمون نذار اقای دکتر جذاب…یه لایک فعلا برای ادامه کار.

2 ❤️

906615
2020-08-07 21:23:32 +0430 +0430

درود دکتر عزیز،

چند نکته هست که قصد دارم به سمع و نظرتون برسونم! اولین و شاید مهمترین مشکل داستان، تتابع اضافات بیش از اندازه بود! این صور، برای شوک های لحظه ای در رمان ها زیاد استفاده میشه! شما متاسفانه زیاد استفاده کرده بودید و متن رو ثقیل کرده بود!

مورد دیگه در مورد استعاره های کلیشه ای بود که دوست خوبم مملی جان اشاره کردند!

داستان بیش از اندازه ادبی هست، البته صرفا برای یک داستان کوتاه! در رمان نویسی که سبکی هست برای خودش!

استفاده از علائم نگارشی در بعضی جاها نادرست بود و در بعضی جاها اصلا استفاده نشده بود!

پاراگراف بندی در اینگونه داستان ها که ثقیل هستند، باید با وسواس بیشتری پیگیری بشه؛ البته این مسئله، یه رویکرد معاصر در داستان نویسی هست که هنوز به شکل یک قانون نانوشته مونده!

من فقط یک مورد اشتباه تایپی دیدم که الان یادم رفت چی بود!

تا جایی که من اطلاع دارم اون بشمار افتادن نفس هست نه به شماره افتادن!

کاش نقل قول ها رو با گیومه و دو نقطه مرتب می کردید! برای سیمای داستان بهتر می شد!

البته از این پرسپکتیوی که شما داستان رو نوشتید، کار سختی هست! البته همه می توانند اینگونه بنویسند ولی عده کمی موفق می شوند! شما از این عده کم هستید؛ اگر پرداخت داستان رو جدی تر بگیرید!

البته نکات مثبت دیگه هم هست! اینکه آتوسا یکهو وارد داستان شده شاید برای خواننده های حرفه ای زیاد خوب نباشه ولی من شخصا این کار رو می پسندم!

آخر داستان خوب بود! اون تمایل برای خواندن ادامه رو در من تحریک کرد.

درضمن تا یادم نرفته!
قرار نیست همه شخصیت های داستان اسم خاص داشته باشند و اینکه افعال مشتق از گذاشتن رو با ز ننوشته اید؛ خودش یک امتیاز هست به مولا! از بس که نادرست می نویسن!

در انتها ازتون سپاسگزارم و منتظر قسمت بعدی هستم! 🌹

2 ❤️

906622
2020-08-07 22:26:22 +0430 +0430

قلم زیبایی دارید،من دوست داشتم
لایک تقدیم شما دوست عزیز

2 ❤️

906858
2020-08-08 17:25:11 +0430 +0430

چقدر چرت بود احساس کردم کتاب بی سرو ته ادبیات رو میخونم چقدر استعاره وکنایه وتشبیه بکار بردی تا نصفه بیشتر نخوندم

0 ❤️

906968
2020-08-09 02:00:46 +0430 +0430

به پیشنهاد دوستی داستانتون رو خوندم.
متن کمی سنگین بود ولی قلمتون شایسته لایک هست.
لایک تقدیمتون.

2 ❤️

907269
2020-08-10 09:59:14 +0430 +0430

نویسنده ی قابل
رعایت دقیق علائم نگارشی
موضوع خوب
و داستانی که منتظر ادامه ش هستم
ممنون از شما

3 ❤️

907479
2020-08-11 01:18:14 +0430 +0430

دکتر استرنج عزیز
لذت خوبی بهم دست داد از خوندن داستانت،نوشته ای با دقت تمام در دیکته کلمات،افعال و نکات نگارشی جایی برای بحث در این مورد باقی نمیذاره.
بنظر من:
۱- مقدمه (به من گوش کن) کمی طولانی و از حوصله خواننده ای که تو این سایت(با عرض معذرت) دنبال هرچه زودتر راست کردن آلتش هست،خارجه،هرچند که وقتی احساس میکنی نوشته خوبی هست نمیتونی خیلی سریع از این مقدمه بگذری
۲-ورود ناگهانی افرادی مثل آتوسا،شوک قشنگی به داستانت داده،از گیج شدن در مورد اینکه آتوسا کیه؟آیا همسر آریاست یا دوست دخترش؟ خوشم اومد
۳-در قسمتی از داستان،فکوری پیشنهاد دادن مرخصی به آریا رو میده،در حالیکه بعداً میفهمیم آریا حتی بلیط رفتن به مسافرت که از قرار خارجی هم هست رو خریداری کرده! این سئوال برای خواننده پیش میاد که نقش آریا تو اون شرکت چیه؟اگر مرئوس هست که چطور بدون گرفتن مرخصی بلیط خریده و اگر رئیس هست چرا یکنفر دیگه پیشنهاد مرخصی رو به رییس اصلی میده؟
بهر حال از خوندن داستان لذت بردم و خوشحالم وقتی سئوال برام پیش اومد که دکتر استرنج کجاست؟ داستانتو دیدم
باشی و بنویسی 🌹 🌹

2 ❤️

911330
2020-08-26 02:19:45 +0430 +0430

عاشق تصویر سازیتم…کم نظیر هستی واقعا
منتظر قسمت سومش هستم می ترسم بگی قسمت اول همه چی رو گفتم😂😂😂😂

1 ❤️

911614
2020-08-27 05:32:14 +0430 +0430

لايك ٣٦

1 ❤️

914885
2020-09-07 21:54:17 +0430 +0430

من تو را میشناسم از هزاران سال پیش وانگار هزاران بار تو را دیدم و با هر بوسه ات هزار بار جان دادم و دوباره جان گرفتم انگار هزاران بار با تو زیر باران بودم
روی برف ها پا ب پایت قدم زدم
شب های گرم تابستان با تو روی ماسه ها نشستم و ب بیکرانی دریا چشم دوختم و روزهای بهاری زیر درخت‌های پر از شکوفه با تو شعرها خواندم
انگار هزاران بار دست در دست تو در دشت ها دویدم
با تو بر فراز کوهی بلند ایستادم و باد از زیر روسری ابریشمی موهایم را در هم ریخته
انگار هزاران بار سوار بر اسبت با تو تاخته ام در جاده ای به مقصد بهشت!
هزاران ترانه با تو خواندم
هزاران بار با تو رقصیدم
هزاران بار همرزمت بودم و دوشادوش تو جنگیدم اما نه
انگار هزاران بار با گوشه ی روسری ام از تفنگت گرد و غبار گرفتم با چشمان غمگین تا سر جاده ب بدرقه ات آمدم پیشانی بر پیشانی ات گذاشتم لبهایت را بوسیدم و در دلم برایت دعا خواندم!
من تو را میشناسم
و انگار از همان اولین روز روی پیشانی ام درست همان‌جایی که تقدیر آدم را مینویسند خدا با دست خودش نام تو را نوشته
جوری که در هزاران زندگی قبلی با تو بودم و در هزاران زندگی بعدی باید همراهت باشم
من تو را میشناسم و میدانم یک روز در یک خیابان شلوغ در یک عصر بارانی تو هم پیدایم می‌کنی
آنوقت با تعجب به چشم هایم نگاه میکنی و میگویی
خانم شما چه آشنا !
من عاشق تو هستم
و آنروز تو هم میفهمی
مرا بسیار عاشقی

1 ❤️







Top Bottom