مرثیه ای بر یک بیغیرتی

    سلام فرهادم 33 سالمه از تهران و خانومم مهناز 28 سالشه با بدن سفید و سینه های 80 و ران و ساقهای توپر و گوشتی که خیلی هوس انگیزند. مدتی بود معتاد داستانهایی با تم بیغیرتی شده بودن و تو سایتهای سکسی فقط داستانهای بیغیرتی میخوندم . داستانها و خاطراتی که با لذت از گاییده شدن زنشون زیر کیر مردا و پسرای غریبه تعریف میکنن یا از دست مالی شدن زنشون تو مهمونی و خیابون لذت میبرن. دروغ چرا ولی با تمام این داستانها تحریک میشدم و دوست داشتم زن یکیو جلو چشماش حامله کنم . تو فیلمها هم فقط دنبال کاکولد و نفر سومی بودم کلا فانتزیم شکل گرفته بود . رابطه م با زنم هم داغ تر شده بود و جوری شده بود که هفته ای سه ، چهار بار سکس داشتیم . دو تا بچه 3 و 7 ساله داریم .
    اولین باری که همسرمو دید زدن پسر خواهر 16 سالم بود . زنم معمولا تو مهمونی ها دامن بلند میپوشه یا اگه تا زانو باشه زیرش جوراب شلواری یا ساپورت . وقت پسر خواهرم با خواهرم اومدن خونمون زنم یه دامن پوشیده بود ولی از زیرش چیزی نپوشیده بود و تا زانوش ساقهای سفید و تپلش لخت بود. پسر خواهرم هم فقط داشت به پاهای لخت زنم نگاه میکرد . یه حالت عصبی داشتم بین لذت و غیرت چیزی نگفتم و تا لحظه ای که داشتن میرفتن به زنمو دید میزد . بعد از رفتنشون سکس داغی با زنم داشتم . زنم علت داغ شدنم تو این چند وقته رو نمیدونست. تو انجمن عکسایی رو میدیدم که از خودشون و زنشون میزاشتن و اسمشون رو مینوشتن رو کس و کون زنش
    روز به روز دلم میخواست نفر سومی هم بیاد رو تخت خوابمون. دیگه کلا با پوشش و ارایش زنم کاری نداشتم. تشویق به بی حجابی نمیرکدم ولی چیزی هم بهش نمیگفتم. دوستی داشتم تو دوران جوانی به اسم مسعود که خیلی باهم دختر بازی کردیم و خیلیا رو هم میبردیم میکردیم. بعد از اینکه متاهل شدیم فقط شب عروسیم دیدمش بعد از اون هم از دور جویای احوال هم بودیم و گاهی واسه هم پی ام میفرستادیم. تصمیممو گرفتم که چند بار بیارمش خونه.


    بهش پیام دادم و دعوتش کردم بیاد خونمون اولش قبول نمیکرد و میگفت روش نمیشه ولی با اصرار من قبول کرد دو شب دیگه یعنی پنجشنبه بیاد خونمون. خبرشو به زنم دادم. دل تو دم نبود که عکس العمل مسعود حشری که به سوراخ پریز برق رحم نمیکنه به زن خوشگلم ببینم . از فکرش هم کیرم شق میشد . لحظات به کندی گذشت تا شب پنجشنبه رسید. خانمم ارایش کمی کرده بود که با همون ارایش کم هم خیلی ناز شده بود . یه دامن بلند پوشیده بود با یه پیراهن مجلسی. به جز قسمتی از گردنش تمام بدنش پوشیده بود. زنگ رو زدن و مسعود اومد بعد از مدتها میدیدمش موهاش کمی جو گندمی شده بود با یه کت شلوار اندامی سرمه ای و پیراهن مشکی خیلی خوشتیپ بود . همسن خودم بود . با من روبوسی کرد و جلوی خانمم یکم تعظیم کرد و حال احوال کرد . دعوتش کردم داخل و حسابی ازش پذیرایی کردم . هیچ عکس العمل خاصی نسبت به زنم نداشت و بیشتر حواسش به من بود شایدم خجالت میکشید. بعد از شام دیگه یخ رابطه ها باز شده بود و زنم هم به گفت و گوی ما اضافه شده بود دیدم یکم شوخی و خنده ش با زنم زیاد شده که گفتم الان موقعیت خوبیه . به بهونه بازی با بچه ها دایم تو هال و اتاق خواب بچه دها تو رفت و امد بودم و ازدور حواسم به زنم بود . مسعود همچنان نگاهی از روی هوس به زنم نداشت. با خودم میگفتم کاش زنم لباس های باز تری میپوشید . مهمونی بدون هیچ نگاه و حرکت خاصی تموم شد. تقریبا ساعت 12 شب بود که تو رختخواب دراز کشیده بودم ولی چشمام باز بود . زنم کنارم خوابیده بود و به جز شورت و سوتین قرمز چیزی نپوشیده بود . موقع خواب خیلی ناز میشد . بدنش تو اون تاریکی هم مثل بلور میدرخشید. کم کم چشمان گرم شد و با افکار اشفته خوابم برد .
    فرداش دوباره زنگ زدم به مسعود و دوباره دعوتش کردم شام بیاد خونمون و مسعود هم سریع قبول کرد . دلمو زدم به دریا و گفتم با زنم راحت تر باش تا بهت خوش بگذره از این به بعد باید بیشتر بیای خونمون . یه خنده کرد و احساس کردم منظورمو داره کم کم متوجه میشه . قبل از اینکه بیاد به زنم گفتم این مسعود مثل برادرم میمونه و لازم نیست زیاد به خودت سخت بگیری . با تعجب زیادی نگاهم میکرد . گفت منظورت اینه چجوری باشم ؟ بهش گفتم مسعود کلا خانودگی کلا مهمونی هاشون لباس لخت و راحتی میپوشن حتی خواهراش وقتی میرفتم خونشون میومدن باهام دست میدادن و لباسای لختی میپوشیدن و این چیزا تو خانوادشون عادیه مطمعن باش هیز نیست و اصن کی به توی زشت نگاه میکنه میل خودته هرجور دوست داشتی لباس بپوش. یه کلام از حرفام راست نبود. مهناز هم چیزی نگفت و مشغول اماده کردن شام بود . قبل از اومدنش دیدم رفته بود اماده بشه . ارایشش از دفعه قبل شدید تر شده بود و با یه دکلته تا رو یه سینه هاش که خط سینه ش معلوم بود و یه دامن تا روز زانوش و پاهای لختش عین جنده ها شده بود . حتی پسر 7 سالم هم متوجه تغیرش شده بود و بیشتر نگاهش میکرد . یه جووونی گفتم و دور از چشم بچه ها دستمو از تو دامن کردم تو شورتش و کسش رو مالیدم . یه اه سکسی کشید و گفت همونجوری ام که میخواستی . اره همونجور بود که میخواستم . همون جنده ای که دوست داشتم تمام دوستام رو تخت خوابم از کس و کون بگانش


    نیم ساعت بعدش مسعود اومد با من حال و احوال کرد و زنم هم از اشپز خونه اومد باهاش دست داد . مسعود دهنش از تعجب باز مونده بود و نمیدونست که سینه های زنمو نگاه کنه یا صورت یا پاهاشو . دیدم داره ضایع نگاه میکنه سریع بردمش رو مبل و یه بحث فوتبالی راه انداختم ولی گوشش با من بود و چشماش تو پروپاچه سفید و لخت زنم . متوجه حشری شدن مهناز هم شده بودم که کنجه نگاههاش شده ولی بدش نیومده و موقع چایی دادن هم کل سینه های سفید و بزرگشو داشت میکرد تو صورت مسعود . کیر بزرگ و شق شده مسعود از روی شلوار پارچه ایش کامل مشخص بود . بعد از شام هم من به بهونه دیشبی مسعود و زنم رو تنها گذاشتم ولی از دور حواسم بهشون بود که زنم پاهاشو انداخته بود رو هم تا نصف رونهای سفید و گوشتیش لخت افتاده بود بیرون . مسعود هم لحظه ای نگاهشو از رو پاهای زنم بر نمیداشت . تو دلم میگفتم زودباش مسعود لعنتی تو که تو مخ کردن زنها استاد بودی. دوباره رفتم تو هال و گفتم من میرم بچه ها رو بخوابونم میام . بعد از اینکه رفتم همچنان مواظبشون بودم که تعریف های مسعود از زنم شروع شده بود که از همون شب عروسی میدونستم فرهاد بهترین تصمیم رو گرفته که زنی به خوشگلی شما گرفته زنم هم اروم میخندید و معلوم بود خوشش اومده . دایم هم از جاش تکون میخورد تا بدنش بیشتر معلوم بشه . بلند شد رفت دوباره واسه مسعود چایی اورد که وقتی جلوش دولا شد داشتن اروم پچ پچ میکردن صداشونو نمیشنیدم و ناگهان چیزی که انتظارشو داشتم اتفاق افتاد مسعود اروم صورت زنمو نوازش کرد و ازش لب گرفت . زنم رو مبل کنارش نشست و داشتن لب میگرفتن دست مسعود هم از زیر دامن رفته بود داخل و داشت رونهای زنمو میمالید . بعد از یه لب طولانی مسعود گفت زیاد وقت نداریم الان فرهاد میاد . زنمو خوابوند و از زیر دامن شورتشو در اورد ولی همچنان دامن تنش بود . رفت لای پاهاش و داشت کس زنمو لیس میزد . چشمای زنم از لذت خمار شده بود و داشت لباش گاز میگرفت . مسعود از لای پای زنم اومد بیرون و سریع شلوارشو تا زیر کونش کشید پایین دید نداشتم کیرشو ببینم . سریع خوابید رو زنم و کیرش از زیر دامن تنظیم کرد و از حالت زنم متوجه شدم کرده تو کسش . ازش لب گرفت و اروم شروع کرد به تلنبه زدن . زنم رو ابرها بود و بازوهای مسعود رو چنگ مینداخت . مسعود تلنبه هاش سریع شده بود . مهناز هم عین جنده ها ناله میکرد و میخواست که مسعود محکم تر و تند تر تو کسش تلنبه بزنه . بعد از 5 قیقه که مسعود کس زنمو گایید کیرشو در اورد گفت داره ابم میاد مهناز هم گفت ابتو مبخورم . مسعود کیرشو در اورد گرفت جلوی صورت زنم و پاشیدن اب سید و غلیظ به صورت خوشگل زنم همزمان شد با اومدن اب خودم .


    چشمامو بسته بودم و ذره ذره ابی که از کیرم میومد بیرون واسم لذت بخش بود . بعد از یک دقیقه چشمامو باز کردم همه جا تاریک بود . چند بار پلک زدم تا چشمام به تاریکی عادت کرد . ابم شدید اومده بود و شورت و شلوارم کلا خیس بود . بلند شدم دیدم زنم همچنان پیشم خوابیده و شورت و سوتین قرمزش تنشه . مسعودی وجود نداشت . دامن و پاهای لختی وجود نداشت. نفر سومی وجود نداشت. اعصابم خرد بود نمیدونم از چی . بیشتر از خودم . شورت وشلوارمو انداختم حموم و اولین شورتی که از تو کشو کشیدم بیرون کردم تو تنم . دیدم اصلا حس خواب نیست . تلویزیون رو روشن کردم و صداشو کم کردم. حدود ساعت 4 صبح بود شبکه ورزش داشت تکرار جام جهانی کشتی نشون میداد که حسن یزدانی داشت از چپ و راست حریف روسی رو فیتیله پیچ میکرد. گزارشگر هم اقای عامل با اون صدای گرم و دلنشینش داشت از عِرق ملی میگفت و کلمات حماسی رو شلیک میکرد .(( افرین به این نازنین پهلوان. چه غیرتی داره این ایرانی. مگه میشه ایرانی باشی و پای غیرتت واینستی؟ ))
    کلماتش واسم مثل خنجر بود . تلویزیون رو خاموش کردم کلا حالم عوض شده بود . داشتم تو اتاق خواب دنبال یه شلوارک میگشتم . تقریبا تو اون تاریکی همه جا رو گشتم که پام خورد به یه چیز فلزی . برداشتم دیدم قمه س . قمه ای که از عموم به یادگار داده بود و خیلی بزرگ و تیز بود . زنم ازش میترسید ولی بهش گفته بودم شاید یه روزی دزد بیاد خونه . ولی همون اول هم به این قصد گرفته بودم که اگه روزی زنم رو با کسی تو تخت دیدم اول طرف رو بکشم و بعد هم خودمو. دلم نمیومد حتی یک خار تو پای زن و یچه هام بره و کسی بهشون چپ نگاه کنه. کلمات عامل تو گوشم بود
    ایرانی غیرت داره به اندازه ژرفای تاریخ...


    نوشته: Mahdi2i

  • 48

  • 21




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 3 هفته،2 روز
      • 18

    • منم از این خوابا زیاد دیدم یه دفعه دخترای گروه تاتو هوس لبو کرده بودن اومده بودن محله ما گفتن برامون بخر برات دلار میفرستیم بیدار شدم دیدم از دلار که خبری نیست هیچی کلیم باید پول خشکشویی بدم!!! (biggrin)


    •   Mehranpoiut
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • کوس گفتی جقی


    •   Amirishere
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • تو اتاق خواب داشتی بچه رو می خوابوندی،بعد دیدی زنت توی هال رو مبل لبشو گاز گرفته؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! :(


    •   Mahdi2i
    • 3 هفته،2 روز
      • 6

    • داستان دومم بود. شرمنده سعی میکنم بهتر بنویسم یا ببینم خیلی نظرا منفیه نمینویسم (biggrin)


    •   shagholoom
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • کسخل. فقط همین


    •   Aliram051
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • چی بگم بهت آخه ،تو اگر غیرت داشتی اول داستان نمیومدی از اندام زنان تعریف کنی که هیچ از این ما ماجراهم تعریف نمیکردی


    •   ElaHe_jw
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • شروع خوب بود. وسطاش و شرح وقایع سکسی یکم ضعیف بود ولی پایان خوبی داشت با کلی پیام های فنی !! لایک کردم


    •   Mahdi2i
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • Aliram051
      این فقط داستان بود و خاطره نبود. من فرهاد نیستم. من متاهل نیستم


    •   Ado_Den_Haag
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • پیام اخلاقی آخرش خوب بود.


    •   marjan_aydin
    • 3 هفته،2 روز
      • 5

    • من فقط پیام اخلاقیتونو خوندم :/


    •   saeedno15
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • بخاطر همین میگن شب غذای چرب نخور دیگه, خوردی شب خواب دیدی زنت رفته به یکی دیگه میده (biggrin) (biggrin)


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،2 روز
      • 8

    • یعمی اگه آخرش این مدلی نمیشد قشنگ فحش دادن برازندت بود ولی خیلی خوب بود قسمت آخرش به دلم نشست .. یاد اون‌کشتی یزدانیم‌بخیر و اون سر شکسته ی کشتی گیر روس (biggrin)


    •   Mahdi2i
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • ممنونم (biggrin)


    •   MAHDI.Bمهدی
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • داستان خوبی نوشتی قلمت بدک نیست و اینکه هنوز نفهمیدم با غیرتی یا بی غیرت
      اینکه اون قمه نشون میده ذات ادم با غیرت هست درسته
      بی غیرتی با سبک زندگی و نوع جامعه ساخته میشه عین همین لباس پوشیدن پس خواهرم حجابت رو رعایت کن (rolling)
      ما هم بلدیم فلسفی حرف بزنیما..?


    •   Prometheuss
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • هرچند معلومه داستان بود و واقعیت نداشت ولی خیلی دیگه تخیلی بود


    •   خوشگلخانم
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • خداروشکرداستان بود وخواب بود بیغرتی کلا فقط یک حسه واقعیت خیلی فرق میکنه باخیال..


    •   احسان با کون گنده
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • ????????


    •   کلفت۱۸سانتی.خاص
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • کیرم تو‌داستانت. تو چاقو میوه خوری ام نمیتونی دستت بگیری گوزو. قمه چه کسشعریه؟ یه چیزی بگو بگنجه آخه
      جقی


    •   sina.hotman63
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • چرا فکر میکنی مردم اوسکلن لعنتی???


      تو توی اتاق بودی و دوستت رو مبل زنتو‌گایید????


    •   HYPERMAN98
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • آقا مسعود، از غیرت زیادته که داری اینجا کوس و کون زنتو تشریح میکنی!!
      غیرت به این حرفا نیست
      غیرت یعنی همه شهوتت و لذتت زنت باشه
      میشه بگی توی سایت شهوانی دنبال چی میگردی!!
      تو رو خدا دیگه غیرتو به گوه نکشید
      اینجا جای موعظه نیست


    •   darya54
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • جالب بود.


    •   Metiam68
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • عالی?


    •   عمو کونکش
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • بسار عالی


    •   Sorosh5283
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • گه خوردی با پیاز


    •   Mahdi2i
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • این داستانی که نوشتم 2 تا نسخه داشت که این نسخه ضعیفتر و بدون ادیت بود که با هماهنگی مدیر قرار بود فعلا نیاد رو سایت و حتی من چند روز پیش نسخه اصلی رو دادم که نمیدونم چرا یهو نسخه اولیه اومد !! نسخه باب میل خودمو هم میزارم پایین که امیدوارم خوشتون بیاد


    •   41Mehran
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • اشغال


    •   Mahdi2i
    • 3 هفته،2 روز
      • 6

    • ساعتهای پایانی اداره بود و نشسته بودم پشت سیستم کس موش چال میکردم . هوای ابری تهران با بارندگی صبحگاهی از دو نفره بودن گذشته بودن و هوا هوای گنگ بنگ بود و باز همون فانتزی لعنتی...
      رسیدم خونه و استقبال دختر 5 ساله ام که قهرمان زندگیش بودم و همسرم ستاره ناهار رو خوردیم . دم غروب بود و پنجشنبه ها و معمولا شام بیرون بودیم وقتی برگشتیم دخترم زود رفت تو اتاقش خوابید و ستاره هم دیدم شورت و سوتین قرمز رنگ مورد علاقمو پوشیده . یه نگاه به اندام سفید و گوشتیش کردم با اینکه 29 سالش بود ولی کوچکترین نقصی نداشت هنوزم بعد از 7 سال ازدواج تو رختخواب میپرستیدمش نزدیکش شدم و به صورت خوشگلش و چشمای درشتش نگاه کردم لبهامون قفل شد....
      نیم ساعت بعدش سیگار بعد سکس رو تو تراس میکشیدم . هوا ناجوانمردانه سرد شده بود . ستاره کنارم بود یه پتو هم پیچیده بود دورش و سیگار کنت پاور مورد علاقش رو میکشید . تو ین چند سال خیلی کم پیش میومد سیگار رو تنهایی بکشم ...
      ستاره زودتر سردش شد و رفت رو تخت منم ده دقیقه بعدش رفتم دیدم خوابیده . با همون شرت و سوتین قرمزش . منم با افکار مشوّش خوابم برد.


      شنبه بود و ترافیک همیشگی تهران . حال عجیبی داشتم روز رو با یه پارادوکس شخصیتی اغاز کرده بودم و قصد داشتم یه تصمیم بزرگ رو نهایی کنم . رفتم سر کار و همین که چشمم به فرهاد افتاد شام دعوتش کردم خونمون. مجرد بود و دائم در حال دختر بازی و با خانمهای متاهل اداره هم سر و سری داشت . لحظه شماری واسه پایان ساعت کاری با پایان رسید و به ستاره گفتم امشب فرهاد همکارم شام میاد اینجا . ستاره هم پا شد واسه مقدمات پذیرایی . حدود ساعت 8 بود که تقریبا دم دمای رسیدنش بود . ستاره ارایش کمی کرده بود ولی با همون ارایش کم خیلی ناز شده بود یه دامن بلند تقریبا تا بالای مج پاش پوشیده بود که موقع راه رفتن از قسمتی ساق پاهای سفیدش معلوم میشد و این چیزی بود که میخواستم ...
      فرهاد اومد و بعد از حال و احوال کلیشه ای و اولیه رو مبل نشست و منم روبروش بودم گرم صحبت بودیم که ستاره نسکافه اورد و دیدم فرهاد با چشمای هیزش داره ستاره رو دنبال میکنه . دخترم بغلم ساکت نشسته بود و کسل بود سر شام و همون تعارفات منحصر به فرد ایرانی در سراسر گیتی رو شاهد بودیم و یخ ستاره و فرهاد باز شده بود و راحتتر باهم صحبت میکردن و میخندیدن بعد از شام دخترمو بردم تو اتاق بخوابونمش ستاره هم روبروی فرهاد نشسته بود داشتن صحبت میکردن . 5 دقیقه بعد برگشتم دیدم بحثشون به شوخی و خنده رسیده . ستاره پاهاش انداختو بود رو هم تقریبا تا زانو ساق پاهای سفید و سکسیش لخت بود و فرهاد هم چشم از پاهای زنم برنمیداشت کیرم شق شده بود . میخواستم برگردم پیششون که انگار یه مانعی نمیذاشت همون مانعی که بهم میگفت مگه همینو نمیخواستی...
      از اتاق دخترم داشتم نگاهشون میکردم صداشون واضح نمیومد یه لحظه ستاره رفت پیش فرهاد تا از یه چیزی رو تو گوشی فرهاد ببینه بعد از دیدنش همون جا پیشش نشست و داشتن میخندیدن که دست فرهاد رفت رو ران پای زنم و شروع کرد به نوازش و چشمای زنم خمار شده بود . اروم در گوش ستاره داشت چیزایی زمزمه میکرد و اروم دستشو برد رو سینه های ستاره . نقطه ضعف ستاره و سینه های بزرگش که سریع حشری میشد . فرهاد اومد جلو و لبش رو گذاشت رو لب زنم داشت با ولع تمام لبای زنم رو میخورد . کیرم به نهایت بزرگیش رسیده بود و نبض کیرمو احساس میکردم که اماده فوران بود. فرهاد با حوصله تمام پیراهن و سوتین زنمو در تورد و شروع کرد به لیسیدن سینه های مرمری و سفید ستاره که ستاره هم چشماشو بسته بود و گاهی هم ناله میکرد . این حالتشو میفهمیدم وقتی اینجوری ناله میکرد میدونستم تا ارضاش نکنم ولم نمیکنه حالا داشت زیر همکارم ناله میکرد . فرهاد دیوانه وار سینه های زنمو لیس میزد که زنم بلند شد از چهره ش کیلو کیلو هوس میبارید اماده جر خوردن شده بود و یکم دامن اومده بود پایین و بالای کون سفیدش معلوم بود . دستاشو گذاشت دو طرف دامن و با یه حرکت دامن و شرتشو کشید پایین و من دیدن بدن نازش دیگه تحمل نداشتم و شدیدترین ارضای زندگیم رو تجربه کردم . بدنم قفل شده بود و چشمامو بسته بودم .انگاری ذره ذره ی وجودم داشت در غالب منی از کیرم خارج میشد هنوز چشمام بسته بود . تا اخرین قطره ی اب کیرم که خارج شد چشمامو باز کردم همه جا تاریک بود...
      همه جا تاریک بود . شنبه ای در کار نبود . اداره ای وجود نداشت . فرهادی وجود نداشت. دامن و پاهای لختی وجود نداشت . مهمونی ای وجود ندشات. بیغیرتیی وجود نداشت...
      زنم با همون شرت و سوتین قرمزش کنارم خوابیده بود. اب کیرم اومده بود و شرتمو کلا خیس کرده بود . پاشدم شرتمو از تراس کلا پرت کردم بیرون و یه شرت جدید پوشیدم . سرم درد میکرد تلویزیون رو روشن کردم ساعت نزدیکای 4 صبح بود و شبکه ورزش داشت تکرار جام جهانی کشتی رو نشون میداد . با صدای گرم هادی عامل حسن یزدانی داشت حریف امریکاییش رو فیتیله پیچ میکرد و قبل از دو دقیقه ضربه فنیش کرد . زیاد توجهی نداشتم و غرق افکار خودم بودم. رگبار کلمات حماسی شروع شده : ((چه پهلونی .با غیرت کشتی میگیره . جهان پهلوان حسن یزدانی دارنده طلای المپیک ریودوژانیرو . غیرت ایرانی رو به تمام دنیا نشون مید )). غیرت ایرانی...


      اعصابم خراب بود . تو همون تاریکی برگشتم تو اتاق پام خورد به چیزی رفت زیر تخت فکر کردم گوشیمه دلا شدم کورمال دست میکشدم زیر تخت ک دستم خورد به یه چیز فلزی کشیدمش بیرون دیدم قمه یادگاری عمومه با امضای علی قمی که 30 پیش از بازار سد اسما خریده بود و شب عروسیم بهم هدیه داد. زنم خوشش نیومد ولی من گفتم شاید دزد بیاد خونه ولی همون موقع هم یه لحظه از جلو چشمم اینده رد شد که اگه روزی زنمو با یکی تو تختخواب دیدم اول طرفو بکشم بعدش خودمو. چشم نداشتم و قلبم درد میگرفت اگه خاری به پای زن و دخترم میرفت حتی اگه بهم خیانت میکرد چون من قهرمان دنیای دخترمم .....
      صدای عامل و کلمات حماسیش تو گوشم بود و خوابم برد . ایرانی غیرت داره به ژرفای تاریخ...


    •   Gayaneh
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • مهدی خان ترشی نخوری یه چیزی میشی نمیخواستم لایک بدم ولی نسخه تصحیح شده داستانتو که دیدم اومدم بالا و لایک ۲۵ رو بهت دادم،بیشتر مطالعه کن خوب بود (biggrin)


    •   ElaHe_jw
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • داستان ادیت شده ات خیلی بهتر بود افرین


    •   Tak3da_clip
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • اخرچه گوهی خوردی


    •   Hosein467356
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • بنظر من یا تهران کلا یه شهر جدا از ایرانه یا ما خیلی عقب افتاده‌ هستیم.والا حداقل هشتاد درصد اینجور موضوعات بیغیرتی رو که میبینم طرف زده تهران.توهین نباشه ها،فقت فکر کنم ما خیلی عقب افتاده هستیم!!!


    •   Mahdi2i
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • Hosein467356
      از نظر ما شما خیلی جلو افتاده هم هستی (biggrin)


    •   Caboos1
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • حاجی ایرانی غیرت داره به اندازه ژرفای تاریخ اگه این کونی مونیا بزارن
      دو تا چیز اگه تو ایران جمع بشه کشور از بحران در میاد
      شربت از خونه ها روغن از سالنای ماساژ


    •   karbar0
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • کیر تو کونت چاقال


    •   who_am_i
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • چی!؟ این دیگه چ کصشری بود!؟


    •   SSAa699
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • (rolling) (rolling) نمیر ی شاه ایکس خخخخخخخ خوابت خیلی خنده دار بود (rolling) .


      آقا مهدی داستانت خوب بود بیشتر تلاش کن :) (rose)


    •   Vashkin
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • کسخل


    •   Taabad
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • توروخدااین قسمت حال بهم زن(رو ابرا بود)روازداستاناحذف کنین...پیامت خوب بود.خسته نباشی دلاور....


    •   Taabad
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • راستی فک کنم اون مسعودخیالت همین سلطانی فرکسکش بوده که ریده تو ورزش مملکت وکیرشوهم کرده تواستقلال ودرنمیاره


    •   Ani_man
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • لامصصصب بده اون قمه رو تا کیری که واسه زنت شق شده ببرم بدم سگ بخوره (erection)


    •   Artemisi
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • یکی به من بگه فرق سیب زمینی با مرد بیغ چیه کس میگین در حد تیم ملی


    •   Liiiiiiiza
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • موضوع جالبی رو انتخاب کرده بودین، محتوا و فرم خوب بود، داستان ادیت شده تون به مراتب خیلی بهتر از نسخه اولیه بود، اما بنظر من باز هم توانایی این رو دارید که وقت بیشتری روی متن هاتون بذارید و جزئیات بهتری بسازید. حداقل سه یا چهار بار با فاصله زمانی زمان بذارید برای ادیت، وقتی که فاصله زمانی میدید، ممکنه چیزهای جدیدی به ذهنتون برسه که باعث قشنگتر شدن داستانتون بشه.
      موفق باشید.


    •   peyman_gh00
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • كيركلفت وسياه دارم مخصوص زنان سفيدوخوشكل
      هركى خواست تلگرام پيام بده
      @masom1030


    •   Teymyr9898
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • بابا چرا انقدر کس و پِرت مینویسید وقت مردمو میگیرید؟
      بیشرف...بیناموس خودت فهمیدی چیکار کردی؟توهم کس کشیت رو تبدیل به حماسه کردی دم آخری هم حماسه کیریتو تبدیل به داستان خوبای تهران کردی...بیمار روانی...از کدوم تیمارستان داستانتو فرستادی؟


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو