مرغ مینا (۲)

    ...قسمت قبل


    باورم نمیشد عمو علی رو گرفته باشن. اصلا با عقلم جور در نمی اومد. بعضی چیزها مثل صاعقه میزنن و خشک می مونی. اینم از اونها بود. طوری مونده بودم که نمیدونستم حتی چی فکر کنم. یا چیکار کنم؟ از عمو علی بدم بیاد؟ هنوزم دوستش داشته باشم؟ تنها احساسی که الان داشتم این حس غریبگی بود. حس اینکه یکیو هیچوقت نشناختی. حس رو دست خوردن از اعتقاداتت... چیزهایی که راجع به عمو علی شنیده بودم واقعا با تصویری که ازش داشتم و باهاش زندگی کرده بودم, منافات داشت. مردی که حداقل به نظر من خیلی با شخصیت و محکم بود. هیچ رفتاری دال بر همجنسگرایی از خودش نشون نداده بود یا ندیده بودم, که بخوام فکر کنم رفتارش اوا خواهریه یا چه میدونم یه جوری باشه که بشه بهش به هر دلیلی شک کرد... یادمه خاله که قبل رفتنش از ایران قضیه رو برام توضیح داد جوری شاخ در آورده بودم که خدا میدونه. مگه میشه؟ حتی همین الانشم که دیگه قضیه رو فهمیده بودم باز هم نمیتونستم بفهمم که چه جوری همچین چیزی ممکنه و مختصر و مفید کلا باورم نمیشد... دست به سینه به دیوار تکیه داده بودم و داشتم نگاه میکردم که داره یه چمدون کوچیک میبنده که بره ایران. نگاهش نگران و مضطرب بود و کاملا تو دنیای خودش. نمیدونستم به چی فکر میکنه اما حالت نگاهش جوری بود که انگار داره تو ذهنش نقشه میکشه اما نقشه هه با عقلش جور در نمیاد. بالاخره طاقت نیاوردم:
    -آخه الان اگه بری میتونی کاری بکنی واسه علی آقا؟
    بدون اینکه نگام کنه جواب میداد:
    -یه دوستی دارم ایران وکیله کارشم خیلی درسته... فکر کنم اون بتونه یه جوری سر و ته قضیه رو هم بیاره...
    -مگه نمیگی...؟
    -مامانت گفت فعلا همه چی در حد اتهامه... هیچ چی ثابت نشده... نمیفهمم که چی شده آخه... علی خیلی مراقب بود... اصلا معلوم نیس چی شده...
    صداش میلرزید موقع حرف زدن. معلوم بود واقعا نگرانه. از خوشحالی چند ساعت پیش و این چند ماه اخیر تو نگاهش هیچ خبری نبود اما چرا؟
    -هنوزم عاشقشی خاله؟
    -خدا این دل منو لعنت کنه! که هر چی میکشم از دست این بی پدره!
    -به آقای سلامی گفتی چی شده؟ گفتی واسه چی داری میری؟
    -نه نگفتم... گفتم پدر علی که خیلی دوستش داشتم فوت کرده... تو هم یه وخ از دهنت در نره...
    -نه نمیگم...
    -برم هم دلم پیش تو می مونه...
    -نگران نباش... منم فردای شما دارم میام دیگه...
    کلافه سر تکون داد. اونجوری که مامانم بهم زنگ زد و گفت, فهمیدم که علی آقا رو تو شرایطی گرفتن که دقیق معلوم نیس چی شده و چه خبره. فقط اونی که باهاش حرف زدن گفته که ازشون شکایت شده... حالا کی شکایت کرده بوده, فقط خدا میدونه. اما خوب همینکه حتی حرفش هم در رفته باشه کافیه تو ایران, واسه آبروریزی. خدا به خیر بگذرونه. امروز ظهر که مامانم زنگ زد و قضیه رو گفت با خاله و آقای سلامی رفتیم دنبال بلیط. سلامی که فکر میکرد حرف خاله راسته, دمغ بود و گرفته. از قیافه اش کاملا معلوم بود که ناراحته. با اینحال تمام مدت بهش دلداری میداد و میگفت که اگه خاله بخواد میتونه اینم باهاش بیاد ایران. اما خاله مدام میگفت چیزی نیست و زودی برمیگرده. حس میکردم سلامی حس میکنه یه چیزی با عقل جور در نمیاد اما بدبخت نمیدونست چی.


    برای خاله برای فردا بلیط پیدا شد که خریدنش اما برای من بلیط نبود که بخوام بلیطمو عوض کنم. برای منم برای فردای حرکت خاله, یعنی پس فردا, بلیط بود که منم گرفتم. راستش حالا که خاله میرفت منم میخواستم برم. دلم طاقت نمی آورد اینجا بمونم, هر چند دقیقا نمیدونستم وجودم تو ایران چه قدر میتونه کمک باشه. اما خوب اگه خاله میرفت من نمیتونستم اضافه بمونم... که یه دفعه یاد آلپر افتادم. بهش مسیج دادم که یه مشکلی تو ایران پیش اومده که باید برگردم برم. خیلی ناراحت شد. هی میگفت نمیشه بیشتر بمونی؟ مجبور شدم بگم عموم فوت کرده و منم برای پس فردا بلیط گرفتم. وقتی فهمید عموم فوت کرده, خیلی ناراحت شد و ازم خواست ببینیم همدیگه رو. نمیدونستم تو این شرایط به دل خودم برسم یا به خاله. با خجالت پرسیدم:
    -خاله؟ آلپر میگه میشه امشب ببینمش؟
    یه لحظه سرشو بلند کرد و یه جوری نگاهم کرد که فهمیدم نشنیده چی گفتم.
    -چی گفتی؟
    -میگم آلپر میگه برم پیشش. ناراحت نمیشی؟
    -میخوای بری برو. فقط دیر برنگرد خوب؟ نهایت یازده دیگه اینجا باش. خوب؟ خونه مونه اش نری یه وخ؟
    -نه, گف بیرون همو ببینیم تو... تو... چی چی کیز؟
    -ها... کیز کوله سی... اونجا ایراد نداره. برو. فقط گاهی بهم یه مسیج بده خوب؟
    -مطمئنی ایراد نداره برم؟ آخه تنهایی؟
    -ایراد نداره. لازم دارم الان یه کم تنهایی فکر کنم. بعدشم باید با اون دوستم حرف بزنم... فقط مراقب خودت باش. یادت نره گفتم یازده. خوب؟


    سر تکون دادم. سریع آماده شدم و یه کم آرایشمو تجدید کردم و یه بلوز مشکی قشنگ که رو سینه اش سنگ دوزی شده بود و از همینجا خریده بودم پوشیدم, که دروغم در نیاد. با یه جین طوسی. موهامم ساده دم اسبی کردم. نیم ساعت بعدش آلپر مسیج داد که پایینه. از خاله خدافظی کردم و رفتم پایین. خیلی خوشتیپ شده بود جوری که دلم براش ضعف و همه چی از یادم رفت. یه پیراهن آبی پوشیده بود که دکمه ی بالاش باز بود و یه شلوار سفید. حس از زانوهام رفت و پاهام شل شد. همون لحظه فهمیدم که موقع عوض کردن بلیط, اگه به آلپر فکر کرده بودم صد در صد نمیتونستم بلیطمو عوض کنم. چقدر این پسر خوشگل بود! با یادآوری اینکه پس فردا باید برگردم و دیگه نمیبینمش, دلم گرفت و بی اختیار بغض کردم. اما اون فکر کرد برای فوت عموم ناراحتم. با گفتن بیچاره, اومد و بغلم کرد.
    -ببخشید هستی... وخ نکردم برم لباسامو عوض کنم چیز مناسب بپوشم... خیلی ناراحت شدم گفتی... خیلی دوستش داشتی؟
    تو بغلش سر تکون دادم. در ماشینو برام باز کرد. یه ماشین شیک سفید بود. روکش داخلیش هم یه جورایی به نظرم بژ یا کرم رسید. خیلی تر و تمیز و شیک بود داخلش. بعد از اینکه در منو بست خودش هم نشست. یه کم هول بودم از اینکه باهاش تنهام:
    -کجا بریم؟
    -همونجایی که گفتی. کیز...
    -با شیکم گشنه نمیشه رمانتیک بود... اول بریم یه شام بخوریم؟ از صبح سر کارم هیچی نخوردم. تو خوردی چیزی؟
    -منم نه نخوردم... بریم...
    -یه جای عالی میشناسم دنج و راحته... بعدش میریم کیز کوله سی حرف میزنیم...
    ....................................
    وقتی کنار هم نشسته بودیم و غروب استانبول رو تماشا میکردیم, دستمو گرفته بود تو دستش و آروم نوازش میکرد. شونه و بازوی چپشو چسبونده بود به شونه ی راست من و با هم از علایقمون حرف زدیم. هر وقت میخواست تو عمق مسائل بره یه جوری میپیچوندمش. یه جورایی ته دلم یه کم شور میزد و از عکس العملش راجع به خانواده ام میترسیدم. چون تو ایران مامان و بابام از هم طلاق گرفته بودن, یه خانواده ی نسبتا از هم پاشیده بودیم و سر همونم مامانم اینا خیلی حواسشون به کارام نبود. هر جفتشونم از مادربزرگا و پدربزرگهام خیلی شماتت میشدن اما نمیتونستن با هم بسازن. اینو منی که تو دعواهاشون بزرگ شده بودم, بهتر از همه میفهمیدم. الان دیگه حداقل هر چی که بود دعوا مرافعه تموم شده بود و فقط مونده بود غیبت کردنشون از همدیگه. یه جورایی چشمم از ازدواج و زندگی مشترک ترسیده بود و خیلی تو قید و بند دوست پسر و اینا نبودم. اما الان که آلپر رو دیده بودم میفهمیدم دلیلش این بوده که پسر جالبی به تورم نخورده بوده, برای همونم خیلی به فکر دوست پسر نبودم تا الان. آلپر اولین پسری بود که کنارش احساس آرامش و دوست داشته شدن و هیجان میکردم. در نتیجه وقتی سردی هوا رو بهونه کرد و گفت برم خونه اش, قبول کردم. تو ماشین تمام مدت دستمو گرفته بود تو دستش و گاهی پشت دستمو میبوسید. اونقدر حالم خوب بود که اصلا یادم رفت ببینم کجاییم. بعدشم زیاد استانبول رو نمیشناختم که بخوام بفهمم خونه اش کجاس. میگفت و به نظر میرسید مرکز شهره. بنا و ساخت خونه ها هم خیلی معمولی. تو یه خیابون سر بالایی پارک کرد. یه لحظه به ساعت نگاه کردم.
    -بیا بالا...
    -ساعت نهه... خاله گفته دیگه یازده باید خونه باشم...
    -تا ده و نیم میشینی بعدش خودم میرسمونمت... تا خونه اتون یه ربع راهه...
    خونه سه طبقه بود. و آپارتمان آلپر طبقه ی دوم. بدون نگرانی و کاملا عادی داشت جلو میرفت و منم پشت سرش. از یه طرف همه اش نگران بودم که نکنه همسایه ها بخوان ببینن از یه طرفم اولین بار بود که با یه پسر تو خونه تنها بودم. اما رفتار آلپر کاملا پر از آرامش بود. در آپارتمانو باز کرد. بر خلاف بیرون که کاملا معمولی بود, داخل آپارتمان یه کم شیک تر بود. مثل آپارتمان مجردی نبود اصلا. همه چی هم عالی و تکمیل بود و یه جورایی ظرافت و سلیقه ی زنونه تو تو چیدمان خونه به چشم میخورد. یهو یادم افتاد حتما کار مامانشه.
    -مامانت اینا خونه نیستن؟ یه وخ نیان؟
    -نه تنها زندگی میکنم. اصلیتم مال ایزمیره... مامانم دو سال پیش فوت کرده... بابام هم همونجا ایزمیر زندگی میکنه...
    شت بشر! تا حالا راجع به این موضوع ازش نپرسیده بودم که اونم از خانواده ام نپرسه. بیشتر حرفهامون راجع به سلیقه و چیزای مورد علاقه امون و اینا بود. نمیخواستم گندش در بیاد که مامانم اینا طلاق گرفتن. راستش بیشتر به خاطر اینکه تو ایران خیلی مهم بود که بچه ی طلاقی و اینا, گفتم شاید ترکها هم اینجوری باشن... اینو سال اول دانشگاه وقتی پسری که ازم خوشش می اومد و من بهش محل نمیدادم به خاطر اینکه مامان و بابام از هم جدا شدن, در نهایت نامردی جلوی تمام کلاس رید بهم, فهمیدم. اما الان از اینکه آلپر مادرشو از دست داده ناراحت شدم.
    -میخوای خونه رو ببینی؟
    همه جا رو نشونم داد. معلوم بود آپارتمانو نوسازی کردن. همه جا هم شیک و مرتب و با سلیقه چیده شده بود:
    -اینا همه اش سلیقه ی خودته؟
    -نه... خواهرم...
    -چند سالشه؟
    -ازم 15 سال بزرگتره... شوهر و بچه و اینام داره. اتفاقا همینجا استانبول هم زندگی میکنن. بیشتر برام حالت مادر داره تا خواهر. سر همونم بود که فوت مادرم خیلی سختم نشد چون خواهرم بود... اما برای اون فوت مامانم خیلی سخت گذشت...
    -بیچاره...
    همونجوری که وایساده بودیم رو به روم ایستاد. نگاهش یه جوری بود. خیلی با محبت.
    -خیلی دلم میخواد ببوسمت... میتونم؟
    نگاهش کردم. خیلی دوستش داشتم اما نمیدونستم دلم میخواد منو ببوسه یا نه... یهو بغلم کرد و بی هوا لباشو گذاشت رو لبام. حالا درسته که تو فیلمها دیده بودم اما واقعا اولین بارم بود یه پسر رو میبوسیدم و برام تازگی داشت و هول شده بودم. اما اون انگار تجربه داشت. خیلی نرم و ملایم میبوسید منو و دستاش هم دورم, آروم رو کمرم نوازشم میکردن. اون چشماشو بسته بود اما من چون یهویی منو بوسید چشمام چند لحظه باز مونده بود و با نگاه کردنش چشمام درد میگرفتن. مجبور شدم منم چشمامو ببندم. اینکه چشمام بسته بودن و یکیو تو سیاهی میبوسیدم, حس عجیبی بود. ترسیده بودم. دستامو دو طرف بازوهای محکمش گذاشتم و یه نیمچه بغلش کردم واسه خالی نبودن عریضه. کم کم هر چی بوسه اش عمیقتر شد بیشتر خوشم اومد و کم کم دستامو انداختم دور گردنش. اینجوری راحتتر بود. این چند ساعتی که باهاش گشته بودم خیلی بهم خوش گذشته بود و حس میکردم خیلی دوستش دارم. تو ذهنم حواسم به همه چی بود الا این بوسه ی عاشقانه و آتشین. داشتم به این فکر میکردم که اگه عاشق آلپر باشم مامانم و بابام میذارن باهاش ازدواج کنم؟ اگه آلپر بخواد منو ول کنه چی؟ اگه بخواد بیشتر از این بوسه زیاده روی کنه چی؟ که یه لحظه حس کردم دستش سر خورد رو تنم و اومد بالا تا روی سینه ام و یهو سینه امو گرفت تو مشتش. تا حالا هیچوقت همچین حسی رو تجربه نکرده بودم. کم کم که از اون حالت وحشتزدگی و گنگی اولش بیرون اومدم متوجه شدم که سرم رو سرشونه اش تکیه داده و مثل یه بچه سرم رو شونه اشه. حس دلچسبی بود.
    -بیا بشینیم.
    آروم با هم رفتیم رو مبل سه نفره نشستیم. دستشو گذاشت رو پشتی مبل. فهمیدم میخواد بندازه دور گردنم. نشستم کنارش. و آروم و با خجالت سرمو گذاشتم رو سینه اش. با کف دستش موهامو ناز میکرد و گاهی سرمو میبوسید.
    -نگام کن...
    سرمو که بلند کردم دوباره لباشو گذاشت رو لبام. بوسه هاش حالا دیگه به نظرم یه کم خوشایندتر شده بودن. شاید چون بهشون عادت کرده بودم. دستاشو حس میکردم که تمام بدنمو نوازش میکنن. تا روی سینه و شکمم و یهو وقتی دستش رفت سمت لای پام بی اختیار رونهامو به هم فشار دادم. وقتی دید به دستش راه نمیدم لباش آروم آروم رفتن سمت گوش و گردنم. حس غریبی بود. خیلی قلقلکم می اومد و خنده ام گرفته بود. از طرفی هم اونقدر این حسو دوست داشتم که دلم نمیخواست تموم بشه. مخصوصا وقتی که دستای گرمشو فرو کرد زیر بلوزم و گرمای دستاش سرمای بدنمو به رخم کشید. تازه متوجه شدم دست و پاهام یخ کرده. شاید از استرس بود. قبل از اینکه بفهمم چی شده منو همونطور که پاهام هنوز رو زمین بود, سر داده و خوابونده بود روی مبل. سنگینیشو که رو خودم حس میکردم کمی وحشت میکردم اما لعنتی انگار بدون اینکه منو بشناسه نقطه ضعف های منو از بر بود. رفتارش و حرکاتش جوری بودن که راه دلهوره و اضطراب رو میبستن. اما اینقدر دقیق؟ از کجا میدونست که حال منو چه جوری باید خراب کنه؟ تو همین لحظه یاد شراره دوستم افتادم. میگفت دوست پسرش جوری حشریش میکنه که نمیتونه بهش نه بگه. همیشه با خودم میگفتم آخه چه جوری ممکنه؟ عمرا!!! الان میدیدم این لعنتی طوری منو از خودم بیخود کرده که نمیتونم خودمو جمع کنم. و همینم بهم میگفت پسر با تجربه ایه در این زمینه. نکنه منم فقط یه تجربه ام؟ اما با بوسه هاش خیلی سریع مغزمو از کار انداخت. نفسهام به شدت تند شده بودن. جوری دیوونه ام کرده بود که حتی وقتی دستش رفت سمت دکمه ی شلوار لیم و زیپشو باز کرد و دستش رفت تو شرتم هم, نتونستم جلوشو بگیرم. حس میکردم خیلی دوستش دارم. تازه میفهمیدم چه تلفیق خطرناکیه عشق و شهوت... کاملا حس میکردم که نمیتونم عاقلانه تصمیم بگیرم. نمیدونم چرا تو اون لحظه یهو یاد خاله افتادم که تو نگاهش هنوز عشق بود نسبت به علی آقایی که هیچوقت بهش ابراز عشق نکرده. اما حالا آلپر داشت به من ابراز عشق و دوست داشتن میکرد چرا پسش بزنم؟ اونم وقتی که دوستش دارم؟
    زودتر از اون که فکرشو میکردم لباسامون از تنمون در اومد. اون دختر خجالتی سابق حالا زمین تا آسمون فرق کرده و جسور شده بود. یه لحظه یادمه داشتم پشیمون میشدم وسطش, که انگار متوجه شد. طوری اون لحظه گلو گردنمو بوسید که به خودم اومدم دیدم همونجوری نیمه درازکش دارم خودم بلوزمو در میارم با عجله. احساس بزرگ بودن میکردم. تو فیلم سوپر یه چیزایی دیده بودم و فکر میکردم قوانین سکس همینجوریه. یه چند دیقه ای مشغول خوردن سینه هام بود. بازی رو باخته بودم به حس و حالم. وقتی صورتش رفت لای پام مقاومت نکردم و گذاشتم کاری رو که میخواد بکنه. دیگه دست خودم نبود. اونقدر دوستش داشتم که نمیخواستم بزنم تو پرش. ملایم لیس میزد و میمکید. حالا که باهاش احساس نزدیکی میکردم میدیدم که دلم میخواد نگاهش کنم. چشمهاشو دوخته بود تو چشمام و داشت لیسم میزد. با اینکه خجالت میکشیدم, موهای خوشرنگشو محکم تو دستم مشت کردم. اونم بوسه هاش و لیسهاش محکمتر شد انگار. یه کم که برام خورد حس کردم منم میخوام بدنشو کشف کنم. حالا که رومون تو روی هم باز شده بود میخواستم منم تجربه اش کنم. بر خلاف آلپر که تمام بدنمو با بوسه ها و لیسهاش خیس کرده بود من وقت زیادی برای بوسیدن بدنش صرف نکرده بودم. پهلوهامو که محکم تو بازوهاش گرفته بود رو از دستش در آوردم. متوجه شد میخوام بلند شم. آلتش بلند شده بود و کاملا سیخ رو به بالا. ناباورانه گرفتم تو دستم. با شصتم زیرشو ناز کردم. نگاه کردم تو چشماش. بی اختیار سرم رفت پایین و همونطوری که تو فیلمها دیده بودم سرشو کردم تو دهنم. جهت حرکت دستم و دهنم برخلاف همدیگه بودن. نمیتونستم بفهمم کارمو درست انجام میدم یا نه اما با صدای آهی که میکشید به نظر نمی اومد ناراضی باشه از کارم. آلتش خیلی بزرگ نبود. البته خوب تا الان این اولین آلتی بود که میدیدم سر همونم نمیتونستم بفهمم بزرگه یا کوچیک. اما به نظر معمولی میرسید. برام جالب بود که با زبونم دل زدن آلتشو حس میکنم. یهو دیدم دم اسبیمو از پشت گرفت و سرمو عقب کشید.
    -بسه... الان میام ها!
    راستش میترسیدم اگه نیاد, کارمون به جاهای باریک بکشه و نمیدونستم میخوام تا ته خط برم یا نه. بی توجه به حرفش ادامه دادم. وقتی دید بهش گوش نکردم ایندفعه خودش شروع کرد سرمو هول داد به سمت خودش. یه لحظه احساس خفگی بهم دست داد. تازه اونجا بود که فهمیدم تمامشو کرده تو حلقم. یه چند لحظه نگهداشت اما خیلی سریع ول کرد و گذاشت هر کاری میخوام بکنم. نفسهاش تند شده بود و همونجوری که رو زانوهاش رو زمین نشسته بود بی اختیار خم و راست میشد. یه لحظه خسته شدم. سرمو بلند کردم که نفس بگیرم که یهو وحشیانه لباش قفل شد تو لبام. منو خوابوند رو زمین و در حالیکه سنگینیشو انداخته بود روی من آلتشو میمالید به لای پام. دوباره صورتش رفته بود تو گلو وگردنم و دیوونه شده بودم. یه لحظه حس کردم داره بیش از حد آلتشو فشار میده اما حالم جوری نبود که بخوام دست نگه داره. دلم میخواست تا تهش برم. دیگه صدای ناله هام دست خودم نبود. وقتی سینه امو دوباره کشید تو دهنش دیگه خودم دستم رفت بینمون و سمت آلتش. خودمو هول دادم سمتش. اما تازه وقتی فرو کرد برق از سرم پرید و فهمیدم چه گوهی خوردم. بر خلاف اون چیزی که میترسیدم و شراره گفته بود اونقدرها درد نداشتم. نمیدونم. شاید چون شهوت چشممو کور کرده بود و عاشق آلپر بودم به نظرم اونقدر دردناک نرسید. در هر صورت این اولین بارم بود و تا حالا همچین دردی رو تجربه نکرده بودم که بخوام بدونم حل المسائل چی میگه و چه میزان دردی باید داشته باشم. شایدم کل دردش همین بود. از اینکه اونقدرها هم درد نداشتم اونقدر خوشحال شدم که دیگه به بقیه اش فکر نکردم. حتی به اینکه رو زمین سفت خوابیدیم. داشتم با عشقم سکس میکردم. اونم یه سکس نسبتا بی درد و پر از لذت. با این حال اون سوزش اولیه سر جاش بود. محکم گردنشو بغل کرده بودم و اونم آلتشو داخلم نگهداشته بود. شقیقه امو گاهی میبوسید و باعث میشد احساس عشق و امنیت بکنم تو بغلش. زمزمه هاش تو گوشم مستم میکرد.
    -درد داری؟
    -خیلی اونقدر که میترسیدم نه.
    -شروع کنم؟
    -اگه میخوای...
    حرکت رفت و برگشتیش رو آروم و ملایم آغاز کرد. داخل واژنم میسوخت. یه سوزش بد که هر چی بیشتر رفت و آمدش تکرار میشد سوزشش انگار بیشتر میشد. معذب بودم و درد داشتم اما دیگه کاری بود که شده بود. گفتم شاید اگه یه کم دیگه هم تلمبه بزنه بهتر بشم اما نشد. ناله ای که میکردم نمیفهمیدم از درده یا از تحریکی که با تماس لباش با گلوم حس میکردم. حواسم فقط به پایین تنه ام بود. نمیدونستم چقدر دیگه میتونم تحمل کنم که یهو احساس کردم حرکتهاش تندتر شده و نفسهاش بریده بریده. حرکتهای تندش درد منم بیشتر کرده بود. نمیتونستم صدامو کنترل کنم. که یهو با صدای آه های بلند و کشیده به سختی گفت:
    -دا...رم... می...آم!
    و چند لحظه بعد همونطوری که نفس نفس میزد افتاد روم. نا نداشتم و اونم با سر و صورت عرق کرده افتاد روم.
    .......................................
    یهو از خواب پریدم. همونجور سرم رو شونه اش خوابم برده بوده گویا.
    -فاک! ساعت چنده؟!
    دیدم اونم خوابش برده بوده. به ساعتم نگاه کردم. ساعت 7 صبح بود! فاک! پرواز خاله 9 صبح بود! الان حتما از نگرانی دیوونه شده! بدو رفتم موبایلمو پیدا کردم و منتظر بودم که خاله جد و آبادمو به فحش کشیده باشه از نگرانی, اما بر خلاف انتظارم هیچ خبری نبود. پیش خودم خدا رو شکر کردم که حتما اونقدر حواسش پیش علی آقا بوده که منو یادش رفته. آلپر هم که انگار با بلند شدن من بیدار شده بود از جاش بلند شد.
    -آخ! ببخش هستی! خوابم برد!
    داشت سریع لباساشو میپوشید. منم بدو بدو شروع کردم لباسامو تنم کردن. لای پام هنوزم میسوخت. اما بیشتر نگران عکس العمل خاله بودم. بر خلاف انتظارم از خون و اینام خبری نبود. یعنی چی؟ پنج دقیقه بعدش تو ماشین بودیم و تو راه خونه. نگران بودم. نکنه فکر کنه من هرزه ام؟ ولی من که تا حالا با کسی نخوابیده بودم. خدایا! پس چرا خون نیومد؟ دست و پاهام از شدت استرس میلرزید.
    -نمیدونم به خاله ام چی باید بگم... میکشه منو!
    -منم باهات میام بالا... اصلا میگیم ماشین خراب شده بود... نگران نباش یه بهونه ای پیدا میکنیم...
    خجالت میکشیدم و جرات نداشتم بهش نگاه کنم. خیره شده بودم به جلو. میدونستم راجع بهم فکرای بد میکنه حتما.
    -من... من... آلپر... قسم میخورم من دختر... من دختر بدی نیستم به خدا... من هرزه نیستم...
    -ریلکس! من دوستت دارم هستی... لازم نیس بهم توضیح بدی...
    -ولی آخه... من تا حالا از این کارا نکرده بودم نمیدونم چی شد یهو؟
    -منم نمیدونم چی شد یهو... اما مگه مهمه؟ من ازت خوشم میاد...و طبیعیه آدم با کسی که دوست داره و از بودنش لذت میبره سکس کنه...
    -ولی آخه...
    پشت دستمو بوسید و با گفتن دوستت دارم خیالمو راحتتر کرد. یه بیست دیقه بعد رسیدیم به آپارتمان خاله. نگاه کردم دیدم چراغش هنوزم روشنه. با اینحال کلیدمو استفاده کردم. آلپر آروم گفت:
    -منم میام... اگه خاله ات خواس حرف بزنه من جوابشو میدم...
    -فکر نمیکنم خاله خونه باشه... ساعت 9 پرواز داشت الان باید فرودگاه باشه...
    با اینحال با حرفش ته دلم گرم شد و یواش و بی صدا پله ها رو رفتیم بالا. در آپارتمانو که باز کردم و رفتم تو چراغها روشن بود اما... سالن جوری به هم ریخته بود که انگار دزد اومده بوده. یعنی چی؟ ناباورانه به آلپر نگاه کردم. بی اختیار صدا کردم:
    -خاله؟ خاله؟
    اما صدایی نیومد. بدو با کفش رفتم تو اتاق خاله اما چمدونش نبود... اتاقش هم حسابی به هم ریخته بود. یعنی بدون اینکه چیزی به من بگه رفته؟ یعنی اینقدر عصبانی شده از دستم که بدون اینکه به من بگه رفته فرودگاه؟ به موبایلش زنگ زدم. زنگ خورد. خیلی هم زنگ خورد اما جواب نداد. حتما تو فرودگاه بود و مشغول کارای اداریش. همونجوری که داشتم شماره اشو میگرفتم رفتم تو اتاق خودم. دیدم کمدها و اینا همه چی به هم ریخته اس و نیمه باز. اتاق منو دیگه چرا اینجوری به هم ریخته؟! چمدونم هم باز بود و لباسهام به هم ریخته. یهو یاد پاسپورتم افتادم. نکنه خاله شبونه رفته فرودگاه؟ یعنی بعد رفتنش دزد اومده؟ خدایا پاسپورتم که تو جیب کنار چمدون بود نیس... به خاله زنگ زدم. ایندفعه موبایلش مستقیم رفت رو صدای اون زنه اما نمیفهمیدم چی میگه. برگشتم دیدم آلپر هم هاج و واج داره منو نگاه میکنه.
    -اینجا چه خبره هستی؟ انگار دزد اومده...
    -آلپر؟ ببین این چی میگه؟ پاسپورتم هم نیس...
    -میگه شماره ی مورد نظر در دسترس نمیباشد... اینجا چرا اینجوری به هم ریخته اس هستی؟
    -یعنی دزد اومده آلپر؟ چی کار کنم الان؟ به خاله چی بگم زنگ بزنه؟
    -بدو بریم پلیس...
    یه جورایی خوف نشسته بود تو جونم که دزد اومده. حالا باز خوبه بعد از رفتن خاله بوده.
    -یه زنگ به سلامی بزن بگو بیاد اینجا...
    -ها راست میگی...
    زنگ زدم خیلی زود جواب داد.
    -ببخشید آقای سلامی...
    -خوبی؟ کجایی تو دختر؟ خاله ات خیلی نگرانت بود... رسوندمش فرودگاه... گفت ازت خبر بگیرم...
    -پس چرا به خودم زنگ نزد؟
    -هر چی گرفت موبایلت در دسترس نبود... حالا خوبی؟
    -آقای سلامی... اینجا انگار دزد اومده...
    -ها؟! چی؟
    -دزد اومده انگار!
    ..............................
    نزدیکهای ظهر بود که بالاخره پلیسها رفتن. به نظر میرسید بعد از رفتن خاله و آقای سلامی دزد اومده بوده. تمام وسائل قیمتی و طلاها و پاسپورت منم رفته بود. مونده بودم چی کار کنم. باید میرفتم سفارت ایران و پاسپورت میگرفتم و با این حساب فردا نمیتونستم برگردم ایران. زنگ زدم به مامانم. موبایل خاله هنوزم خاموش بود. مامانم میگفت حتما خاله مینا پروازش تاخیر داشته و تو پروازه. مامانم رفته بود دنبالش فرودگاه و منتظر بود. بهش گفتم دزد اومده بوده و پاسمو برده و من نمیتونم فردا برگردم. خیلی نگران شد. اما خوب چاره ای هم نبود. با آلپر که حرف زدیم قرار شد من برم پیش آلپر بمونم. چون احساس امنیت نمیکردم. آقای سلامی هم که خیلی عصبی بود قبول کرد که بهتره تو آپارتمان نمونم. اون رفت دنبال بقیه ی کاراش و منم رفتم پیش آلپر اما به مامانم دروغکی گفتم تو هتلم که خیالش راحت بشه. چند دفعه به خاله زنگ زدم. بازم خاموش بود. تا اینکه بالاخره ساعتهای دو بود که مامانم زنگ زد:
    -هستی؟
    -چی شده مامان؟ خاله رسید به سلامتی؟
    -نه والله... اینجا هم پرسیدم گفتن خیلی وقته پروازش نشسته و مسافرا باراشونو گرفتن...
    -حتما یه سره رفته پیش دوست وکیلش...
    -خوب آخه باید از جلوی من میگذشت بره؟
    -عجیبه... حتما شما رفته بودی دنبال پرس و جو اومده رد شده شما رو ندیده... منم هر چی زنگ میزنم موبایلش خاموشه...
    -شایدم... میدونم دوست وکیلش کیه... تو جات امنه؟
    نگفتم رفتم پیش آلپر.
    -آره... هتل گرفتم مامان. نگران نباشین...
    ................................
    چند ساعت بعدش مامانم دوباره زنگ زد و صداش خیلی عصبی بود:
    -هستی؟
    -چی شده مامان؟ خاله رسید؟
    -الان با فرودگاه ترکیه تماس گرفتیم... میگن همچین کسی تو پرواز نبوده...


    ادامه...


    نوشته: ایول

  • 38

  • 3




  • نظرات:
    •   .Ambivalence
    • 4 ماه
      • 4

    • لایک اول...مثل همیشه زیبا ایول جان
      فقط اگر میشه داستان تنهام نذار رو هم ادامه بده..یا اینکه دیگه قصدش رو نداری؟


    •   eyval123412341234
    • 4 ماه
      • 4

    • Ambivalence عزیز :-) ممنونم از لطفتون و خوشحالم که خوشتون اومده. والله داستان تنهام نذار چون به حد نصاب نرسید و نرفت تو برگزیده ها، نتونستم قسمت بعدشو بی نوبت بفرستم. مجبور شدم معمولی بفرستم که اونم آپ نشد :-)


    •   Neshane21
    • 4 ماه
      • 3

    • سریعتر کاملش کن ایول


    •   eyval123412341234
    • 4 ماه
      • 3

    • نشانه ۲۱ عزیز چشم اگه به حد نصاب برسه حتما بقیه اشم به زودی میفرستم :-)


    •   eyval123412341234
    • 4 ماه
      • 2

    • ممنونم دیفرنت من عزیز :-) امیدوارم خجالتزده نشم فردا :-)


    •   ARYA52
    • 4 ماه
      • 3

    • سلام شادی عزیز
      به به بالاخره دوباره دست به کار شدی
      راستش قسمت اول و دوم رو با هم خوندم مثل همه کارهات عالی.
      فقط بد جایی داستان تموم میشه ادم رو تو حس تعلیق و هیجان نگه میداره، منتظر قسمت های بعدی هستم ، من تنها کاری که میشد بکنم لایک ناقابل بود امیدوارم بره تو برگزیده ها و قسمت بعد سریع تر آپ بشه
      دست مریزاد شادی خانم


    •   AH_art
    • 4 ماه
      • 2

    • ایول عزیز جای حرف نزاشتی
      منتظر ادامش هسیم (rose)


    •   mahboob66
    • 4 ماه
      • 2

    • خیلی خوب بود افرین.


    •   finalfantezy
    • 4 ماه
      • 0

    • باز یکی کسشعر تفت داد


    •   eyval123412341234
    • 3 ماه،4 هفته
      • 2

    • دیفرنت من عزیز اتفاقا من هم با خوندن داستانهای نویسنده های سایت خیلی چیزها یاد گرفتم. درسته به پای هیدن مون و مهران و سپیده و بقیه ی بچه ها نمیرسم اما خوب سعی میکنم که تمام چیزهایی رو که ازشون یاد میگیرم پیاده کنم تو داستان :-)


      آریا 52 عزیز ممنونم از لطف و محبتتون :-) خوشحالم که از داستان خوشتون اومده :-)


      آه-آرت عزیز خیلی ممنونم عزیز از لطفت :-)


      محبوب 66 عزیز ممنونم. خوشحالم که خوشتون اومده :-)


    •   wrecked_erny
    • 3 ماه،4 هفته
      • 2

    • :) (dash)


      چرا داره با مغزم بازی میکنه


      عالی بود منتظر ادامش هستم


    •   eyval123412341234
    • 3 ماه،4 هفته
      • 2

    • ارنی عزیز :-) خوشحالم که داستان برات جالب بوده :-)


    •   boy.t0p
    • 3 ماه،4 هفته
      • 2

    • چقدر منتظرش بودم. مرسی ایول عزیز عالی بود.
      لایک 9 با افتخار.


    •   eyval123412341234
    • 3 ماه،4 هفته
      • 2

    • بوی تاپ عزیز ممنونم از لطفتون :-) خوشحالم که خوشتون اومده. خدا رو شکر انگار شرمنده نشدم خیلی :-)


    •   هزارویکشب
    • 3 ماه،4 هفته
      • 2

    • انگارقضیه جنایی شدشادی جان لطفأبعدیشوزودتربذارجذابترازقسمت اول لایک.


    •   mahdi@milf
    • 3 ماه،4 هفته
      • 2

    • ایول به ایول. لایک 13


    •   wrecked_erny
    • 3 ماه،4 هفته
      • 1

    • :)


      از بیکاری و دیدن پورن بهتره


      ممنون


    •   eyval123412341234
    • 3 ماه،4 هفته
      • 4

    • هزار و یکشب عزیز ممنونم از لطفت :-)


      مهدی میلف عزیز ممنون :-)


      ارنی؟ تو مگه درس و دانشگاه نداری ؟؟؟ :-) بیکاری و پورن چیه دیگه؟


    •   ملكه_قلابي٢
    • 3 ماه،4 هفته
      • 2

    • چقد قشنگه واي!!!


    •   eyval123412341234
    • 3 ماه،4 هفته
      • 1

    • ملکه قلابی ۲ عزیز ممنونم از لطفتون :-)


    •   ملكه_قلابي٢
    • 3 ماه،4 هفته
      • 2

    • لدفن قسمت بعديشو زود بذاري،،بيصبرانه منتظريم


    •   bahar136709
    • 3 ماه،4 هفته
      • 1

    • لایک بیستم تقدیم شما
      هم خودت بیستی هم داستانت


    •   eyval123412341234
    • 3 ماه،4 هفته
      • 1

    • سین شین عزیز ممنون از لطفتون :-)


      بهار عزیز خیلی لطف داری :-)


    •   Master.Kink
    • 3 ماه،4 هفته
      • 0

    • عالی هستی شادی جانم (rose) داستان رو جوندار کردی با این پایان بندی! داستان هایی که تو ترکیه مینویسی جنایی میشن


    •   eyval123412341234
    • 3 ماه،4 هفته
      • 1

    • مستر کینک عزیز :-) خیلی ممنونم از لطفتون. خوشحالم که از داستان خوشتون اومده. :-) :-)


    •   shahx-1
    • 3 ماه،4 هفته
      • 1

    • ای لاو یو ایول جونم توبهترینی. شرمنده دیر رسیدم کلی ماجرا داشتم امروز!!! (biggrin)


    •   eyval123412341234
    • 3 ماه،4 هفته
      • 1

    • شاه ایکس گلم تو هر وقت رسیدی و سر زدی فقط لطفتو میرسونه...
      کجا آتیش میسوزونی؟


    •   Joodii_abot
    • 3 ماه،4 هفته
      • 1

    • مرسی شادی جان
      درعین سادگی هیجان انگیز شد!


    •   eyval123412341234
    • 3 ماه،4 هفته
      • 1

    • مرسی جودی ابوت عزیز :-) خوشحالم که خوشت اومده :-)


    •   sepideh58
    • 3 ماه،4 هفته
      • 2

    • چقدر دلم برا خوندن داستانات تنگ شده بود قسمت اول و دوم رو با هم خوندم
      مثل همیشه عالی بود شادی جان ...چقدر معما گونه تموم شد چه خاله مینا مرموز شده !منتظر ادامش هستم


    •   Mehraaan@
    • 3 ماه،4 هفته
      • 1

    • ایول عزیز خسته نباشی. معذرت بابت تاخیر.
      پرکشش و مهیج با نگارش روون و مثال زدنیت.
      حرف نداشت واقعا.


    •   eyval123412341234
    • 3 ماه،4 هفته
      • 2

    • سپیده ی عزیز خیلی وقت بود ندیدمت دلم برات تنگ شده بود! امیدوارم مشکل خاصی نبوده باشه. مرسی که با کامنت پر محبتت و حمایت‌هات برگشتی :-)


      مهران عزیز ممنونم از لطفتون :-) امیدوارم ایرادهاشم بهم گوشزد کنی که منم یه چیزی یاد بگیرم :-)


    •   sepideh58
    • 3 ماه،4 هفته
      • 1

    • گاهی خل میشم حوصله خودمم ندارم شادی چه برسه سیتار داستان گذاشتی و ندیدم شرمندم
      باید برم تگتو چک کنم پس!


    •   sepideh58
    • 3 ماه،4 هفته
      • 1

    • سیتار چی بود اومد این وسط :-/
      کیبوردمم مث خودم خل شده (biggrin)


    •   eyval123412341234
    • 3 ماه،4 هفته
      • 1

    • نه گلم شرمندگی نداره :-) منم همینم. اکثر مواقع تو یه جور نفرت از واقعیت زندگی میکنم و نوشتن داستان تنها راه فراره. یه پناهگاه که یه کم از واقعیت گوه زندگیم(مردگیم شاید نمیدونم) در بیام. میفهمم که حوصله ی خودتو نداری یعنی چی. امیدوارم یه شرایطی پیش بیاد برات که آروم تر بشی گلم :-)


    •   sepideh58
    • 3 ماه،4 هفته
      • 1

    • فدات شادی عزیزم
      امیدوارم تو هم روزی به آرامش خیال برسی ...منم برسم :)


    •   nilajooni
    • 3 ماه،3 هفته
      • 1

    • واااااو چ داستانی
      لایک ٣٣


    •   eyval123412341234
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • نیلا جونی عزیز :-) خوشحالم خوشت اومده :-)


    •   M_O_o
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • ایول ایول داری رفتم پرفت دیدم نصف داستانایی ک دوسشون دارم تو نوشتی ایول ایول


    •   Ali_saliwan
    • 3 ماه،3 هفته
      • 0

    • پشمامم ... منتظر ادامه هستم
      عالی بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو