مرغ مینا (۳)

    ...قسمت قبل


    -خیلی وقت نداشتم اونروز... یه میتینگ مهم داشتیم با یه شرکت اروپایی باید میرفتم شرکت... پشت دستمو مگه بو کرده بودم؟ ای کاش باهاش میرفتم داخل...


    سلامی چشماشو با انگشتهای شصت و اشاره ی راستش مالید. اینو در جواب من که پرسیدم با خاله تا توی فرودگاه رفته بود یا نه, جواب داد. پشت میزش تو شرکتش نشسته بود و داشت با من حرف میزد. هنوز منتظر جواب سفارت بودم برای پاسپورتم و حس آدمهایی رو داشتم که رو میخ نشستن. سر همونم بود که از آلپر خواستم منو بیاره پیش سلامی بلکه پلیس به اون چیز بیشتری گفته باشه. اما اونم معلوم شد که از من بیشتر چیزی نمیدونه. قیافه اش عصبی و نگران بود. البته خودم هم همون بودم. خسته. عصبی. نگران. خاله یهو یه قطره آب شده بود و رفته بود تو زمین. نگاهمو انداخته بودم زمین. همون لحظه در اتاقو زدن و یه دختره در حالیکه یه کت دامن خوشگل کرمی پوشیده بود و موهای خوشرنگ طلایی تا روی شونه هاش داشت, با یه سینی که دو تا قهوه برای ما توش بود, وارد شد. اول اومد سمت من. دو شب بود نخوابیده بودم و الانم قهوه لازم داشتم که بتونم رو پا وایسم. اونقدر وحشتزده و نگران بودم که شبها خوابم نمیبرد حتی با اینکه پیش آلپر میخوابیدم و تو بغلش احساس مثلا امنیت میکردم. یعنی خاله مینا چی شده بود؟ کجا رفت؟ چرا یهویی بی خبر رفته بود؟ اون که حتی رازشو با علی آقا به من گفت چرا اینو نگفت؟ همه اش اون چند ساعت آخرو که با هم بودیم از ذهنم میگذروندم اما هیچ چیزی به ذهنم نمیرسید. سلامی از دختره تشکر کرد و یه چیزهایی به ترکی بهش گفت و اونم سر تکون داد. بعد از رفتن اون با صدای سلامی به خودم اومدم:
    -گیر افتادم... نه تمرکز دارم که بخوام کارهای شرکت رو انجام بدم نه میتونم شرکتو بذارم و بیوفتم دنبال مینا...
    -پلیسها چی میگن؟ به من که چیزی نمیگن...
    -میگن اولا چون از سن قانونی گذشته و آدم بزرگ محسوب میشه احتمال اینکه خودش میخواسته گم و گور بشه زیاده... از یه طرف هم میگن چون جسدی در میون نیست, قتلی هم اتفاق نیوفتاده که بخوان دنبال قاتلش بگردن... هر چی هم میگم که بابا ما با هم نامزد کرده بودیم قرار بود ازدواج کنیم میگن این دلیل نمیشه... شاید مشکل دیگه ای داشته که تو ازش بی خبری... مثلا مشکل روحی روانی ای چیزی...
    -قتل؟
    -پلیسن دیگه... واسه اونها گفتنش راحته چون هر روز صدها مورد قتل دارن اما واسه ما...
    از فکر کشته شدن خاله مینا موهای کمرم بلند شدن و پوست کله ام گز گز کرد. وحشتناکترین چیزی بود که یکی میتونست راجع به خاله بگه. سلامی یه لحظه حرفشو قطع کرد و یه نگاهی به من کرد که انگار نمیدونست باید حرفشو به من بزنه یا نه. با اینحال پرسید:
    -اونجور که فهمیدم تو و خاله ات خیلی به هم نزدیک بودین... تو چیزی راجع به مشکلات روانی یا همچین چیزی میدونی؟
    آب دهنمو قورت دادم. چی بگم؟ خاله ای که اینهمه سال رو نقش بازی کرده بود. راجع به زندگیش به همه دروغ گفته بود. میشد یعنی اینا همه اش دروغ بوده باشه؟ یعنی واقعا میخواسته به قول پلیسها خودشو گم و گور کنه؟ یه جورایی یهو چشم باز کرده بودم و میدیدم که من اینهمه سال از خاله دروغ شنیدم. از کجا معلوم که حرفش راجع به بقیه ی چیزهایی که گفته درست باشه؟ نمیدونستم چی جواب بدم. از یه طرفم هر چی نگاه میکردم به جز محبت از خاله چیزی ندیده بودم. اما خوب محبت دلیل نمیشه که دروغ نخواد بگه:
    -حداقل تا جایی که من میدونم نه... سالم بود...
    سلامی قهوه اشو برداشت و شروع کرد به خوردن. قیافه اش واقعا خسته بود و نگاهش کاملا عصبی. دیگه چیزی نگفت و تو سکوت مشغول فکر کردن شد. یهو پرسید:
    -تو پریشب کجا بودی؟
    -من؟!... من...
    رنگم پرید. هم یاد سکس داشتن با آلپر افتادم هم اینکه چه جوری باید با خانواده ام رو در رو بشم. پریدن رنگمو کاملا متوجه شد. اخماش رفت تو هم:
    -چیزی هست که نمیتونی به من بگی؟ اگه چیزی میدونی که میتونه کمکمون کنه باید بگی! دارم دیوونه میشم! با هم دعواتون شد با خاله ات؟
    -نه... چیز اونجوری نیس...
    -ماشالله همه چی عالی! اونوخ هیچ چی هم با عقل جور در نمیاد...
    -دعوامون نشد...
    -پس چیه؟ چرا رنگت پرید؟ همه اش حس میکنم یه چیزی هست که به من نمیگین!
    خوب البته که بود. نمیدونستم چطوری بهش بگم خاله بهش دروغ گفته که عموش مرده.
    -قسم میخورم من چیزی نمیدونم...
    -باورش یه کم برام سخته که موبایل یه نفر تمام شبو آنتن نده... کجا بودی؟ با اون پسره بودی؟
    یهویی جایی که انتظار نداشتم گیرم انداخت. سلامی پیش پلیس که بودیم, قضیه ی دوستیمون با آلپر رو فهمیده بود. اونجا که بودیم تو اداره ی پلیس هر چی میدونستم به پلیس گفتم. مترجم آورده بودن که یه وخ مشکلی پیش نیاد از لحاظ زبانی. البته اینا رو به پلیس گفته بودم چون فکر میکردن دزدی کار من و آلپر بوده... بعدش گفتن من و خاله ام با هم همکاری کردیم واسه ی تلکه ی سلامی... پشمام ریخته بود و ریده بودم تو شلوارم. خیلی بد باهام حرف میزدن و بازجویی میکردن. جوری بود که حتی حاضر بودم به قتلهای نکرده ام اعتراف کنم فقط ولم کنن... مجبور شدم بهشون راستشو بگم که من اصلا روحم هم خبر نداشته. مجبور شدم حتی قضیه ی علی آقا رو بهشون بگم. خیلی طول نکشید که ته و توی قضیه رو در آوردن. از شانس ما همسایه ی آلپر که شب کار بود و کشیک شب بیمارستان به پلیس گفت که ما ساعت های 9 اینا رفتیم تو خونه ی آلپر. و برای همین هم چون سلامی گفته بود که همه چیز تا قبل رفتنشون به فرودگاه مرتب بوده برای همونم خیلی سریع از لیست مظنونین در اومدم. به خصوص که خودمون با پای خودمون رفته بودیم پیش پلیس. اما اینکه الان بخوام دقیقا به سلامی بگم چی شده خیلی ضایع بود. یه کاره پاشم بگم سکس داشتیم؟ خودش گفت:
    -گفتم شبو با پسره بودی؟ جواب منو بده!
    -به شما مربوط نیس!
    -جدی؟! هر چی چیز قیمتی بوده رفته اونوخ به من مربوط نیس؟ میشه بگی کی به من مربوط میشه پس؟ ببین دختر جون؟ من همین دیروز به دنیا نیومدم... کاملا معلومه داری یه چیزیو از من پنهون میکنی!
    یعنی اگه خاله بفهمه من راستشو به سلامی گفتم ازم ناراحت میشه؟ خوب آخه این بیچاره هم حق داره که اینجوری ناراحت باشه. با خودم گلاویز بودم که یهو پا شد و اومد جلوی من. همونطور که دستاشو گذاشته بود رو زانوهاش تو صورتم خم شد. خودمو یه کم عقب کشیدم.
    -باور کن! اگه بدونم بهم دروغ گفتی ها...
    ترسیده بودم. راستش یهویی خیلی ازش ترسیدم. این چند ماهه همه اش بگو بخند بود و شوخی. تا حالا اینجوری ندیده بودمش. از چشماش خون میچکید. به خودم که اومدم دیدم از سیر تا پیاز قضیه رو البته به جز تیکه ی سکس با آلپر براش تعریف کردم. اونم در حالیکه یه وری لبه ی میزش نشسته بود داشت گوش میکرد. وقتی حرفهام تموم شد قیافه اش تو فکر بود.
    -این که چیزی نیس خوب... اگه مینا بهم گفته بود که من خودم میتونستم کمکش کنم...
    -آخه گفت اگه بگه به خاطر شوهر سابقش داره میره ایران شاید شما ناراحت بشین و به غرورتون بر بخوره...
    -دختر جون مگه من بچه ام؟ خوب صد البته آدم وقتی با یکی یه تاریخچه داره و اینجوری که تو میگی خاله ات هم عاشق این علی یه بوده, نمیتونه همینجوری یارو رو تو مشکلاتش ول کنه به امان خدا... حتی اگه به من گفته بود من خیلی راحت کمکشون میکردم... اگه این کار من قرار بود به مینا آرامش بده, هر کاری از دستم بر می اومد میکردم! این کار بچگونه چیه آخه این مینا کرد؟ الان این علی کجاست؟
    -من نمیدونم... خاله میخواست کمکش کنه اگه بشه از ایران فرار کنه... شاید خاله مینا نمیخواد کسی بدونه که خودش به علی آقا کمک کرده...
    -این که خیلی احمقانه اس...
    -نمیدونم... شاید فکر کرده چون نامزد شماس ممکنه از اینکه به یه مجرم کمک کرده شما تو دردسر بیوفتین...
    انگار از بابت واقعیت خیالش یه کم راحت شده بود. اما هنوزم همونقدر عصبی:
    -کار احمقانه ای کردین به من نگفتین... من برنامه ریزی کرده بودم...
    -چه برنامه ای؟!
    -برنامه برای آینده برای زندگیم! من به مینا اعتماد کرده بودم... اومدیم و چه میدونم تو ایران میوفتاد زندان یا چه میدونم یه چیزی میشد... من نباید میدونستم قضیه چیه؟ یعنی منو اینجوری شناخته بود؟
    -آخه... تو ایران این کار صورت خوشی نداره که بخوای به شوهر سابقت کمک کنی میگن حتما یه چیزی بینشون هست... اصولا هیچ مردی اینو قبول نمیکنه مخصوصا اگه بچه ای در بین نباشه که یه جورایی به هم وصل باشن...
    سلامی آه کلافه ای کشید و پا شد رفت پشت میزش نشست:
    -چه میدونم... شایدم حق با مینا بوده... واقعا الان انگار رو دست خوردم ازش... ای کاش میدونستم چی تو کله اش میگذره... کجاس الان یعنی؟
    اون با دلخوری و من درمونده به هم نگاه کردیم. ای کاش میدونستم خاله کجاس و چیکار میکنه. این احساس رودست خوردن سلامی رو کاملا درک میکردم و بهش حق میدادم.
    .................................
    بالاخره به هر بدبختی بود پاسپورت جدیدمو گرفتم و برگشتم ایران. اما دلم مونده بود پیش آلپر. حس میکردم رو میخ نشستم اونقدر که حالم بد بود. هر روزم گریه بود. مامانم میگفت باید شروع کنم واسه فوق درس بخونم اما من یه چشمم اشک بود یکی خون. مامانم انگار نفسش از جای گرم در می اومد. اونقدر دلم برای آلپر تنگ شده بود که خدا میدونه, به خصوص اون چند روزی که پیشش بودم, با اینکه دل نگران خاله بودم, اما بودن آلپر خیلی تسکینم میداد و آرومم میکرد. هر شب بعد از ماساژ دادن کتف و کولم منو میکشید تو بغلش و با بوسیدن موهام آرومم میکرد. بار اولی که سکس داشتیم رو خوب از روی عشق بود اما دفعات بعدی رو خودم ازش میخواستم. که اگه بشه یه کم از استرسم کم بشه. که البته خیلی کمکم میکرد. حداقل یه چند دیقه ای تو این دنیا نبودم و حواسم پرت میشد. گردن و شونه هام از شدت استرس درد گرفته بودن و آلپر همیشه برام با ویکس میمالیدشون. بعد از اونم خیلی سریع کارمون بیخ پیدا میکرد و چشم باز میکردیم میدیدیم لخت تو بغل همیم. یه جورایی مثل زن و شوهرها شده بودیم. از کارش که تو یه شرکت تبلیغاتی بود, چند روزی رو مرخصی گرفت به خاطر من و تمام مدت پیش من بود. صبح ها با بوسه های پر محبتش بیدار میشدم. میرفت و یه صبحونه ی مفصل ترکی با زیتون و همه چی میچید و نیمه دلخوش با هم میخوردیم. گوجه. خیار. زیتون. پنیر. کره عسل. نیمرو. خیلی مخلفات بود اما از هر کدوم یه کمی. خیلی صبحونه هاشونو دوست داشتم. بعدش هم با هم میرفتیم بیرون و استانبولو منو میگردوند. دست تو دست همدیگه. حالا درسته به پلیس هم سر میزدیم و خبر میگرفتیم اما خوب همونم در کنار عشقم خیلی سخت به نظر نمیرسید. دور و بر خونه اش اصولا بازار میوه و تره بار بود. برگشتنه خرید همون روزشو همون روز میکرد و برمیگشتیم خونه و برای ظهر ناهار درست میکردیم. بعد از ناهار هم مینشستیم رو مبل و تو آغوش هم از آینده با همدیگه حرف میزدیم. تو اون روزها که رفتارشو دیدم ترسم ریخت. به خصوص که یه شب خواهرش جفتمونو دعوت کرد خونه اش. بر خلاف اون چیزی که فکر میکردم خواهرش و شوهر خواهرش خیلی باهام مهربون برخورد کردن. همونم ته دلمو قرص کرد که بتونم از خانواده ی به همریخته ام براش بگم. وقتی خوب حرفهامو گوش کرد گفت:
    -از من بپرسی زندگی مثل یه گردباده... چشم باز میکنی میبینی توش گرفتاری و همه چی داره با سرعت دور و برت حرکت میکنه و تمام چیزهای توش ناگهانی پیش میان... بعضی وقتها آسیب بهت میزنن و بعضی وقتها هم عروسکهای مهربونی مثل تو از کنار آدم رد میشه که همون لحظه اگه نچسبی بهش تو گردباد گم میشن... من عروسک خودمو چسبیدم چون خدا میدونه چقدر ضربه و کتک خوردم تو این گردباد...
    بعدشم سرمو بوسید و گفت تنهام نذاری یه وخ؟ می مردم براش. چی چی رو منو تنهام نذاری؟ اما خوب زمان میگذشت و بالاخره وقت رفتن رسید. شب قبلش تا صبح نخوابیدیم. سرمو تمام مدت گرفته بود تو بغلش و تنمو نوازش میکرد و منم آروم آروم اشک میریختم. واقعا حس میکردم شوهرمه و از اینکه باهاش میخوابیدم عذاب وجدان نداشتم. فهمیده بودم که یا آلپر یا هیچکس! اگه مامانم اینها هم موافقت نمیکردن هم بازم رو تصمیمم می ایستادم. وقتی برگشتم ایران صبح ها با صدای موبایلم بیدار میشدم که آلپر مسیج صبح به خیر برام میفرستاد. شبها هم با شب به خیر اون میخوابیدم. مامانم اکثرا با همون دوست پسرش که گویا رابطه اشون هم جدی بود دنبال سر نخی از خاله مینا بودن. البته این چیزی بود که به من میگفت. صبح میرفت شب دست از پا درازتر می اومد. راستش خیلی دپرس و دمغ بودم و دلم واسه آلپر پر میکشید. البته آلپر مثل همون قبل با پلیس در تماس بود و اونجوری که به نظر میرسید خبری نبود. تقریبا یه ماهی بود که برگشته بودم ایران. جمعه بود و دلم بد جور گرفته بود. از نبود مامان استفاده کردم و با آلپر تا جاییکه جون داشتیم حرف زدیم. اما خوب باید میرفت پیش خواهرش شب اونجا دعوت بود. دلم نمیخواست قطع کنیم اما دیگه تا نهایت جایی که جا داشت حرف زده بودیم و دیرش هم شده بود. پای تلویزیون بودم که یه لحظه حس کردم انگار سردیم کرده یا مسموم شدم. حالم خوب نبود. یه لحظه حس کردم دارم بالا میارم. با سرعت رفتم دستشویی و تمام دل و روده امو بالا آوردم. بیحال رفتم و افتادم تو رختخواب. جوری خسته بودم که خیلی سریع خوابم برد...
    صبح که با مسیج آلپر بیدار شدم دیدم خیلی حالم خوب نیس. بهش جواب دادم. دلم به هم میخورد. گفتم حتما از گشنگیه. یه کم صبحونه که خوردم حس بهتری داشتم. زنگ زد بهم:
    -چطوری هستی؟
    -راستش خوب نیستم... انگار مسموم شدم...
    -عه؟ آخی؟! چرا؟ چی خوردی دیشب؟ استفراغ کردی؟
    -چیز خاصی نبود مث همیشه بود... مامانم نبود منم یه املت ساده خوردم...
    -حتما تخم مرغش خراب بوده یا چیزی... انشالله زودتر خوب بشی. بخواب استراحت کن... مزاحمت نمیشم...
    یهو صدای دوستشو که همکارش هم بود شنیدم که داشت سر به سر آلپر میذاشت. ای کاش منم اونجا بودم. بی اختیار دلم گرفت و شروع کردم گریه کردن. وقتی دید گریه میکنم دوستشو فرستاد پی کارش و خودش دوباره شروع کرد قربون صدقه ی من رفتن. اونقدر چرت و پرت گفت و منو خندوند که یه کم حالم بهتر شد.
    -مرسی آلپر... خیلی دوستت دارم...
    -منم خیلی دوستت دارم... برو بخواب استراحت کن... با گوشی برو تو جات که بدونم خوابیدی...
    -قول میدم برم...
    -برو که بشنوم خوابیدی...
    داشتم تو جام دراز میکشیدم که یهو باز حالت تهوع گرفتم. بدو رفتم دستشویی و باز دل و روده امو بالا آوردم. وقتی برگشتم لرز بدی تو تنم افتاده بود. گوشیو گرفتم دستم.
    -تو چرا اینجوری شدی پس؟ میدونم جوابش نس... چون کاندوم استفاده میکردم اما آخرین بار کی پریود شدی؟
    رنگم رسما پرید! این یه ماه آخر رو اصلا از بس نگران خاله و دلتنگ آلپر بودم که یادم رفته بود پریود نشدم.
    -من یه ماهه عقب افتاده پریودم اما... من فکر میکردم از استرسه...
    -شایدم حق با توئه و از استرسه... در هر صورت چیز کمی نیس یه گمشده داشته باشی و بی خبر کل زندگی و روح و روان آدمو به هم میریزه... منم کاندوم استفاده میکردم... پس حتما همونه... باشه... مزاحمت نمیشم... بخواب استراحت کن گلم...


    یه ویر افتاده بود به جونم. نمیدونم چرا دلم خواست مطمئن بشم که فقط مسمومیته... یه کم که بهتر شدم سریع لباسامو تنم کردم و رفتم دو تا چهار راه بالاتر و یه بی بی چک خریدم. برگشتم خونه و ازش استفاده کردم. تو اتاقم نشسته بودم و نگاهش میکردم که یهو یه سطل آب سرد ریختن رو سرم! حامله بودم! یه چند لحظه ای حس میکردم دارم خواب میبینم و واقعیت نداره. چند ثانیه ای هم تمام زندگیم و آینده ام از جلوی چشمم رد شد. تازه اونموقع بود که از شوک در اومدم. سریع زنگ زدم به آلپر و قضیه رو بهش گفتم. خوشحال شد اما بیشتر از خوشحالی ناراحت. با هم قرار گذاشتیم که اگه بشه هر چه سریعتر با هم ازدواج کنیم تا گندش در نیومده. درسته که عاشق آلپر بودم اما خوب مامانم اینا رو باید چیکار میکردیم؟ حتی اگه قبول هم بکنن آلپرو به عنوان داماد بازم چند ماه طول میکشید. اونوخ بود که آبروریزی بشه. حالا چه خاکی بریزم تو سرم؟ بالاخره بعد از کلی حرف زدن با هم به نتیجه رسیدیم که من حتی اگه شده پنهونی و بی اجازه برم ترکیه و با آلپر عقد کنیم. گفت اینجا خیلی از دختر پسرها با هم فرار میکنن و عقد میکنن بعدشم بر میگردن و از پدر مادرهاشون حلالیت میطلبن...
    ادامه دارد...


    نوشته:‌ ایول

  • 26

  • 2




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • بسیار عالی مثل همیشه ایلول عزیزم تو بی نظیری....


    •   no-roots
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • لایک دو (rose)


    •   Sin_shin
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • عالی،یک لایک نا قابل از طرف من!


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • شاه ایکس گلم خیلی بهم لطف داری :-) ممنونم از لطفت اما من حتی به گرد پای تو هم نمیرسم :-)


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • نو روتس عزیز ممنونم از لطفتون :-)


      سین شین عزیز خیلی لطف دارین :-) ممنونم


    •   ARYA52
    • 3 هفته،3 روز
      • 5

    • شادی عزیز
      به به، به به، به به
      اسم کاربری ایول بهت میاد، باید گفت ایوللللل
      غیر از لایک چی دارم بگم ، حرفی باقی نمیزاری که.


    •   no-roots
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • پس چرا من استیکر میفرستم ارور میده؟:////


      اونم وی آی پی میخواد؟؟


      خواهش شادی خانوم ممنون از شما بابت داستان خوب


    •   teen...wolf
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • به به ایول چ خوبه هنوز شما مثل قدیم اینجایی.. عالی بود مثل همیشه...


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • آریا ۵۲ ی عزیز ممنونم از محبتتون :-) امیدوارم ایراداشم بهم بگین که برای قسمتهای بعد بتونم رفع کنم :-)


      نو روتس عزیز والله منم میبینم گاهی بعضی‌ها استیکر قلب میذارن مثلا تو ایمیل اینجا. اما خودم بلد نیستم چه جوریه :-)


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • عه؟ تین ولف عزیز خیلی وقت بود ندیده بودم کاربریتو :-) محبت کردی سر زدی بهم :-)


    •   no-roots
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • نخیر چون ما پسریم دارن حقمون رو میخورن.... هععععی!!


      هشتگ نه ب تبعیض جنسی :////


    •   teen...wolf
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • فدات یهویی شد اومدم دوباره اینجا و قلمت میخکوبمون کردو فلان...


    •   Littlelucifer
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • لایک چهارم تقدیمت ایول جان
      نمیدونم اون 2 نفری که دیس کردن داستان رو فازشون چی بوده ؟ ب


    •   جغدتنها
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • شادی جان ، فارغ میشم از همه دلمشغولی‌ها و درگیری‌های ذهنی این روزهام وقتی شروع میکنم به خوندن نوشته هات. یه جورایی مسکن و آرام بخشن......توی دنیای قلم تو غرق شدن رو به هر فکرکردنی ترجیح میدم.........


    •   sepideh58
    • 3 هفته،3 روز
      • 5

    • لایک 6 برای شادی عزیزم .
      این خاله گور به گور شده کجا رفته اخه !
      وای ک از اول رابطه با الپر من همش استرس حاملگیشو داشتم و بالاخره شد:-|
      زود ادامشو بنویس لطفا


    •   ARYA52
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • شادی عزیز
      من به شخصه به داستان و نوشته های شما هیچ ایرادی نمیتونم بگیرم به دلایلی که میگم
      با توجه به تاپیک خاطرات پناهندگی، شما با فضا هر دو کشور ترکیه و ابران به خیلی اشنا هستی، داستان های شما یک زمینه از واقعیت رو داره چه از لحاظ شخصیت پردازی و چه از لحاظ فضا سازی، یعنی حسم میگه مثلا خاله مینا یا آلپر داستان یک شخصیت واقعی بوده حالا نه لزوما با این مشخصات که شما اونا رو با تغییر و فضای ذهنی خودت وارد داستان کردی.
      همچنین روال اتفاقات.
      برای همین داستان ها و شخصیت ها ملموس و قابل درک هستند.
      نوع بیان و نوشتارت هم ساده و روان و بی تکلف هست به دل من که میشینه.
      فقط احساس میکنم بعضی جاها به دلیل بی حوصلگیً یا خستگی و مشغله داستان رو ول میکنی و بعد برای ادامه کمی حالت و فضا تغییر میکنه نه اینکه بد میشه اینجوری بگم فرض کن داری تو اتوبان کاملا صاف تخته گارپز میری یک لحظه ماشین میوفته تو دست انداز یک تکون میخوری .
      البته چون شما کار و مشغله دیگه هم داری این اتفاقات تو نوشتن طبیعی هست . داستان نویسی یک حس هست که باید بجوشه یک جایی با قدرت میاد تو ذهن ادم شروع میکنی به نوشتن بعد یهو به دلایلی که گفتم تمام میشه تو اون مقطع. البته شما هنرمندانه پیوند بین ادامه رو برقرار میکنی ولی خودم گاهی اون دست انداز رو حس میکنم که از ارزش و زیبایی کارهای شما کم نمیکنه اصلا.
      این رو که گفتم راجع به تمام داستان های شما یا خاطرات تاپیک ها بود.
      ولی ولی
      ممنون از اینکه با تمام گرفتاری ها ،بی حوصلگی ها ، سختی ها ، هستی و با قلم خوبت حالمون رو خوب میکنی.
      پر حرفی کردم عذرخواهی از شما و تمامی دوستان عزیز.


    •   Talangor1
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • بیگ لایک عالی و بی نقص


    •   Mehraaan@
    • 3 هفته،2 روز
      • 6

    • ایول عزیز دمت گرم. من از داستان دنباله دار متنفرم و معمولا نمیخونم!! ?
      اما عجیب جذب این داستان شدم و منتظر قسمت جدید هستم. (rose)


    •   ملكه_قلابي٢
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • نميشه زودتر زودتر بنويسي،،،،لدفن ؟؟!


      قسمتهاي قبلش قشنگتر بود البته تا اين قسمت!! اتفاقاتش كليشه اي بود ،،،آه و گريه و غصه و حاملگي بي وقت!!


    •   wrecked_erny
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • نخوندم حسش نبود


      ولی میخونم :)


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • مرد سکسی عزیز :-) شرمنده بابت درااااززززیش :-) چشم. سعی میکنم از درد مردم بنویسم :-)


      لیتل لوسیفر عزیز ممنونم از لطفتون :-) شاید بعضی‌ها خوششون نیومده :-)


      جغد تنها ی عزیز خیلی خوشحالم که میتونم حتی اگه شده چند دیقه از لحاظ فکری کمکتون کنم :-) نوشتن به خودم هم خیلی کمک میکنه و تنها راه فراره برام :-)


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • سپیده ی گلم ممنونم از لطفت :-) خوشحالم که خوشت اومده. چشم حتما زود میفرستم بقیه اشو.


      آریا۵۲ ی عزیز :-) کاملا حق با شماست. نوشتن رو مجبور میشم گاهی ول کنم به دلایل مختلف و وقتی بر میگردم داستان کمی تغییر میکنه. معلومه که خیلی با دقت میخونید و این منو خیلی خوشحال میکنه :-)


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • تلنگر۱ عزیز ممنونم از لطفتون :-)


      مهران عزیز :-) خیلی خوشحالم که خوشتون اومده از داستان و علیرغم دنباله دار بودنش کشش خوندنشو دارین. لطفتون رو میرسونه :-)


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • دیفرنت من عزیز ممنونم از لطفتون :-)


      ملکه ی قلابی عزیز امیدوارم بتونم قسمت بعدی یه کم داستانو جذاب‌ترش کنم براتون :-)


      ارنی عزیز :-) این صداقت تو منو کشته (rolling)


    •   wrecked_erny
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • خانم شادی


      یکم زیاد شه گیج گیج میزنم


      یا باید ناشتا بخونم یا قبل خواب


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • ارنی عزیز :-) اتفاقا خودم هم خیلی گیج میزنم وقتی خیلی اتفاقات میوفته. خیلی سریع یادم میره همه چی :-)
      اما حرفت راجع به خوندن ناشتا منو یاد آزمایش خون انداخت :-) فکرشو بکن یه داستان احساس آزمایش خون رو داشته باشه (rolling)


    •   ARYA52
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • شادی عزیز من خیلی وقت هست که تو این سایت هستم.
      اما قبلا یه دلایلی فقط داستان ها رو میخوندم و کامنت نمیزاشتم.
      بزرگترین دلیل بودن من تو این سایت خوندن داستان ها بوده و هست برای همین داستان ها رو دقیقا با دقت میخونم البته نه همه ولی داستان نویسندگانی مثل
      خود شما، شیوا ، ناسوت ، مسیحا ، مهران ، شاه ایکس و چند تایی دیگه رو فوق العاده دوست دارم و دنبال میکنم.
      الان هم این دوستان که اسم بردم چرا دیگه نمینویسند؟؟
      واقعاً چرا؟


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • آریا۵۲ عزیز :-) اولا ممنونم که منو همسطح بقیه ی دوستان گذاشتین :-) راستش منم کلا اولش و حتی الان برای خوندن داستان های سایت می اومدم و میام. بخصوص نویسنده هایی که خود شما هم اسم بردین :-) مهران عزیز که به نظرم فعال میرسن. شیوا هم نمیدونم یهو چی شد. اما بقیه حدس میزنم گرفتار باشن و مشغول زندگی. شاه ایکس هم که به یاری خداوند متعال از مردم آزاری وقت نداره و معلوم نیس کجا آتیش میسوزونه :-)
      از شوخی گذشته خوندن داستان‌ها خیلی به من یکی کمک میکنه که حتی شده برای چند دقیقه از واقعیت کنده بشم و استراحت بکنم. برای همونم وقتی میرم تو داستان دقیق و عمیقه و داستانو برای چند دقیقه زندگی میکنم :-)


    •   nilajooni
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • اوه اوه کاندومش سوراخ بود


      بابا چ فیلمی راه انداختی شادی
      تو این هیری ویری بچه رو کجای دلمون بذاریم اخه


      خدایا شکرت کاندومای ایران سوراخ نیستن
      ههههه


      لایک١٣ بدور از نحسیش تقدیمت


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • نیلا جونی عزیز ۱۳ ای که از دوست رسد نیکوست :-) امان از دست این کاندومهای سوراخ! یا شایدم اسپرمهای جدید زرنگ شدن و میدونن چه خبره که با مته و دریل راه میوفتن میان :-)


    •   no-roots
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • عخی لایک 13 یاد ممد 13 فقید افتادم خدا بیمرزدش بنده خدارو روحش شاد : ))


    •   Master.shoja
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • ایول عزیز

      زیاده نویسی به صرف 5 قسمتی شدن..

      یه جاهایی از داستان دیگه رمغ خوندن ادامه اون رو نداشتم پوزش من رو پذیرا باشین اما میشد بخش های از داستان حذف بشه.

      با این حال جدا از هر چیزی داستان زیبایی بود و لذت بردم از خوندن اون.


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • مستر شجاع عزیز :-) میدونم که ایراد زیاد داره و خیلی ممنونم که این ایرادها رو بهم گوشزد میکنین :-) چشم سعی میکنم تو قسمت بعدی زیاده گویی نکنم. مرسی که ایراداشو بهم میگین و باعث میشین یاد بگیرم


    •   Master.shoja
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • از لحاظ نوع نگارش و تسلط بر داستان قطعا شما جز بهترین ها هستید. اما خوب خواستم جدا از تعریف کردن و نام بردن نقاط قوت داستان که قطعا بیشتر از تنها نقطه ضعفش بوده ،انتقادی هم بکنم.

      پاینده باشین (rose)


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • مستر شجاع عزیز :-) به نظرم گفته شدن نقاط مثبت و منفی یه اندازه به بهتر شدن کارم کمک میکنه. یکی دلگرمی میده و یکی هم همزمان آگاه میکنه.


      اینجا تو مدرسه ها یه متود دارن معلمهاشون به نام چهار تا ستاره و یک خواهش. اینجوریه که معلم چهار تا چیز مثبت و خوبی رو که تو مشق شاگرد هست رو بهش نشون میده و بعد میگه ای کاش بتونی روی این قسمتش بیشتر کار کنی :-)


    •   Joodii_abot
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • لااایک عزیزم
      خسته نباشی


    •   هزارویکشب
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • شادی جان سلام قسمت یک ودوبه مراتب برام غیرمنتظره وجذاب بود!بااینکه دررقص قلمت شبهه ای نیست اماقسمت سوم هیجان وطبیعت خاصشونداشت امیدوارم این نظرشخصی جسارت نباشه لایک


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • جودی ابوت عزیز ممنونم از لطفت :-)


      هزار و یکشب عزیز :-) شنیدن حقیقت همیشه برای من جالبه چون باعث میشه یاد بگیرم و همون اشتباهاتو تو قسمتهای بعدی تکرار نکنم :-) جسارت چیه گلم؟ از این حرف‌ها نزن :-)


    •   پسر شمالی بابلی
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • سلام
      من معمولا نظر نمیدم واسه داستانها
      چون معمولا همشون مزخرفو داغونن
      تازه قلمشونم داغون تره
      ولی داستانه شما و قلمتون واقعا دلچسبه
      اصلا کاری به داستان که وسطش سکس داره ندارم اصن مهم نیس
      وقتی داستانو تا اینجا خوندم حس کردم یه سریاله
      تو ذهنم شخصیت ها رو چیدم و واقعا لذت بردم
      چون خیلی واقعی بود برم
      کارتون عالی ادامه بدین و خسته هم نباشین


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • پسر شمالی بابلی عزیز خیلی ممنون از لطفتون :-) خوشحالم که از داستان خوشتون اومده :-) و ممنون بابت کامنتتون


    •   shahx-1
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • arya52 عزیز بقیه رو نمیدونم اما من چون اسممو اخر از همه اوردی دیگه نمی نویسم!!! (biggrin)


      ایول در به در پست سر مرده حرف نزن!!! (devil) (biggrin)


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • شاه ایکس جان! (biggrin)

      خوب مگه دروغ میگم؟! آزار داری دیگه! اما مشکل اصلی اینجاست که حضرتعالی کتک خورت بد ملسه. در نتیجه آزار دادنت میچسبه! آخ این جیگرم آب پز میشه اذیتت میکنم (biggrin)


    •   Nirvana1999
    • 1 هفته،6 روز
      • 0

    • شادی جون عالی بود


    •   ehsan1405
    • 1 هفته،6 روز
      • 0

    • ممنون از این همه دوق و خلاقیت و نگارش خوب ، من تنها داستانی که شاید بارها تو سایتهای دیگه هم خوندمش داستان زندگی آرا بود تو دبی و تهران ، بعد اون داستان تو دومین داستانی هست که هرجا ببینمش بازم بادقت و کامل میخونمش چون واقعا عالی هست و دلنشین ، مرسی عزیز


    •   eyval123412341234
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • نیروانای عزیز ممنونم از لطفتون :-)


      احسان ۱۴۰۵ عزیز خیلی ممنونم که منو در سطح آرا میدونین. اتفاقا وقتی مینوشت منم با علاقه کارهاشو دنبال میکردم و میخوندم. کارش واقعا حرف نداشت :-) دارم رو قسمت بعدی کار میکنم اما بی تمرکز سخته.


    •   پسر شمالی بابلی
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • بزرگ وار موضوع چیه که ادامه این داستان به پشم رسید
      خب بذار ادامشو دیگه
      موندیم تو کف


    •   Master.Kink
    • 1 هفته
      • 0

    • امیدوارم قسمت بعدی جذابیت بیشتری داشته باشه.این قسمت به نوعی زیرسازی برای اتفاقات آتی به نظر میرسید.قسمت بازداشت و دیالوگ‌ها و اتفاقات بین سلامی و راوی کمی از سر بازکنی بود.نکن اینکارارو!
      منتظرم ذهن زیبات ادامه‌ی جذابی برامون ترسیم کنه (rose)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو