مردی در پسا طلاق

1395/10/28

این داستان سکسی نیست اگر مایل به خواندن داستان های سکسی هستید داستان دیگری انتخاب کنید

بعد از نوشتن تنهایی غم انگیز یک پاندا ، که زنی را در پسا طلاق تصویر میکرد به فکر رعایت عدالت و نوشتن از زندگی مردی در پسا طلاق افتادم
و اما داستان:

اسمی برایش انتخاب نکرده بودم . هیچ علاقه ای هم به دانستن نژاد و نوع اینگونه حیوانات که در اپارتمان نگهداری میشوند ندارم .
از همه ی اسم و رسمش به همین سگ خانگی بودنش بسنده کرده بودم .می دانستم او را از کنار یک والد نیمه جان زرد و گر برداشته ام . همان سگ گری که از دامنه های یک تپه ی خاکی که بیشتر از انباشت نخاله های ساختمانی شکل تپه به خودش گرفته بود پیدا کردم .
یک پایش لنگ بود و به خاطر سرما خودش را در یک کابینت زنگار گرفته پنهان کرده بود .درب های کابینت مانند دهان یک جنازه ،باز و کج مانده بود .
وقتیهایی که کلافه میشدم یکی از عاشقانه های تیراس رو برمیداشتم و برای مدتی انجا بین نخاله ها و زباله های اطراف می پلکیدم .انروز هم ،صدای زوزه اش توجهم را جلب کردو به طرف خود کشید .او را با کیسه کنفی که در ان اطراف بود بلند کردم و به طرف خانه رفتم و در دشتی که پشت ساختمان ما برای ساخت و ساز خالی مانده بود رها یش کردم.
همانجا بود که حیوان خانگی من بدنیا امد .
یک موجود عجیب غریب که شبیه هیچ جانور شناخته شده ای نبود .
نه اینکه دوسر داشته باشد یا از خانواده ما موت ها باشد بهر حال او هم یک سگ بود ولی اینکه یک سگ بتواند تو را یاد کسی بیندازد که مدتها پیش سعی کردی فراموشش کنی و او را مثل توموری که به سرتاسر بدنت متاستاز داده از خودت جدا کنی ،خودش یک مصیبت است .
تومور هم که متاستاز بدهد چاره ای جز تسلیم شدن به مرگ نیست . چون نجات همه ی بدن خیلی سخت است و تا حدی هم یک معجزه می خواهد و من در ان اپارتمان چهل متری ام که تمام در و دیوار و تار و پود و سوراخ و سنبه اش با تومور عجین شده بود خیلی امید به معجزه نداشتم فقط دلم می خواست چیزی باشد که گاهی مرا به فراموشی ببرد .
و ان حیوان خانگی نه تنها فراموشی بلکه دارویی بود که همه چیز را به یادم می اورد و فلجم می کرد طوریکه نمی توانستم دورش کنم .
فلاکت از اینجا شروع میشد که نمی توانستم گونی را دورش بپیچیم و او را در خرابه ی دیگری رها کنم درست مثل کاری که با والدش انجام داده بودم .
هر بار که چنین تصمیمی می گرفتم مثل سرایت یک حس شوم و مسری یا مثل یک بیماری هر دو به درد های مبهمی کشیده میشدیم . همان وقت تنه ی سنگینش را با ان دستهای کوتاه که به راه رفتنش بیشتر حالت خزیدن می داد به طرف من می کشانید و دو دستش را طوری که بتواند بایستد روی زانوهایم قرار می داد .و با همان چشمهای نه حیوانی و نه ادمی اش چنان به من زل می زد که انگار بگوید :
نه رفیق خواهش می کنم با من اینکارو نکن .
و تا بیایم از تصمیم به عمل قدمی بر دارم پوزه اش را به پاهایم می کشید و همانجور چسبیده میماند تا به کلی فکر جدایی از ذهنم محو شود . همیشه همینطور بود . گاهی همه چیز همینطور بی ربط به هم ربط پیدا می کرد . انقدر که اخرش در افکار چسبناک خودم گیر میفتادم .و بدون خلاصی دست و پا میزدم .هنوز یکسال نشده بود که از زنم جدا شده بودم با انکه مدت کوتاهی پس از طلاق همه ی بار و بندیل و اثاثیه خانه را که نماد حضور همه جانبه اش در زندگی ام بود از ان خانه برد و در مدت کوتاهی به شهر زادگاه اش بر گشت اما حس کردم چیزی را عمدا جا گذاشته .شاید می خواست خود را به یک گاز سمی تبدیل کند و به درون قفسه سینه ام بخزد و خفه ام کند.کافی بود تا به هر گوشه از این خانه نگاه کنم تا اثری از او را ببینم. حضورش شبیه لکه ی قاب عکس بزرگی بود که دردیواری خالی افتاده است . تنها اتفاقی که بعد از رفتن او افتاد این بود که برای مدتی توصیف مو به مویی از چهره و اندامش نداشتم انگار تمام ان لحظه هایی که با هم بودیم چیزی جز صدایش در میان ادراکم نقش نبسته بود .فقط این صداها بودند که گاهی قطره قطره و گاه سیلابی بر من فرود می امدند .صدای غرغر ش ،بلند بلند حرف زدنش ،زجه و گله و ایرادو تمسخربه تمام انچه که بین ما بود . و قسمت مسخره ی ماجرا چشمهای این سگ بود که گاه تمام زمان را به روزهای گذشته می برد .و کلافه ام می کرد طوریکه از روی اجبار برای فرار از تکرار انچه بین ما گذشته بود و فرار از ان اصوات خزنده از خانه بیرون میزدم تا در آن اطراف در فضاییکه سالها بود برای ساخت و ساز خراب شده بود گشتی بزنم و درست در همان وقت ها بود که توله ی حیوان خانگی را در گوشه ای که گونی را رها کرده بود یافتم .
از سرما می لرزید و در کنار تخته سنگی در خودش پیچیده بود و زوزه ای می کشید که نه شبیه سگ بودو نه شبیه حیوان و یاهبچ موجود دیگری .انوقت بدون اراده و بر حسب وظیفه ای که درآن لحظه ، فقط اجبار بود ، او را به خانه اوردم.
کم کم ان حیوان خانگی خودش را به میان صدا ها و غر غر ها و دهن کجی ها و اداهای زنانه و رفتارهای هیستریکی که به من و زندگیم چسبیده بود کشید و زوزه اش ، همان زوزه ایکه هیچ شباهتی به صدای سگ یا حیوان یا موجود دیگری نداشت حفره های خالی باقیمانده را پر کرد و چشمهایش رشد کرد و معنی دارشد و اینطور بود که هر بار نگاهش می کردم یکجور حس دلتنگی یا خشم و نا امیدی به سراغم می امد و بلافاصله می فهمیدم که این حس به تار و پود زندگیم تنیده و نمی شود با ان کاری کرد .
و همان وقت بود که او دستهایش را روی زانوی من می گذاشت و روی دوپا می ایستاد و جوری که انگار مسخره ام کند به من زل می زد و طوری که انگار صدای او باشد می شنیدم که می گفت :
هی رفیق اینکارو نکن هیچ تضمینی نیست که بعدش بتوانی این حفره ها را پر کنی .
فکر می کنم وقتی بتوانی همه صداها را بشنوی کم کم چیزی برای گفتن نمی ماند . شبیه این این که تا نوبتت بشود و بخواهی از خودت دفاع کنی و حرفت را بزنی یا چیزی بگویی کسی از پشت سر بیاید و یک داستان مزخرف را چنان پر اب و تاب تعریف کند که بقیه خنده ی بلند و کشداری سر بدهند طوریکه فراموش کنی چه می خواستی و چه حرفی داشتی و به چه فکر می کردی .
اصلا همه چیزاز یادت می رود . فقط یک شاهد هستی و می توانی بایستی و تماشا کنی که چگونه محکوم میشوی و دست بسته به حبس می برندت .
من هم مدتی ست که سرنخ قضیه را گم کرده ام و فکر می کنم بهتر است کاری کنم .

به اینجا که رسید سرش را بین دو دست گرفت و چشمهایش را پنهان کرد .کمی در همان حالت باقی ماند .

خودم را به طرف او کشاندم .او روی کاناپه دونفره ای که زنش باقی گذاشته بود مانند یک متهم نشسته بود .
با ان پاهای کوتاه راه رفتن برایم بیشتر شبیه به خزیدن بود مثل همیشه دستهایم را روی زانوهایش گذاشتم و سعی کردم روی دوپا بایستم .انوقت سرم را به پاهایش تکیه دادم و پوزه ام را به دستهایش که به هم گره کرده بود چسباندم و گفتم

بی خیال رفیق کاری نمیشود کرد همه چیز حسابی به هم گره خورده است .

فایده ای نداشت جز زوزه چیزی نمی شنید .کمی بعد بلند شد و از پنجره به بیرون نگاه کرد و کتابش را برداشت و رفت .
شاید همین دور و برها بین خرابه ها تا کمی قدم بزند .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ نوشته ی : TIRASS


👍 50
👎 50
25901 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

574576
2017-01-17 18:53:16 +0330 +0330

خیلی عالی تیراس :)
اگه بغض دادن بده پس بغضکردن هم بده
تو رو بغض شدن فکر کن:)

5 ❤️

574580
2017-01-17 19:00:04 +0330 +0330
NA

مطمئنی چیزی تو سرت نخورده ? (wanking)

3 ❤️

574582
2017-01-17 19:03:18 +0330 +0330

جمله ای که نوشتم دست و پا شکسته جمله خود تیراسه ؛)

2 ❤️

574589
2017-01-17 19:25:28 +0330 +0330

زیبا بود، برخی نوشته ها واقعا ارزش لایک داره، پنجمین لایک تقدیم به شما! من عاشق عدد پنجم

1 ❤️

574592
2017-01-17 19:30:38 +0330 +0330

سلام تیراس عزیز
اول از همه تگ و لیبل تیراس رو بهت تبریک میگم
داستانت نگاه خیلی نو و جالبی بود به زندگی مردای جدا شده
خسلی خوب احساساتشو به تصویر کشیدی، مرسی

1 ❤️

574596
2017-01-17 19:53:01 +0330 +0330

کسشر محض. یک سوم اولش رو بیشتر نتونستم بخونم.
حس خود-صادق-هدایت-بینی بهت دس داده انگار؟
فقط مشکلت اینه که سوراخ دعا رو گم کردی. شهوانی جای مناسبی برای این کسشربافی های بی سر و ته نیست.

5 ❤️

574598
2017-01-17 20:03:10 +0330 +0330

درود بر تیراس گرامی . بسیار با شخصیت داستان اجین گشتیم و درد مشترکمان را در کلمات به نظاره نشستیم با این تفاوت که من همه تنهایی را با تنها ماهی مانده در اکواریومم قسمت میکنم و اون نیز در این دنیای مبحوس جز من حاظر به قسمت کردن تنهایش نیست . من هم مثل فایتر (جنگجو) مجبور به زندگی هستم در تنگی به وسعت دنیا ولی با افکاری که هرکجا باشی درونت زندان هستند .
زندانی افکار و گذشته خودمان شدیم در قفسی بزرگ

3 ❤️

574599
2017-01-17 20:06:54 +0330 +0330

در ضمن . فایتر نوعی ماهی اکواریومی میباشد که خصوصیات خاصی دارد . کاش از نگاه یه فایتر هم میتونستی دنیای پیرامون را به قلم بکشی . بازم سپاس از تیراس گرامی

0 ❤️

574624
2017-01-17 22:23:55 +0330 +0330

دوستان گلم سلام
تعجب میکنم که چرا با وجودیکه عنوان شده داستان سکسی نیس هنوز بعضی کامنت ها رو میبینم که بهم یاداوری میکنن اینجا شهوانیه !
بله من میدونم کجا داستان گذاشتم و اون آگاهی اولیه رو هم برای شماهایی که هنوز باورنکردین شهوانی تگ اجتماعی هم داره نوشتم که یه وقت خدای نکرده وقت ارزشمندتونو تلف نکنین !
ضمن تشکر از،سکسیروی عزیز با اون یاداوری خاطره انگیزش، شیوای عزیزم ،سایه و سامی خوبم راهبه و گلفام و مسیحای عزیز و نیز،پپسی نکته سنج
عزیزانم این داستان روایتگر تنهایی های یه مرده !مردی که علیرغم جدایی از همسرش،خودش رو در پیله خاطرات و میون تارو پود زندگی از دست رفته اش اسیرمیبینه و …
دوستان خوبم داستان یه مقدارسنگینه و با خوندن روزنامه وار نمیشه اونجور که باید و شاید فهمیدش ولی بهتون قول میدم که اگه با دقت نظر بخونیدش بابت مدت زمانی که به خوندن و درکش اختصاص دادین احساس پشیمونی نکنید
باقی بقایتان به تامل و آرامش …تیراس


574633
2017-01-17 22:39:57 +0330 +0330
NA

مرسی تیراس عزیز
داستانتون رو دوس،داشتم و نسبت به اون آقا همزاد پنداری عمیقی بهم دست داد
مرسی برای داستان قشنگت و لایککککککککککک

2 ❤️

574661
2017-01-18 01:03:29 +0330 +0330
NA

تیراس عزیز ،مهارت شما در بکار بردن کلمات و واژه ها ستودنیه
من داستانهای زیادی تو این سایت خوندم و از خیلیهاشون هم خوشم اومده حتی شاید بیشتر از داستانهای شما اما تو اینهمه داستانی که خوندم هرگزبا داستانی مواجه نشدم که به لحاظ پختگی و شیوایی جملات و استفاده هنرمندانه از،کلمات و واژه ها به پای داستانهای شما برسه
براتون احترام خیلی زیادی قایلم و امیدوارم هر جا هستین موفق و سلامت باشین و همچنان برامون بنویسید
شاید بچه گانه بنظر برسه اما خیلی دوس دارم یک روز شما رو از نزدیک ببینم و حضورا بخاطر این استعداد عالی بهتون تبریک بگم

1 ❤️

574670
2017-01-18 02:21:47 +0330 +0330

عادت دارم اول کامنتها رو میخونم بعد داستا نرو
تو کامنتت نوشته بودی داستانو بادقت بخونیم منم از اول داستانتو اروم و با دقت خوندم و خدایی خیلی حال کردم باش
خدا نکنه یه روز کارم به جدایی،بکشه اما این خیلی بنڟرم باحاله که ادم تنهاییش رو با یه حیوان خونگی مث سگ یا گربه پر کنه لا اقل مطمئنی که با کوچکترین ناملایمتی قهر نمیکنن و تنهات نمیگذارن

چهل ساله ام
اما هنوز
آنقدر چهار سالگی دارم
که با دیدن جای خالیت
در آئینه ی خیال
نیز
گریه ام میگیرد

2 ❤️

574697
2017-01-18 05:30:51 +0330 +0330
NA

نثر داستانت رو دوس،داشتم کمی پیچیده بود ولی من پیچیدگی رو دوس،دارم

1 ❤️

574709
2017-01-18 06:18:53 +0330 +0330

چیزهایی که میگم یه کم تنده، امیدوارم ظرفیت داشته باشی و شلوغش نکنی!
بخاطر تعداد عجیب اختلاف لایک و دیسلایک های نوشته ات جذب شدم ببینم چیه ! چون نسبت به سایر داستانهایی که دیشب آپ شده بود اختلاف عجیبی داشت با اینکه بازدید کننده زیادی نداشت!!
اول چون گفتی سکسی نیست نخوندم ، اما وقتی کامنت‌ها رو‌خوندم گفتم شاید اثر قابل توجهی باشه که اصلا اینطور نبود.
یه سوال دارم ازت! کی به شما گفته خوب مینویسی!؟ کی به شما گفته این نثر دست و پاشکسته ادبی تو یه اثر اجتماعی که البته بسیار ضعیف نگارش شده خواننده رو‌جلب میکنه؟
این داستانت بغیر از یه ایده بچه گانه و ژنده شده جابجایی منظر هیچ چیزی نداره !
دیدم جایی گفته بودی که داستان هفتصد و … رو تو یه سایت ادبی اپ کردی و کلی نظر مثبت گرفتی، لطف کن بگو کدوم سایته تا ببینم کدوم ابلهی تو اون سایت نظر میده و اینطور تو رو به بیراهه میکشونه!
کاری به نظرات کاربرهای دیگه که البته بعید میدونم وجود حقیقی داشته باشند ندارم. حمایت های چشم و گوش بسته سایر کسانی که اینجا به نحوی فعال هستند و فقط برای دریافت حمایت متقابل به هم نون قرض میدن هم ندارم.
اما نوشتن تو از نوعیه که نسلش منقرض شده است ، فسیل شده است ، نخ نماست! این نوع نوشتن مدرن و قابل درک برای جامعه ای که سرعت و دقت و دسترسی به منابع اطلاعاتی زیاد داره ،نیست، مثل اینه که از عهد عتیق براشون حکایت بخونی!
اگر واقعا کاربرهای واقعی شهوانی میان تو یه سایت سکسی که داستان غیر سکسی بخونن و تازه ازش بیشتر استقبال میکنن ، که ادمین بیچاره بهتره اسم سایت رو عوض کنه و چیز دیگه ای بگذاره و تازه اینطور میتونه از ارشاد هم مجوز بگیره!
پس این استقبال از یه داستان غیر سکسی که نگارش ضعیف و غیر قابل انعطافی داره و به مذاق من خواننده هم نمیشینه نمیتونه کار کاربرای واقعی باشه!
داستان شیوا با تمام مزخرف بودن موضوع و فکر نویسنده اش چون خواننده دست به آلت رو تحریک میکرد و ذهنش رو به فکر سکس با نویسنده میبرد ، قابل پیش بینی بود که رای بالایی بیاره! چون بنظر میرسه خود نویسنده از این تعریفها بیشتر تحریک میشه و فقط روش نمیشه عیان کنه ، اما این نوشته چه چیزی برای استقبال داره؟!
بنظرم دلیلش رو فقط نویسنده و‌لشکر کاربرهای جعلیش میدونه…


574770
2017-01-18 12:03:27 +0330 +0330

in dastan khili az panda chert tar bod
neveshtan dastan gheire sexsy to shahvani bayad khili aali bashe in dar had mamoli ham nabod faghat harom kardan vaght bod


574803
2017-01-18 15:18:54 +0330 +0330

تیراس جان داستانت رو دوست داشتم چقدر خوب زندگی زوجهای طلاق گرفته رو توضیح دادی چه اینجا چه تو قصه پاندا علت اینکه بعضی از دوستان گفتن داستان پاندا رو بیشتر پسند کردن چون زندگی بیرونی اون خانوم رو نشون دادی و برای کاربرا قابل دیدن بود ولی اینجا از زندگی درونی این مرد و اتفاقاتی که درونش میافته داستان گفتی که چون قابل دیدن نیست معلومه که کمتر از قصه پاندا طرفدارداشته باشه
البته ببخشید من ادبیاتم هیچوقت خوب نبوده نمیدونم تونستم منظورمو درست بفهمونم یا نه ؟

شب سپید تو در حد و حدودی نیستی که تیراس بخواد جوابتو بده بقول شاعر برو این دام بر مرغ دگر نه.
دست تو دیگه برای کاربرای شهوانی رو شده

5 ❤️

574807
2017-01-18 15:27:14 +0330 +0330

خیلی زشته که نویسنده با چندمین اکانتش از اثر ناقص الخلقه خودش تعریف کنه و تازه به بقیه هم متلک بزنه و از خودش طرفداری کنه .
حالا اگه بر فرض محال تو همون نویسنده هم نباشی ، ببخشید اما من به هبچ جام نمیگیرم که نویسنده بخواد جواب بده یا نده ، من اول حرفهام گفتم که تنده و‌ممکنه بسوزونه ، حالا شما اگه جاییت سوخت ، بذار بسوزه ، یادگاری میشه برات، بعدا تعریف میکنی دوستات هم باهات میخندن…
نمیدونستم اینقدر معروفم!!! اما برای کدوم کاربرای شهوانی ، همین کاربر فیکها رو میگی!؟

6 ❤️

574819
2017-01-18 16:24:52 +0330 +0330

شب سپید به عنوان یه آدم عقده ای که دنبال جلب توجه دیگرانه و فکر میکنه با شنا کردن برخلاف جهت اب و دادن نظرات مخالف نظر جمع میتونه خودشو باسواد نشون بده شناخته شده ای؟ اما در حقیقت هیچ پخی نیستی اینو هم خودت بهتر از همه میدونی
در مورد من هم هر جور دلت میخواد میتونی فکر کنی
در کل نه خودت مهمی نه افکارت

6 ❤️

574820
2017-01-18 16:33:50 +0330 +0330

آقای فیک ، وازلین رو میتونی از داروخانه ها و عطاریهای سراسر کشور تهیه کنی ،اما این نصیحت رو از من داشته باش نخود هر آش شدن خیلی خوب نیست ، چون بعضی وقتا خودت اون آش رو میخوری بعدش از نفخ زیاد مجبوری بقیه رو مستفیض کنی ، مثل الان ، پس بی زحمت رفتی ، اون در رو هم باز بذار…
توهین هات رو هم میگذارم پای ظرفیت بی مثالت آقای فیک…

5 ❤️

574826
2017-01-18 16:48:37 +0330 +0330

دوست عزیز و مخاطب محترم ناناز خانوم
مشکل صفحه کلید من مدنهاست که حل شده
در دو سه داستان اخیر شاهد این بودین که کاماهای جابجا اونطورکه در داستان هیپنوتیزم بود هرگز وجود نداشته
پس لطفا قبل از چنین ادعایی جوانب امر را بسنجید و در ثانی ایا این بچه گانه نیست که فکر کنیم هر کس جای کاما را در متنی اشتباه گذاشت حتما تیراسه
من برای تداوم نوشتن ام نیازی به اکانتهای تقلبی ندارم


574828
2017-01-18 17:05:17 +0330 +0330

من هم نمیدونم نکته ی فوق العاده داستان کجاش بود. جملات و سمبل ها همه ساده و مستقیم بودن و نظر دادن در مورد این داستان نسبتا اسونه. حتی به قول دوستان مسیر داستان، تا حدی قابل پیشبینی بود.
ماهیت داستان هم در نوع خودش گیج کنندس. درسته که اولش گفتین غیرسکسیه ولی خب داستان غیرسکسی برای اینکه اینجا توی شهوانی ارزش خوندن داشته باشه باید فوق العاده باشه که گفتم ب نظر من ابدا نبود

4 ❤️

574829
2017-01-18 17:05:43 +0330 +0330

راوی عزیز ضمن سپاس از حمایتهات میخواستم بگم ای کاش خودتونو درگیر بحث های بی فایده اینچنینی نمیکردید
این اولین بار که چنین کامنت هایی زیر داستانهام دریافت میکنم و مسلما آخرین بار نیز نخواهد بود البته اگر حس کنم کاربری از روی عدم اطلاع و تصور اشتباه چنین نظری در موردم ارائه داده مسلما پاسخ میدم اما در موارد اینچنینی همون بهتر که ساکت بمونم

5 ❤️

574832
2017-01-18 17:15:31 +0330 +0330

خنده داره به خدا ، طرف با یه کاربری فیک میاد ازخودش حمایت میکنه ، بعد با کاربری دیگه میاد بخاطر حمایت خودش از خودش تشکر میکنه… التماس تعقل…ملت پشت گوشاشون مخملی نیست فیک جان… (clap)

5 ❤️

574836
2017-01-18 17:25:29 +0330 +0330

تیراس عزیز،
مثل همیشه از داستانهای جالبی که با موضوعات بکرتون مینویسید لذت بردم .اوج کارتون همون قسمت اخر بود که سگ اون اقا اظهار نا امیدی میکنه از گفتگویی که با ایشون داشته و داستان با توضیح کوتاهی از زبان ا ن حیوان به پایان میرسه
به عقیده من کار هنری و زیبایی بود و طبعا نمیشه انتظار داشت هر کسی متوجه این زیبایی بشه

4 ❤️

574841
2017-01-18 17:35:31 +0330 +0330

تیراس جان چقدر دشمن داری خخخخ داستان خوب ولی 17تا دیسلایک این نیمه خالیشه البته نیمه پری هم داره که 23لایک خورده نشون میده که ماها همه پشتتیم
بعنوان یه برادر کوچکتر بدون منو برا خودت
شادی خانم یا ایول جان خودمون
قدر گل را بلبل افسرده میداند غم مرگ برادر را برادر مرده میداند
زیاد سخت نگیر مشکلات رو همه دارن تنها چیزی که همه توش مشترکن همینه دردو رنج رو میشه حل کرد
بقول چه گوارا شاد بودن تنها انتقامی است که میشود از زندگی گرفت
بعنوان برادر کوچکتر عرض کردم امیدوارم دلگیر نشین

2 ❤️

574915
2017-01-19 01:39:03 +0330 +0330

محشر بود تیراس
محشر

2 ❤️

574955
2017-01-19 09:11:36 +0330 +0330

بابا ملت چه جدی گرفتن!!! مگه اینجا به کسی حقوق می دن که طرف انقدر خودشو تو زحمت بندازه؟؟؟؟؟؟!!! حالا اصلا گیرم که داستان برتر هم شد!مگه مدال می دن یا مهمه؟؟؟اینجا میایم دور هم وقت بگذرونیم، یه عده هم میان دنبال داستان اروتیک،دوست نداری نخون ، برو یه داستان دیگه بخون، وقتی یه داستانی حتی پنج تا لایکم داشته باشه یعنی پنج نفر دوست داشتن! بقیه که پشم نیستن که چون جنابعالی خوشت نیومده طرف دیگه ننویسه!اصلا خیلی مسخره هست که واسه نویسنده تعیین تکلیف می کنن! مگه طلبکاری! از داستان خوشت نیومده؟؟ خوب داستان رو نقد کن! چی کار به کار بقیه داری؟؟ خودت اسم بقیه رو میاریعد می گی خودشونو کردن نخود آش!!!

4 ❤️

574965
2017-01-19 10:00:11 +0330 +0330

داستان زیبایی بود ،چه تنهایی سنگینی داشته این آقا
تا قبل از اوردن اون حیوون صدای همسرشو میشنید و همین کلافه اش میکرد بعد که اون سگ رو اورد برخلاف انتظارش اوضاع پیش رفت و بجای اینکه حضور سگه موجب بشه از تنهایی و خیالات فاصله بگیره بیشتر تو دنیای اوهام غوطه ور شد بطوریکه حس میکرد همسرش با چشمای سگه داره بهش نگاه میکنه ،هه هه

[[کم کم ان حیوان خانگی خودش را به میان صدا ها و غر غر ها و دهن کجی ها و اداهای زنانه و رفتارهای هیستریکی که به من و زندگیم چسبیده بود کشید و زوزه اش ، همان زوزه ایکه هیچ شباهتی به صدای سگ یا حیوان یا موجود دیگری نداشت حفره های خالی باقیمانده را پر کرد و چشمهایش رشد کرد و معنی دارشد و اینطور بود که هر بار نگاهش می کردم یکجور حس دلتنگی یا خشم و نا امیدی به سراغم می امد و بلافاصله می فهمیدم که این حس به تار و پود زندگیم تنیده و نمی شود با ان کاری کرد .]]

تیراس عزیز ،واقعا استادانه نوشتی !
جمله بندیهای بی نقصت در توصیف اوضاع این آقا
واقعا جذبم کرد ,سرافرازباشی دوست نویسنده ام

2 ❤️

575021
2017-01-19 18:29:05 +0330 +0330

کاش آخر داستان خودکشی میکرد
حس شخمی بودن تک تک لحظه هاش به چشم میومد
خیلی خوب نوشتی خسته نباشی :(

0 ❤️

575226
2017-01-21 03:32:18 +0330 +0330

nanaz khanoom
میبینم بازم ایرادهای بنی اسراییلی میگیرید !!
دونفر که گویا دو هفته پیش کاربریشونو ساختن از( ، )
استفاده نابجا کردن این چه ربطی به من داره آخه ؟!
یه زمانی صفحه کلید من مشکل داشت که برطرف شد اما انگار مشکل شما با من برطرف شدنی نیست !!
نکنه فکر کردین من بابت داستانهام حقوق میگیرم یا جایزه ای بهم تعلق میگیره که بخوام کامنت تقلبی بسازم و از داستانهام تعریف کنم یا اینکه لایکشون کنم
من اگه واسه شهوانی داستان مینویسم فقط به عشق دوستان خوبیه که تو شهوانی دارم و هر روز هم داره به تعدادشون اضافه میشه و اگرهم میام تو قسمت نظرات کامنت میذارم واسه اینه که ایراد و اشکالای داستانامو بفهمم و روز به روز یه چیزی بهم اضافه بشه ، نه اینکه چیزایی که دارم رو نیز از دست بدم

اینا رو ننوشتم که شعار داده باشم .نوشتم تا ضمن روشن کردن ذهن شما و همفکرای احتمالیتون مواضعم رو نسبت به این حرکت زشت( که خودم نیز قربانیش هستم) وفاعلان این حرکت یعنی کسانی که به این دزدی و حق خوری آشکار دست میزنن روشن کرده باشم وبهشون این نکته رو یاداور بشم که فارغ از هر دلیل دیگه ای که برای انجام ندادن اینکار وجود داره ازین بابت که ضررش بر میگرده به خودتون بهتره ازش دوری کنید چرا که عادت پذیر بودن انسان در روابط اجتماعی اش موجب میشه طرز برخورد شما با مسائل و موقعیتها در دنیای مجازی به زندگی تون تو دنیای حقیقی تعمیم پیدا میکنه روحی که آلوده تقلب شد و نفسی که به خوردن حق دیگران عادت کرد ترک دادنش خیلی سخته ،اهل نصیحت و موعظه نیستم اما بشخصه سعی سعی میکنم از این موقعیت که دنیای مجازی برام بوجود اورده بعنوان تمرینی برای معاشرت با همنوعانم و بهبود روابط اجتماعی ام و در کل تمرینی برای درست زندگی کردن استفاده کنم و فکر میکنم بد نباشه اگر شما هم بهش فکر کنید

6 ❤️

575519
2017-01-22 20:47:42 +0330 +0330

عالی بود ، ݥچچچچچچکککککککررررررم

0 ❤️

576171
2017-01-26 18:37:52 +0330 +0330
NA

جالب بود
درگیریای یه مرد رو خوب نشون دادی

0 ❤️

576419
2017-01-27 17:49:14 +0330 +0330

تو معرکه ای مرد من تازه واردم تو این سایت این اولین داستانیه که ازت میخونم ، خوااستم بگم از نوشتنت معلومه نویسنده ای
وافعا تا کسی اینجور دردا را از،فاصله نزدیک خودش یا خوانواده اش ندیده باشه باورش نمیشه برادر منم طلاق گرفته است به کفتراش پناه برده
باحال بود

0 ❤️

576673
2017-01-28 22:56:50 +0330 +0330

تیراس عزیزم سلام
چقدر بجا و لازم بود که در مورد مردان تنها هم بنویسی جریانی که کمتر دیدم نویسنده ای براش وقت بذاره
بازهم مث همیشه عالی

0 ❤️

659203
2017-10-23 04:51:39 +0330 +0330

یک داستان درونگرایانه خوب
لایک

0 ❤️







Top Bottom