مرسی اولین تجربه ی من!

    باورم نمیشد میخوام‌ ببینمش!
    کمتر از شیش ماه بود که همدیگه رو میشناختیم و هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی دوستیمون تا اینجا برسه که بخوام ببینمش. گرچه دوست های عادی هم همدیگه رو میبینن دیگه؛ نه؟
    طبق معمول بدون هیچ فکری به لباسام و ست کردن و از این داستا فقط آماده شدم و رفتم سر کشوی عطرها. ولی جدا کدوم؟ خندم گرفته بود که دارم میرم کسی رو ببینم که حتی سلیقه ی بویاییش دستم نیست...
    بو همیشه برام خیلی مهم بود، حتی مهم تر از تیپ و قیافه. واسه ی همین هم بود که شده از لباس خریدن بگذرم باید عطر های روز رو داشته باشم! همینطور که داشتم بی امان اسپری رو روی خودم خالی میکردم (امان از عطر های فیک) با خودم راجع به بوی فرنوش فکر میکردم. حس میکردم از اوناییه که بوی صابون میده و ترکیبش با بوی بدنش باید دیوونه کننده باشه...
    درحال سیر توی هپروت بودم و لبخند به لب به قرارم فکر میکردم که گوشیم زنگ خورد
    + جانم؟
    فقط جونت؟!
    + جان و جهانم اصلا...
    من موندم تو با این زبون چجوری سکس نداشتی تاحالا آخه!
    + اگه ادامه بدی شاید امروز تجربش کردما
    و بازم با خنده و بدون خداحافظی قطع کرد. عادتش بود که زنگ بزنه و اذیت کنه و سریعم قطع کنه. مثل فلاش یه دوربین که سریع میاد و میره و یه تصویر قشنگ به جا میزاره.
    طبق معمول روزایی که خوشحال بودم پله هارو دوتا یکی شلنگ تخته انداختم و فارغ از نگاه های واحد های کناری غرق شدم توی روزای اول آشناییمون...
    اوایلش فقط برام یه اسم بود. یه اسم توی گروهی که پر بود از اسم. یه اسم که یه فرق قشنگ با بقیه داشت: از داستانام خوشش میومد!
    روزای بدی بود وقتایی که اون داستان ها که نه، اون خاطراتو مینوشتم و توجهش برام لذت بخش بود. و همین توجه شد پایه ی اولیه ی صحبت هامون.
    صحبت هایی که اگه میشد چلوندشون جز حشر ازشون درنمیومد! شیطونیاش حتی اختلاف سنیمون روهم میپوشوند. یه دخترِ برخلاف من سردِ احساسی که داغیش خواه ناخواه حتی سردی اجباری درون منم گرم میکرد!!
    داشتم خاطراتو مرور میکردم تا طبق اخلاق همیشگیم سوتی هاشو یادم بیاد و امروز بتونم حالشو بگیرم که متوجه شدم خیلی سریعتر از اونی که معمولا این مسیرو میومدم به مقصد رسیدم. یه پارک نه چندان بزرگ توی قسمت نه چندان شلوغ شهر. راستش حتی فکر بودن باهاش توی یه فضای بسته میترسوندم و برای همین پارک علی‌رغم همه ی مخالفت هاش پیشنهاد خودم بود.
    خیلی منتظر نموندم که دیدم از دور داره میاد و اولین چیزی که به فکرم رسید این بود: چرا میگن دوربین های آیفون باکیفیته؟!
    جدا که یه هفت هشت سری ای مونده بود تا دوربین های گوشی بتونن از پس نشون دادن زیبایی واقعی این موجود بربیان؛ تازه اگه هیچوقت بتونن دوربینی بسازن که این تناسب و توازن توی حرکات روهم نشون بده!
    برخلاف تصورم خیلی هم کوچولو نبود. گرچه نسبت به خودم همه یه جورایی کوچولو محسوب میشن ولی جدا سایزش به دلم نشسته بود.
    + و بالاخره سلامی به هاتی خودت به صورت حضوری
    علیک سلام هیزجان
    + عه هه چرا هیز؟!
    فک کنم یه پنجاه متری میشه دیدی دارم میام و نگاهت از گردنم به بالا نیومد!
    و بازم گل کاشته بودم توی اولین برخورد!!
    + خوب مگه میشه تورو دید و زبون آدم بند نیاد؟
    زبونت که نه ولی کاملا معلومه گردنت بند اومده بود که بالاتر نمیومد
    خوب میدونست چجوری با این بحث ها معذبم کنه. نیم وجبیه لعنتی!
    کنارهم روی یه صندلی نشستیم. اولش یکم با فاصله ازش نشستم که با تیکه ی "گازت نمیگیرما" کاری کرد که از لجش برم بچسبم بهش و گاهی لج ها میتونن چه دلچسب باشن...
    اوایل سعی میکردم به حرفاش دقت کنم، ولی از یه جایی به بعد گرمای رونش که به رونم چسبیده بود جای هوش و حواس برام نزاشته بود. به زور سرمو از پایین بالا می آوردم و توی چشماش نگاه میکردم و یه مشکل تازه قد علم میکرد. چقدر چشماش قشنگ بود! حاضر بودم ده سال از عمرمو بدم تا فقط وقتی که اون چشما خمارن توشون زل بزنم...
    و لب هاش! انگار کلمه ی "خواستنی" تاقبل از دیدن اون لب ها معنی ای نداشت...
    + فرنوش نظرت راجب پابلیک سکس چیه؟!
    و دقیقا چرا این حرفو زدم؟! نه میدونستم چرا و نه میدونستم چه هدفی دارم ازش. فقط چیزی بود که توی اون لحظه به زبونم اومد
    دیگه چی خوش اشتها؟ سفارش دیگه؟!
    + نه اونجوری که خنگولی. راجب اصل این موضوع به طور کلی
    مثلا من خودم دوست ندارم کسی ببینه و اینا. فقط هیجان و قایمکی هاشو دوست دارم
    و گرمای دستش که روی پام به پایین میلغزید رو حس کردم. حس لذت بخش و شوکه کننده ای که نمیخواستم با نگاه به پایین خرابش کنم
    _ منظورت از این قایمکی هاست؟؟
    لبخند خارج از کنترلی روی لبام نشست؛ فکرشم نمیکردم که شروع کننده یه تماس بدنی باشه. مگه میشه یه آدم اینقدر خوش شانس باشه آخه!
    دستمو روی دستی که روی پام بود گذاشتم و لبخندم عمیق‌تر شد
    +اون قایمکی بودنش برام هیجان‌انگیز تره!اون حس لذت و شهوت که با ترس و استرس قاطی میشه...
    دستش بیشتر به داخل پام نزدیک شد٫جریان‌ خونی که تو بدنم سرعت پیدا کرد کل بدنمو داغ کرد
    یکم اطرافمو نگاه کردم خوشبختانه سر ظهر بود و پارک خلوت...کسی اطرافمون نبود؛کنار نیمکت یه درخت پیر و چندتا شمشاد پر برگ بود که یکم دید و کور میکرد...صورتمو یکم نزدیکش کردم و تو چشماش نگاه کردم؛نمیدونستم ببوسمش یا نه!
    بااینکه خودش چراغ سبز رو نشون داده بود اما حس میکردم برای قرار اول یکم زوده؛دل زدم به دریا و بیشتر نزدیکش شدم و بوسه طولانی ولی نرم و سطحی به لباش زدم
    دستشو نوازشگونه روی پاهام حرکت میداد ولی چیزی نمیگفت
    دستمو جلو بردم و دور کمرش حلقه کردم؛آروم و زمزمه‌وار بهش گفتم
    +ناراحتت کردم؟
    لباشو با زبونش تر کرد
    _نه٬راستش دارم فکر میکنم هیجان فتیش پابلیک سکست چقدره؟!
    جا خوردم...خنده‌ای رو لبام نشست٬فرنوش دختر شیطونی بود اما فکرشم نمیکردم تو سکس اینهمه صراحت داشته باشه
    +میخوای امتحانش کنی؟
    سرشو تکون داد و خندید؛دستشو گرفتم و از رو نیمکت بلندش کردم و سمت ته پارک هدایتش کردم.قلبم از هیجان شبیه بوق کشتی میزد؛ته پارک یه قسمتی بود که به یه کوچه بن‌بست ختم میشد و یکم عقبتر از کوچه پارک تموم میشد.مسکونی بودن ته بن بست و نبود نیمکت باعث میشد معمولا کسی این قسمت پارک نیاد٬درختای توی هم رفته هم فضا رو دنج کرده بود
    فرنوش رفت و به یه درخت تکیه داد٬دیدن اون وجد و شوق و این اندام متوازن و چهره زیباش از این فاصله برام یه لذت وصف نشدنی بود...دستمو انداختم پشت گردنش و با انگشت شستم لباشو نوازش کردم
    زل زده بود تو چشمام و هیچی نمیگفت...فقط نگاهش برق میزد و معلوم بود هیجانزده‌اس
    دیگه تعلل و جایز ندیدم؛سریع لبامو گذاشتم رو لباش...گردنش تو دستم بود و نمیتونست خیلی حرکت کنه و این برای من خیلی قشنگ بود.
    اون حجم داغ و نرم و بین لبام میفشردم و بدنش حد فاصل من و درخت پشتش توی همون جای کم بیقراریش گرفته بود.
    حرکت دستام کم‌کم خارج از کنترل خودم شروع شد؛مانتوشو کنار زدم و دستامو به سینه‌هاش رسوندم صدای کوچیکی از بین لباش بیرون اومد شبیه ناله
    +خوبه هیجانش عزیزم؟؟
    لپاش گل انداخته بود؛فقط سر تکون داد لباش هنوز خیس و نیمه باز بود
    دوباره رفتم سمتش و بوسیدمش٬اومدم پایینتر٬دستام هم روی بدنش اومد پایینتر و روی باسنش قفل شد
    لبام روی پوست داغ و لطیف گردنش حرکت میکرد...صدای نفس‌نفس زدنش کنار گوشم عجیب‌ترین لذت دنیا بود!
    دستمو بیشتر سر دادم و بردم لای پاهاش...بعد از چند ثانیه دست اونم روی حجمی که بین پاهای من بزرگتر میشد حرکت میکرد
    توی چشماش نگاه کردم؛برق عجیبی توش بود!
    با من و من صداش زدم
    +فرنوش؟؟
    این دختر شیطون زرنگ‌تر و حشری‌تر از من بود...سریع خندید
    _باشه!
    دستشو گرفتم و راه افتادم سمت خونه مادربزرگم که میدونستم الان کسی توش نیست و خودش خونه ماست؛کلیدش هم دست من بود.
    توی راه تپش قلبم یه لحظه هم اروم نمیگرفت
    هیچوقت تو زندگیم فکر نمیکردم فرنوش و از نزدیک ببینم چه برسه همچین چیزی!
    از طرفی هم مدام با خودم فکر میکردم نکنه کار فولی دارم انجام میدم...سپردم دست خدا و کلید و انداختم تو قفل در؛اینور اونور و یه نگاه انداختم و به فرنوش گفتم بره داخل خودمم پشت سرش وارد شدم.
    _مطمئنی کسی نمیاد؟؟اینجا خونه کیه اصلا؟!
    +آره خونه مادربزرگمه...خودشم الان خونه ماست
    آروم و با طمانینه قدم برداشت سمتم و دستشو گذاشت رو سینم
    _تو پارک کیو پرس درخت کرده بودی هااان؟!
    دستمو دور کمرش انداختم و چسبوندمش به خودم
    +الانم میخوام پرس تختت کنم!
    لبخندی زد و شال و مانتوشو درآورد...اون هیکل چشمگیرش حالا خودشو توی تاپ لیمویی و شلوار جینش نشون میداد!
    دستامو رو بازوهاش گذاشتم و بوسیدمش...اونم دستاش روی کتف و کمرم حرکت میکرد
    با یه حرکت سریع از روی زمین بلندش کردم و بردم سمت تخت یکنفره مادربزرگم...تاپشو دادم بالا و روی شکمش بوسه‌های ریز میزدم از پیچ و تاب تنش میفهمیدم خوشش میاد و مورمورش میشه.
    همزمان که شکم و گردنشو میخوردم دستم بین پاهاش در حرکت بود و کس نرمشو میمالیدم...نفس نفساش تبدیل به ناله‌های ریز و آروم شده بود.
    تاپشو از تنش کندم و پیرهن خودمم درآوردم...حالا تنم با پوست نرم سفیدش تماس داشت؛روش خیمه زدم و لباشو بین لبام گرفتم دستش رو از زیر تنم رسوند به کیرم و با دستش میمالید و فشار میداد٬نگاهی بهش انداختم که نمیدونم تو چشمام چی دید که مشغول باز کردن دکمه شلوارم شد
    کیرم و بیرون کشید و تو دهنش گذاشت اول از زیر آروم زبون میکشید و بعد کم کم وحشیانه تو دهنش میکرد و با دستاش میمالوند
    اونقدر با میل و رغبت اینکارو میکرد که داشتم دیوونه میشدم
    موهاشو تو دستم گرفته بودم و نوازش میکردم یه دستمم بین کتف و کمرش میچرخید
    لحظه‌ای که حس کردم دارم خالی میشم سرشو عقب کشیدم و از بازوهاش گرفتم و خوابوندمش رو تخت...پاهاشو تو دستم گرفتم و شروع کردم بوسیدن؛از مچ و قوزک پاش تا ساق و پشت زانوهاشو
    بوسیدم ولیسیدم اومدم بالاتر و داخل کشاله روونشو به دندون گرفتم
    صدای آه‌های بلند و طولانیش بهم میگفت حسابی تحریک شده...کس خیس از آبش هم اینو تایید میکرد
    نگاهش کردم و دوباره بوسیدمش
    +آماده‌ای؟؟
    بازم فقط سر تکون داد...کیرمو آروم وارد اون محیط لیز و گرم کردم؛یه لحظه نفسشو حبس کرد و با حرکت من رهاش کرد
    توی بدنش حرکت میکردم و سینه‌هاشو میمکیدم
    بعد چند دقیقه تلمبه زدنام تندتر شده بود...گردنمو به سمت خودش فشار داد و شروع کردیم لب‌بازی؛دستامو تو دستاش قفل کرده بودم و لبامو تو لباش٬وحشیانه تلمبه میزدم و لباشو میخوردم
    یه لحظه لبامو گاز ریزی زد و حس کردم شل شد؛چند ثانیه بعدم من روی شکم صافش خالی کردم خودمو...
    آروم کنارش دراز کشیدم و لاله گوششو بوسیدم
    +مرسی اولین تجربه من!
    خندید و خزید تو بغلم...


    نوشته: مردی مقدس

  • 24

  • 8




  • نظرات:
    •   Teenwolf.
    • 1 هفته،5 روز
      • 4

    • آخی (inlove) گوگولی قشنگ بود. یکم وانیلی بود اما خوب بود.نویسنده اش آشناس عایا؟؟ (angel)


    •   shahx-1
    • 1 هفته،5 روز
      • 15

    • ملت خاطره مینویسن دخترا نوبتی میان بهشون سکس میدن ما خاطره نوشتیم نصف راننده تریلی های ایران پیام خصوصی دادن حاجیو ول کن بیا شاگرد من شو ایرانو نشونت بدم!!(جاکشا اسم مملکتو گذاشته بودن رو کیرشون!!) (biggrin)


    •   mamad_trns
    • 1 هفته،5 روز
      • 7

    • هلاک اون اعتقاداتت شدم که برای سکست هم اول توکل به خدا میکنی
      بازم خوبه هنوز اعتقادات و ایمان مردم از بین نرفته (clap) (rolling)


    •   Cleverman1358
    • 1 هفته،5 روز
      • 3

    • فقط اون جملت که گفتی میخواستم ببوسمش ولی گفتم شاید برای قرار اول زوده !!!
      همه چیز سکس را هماهنگ کردین بعد برای بوسه ؟؟
      چنگی به دل نزد داستانت


    •   Mexixor
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • خوب بود دوس داشتم ولی کم بود


    •   سیاه_مشق
    • 1 هفته،5 روز
      • 2

    • عاشقه مکالمتونم،
      خدایا مرسی اولین تجربه اینو آفرید


    •   کارخودشونه...
    • 1 هفته،5 روز
      • 2

    • مردی مقدس ، ترتیب زنی مقدس رو داده


      پس به افتخارش جقی مقدس بزنید


    •   Mr.masoOd
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • فقط پوکر:l


    •   Amir7a.f7
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • عالی بود لذت بردم .


    •   HYPERMAN98
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • خیلی خوب نوشتی آورین


    •   mostoufi
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • تا ‘جان و جهانم’ بیشتر نتونستم بخونم. گلاب به روت بالا اوردم شرمنده. حال و حوصله کصنمک بازی رو اصلا ندارم.


    •   Minow
    • 1 هفته،5 روز
      • 2

    • خیییلیییی لوس و بی مزه بود


    •   nima_rahnama
    • 1 هفته،5 روز
      • 4

    • داستان خوبی بود
      یه نکته...
      توصیف فرنوش و اینکه بار اولت باشه و اینقدر بلند باشی یکم غیرواقعی بود و تو ذوق میزد( هر چقدر هم درباره ش خونده باشی، فیلم دیده باشی و یا از دیگران شنیده باشی نه میتونی نه میشه اینقدر بلد باشی)
      با همه اینها نقطه قوت های داستانت خیلی بیشتر از ضعف هاش بود
      هیجان و استرس سکس رو تجربه کردم آدرنالین خالصه این بخش قصه خیلی خاص و خوندنی بود
      امیدوارم بازم بنویسی رفیق
      تا بعد


    •   Caboos1
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • حیوون جای اینکه از کیفیت دوربین کسشر بگی اندازه پستون و کونو قد و وزنو بگو
      با تناسب و توازن توی حرکات چجوری بزنم آخه ازگل


    •   sepideh58
    • 1 هفته،5 روز
      • 6

    • چقدر حس خوب لا به لای سطر به سطر این داستان بود یه جور سادگی و سرخوشی جوونی یه عشق اروم و ملایم و یه اعتماد دلچسب ...اینکه مدتها با یکی باشی و یهو ببینیش و جوی اتفاقات رو نگیری خیلی هیجان انگیزه
      من دوسش:-)
      لایک


    •   وب.گرد
    • 1 هفته،5 روز
      • 4

    • خوب مینویسی. ولی کشش نداشت داستانت.
      نه سکس نه هیجان نه احساس ...هیچی به هیچی.
      هم لایک هم دیس.


    •   R.B.behruz
    • 1 هفته،5 روز
      • 2

    • داستان خوبی بود ممنون
      لایک یازدهم رو تقدیم کردم
      قلمتون مانا


    •   Holy_man
    • 1 هفته،5 روز
      • 4

    • مرسی تین ولفِ کم پیدا
      شاه ایکسِ همیشه حاضر
      نیما جان
      سپیده ی عزیز
      و تک تک دوستانی که لطف داشتن بهم. اونایی هم ک فحش دادین چی بگم والا. خوب ب تخمم ;)


      والا راستش من اصلا نویسنده نیستم چ برسه ب داستان سکسی! همینجوری چهارخط نوشتم واسه آیدا (دختری نشسته درماه) فرستادم و لطف کرد قسمتای سکسیشو اضافه کرد و کاملش کرد. خلاصه ک اگه خوندین دمتون گرم و اگه خوشتون نیومد من شرمنده :)


    •   saradavoodi
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • شاه ایکس به توام کم پیشنهاد نشده قطعا


    •   Hamidarakii
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • نگارش خوب بود...


    •   sepideh58
    • 1 هفته،5 روز
      • 3

    • عه مرد مقدس !چرا به فکرم نرسید ک تو نوشتی!انقد ک با معرفتی و خبر نمیدی داستان اپ کردی !بخاطر داستانت این بار میبخشمت (biggrin)


    •   Caboos1
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • دوستان یه تاپیک زدم یه اطلاعاتی شر کردم شاید بدرتون بخوره البته به نظر خودم


      نظرم ندادید مهم نیست فقط بدونید بد نیست


      اولی بلا نسبت جهت اسکول کردنه یه مشت جقیه فکر بد نکنید


      دومیه


    •   kokarostam
    • 1 هفته،5 روز
      • 5

    • کـُ‌کا رستم
      خوب بود، والا خوش به حالت که چهار خط مینویسی و کلید خونه مادر بزرگه رو داری و بدون ملاحظه پرده داشتن یا نداشتن، طرف مطلبت رو میخونه و میاد به روش فضایی میکنیش. نوش جونت ولی اینجور اتفاق‌ها در خارج رخ میده. به هر حال روان نوشتی و زیبا هرچند هیجانش کم بود. ما که در کل خوشمان آمد، باز هم بنویس.


      ها کـُ‌کا


    •   Caboos1
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • کاکو جان تو پیام نوشتم تاپیک دومیه تاپیک اولی موضوع رو چیزی نوشته بودم نظر جقی ها رو جلب کنه دیدم اشتباه میشه پاکش کردم
      الان یه تاپیک هست تو پروفایلم همونه


    •   nima_rahnama
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • کابوس جان بین کاکو و کُکا چند تایی استان فاصله س
      (کُکا رستم ادامه با شما)


    •   Caboos1
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • نیما
      داداش حق با شماست
      نمیدونم معانیش چیه ولی ظاهرا فرق میکنه
      ما همونایی هستیم که شهرام و جای بهرام کشتن فقط نگاه کردیم
      ککا شرمنده


    •   kokarostam
    • 1 هفته،4 روز
      • 3

    • کاکو یا کـُ‌کا


      کاکو یا کـُ‌کا، مسئله این است. شیرازی‌ها می‌گویند کاکو، بچه‌های آبادان می‌گویند کـُ‌کا. مخلص همگی, هردو یک معنی میده.


      کـُ‌کا رستم


    •   Holy_man
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • مرسی از بخشندگی سپیده جان :D


    •   تخم هایش
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • کاندوم فراموش کردی خجالت آور است (stop)


    •   تخم هایش
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • عزیز دل طالب خودت داستاناتم جالب بود این سری اسپنک رو کیونش فراموش نشه مرسی.


    •   Ramin472422
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • با این که بامزه بود ولی اعتقاداتت منو خرابم کرد! آیت الکرسی هم میخوندی تا درخونه قفل بشه یوزارسیف


    •   Cukur
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • خیلی خوب و مهربون بیان کردی ک لاکچری هستی عطرهای روز و هیکل و تیپ خوب والا ما ی عطر مشهدی داریم اونم فقط مهمونی رفتنی ب شورتمون میزنیم ک بوی تند و غلیظش یکم ملایمتر بشه و کسیرو اذیت نکنه.
      لایک


    •   Gayaneh
    • 1 هفته،4 روز
      • 3

    • ای مرد مقدس اگر اولین داستانیه که نوشتی که خوب نه عالی بود (چون اولین باره این اسم به چشمم خورده اینو میگم)،فضا سازیت خیلی خوب بود ،البته خیلی سعی کرده بودی رمانتیکش کنی که یمقدار از کشش داستانت کم میکرد و بین رمانتیک و شهوانی گم میشدی بازم بنویس


    •   Mehraaan@
    • 1 هفته،4 روز
      • 4

    • هولی خان! ای مقدس مرد! چون سپیده تعریف کرد و گفت شما دست به قلم شدی خوندم .
      خدا قسمت من هم بکنه انشالا که بعد از چندماه دستم به ضریح برسه و آره و اینا. اما نه تو پارک و نه روی تخت ننه جون!
      بنویس همچنان. خیلی خوب بود.


      این هم از طرف من به آیدا بگو:
      "داستان شسته رفته و سلیس بود" ? (biggrin)


    •   Sexybreasts
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • daStan (sick) (rolling) disSsSsSsSsSs (cool)


    •   Mr_Matin
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • فکر کردم دختر تو بودی پسر اون


    •   Holy_man
    • 3 روز،7 ساعت
      • 1

    • گایانه(اگه درست گفته باشم!)
      اولین داستان که نه ولی اولین داستان با تم سکسی بود و میدونم خیلیم توش مهارت ندارم. واسه همین دمتم گرم


      مهران عزیز
      سپیده خانوم لطف دارن واقعا. والا ماهم دستمون از ضریح خوبه ک، از در ورودی حرم هم کوتاهه
      آیدا رو اگه شما دیدی از طرف ما سلام برسون. خیلی وقته نیست


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو