مرد سوخته

    1398/4/25

    تم داستان غمگینه اگه دوست ندارید نخونید
    با استرس روبروی خونش ایستادم تموم همسایه ها نگاشون به منه
    با چشم غره نگامو ازشون میگیرم و اروم زنگ درو فشار میرم :کیه؟
    صداش باعث شد دلم بریزه صدامو صاف میکنم:باز کنید لطفا
    در که باز شد جرات نگاه کردن بهشو ندارم
    خدایا یکسالو نیم گذشته
    زمزمه میکنم:سلام
    _حرفتو بزن
    میترسم به خدا میترسم!
    نگام رو یکم بالا میکشم با دیدن صورتش دلم ضعف میره اسید معدم بالا میزنه
    تموم صورتش به حدی سوخته که حتی اجزایی مثله گونه و بینی و دهن مشخص نیست
    فقط دوتا تیله یشمی معلومه که با سردی بهم دوخته شده ...
    قیافم نمیدونم چجوریه که صورتشو سمت چپ میگیره و زمزمه میکنه: تو که حالت بد میشه واسه چی اومدی ؟
    دلم میگیره از درد صداش سرمو زیر میندازم: میلاد زندانه
    _خب؟
    _زنش حامله اس دوماه دیگه بچش به دنیا میاد
    گریم میگیره: بخدا صاحب خونه ماروداره میندازه بیرون چهارماهه اجاره ندادیم
    _اینجا شبیه یتیم خونه اس؟
    چرا اینقدر بد شده؟ گریه میکنم: چکاش دسته توعه تورو خدا بذار بیاد بیرون تا عمر داره نوکریتو میکنه تو گارگاهت اصلا کار میکنه به عنوان کارگر تا ابد
    _چشم امر دیگه؟ کار دیگه ای نمیخوای؟
    با بغض میگم: فقط تو میتونی کمک کنی م...
    با حرص میگه:گورتو دیگه نمیاری اینجا .اونقدر میمونه تا پولمو جور کنه
    برای دومین بار نگاش میکنم موهای پرپشتش کجاعه؟
    الان یه سر پر از چروک و زخمه
    اصلا بهش میخوره ۲۷ ساله باشه؟
    احمق الان تو این وضعیت داری به اینا فکر میکنی؟
    اونم همینطور چشم تو چشمه من داره نگام میکنه
    نگامو با مکث میگیرم:امیرعلی؟
    دستشو مشت میکنه و درو میکوبه بهم
    با غصه نگامو از در بسته میگیرم روبه همسایه ها که از پنجره اویزون بودن ببینن چی قراره بشه با داد میگم:نمایش تمومه
    وارد خونه که میشم نرگس با استرس میخواد بلند شه که سریع میگم:با اون شکم بلند نشو
    میشینه و میگه:چیشد؟
    لبخند مسخره ای میزنمو میگم:داره کم کم راضی میشه
    دستشو به شکمش میگیره:گفت نه؟
    حالم خوب نیست بعده یکسالو نیم با اون وضعیت دیدمش بدون اینکه جواب بدم میرم تو اشپزخونه




    موهای بلندمو جلوش باز میکنم و با عشوه میگم:خوشگله عشقم؟
    میزنه زیر خنده:این لوس بازیا واقعا بتو نمیاد
    با اخم میشینم کنارش :بی احساس
    لبخندش کش میاد منو به زور میکشه تو بغلش:بچه پرووعه من تو اینکارا رو هم نکنی برا من شیرینی و جذاب
    صورتش لاغر شده ته ریشش در اومده میدونم جلوم میخنده ولی برا مرگ مادرش هنوزم بعده هفت ماهه عزاداره
    امیرعلی حسینی بچه پولداره محله ما بود باباش از اون کله گنده ها بود و بعد مرگش همه چی رو داد به تک پسرش
    امیرعلیم واقعا هم از پس کاراش برمیومد
    تقریبا از شونزده سالگی عاشقش بودم اونم بود نگاهاش به من مشخص بود
    بالاخره دلو به دریا زده بود و گفته بود عاشقمه منم بی برو برگرد قبول کرده بودم
    درست دو هفته قبله اینکه بخواد با مادرش درباره من حرف بزنه حاج خانوم سکته کرده بود و امیرعلی بی کس تر از قبل
    خیلی تو زندگیش سختی کشیده بود و به مادرش خیلی وابسته تر بود
    با وجود همه اینا بازم وقتی منو میدید لبخند میزد و مهربون بود
    با یاداوری تموم مهربونی هاش صورتشو گرفتم سمته خودم:امیر؟ _جان؟
    با خجالت گفتم:کی میای خواستگاریم پس؟
    دست کشید تو موهام :بذار ساله مادرم بشه بعد با داداش میلادت حرف میزنم الان تموم درو همسایه حرف در میارن برامون
    دستمو تو موهای خرماییش کردم: توروخدا زودتر حرف بزن من خسته شدم
    لبشو به لبم نزدیک کرد:چشم
    خودم زودتر لبشو بوسیدم و محکم بغلش کردم سرش تو گردنم فرو برد دستموروقلبش گذاشتم که تند میزد
    برا من میزد؟
    لبشو روی قفسه سینم گذاشت و سفت بوسید
    کاری نداشتم کارم اشتباهه یا نه فقط دوست داشتم اون لحظه کاری کنم خوشحال باشه
    دستش روی کمرم نشست و فشار دستاش بیشتر شد
    تی شرتمو از تنم در اورد نفسم خیلی تند شده بود
    اروم دکمه ی شلوارمو باز کرد
    شلوارم جذب بود حالا مگه در میومد؟
    خودمم کمکش کردم سرش که بین پاهام رفت هم خجالت کشیدم هم قلقلکم اومد سرشو فشردم به خودم
    چون دختر بودم منو به پشت خوابوند گوشمو بوسید:درد داشتی بگو؟
    اولش چیزی حس نکردم ولی بعد درد وحشتناکی اومد سراغم لبمو محکم گاز گرفتم تا نگم درد دارم
    چشممو فشردم تا کاسه اشکیشو نبینه فشار ضربه ها بیشتر شد
    تقریبا عادتش دستم اومده بود تو دلم شمردم یک دو سه الان تموم میشه...
    با فشار مایع داغی تو پشتم نفسم باز شد ...




    پتو رو به خودم فشردم اینقدر بینیمو بالا کشیدم که نرگس گفت:صبا خوبی؟
    با گریه گفتم:نه دلم میخواد بمیرم چرا خدا منو نمیکشه راحت شم؟
    چراغ رو روشن کرد:خاک برسرم ببینمت؟ چیه؟ چیه صبا؟ دورت بگردم
    با گریه گفتم: حالم بده همش امیرعلی تو ذهنمه
    بغض کرد: بعده چند ماه دیدیش اینجوری شدی
    گریه کردم:نرگس صورتشو یادته؟ مثه تیکه ماه میموند ..نرگس الان خیلی وحشتناک شد تو سرش یه دونه مو نیست
    نرگسم به گریه افتاد:به ابوالفضل آه امیرعلی مارو گرفته ...چقدر به میلاد گفتم نکن
    حالا دوتایی گریه میکردیم...


    نرگسو از خیابون رد کردم:یواش برو زمین نخوری عزیزم


    برگشت سمتم:تو نمیای دیدن میلاد؟ از وقتی افتاده زندان یه بارم نیومدی
    اهی کشیدم:خودت خوب میدونی دله خوش ندارم ازش تو برو منم برم سرکارم
    سر که تکون داد رامو کج کردم من هیچوقت نمیتونستم میلادو ببخشم




    ظرف شله زردو جلوش گرفتم
    لبخند زد:به به خانومم چه کرده
    چشمک زدم:بخور نوش جونت این شله زرد نیت خورده ها
    با خنده گفت :نیت اینکه بیام بگیرمت؟
    با چش غره گفتم:نیت اینکه هر چه زودتر زندگی به کاممون شیرین شه
    _پس همون یعنی بیام بگیرمت که زندگیت شیرین شه
    با اخم رومو ازش گرفتم که به زور منو کشید تو بغلش با خنده سعی میکردم فرار کنم
    که با صدای نعره:چه گوهی دارین میخورین ؟
    وحشت زده از امیرعلی جدا زدم
    میلاد با لباس کارش از اونور کوچه داشت میومد با هول گفتم:بدبخت شدم بدبخت شدم
    امیرعلی نگام کرد:سییس اروم باش تو برو بالا من حرف میزنم
    _نه نه الان م...
    _برو بالا صبا الان بیاد ممکنه تورو بزنه برو بالا من حرف میزنم
    چاره ای نبود با سرعت رفتم تو خونه و درو بستم نرگس از دیدن هولم گفت:چته؟
    _میلاد منو با امیرعلی دید
    نرگس از همه جا بیخبر گفت: خب رفتی شله زرد دادی دیگه
    سریع رفتم پشت پنجره میلاد یقه امیروعلی رو گرفته بود و تکون میداد همسایه ها هم طبق معمول جمع شده بودن
    امیرعلی نمیدونم چی میلاد گفت که میلاد کشیده محکمی به صورتش زد
    اینقدر دلم درد اومد که با بغض گفتم:الهی بمیرم
    بحث بینشون بالا گرفت و اخر جعفر اقا و ابراهیم دوتا از همسایه ها جداشون کردن
    وقتی خواست بیاد بالا جعفر اقا میلادو کنار کشید و گفت خواهرت هر روز میرفت خونه امیرعلی و تا میتونست میلادو پر کرد




    بی حوصله سرمو به شیشه تاکسی تکیه دادم چقدر اون روزا از میلاد کتک خورده بودم گوشیموگرفته بود
    و اجازه نمیداد امیرعلی حتی بیاد خواستگاری .و من نمیدونستم چرا اجازه این وصلتو نمیده
    شاید اگه همون موقع ازدواج میکردیم هیچکدوم از این مسائل پیش نمیومد


    با صدای ویبره گوشیم از بین اون همه وسیله تو کیفم پیداش کردم
    با دیدن شماره چشممو چندبار رو هم فشردم
    امکان نداره ....امیرعلی بهم زنگ زده یا من دچاره توهمم؟
    _اقا نگه دارین من پیدا میشم
    راننده سری تکون داد نگه داشت از ماشین پیاده شدم و جواب دادم: ب..بله
    _بیا مغازم کارت دارم
    با استرس گفتم:در چه موردی؟
    _در مورد عشق و عاشقی...خب احمق درباره ی برادرت دیگه
    با هول گفتم:اوکی الان میام
    _او.. حرفشو خورد :منتظرم
    به گوشی نگاه کردم با پوزخند تلخ گفتم :میخواستی مثل همیشه بگی اوکی نه این اوکی چیه افتاده رو زبونت ؟


    وارد مغازه اش شدم خودشو نمیدیدم به یکی گفتم:ببخشید با اقای حسینی کار دارم
    منو بردسمت یه اتاق کوچیک
    خودشو از همه زندانی میکرد؟
    در زدم و وارد شد کلاه کشیده بود رو سرش و ماسک زده بود
    همیشه بیرون همینجوری بود
    سلام کردم که بی جواب گفت :۷۰ میلیون بدهکاره
    خودتونو بکشیدم نمیتونید بدین
    سر تکون دادم:اره خودت میدونی چقدر زیاده برا ما
    بی حوصله گفت:ناله نکن حوصله ندارم . من میتونم این هفتاد میلیونو نادیده بگیرم اما به یه شرط
    سریع گفتم:خب؟
    چشماشو به صورتم دوخت:زنم شو


    انگار یکی آب سرد ریخت روم
    اگه چندماهه پیش بود با ذوق میگفتم از خدامه
    ولی حالا.....
    با استرس لبمو گاز گرفتم
    مکثمو دید با تمسخر گفت:قدیما که اویزوونم بودی چیشد؟
    سرمو انداختم پایین
    بخدا خیلی سخت بود ...
    ادامه داد:امشب میای خونه من و من فردا رضایت میدم اون لندهور بیاد بیرون و چند روز بعدشم میریم محضر ...هوووم؟ نظرتو بگو
    سکوت کردم برا خودش برنامه هم ریخته ...امشب برا چی برم اصلا؟
    _لالی؟
    با دادش از جا پریدم :باید فکر کنم
    بی حوصله گفت:من از تو خواستگاری نکردم که تو فکر کنی همین الان یا میگی اره یا نه
    سرمو انداختم پایین:باشه
    _خوبه .زنگ بزن به زنه اون لندهور بگو امشب نمیری خونه .
    عوض شده بود خیلی
    منم اگه صورتمو از دست میدادم عوض میشدم ؟
    دنبالش راه افتادم سر به زیر اروم برعکس همیشه




    با جیغ از ته گلوم گفتم:نمیخواممم
    میلاد با دو قدم بلند اومد جلو:مگه دسته توعه که بخوای یا نه؟ من قولتو به پسر اکبر دادم
    جیغ زدم:مگه من پاک کنم قوله منو به اون دادی؟ من واسه خودم تصمیم میگیرم یا میلاد یا هیچکس
    دستمو کشید هولم داد تو اتاق:من جای پدرتم من بزرگت کردم من میگم با کی ازدواج کنی
    _تو جای بابا نیستی وگرنه واسه من شوهر پیدا نمیکردی میذاشتی با کسی دوسش دارم باشم
    _اون اشغال چی داره که تو ول کنش نیستی؟
    با بغض گفتم:چی نداره؟ همه چی داره . میلاد اگه پولی چیزی کم داری که به زور بخوای منو زنه اون پسر کنی به امیرعلی بگو اون بهت میده
    هولم داد و گفت:مگه از نعشه من رد شی زنه اون شی .
    با هر زور و التماسی بود از صبا اجازه گرفتم و رفتم دمه خونه امیرعلی همه چیو گفتم بهش
    همونجا دستمو گرفت و گفت : مگه من مردم؟ دیگه نمیخواد بری تو اون خونه فقط یه روز میریم شناسنامتو میگیریم میریم عقد میکنیم
    اون روز غروب تو کوچه قیامت شده بود میلاد اینقدر بی ابروریزی در اورد که همسایه ها زنگ زدن پلیس
    منم چون زنه امیرعلی نبودم به زور از خونه اوردن و بردن خونه میلاد
    تا خوده صبح گریه کردم و به بدختیام فحش دادم بماند که مثه سگم از میلاد کتک خوردم
    اخر سر هم زنگ زدم به اکبر
    هر چی دلم خواست گفتم و گفتم از خودشو پسرش متنفرم
    بنده خدا خیلی باشخصیت بود و قسم خورد نمیدونست من دلم جای دیگه اس
    با این کار فکر کردم همه چی تمومه
    اما شبش که میلاد اومد و اونقدر منو زد که دندم مو برداشت فهمیدم هچی تموم نشده!ظاهرا شراکتشونو بهم زده
    با درد تو بیمارستان جون میکندم که با حرف نرگس فهمیدم یکی مغازه امیرعلی رو اتیش زده اونقدر نگران شدم که سیخ نشستم و دردم یادم رفت:خب نرگس امیرعلی فهمید چیکار کرد؟ خیلی ناراحت شد؟
    با گریه نرگس با هول گفتم:چیه؟ خیلی خسارت دیده؟
    نرگس:خودشم تو مغازه بوده صبا .یه جای سالم براش نمونده اصلا معلوم نیست زنده بمونه یا نه




    به امیرعلی خیره شدم تو سکوت رانندگی میکرد
    از اون موقع دیگه رنگ ارامشو ندیدم
    کسی نمیتونست ثابت کنه اتیش سوزی کاره کیه
    اما همه میدونستیم کاره میلاده
    گریه های شباش مشخص بود
    حتی چندبار قسم خورد و به نرگس گفت نمیدونست امیر اون توعه میگفت فقط میخواست بهش ضرر برسونه .میگفت ما بدبختیم تازه با اکبر میخواستم شریک شم تازه زندگیمون سر و سامون بگیره که پسر اکبر عاشقه صبا شد که صبا عاشقه امیرعلی شد و همه چی زندگی مارو عوض کرد...
    اولین باری که از بیمارستان مرخص شد و اومد تو کوچه با دیدنش ناخوداگاه جیغ کشیدم
    اون اومده بود تا بغلم کنه ولی من ترسیده بودم ...
    از اون موقع دیگه سمتم نیومد
    منم نرفتم
    میلاد وضعیت مالیش خوب نبود اما از اون روز لحظه به لحظه بدتر میشد اونقدر بدهکاری بالا اورد اونقدر قمار کرد که از امیرعلی دشمن خونیش پول میگرفت و چک میداد واسه بعدا
    اخرم همون چکا انداختش زندان .جالب اینجا بود امیرعلیم پول میداد
    به خونش که رسیدیم حس کردم دلم داره میترکه
    رفت داخل منم پشت سرش
    پیراهن مردونه اشو در اورد دستو پام شل شد
    من فکر میکردم فقط صورتش سوخته اما تموم بدنش سوخته بود
    گریم گرفت چیکارکرده بود با امیرعلی من؟
    نمیتونستم خودمو کنترل کنم دستامو از پشت دورش حلقه کردم و زدم زیر گریه
    عضلاتش منقبض شد چندثانیه بعد که برگشت سمتم ..چشماش هم درد داشت هم خیلی خسته بود
    با گریه گفتم :دوستتدارم حتی میلادو نیاری بیرون میخوام زنت باشم
    یاداوری خاطرات حسمو دوباره تحریک کرده بود
    صورتمو کشید سمت خودش
    یشمی های دوست داشتنی من دوباره مهربون شده بودن
    لبش روی چشمام کشیده شد تک تک اجزای صورتمو بوسید روی لبم انگشت کشید ولی نبوسید
    زمزمه کرد: کشک بادمجون درست میکنی برام مثه قدیما؟
    دستشو بوسیدم:چشم
    چطور تونستم یک سالو نیم تنهاش بذارم؟
    این چه عشقی بود که داشتم؟
    اون شب تا خوده صبح تو بغلش بودم
    ده هزار بار گفتم دوستش دارم و اون فقط یکبار از ته ته دلش گفته بود برای اینکه یه شب دیگه با من تو این حس باشه میمرد


    فردا وقتی از خواب پاشدم امیرعلی نبود ولی نامه اش بود
    رضایت داده بود از اولم میخواست رضایت بده .
    فقط خواست کمی از درداشو حس کنیم
    گفته بود از اینجا میره و دیگه هم برنمیگرده
    گفته بود نمیخواد عشقه بیست و سه سالش تا ابد با یه مرده سوخته باشه
    اون رفت ولی نمیدونست دله من تا اخر برا اون میتپه
    نمبدونست میلاد یه شبم خواب راحت نداره
    نمیدونست نرگس تا ابد استرس داره اه امیر بچشو نگیره


    مرسی که میخونید نظر میدین و لایک میکنید.


    نوشته: Aram375

  • 30

  • 3




  • نظرات:
    •   Amo.GOjE
    • 1 ماه
      • 0

    • اول :|


    •   Reza00777
    • 1 ماه
      • 0

    • حسش نی بخونم ولی دوم ک هستم


    •   sashaarian
    • 1 ماه
      • 1

    • خواستم بخونم دیدم نوشتی نخونید ؛ ولی گفتم بزار بخونم ولی چند سطر خوندم دیدم نوشتی : زنگ در را فشار میرم :) یاد رفتن افتادم گفتم برم نخونم


    •   Ares.1
    • 1 ماه
      • 1

    • به نظرم قشنگ بود
      فقط یه جا سوتی دادی
      جایی که باید میگفتی یا امیرعلی یا هیچکس ، نوشتی یا میلاد یا هیچکس


    •   امیرخان۱۳۴۱
    • 1 ماه
      • 0

    • دیدم خیلی طولانیه نخوندم
      واسه اینکه دس خالی نری شاشیدم تو تخیلاتت


    •   Aram375.1
    • 1 ماه
      • 0

    • Ares.1عزیز مرسی که خوندی .بله متاسفانه چندجا اشتباه تایپی داشتم معذرت میخوام


    •   Aida_moongirl98
    • 1 ماه
      • 2

    • خوب بود هرچند پر از سوتیای لفظی و غیره بود اما واسه بار اول خوب بود!
      لایک


    •   فوت-لاو
    • 1 ماه
      • 1

    • خوب بود ولی خدایی تیکه تیکه نپر چپ راست یهو بگو از اول اتااخر
      موضوعشو عوض کن،خشونت و بی رحمیشو بیشتر کن واقعی تربشه
      ممنون


    •   مازیار خان
    • 1 ماه
      • 0

    • یه کم خوندم بدجوری حوصله ام سر رفت.. :/


    •   Hooman.esf.60
    • 1 ماه
      • 1

    • اولش خیلی درهم برهم بود
      تا اومدم خط و ربط داستان و پیدا کنم
      نصفش و خونده بودم الان فهمیدم چی به چیه که دیگه حسش نیست یکبار دیگه بخونم.


    •   Momoooam
    • 1 ماه
      • 1

    • موضوع داستانت خوب بود ولی تنها اشتباهی داشتی پرش های ناگهانی بود که حوصلحه خواننده سر میبرد لایک میدم چون خیلی ابکی و تخیلی نبود واسه بار اول خوب بود


    •   Paria_1991
    • 1 ماه
      • 1

    • خیلی عالی بود، بازم بنویس


    •   ARYA52
    • 1 ماه
      • 1

    • فرض بر این که اولین داستان کوتاه بود که مینوشتی قابل قبول بود. هنوز قلمت سردرگمی داره، اما برای کار اول خوب بود. امیدوارم کارهای بعدی بهتر و بهتر بشه لایک کردم، موفق باشید.


    •   Alouche
    • 1 ماه
      • 1

    • بهم میرسیدن خب


    •   ملكه_قلابي٢
    • 1 ماه
      • 0

    • اغراق بود و غير واقعي ولي جالب بود بهرحال،،،عين فيلمفارسيها بود دقيقن!!


    •   nilajooni
    • 1 ماه
      • 1

    • موضوع جالب
      قلم روون
      همه چی برای ی کار اول عالی ولی عزیزم ادیت کن. اول میپرسه ادیت کردی بعد ارسال کن.
      خب توجه کن
      پتانسیلشو داری ادامه بده
      لایک ١٢ تقدیمت


    •   abdolak2
    • 1 ماه
      • 1

    • قشنگ بود منکه خوشم اومد با اینکه نمیشه بهش گفت داستان سکسی اما نظر منو جلب کرد تا اخر بخونم
      لایک


    •   Aram375.1
    • 1 ماه
      • 0

    • abdolak2 باعث افتخاره که خوشت اومد


    •   chichika
    • 1 ماه
      • 1

    • ارام عزیز خوب بود و لذت بردم از داستانت


      چیزی که الان فی المجلس به ذهنم خطور کرد اینه که بهتر بود بجای داستان بدهکاری که بی تعارف بگم به باور پذیری داستان ضربه میزنه داستانو به شکل طبیعی تر طراحی میکردی مثلا به این صورت : میلاد به خاطر جنایتی که کرده بود به زندان می افتاد و امیر علی هم ازدواجش را با راوی شرط بخشوده شدن میلاد قرار میداد


    •   arni67
    • 1 ماه
      • 1

    • قشنگ بود ممنون


    •   PESAR.PIR
    • 4 هفته
      • 1

    • خوب بود


    •   amiralixyz
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • بدک‌نبود


    •   kooos.topol
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • من خیلی خوشم اومد واقعا داستان خوبی نوشته بودی ... خیییییلی عالی بود متن داستان و موضوعت


    •   الهه.ی.آتش
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • تبریک میگم خیلی قشنگ بود :) آخرش بغض کردم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو