مرگِ تدریجیِ یک رویا

    1397/12/14

    دهم اسفند ماه نودو چهار


    -آبجی!؟آبجی بهار؟؟اون مانتو آبیِ منو ندیدی که گذاشته بودم رو تخت؟
    -نه ندیدم.صبح مامان داشت اتاقت رو تمیز میکرد.!اوووووه!!!آبجی نسترن!!!خوشکل کردی خانومی!!کجا تشریف میبرید به سلامتی؟؟خبریه؟؟نکنه قرار داری شیطون؟؟
    -راستش خودمم نمیدونم.ولی فکر کنم آره...
    -خب اون مردِ خوشبخت کی باشن اونوقت؟؟
    -اگه قول بدی راز نگه دار باشی بهت میگم.
    -باشه بابا!قول میدم.حالا تو بگو.
    -صبح سعید بهم زنگ زد.گفت واسه امروز عصر قرار بزاریم!باورت میشه آبجی؟؟بالاخره خدا جواب دعاهام رو داد.رویاهام داره تبدیل میشه به واقعیت...
    -ولی آخه اونکه!!!
    نزاشتم جمله ش تموم بشه!
    -تو رو خدا دیگه ولی و اما و آخه نیار.بزار این چند ساعت رو شاد باشم...
    -اینقدر ذوقِ همراه با استرس داشتم که مگه این ساعت لعنتی حرکت میکرد...
    -ساعت چهار بود که سعید رسید سرِ کوچمون و زنگ زد.نمیدونم چه جوری خودم رو در عرض چند ثانیه بهش رسوندم.اینقدر هول بودن که چند باری نزدیک بود کفشم از پام در بیاد و با صورت بخورم زمین...
    یه تیشرت بدن نماءِ آستین کوتاه پوشیده بود تا بدن ورزشکاریش حسابی خودشو نشون بده.سیگارش رو کنج لبش گذاشته بود و با چشمایِ سیاه و قشنگش مسیرِ اومدنِ منو دنبال میکرد...
    دلم قَنج میرفت ‌که با اون بازو های مردونش منو بغلش بگیره و به خودش فشارم بده...
    -دستمو سمتش دراز کردم.در برابر دستایِ مردونش انگار دستای یه دختر کوچولو بود.گرمای دستش آرامش خاصی داشت.صورتم رو جلو بردم تا گونه ش رو ببوسم اما واسه اینکه بهش برسم مجبور بود خم بشه...
    دو طرف صورتش با رژِ لبم قرمز شده بود بود اما فقط آروم میخندیدم و بهش چیزی نگفتم...
    -سلام قهرمان.چطوری؟؟؟
    -وقتی همچین خانوم زیبایی رو به روم وایساده باید چطور باشم؟؟تو چطوری؟؟
    -اِی!!بدک نیستم...
    در ماشین رو برام باز کرد تا سوار بشم...
    دقیقا رویایی رو زندگی میکردم که هر شب خوابش رو میدیدم.همونقدر شیرین همونقدر لذت بخش.اما ترس این رو داشتم که نکنه یه دفعه بیدار بشم...
    -خب کجا بریم؟؟؟
    -مثل اینکه تو منو دعوت کردیا؟!یادت رفته؟حالا من باید بگم کجا بریم؟؟
    -پس بریم یه جایی بشینیم هم یه چیزی بخوریم هم حرف بزنیم.
    -واسه چند ساعت هم که شده حسِ پرنسس ها رو داشتم.کنارِ مرد رویاهام که واسم درِ ماشین رو باز میکنه!جلو درِ ورودی کافی شاپ می ایستِ،در رو باز میکنه و تعارف میکنه که شما بفرمایید خانوم.صندلیم رو برام تنظیم میکنه تا بشینم...
    همین چیزایی که واسه خیلی ها ناچیز به نظر میاد واسه من کافی بود تا اونروز بهترین روز زندگیم باشه...
    -خب خانومی چی میخوری؟؟
    -اووووم.یه نوشیدنی با یه برش کیک واسه من کافیه.
    -پس منم همینو سفارش میدم...
    -چه جالب!نمیدونستم سلیقه هامون هم شبیه همِ!
    -شنیدم آدمایی که سلیقشون مثل همِ نمیتونن با هم کنار بیان و یه زوج خوب بشن...
    از حرفش جا خوردم!!چرا باید همچین حرفی بزنه؟؟
    -میتونم یه سوال ازت بپرسم سعید جان؟؟
    بزار اول سفارشامون رو بخوریم بعدش چشم...
    خیلی کنجکاو بودم که بفهمم چرا باهام قرار گذاشته.سفارشمون رو که خوردیم شروع کرد...
    نسترن جان حقیقتش خواستم راجع به یه موضوع مهم قبل از اینکه عملیش کنم باهات مشورت کنم...
    دیگه مطمئن بودم که قطعا رویاهایی که واسه خودم ساختم همشون بر باد رفتن...
    -خب بگو میشنوم...
    یه جعبه قرمز رنگ رو از جیبش بیرون آورد و بازش کرد.یه حلقه خاص و زیبا بود که قطعا چشم هر دختری رو مسحور میکرد...
    -چون تو بهترین دوستِ مهسایی حتما باید بهتر از هر کسی بشناسیش.به نظرت اگه بهش پیشنهاد ازدواج بدم قبول میکنه؟؟اصلا به نظرت چه شکلی بهش بگم که بهتر باشه؟؟..
    پشیمون بودم که چرا وقتی بهار بهم گفت ولی آخه اونکه...نذاشتم جمله ش رو تموم کنه و واسه خودم رویا ساختم و حالا باید تاوانش رو هم به دلم پس میدادم...
    مهسا زندگیم بود اما از زندگیم متنفر بودم...
    اینقدر از عشقش برام تعریف کرده بود که من حتی بدون اینکه بخوام سعید رو بشناسم فقط میدونستم که عاشقشم...
    توی اون لحظه حس حسادت بهم غالب شد...
    -پس معلومِ که هنوز بهت نگفته!!
    -چی رو بهم نگفته؟؟چیزی میدونی که من نمیدونم؟؟
    -فکر کنم خودش بهت بگه بهتره...
    دستام رو گرفت تو دستش...
    -یه لطفی در حقم بکن و بگو!!راستش نگرانم کردی...
    -آخه...
    -دستام رو تو دستاش فشار داد و یه نگاه "مُلتَمِسانِ"توی چشماش بود...
    -لطفااااا!!
    -مهسا داره میره.فکر میکنم نمیخواد فعلا بدونی.اصلا اشتباه کردم که بهت گفتم.میشه بریم؟؟
    انگار فقط من نبودم که کاخِ آرزوهام فرو ریخته بود.حسِ بدی داشتم که واقعیت رو بهش گفتم اما نه تمامِ واقعیت رو...
    میدونستم که اگه تمام واقعیت رو بهش بگم برای همیشه از دستش میدم...
    با شنیدن حرفم خشکش زد.انگار تویِ فکر بود.بلند شدم و کنارش وایسادم.صورتش رو سمت خودم برگردوندم و بدونِ سوال لبام رو رویِ لباش گذاشتم.شوکِ دوم رو بدتر از اولی بهش وارد کردم.چشماش از تعجب باز مونده بود.سرش رو عقب کشید...
    -دیوونه شدی؟؟معلومِ داری چیکار میکنی؟؟
    بدون توجه به اون راه افتادم و از کافی شاپ اومدم بیرون.گوشیم رو برداشتم و تلفن کردم.
    -علو!سلام مهسا!خوبی؟؟راستش باید یه چیزِ مهم بهت بگم.معذرت میخوام اما نمیتونم ازت پنهان کنم...
    بغض گلوم رو فشار میداد اما تنها راهِ رسیدن به عشقم فقط همین بود...


    زمانِ حال:پانزدهم اردیبهشت نود و هفت


    -علو سلام.خوبی سعید جان؟!
    -سلام مهشید خانوم!یادی از ما کردی؟؟
    -راستشو بخوای یه زحمت واست داشتم!!
    -شما امر بفرما!!
    -خواهش میکنم عزیزم.گفتم یه لطف بکنی سرِ راه که میخوای بری فرودگاه دنبال منم بیای.نمیتونم توی خونه صبر کنم خیلی دلم واسش تنگ شده!!
    -فرودگاه؟؟چه خبره فرودگاه؟؟
    مهسا دیگه!از بچه ها شنیدم امروز داره میاد.!مگه تو نمیری دنبالش؟؟حدس میزدم تو میری دنبالش؟!
    گوشی رو قطع کردم...
    -مامان!!؟مامان کجایی؟؟
    -چیه؟چی شده؟چرا خونه رو گذاشتی رو سرت؟؟
    -چطور کسی به من چیزی نگفته؟!
    -درست حرف بزن ببینم چی میگی.چیو باید بهت میگفتم که نگفتم؟؟
    -مهساااااا! یعنی میخوای بگی تو نمیدونستی که داره میاد؟؟
    -بیا بشین قربونت برم.تو فقط اروم باش فدات شَم...
    صدام رو انداختم تو گلوم...
    -ولم کن!!به من دست نزن.لازم نکرده واسم دل بسوزونی...
    تنها چیزی که چشمم بهش خورد یه گلدونِ شیشه ای بود که برداشتم و توی دیوار خوردش کردم...
    -نکنه فکر کردی پسر یکی یدونت دوباره سر از اون دیوونه خونه ی لعنتی در میاره؟ها؟؟واسه همین بهم نگفتی؟؟من اون دختره ی هرزه رو فراموش کردم دیگه حتی اگه بمیره هم برام نیست.مگه ندیدی چه بلایی سر پسرت آورد؟؟لابد فکر کردی دوباره بُدو بُدو میرم پیشش!ها؟؟
    مامانم روی زمین نشست.دستش رو روی سرش گذاشته بود و گریه میکرد...
    انگار بازم کنترلم رو از دست داده بودم.چند تا نفس عمیق کشیدم و کنارش روی زمین نشستم و تویِ بغلم گرفتمش.اشکاش رو با دستام پاک میکردم...
    دستاش رو روی صورتم کشید...
    -پسر قشنگم.پسرِ یکی یدونه ی من.!!باور کن دیگه طاقت ندارم که اون روزا دوباره برگردن.شیش ماهِ تموم به تمامِ دوست و آشنا دروغ گفتم که سعید رفته خارج از کشور مسافرت در حالی که تو تحت درمان بودی.یه کاری نکن دوباره همه چی تکرار بشه وگرنه میمیرم!میییمیییییرم!میفهمی؟؟قول بده که دیگه سمتش نمیری.تو رو جون خودم قسم میدم دیگه سمتش نرو...
    پیشونیش رو بوسیدم و تویِ همون حال ولش کردم.ماشین رو روشن کردم و از خونه زدم بیرون...
    بی اختیار تویِ فرودگاه بودم.بدون اینکه حتی بدونم پروازش چه ساعتی فرود میاد...
    بیشتر از دو ساعت منتظر بودم و تو این زمان فقط با خودم حرف میزدم که بالاخره بابایِ مهسا رو دیدم که اومدِ بود استقبالش.پیاده شدم و بدون اینکه متوجه بشه پشت سرش راه افتادم...
    دل توی دلم نبود.لرزش رو توی تمام اعضای بدنم حس میکردم.احساس میکردم کنترلی روی حرکات بدنم ندارم...
    فندکم رو از تو جیبم در آوردم و روشن کردم و دوباره خاموش کردم دوباره روشن کردم و خاموش میکردم و بازم مثل دیوونه ها دوباره و دوباره و دوباره...
    یعنی بعد از د‌و سالی که ندیدمش چه شکلی شده؟؟؟همون مهساست؟یعنی میشه دوباره از زبونش بشنوم که دوستم داره؟؟میشه دوباره سعید و مهسا شهر رو زیر پاشون بزارن و شبا تا صبح اینقدر حرف بزنن تا خوابشون ببره؟؟دوباره بهمون میگن دوقلو های به هم چسبیده؟دوباره مامان بابامون شاکی میشن از دستمون که چرا اینقدر با هم وقت میگذرونیم؟..
    غرق در افکار خودم بودم و مسافر ها یکی یکی از در خروج بیرون میومدن...
    بالاخره زمانش رسید.از راه دور مهسای خودم رو میدیدم که با اون لبخند زیبا و چهره ی جذاب و معصومانه ش دوباره پاش رو توی زندگیم میزاشت...
    محوِ تماشاش بودم که پایانِ غم انگیزِ رویاهایی که ساختم رو با چشمای خودم دیدم...
    کاش هیچوقت پام رو توی فرودگاه نمیزاشتم.کاش هیچوقت رویا پردازی نمیکردم.کاش توی واقعیت فراموشش کرده بودم نه زمانی که نمیخواستم بهم ترحم بشه....
    حالا دوباره از عَرش به فرش رسیده بودم.دستایی که خیال میکردم فقط برای لمسِ صورتِ من آفریده شدهِ حالا توی دستای یه نفر دیگه میدیدم...
    مثل همیشه فقط عصبانیتم رو یه جا میتونستم خالی کنم...
    انگار تنِ من قسمت کساییِ که حتی اسمشون هم به زور به یاد میارم.
    ترس تویِ چشماش موج میزد.بازوهاش رو توی دستام گرفتم...
    -آرومتر!!!داری میترسونیم!!!
    بدون توجه مانتوش رو از بالا بیرون آوردم.از گردنش شروع به خوردن کردم در حالی که هنوز مقاومت میکرد.سوتینش رو با دستام پاره کردم.سینه هاش رو طوری توی دستام فشار میدادم که جایِ دستم کبود شد.خشم و عصبانیت تمام وجودم رو گرفته بود.شلوار و شورتش رو با هم پایین کشیدم.باید حسابی دیوونش کنم.لبه های کسش رو از هم باز کردم و از پایین تا بالا زبونم رو میکشیدم و بعدم داخل میکردم.صداش تبدیل شده بود به ناله و ریتم خاصی داشت.بالا رفتن دمای بدنم رو حس میکردم.عطر تنش تویِ مشامم پیچییده بود.بویِ خوشِ شهوت خویِ حیوانیم رو بیدار کرد.برش گردوندم.از پشت بدن خوش فرمش رو تماشا میکردم و لذت میبردم.انگار داشتم با چشمام ارضا میشدم...
    کاندوم تاخیری رو باز کردمو روی کیرم کشیدم.فهمید قراره چه اتفاقی بیفته لبه های کسش رو از هم جدا کردم سر کیرم رو داخل بردم.خیلی از اون چیزی که فکر میکردم تنگ تر بود با فشار بیشتری که آوردم تمام کیرم داخل شد.حجم کیرم به طرز عجیبی زیاد تر از حد معمول به نظر میرسید...
    دستش رو روی شکمم گذاشت.
    -آرومتر!!!الان جر میخورم...
    با این حرفش شهوتم بیشتر و بیشتر میشد.دوست داشتم بهم التماس کنه.تبدیل شده بودم به چیزی که برای خودمم قابل درک نبود...
    از درد کشیدنش لذت میبردم...
    -خواهش میکنم بزار برگردم.دیگه نمیتونم تحمل کنم.
    دوباره برش گردوندم.کیرم رو داخل کردمو روش دراز کشیدم...
    به سرعت تلمبه زدنم اضافه میکردم.دستاش و پاهاش رو دور کمرم حلقه کرد.صدای خراشیده شدن پوست کمرم با ناخن های بلندش رو میشنیدم...
    درد لذتم رو چند برابر کرده بود...
    بلندش کردمو روی پام نشوندمش و خودم هم لبه ی تخت نشستم...
    آروم میلرزید.خستگی از تمامِ چهره اش میبارید.حتی دیگه توانی نداشت که چشماش رو باز کنه.کمکش میکردم تا بالا و پایین بشه...
    همزمان سینه هاش رو چنگ میزدم و توی دهنم میزاشتم و گاهی هم نوکشو بین دندون هام فشار میدادم.
    با آخرین نیرویی که واسش مونده بود سرم رو بالا آورد و لبام رو میخورد...
    با دستاش من رو محکم به خودش فشار داد.لبم رو گاز گرفت.برای چندمین بار داشت ارضا میشد...
    با درد شدیدی که احساس کردم با فشار خالی شدم.در همون حالت روی تخت دراز کشیدم.سرش رو روی سینه ام گذاشت.شایدم بیهوش شده بود.به زور صدایِ نفس کشیدناش رو میشنیدم.
    سینه م با اشکهاش خیس شد...
    زیرِ لب به خودم میگفتم تو من رو به چی تبدیل کردی؟؟؟
    جعبه ی قرمزی که توی کشویِ میزم بود رو درآوردم و بهش خیره شدم...
    ای ‌کاش اونشب پشتِ غرورِ لعنتیم پنهان نمیشدم.ای کاش اینقدر بزدل نبودم و ای کاش هایی که هیچکدومشون اتفاق نیفتادن...
    اما مگه گفتنِ جمله ی ای کاش قرارِ رویاهایِ بر یاد رفته ی من رو برگردونِ؟؟؟هنوزم عصبانی بودم.قبل از اینکه به خودم بیام دستکش هام دستم بود و کیسه بکس هم جلو روم.بیشتر از نیم ساعت بدون اینکه فکر کنم فقط خشمم رو با مشت هام خالی میکردم.نفس هام به شماره افتاده بود.بدنم هم خیسِ عرق...
    -هی رفیق حواست به خودت هست؟میدونی داری چیکار میکنی؟مگه میخوای استخون های خودت رو بشکنی؟..
    دست کش هام رو در آوردم و پرت کردم یه گوشه و رفتم زیر دوشِ آب...
    آبِ سرد رو باز کردم.توی اوج گرمای بدنم برخورد آب سرد با پوستم حس درد عمیقی رو بهم میداد.دندونام از سرما به هم میخوردن.کاری که میتونست باعثِ مرگم بشه!
    -اگه بمیرم واسش مهمه؟؟؟


    دوازدهم اسفند ماهِ نود و چهار


    هوا خیلی سرده.عجب غلطی کردم این موقع شب اومدم بیرون.خب بگو احمق جون ماشین میاوردی دیگه!!آخه کی توی این هوای سرد پیاده میاد بیرون.با خودم حرف میزدم و زیرِ لب"غُر و لُند" میکردم که رسیدم در خونشون...
    خدا کنه مامان یا باباش در رو باز نکنه که از خجالت آب میشم.حتما با خودشون میگن این دخترِ دیوونه شده که این موقع شب تو این سرما بلند شده اومده اینجا...
    بالاخره با ترس و لرز زنگ در رو زدم...
    -کیه؟؟
    -سلام شیدا جون.منم مهسا.سعید خونه س؟؟
    -آره دخترم بیا داخل...
    خونشون چون ویلایی بود از در حیات وارد شدم و راه افتادم.به درِ ورودی که رسیدم سعید رو دیدم که داره زیرِ لب میخنده و منتظرِ منِ...
    -دیوونه این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟؟
    -اگه ناراحتی تا برگردم؟؟
    -این چه حرفیه بیا داخل تا مریض نشدی.خب تلفن واسه همین مواقع اختراع شده دیگه.زنگ میزدی میومدم دنبالت...
    -خیرِ سرم خواستم سورپرایزت کنم.انگار سرما خودمو سورپرایز کرد...
    رفتیم تو اتاقش و رو تختش دراز کشیدم و پتو رو پیچیدم دورم.
    -سعید!!؟
    -جانِ سعید!؟
    -میدونستی خیلی سرده؟؟؟
    -آره بابا امسال سرما داره کولاک میکنه...
    -دارم میگم هوا خیلی سرده!!
    -آهااا!!از اون لحاظ!!خب درست بگو بیا بغلم کن دیگه.چرا رمزی حرف میزنی؟؟
    -آدم اگه عاشق باشه از نگاهِ عشقش میفهمه چی میخواد...
    -اِ؟اینجوریاست؟؟
    کنارم دراز کشید و دستش رو از روی پهلوم عبور داد و تو چشمام خیره شد و گفت:
    -خب بگو ببینم از چشمای من چی میخونی؟؟
    -معلومِ دیگه.اینکه چقدر دوسم داری و عاشقمی.
    -دیدی اشتباه کردی؟؟
    -اشتباه کردم؟؟پس چیه؟؟
    -میخوای بدونی؟؟
    -آره میخوام بدونم.
    -بدونِ درنگ لباش رو گذاشت رو لبام و تند،تند صورتم رو میبوسید.با یه حرکت چرخوندم و روم قرار گرفت...
    -چیکار میکنی عشقم؟؟لِه شدم.فرار که نکردم.آخه نمیگی بدن این مهسایِ بیچاره تحمل وزنِ تو رو نداره؟؟
    -اگه ولت کردم و فرار کردی چی؟؟
    -واسه شما مردا چه بهتر.سریع یکی دیگه!مگه منتظر میمونید؟؟
    ناراحت شد و رفت گوشه تخت نشست...
    -خیلی خب بابا!شوخی کردم.اصلا تو با تمامِ تمامِ تمامِ مردای دنیا فرق داری.ببخشید دیگه!!
    -ببخشم ها!!به همین راحتی؟؟اول باید انتقامم رو بگیرم بعد میبخشم...
    با یه نگاهِ خیلی جدی بهم نزدیک و نزدیک تر میشد. میدونستم چه بلایی قرارِ سرم بیاد...
    -سعید تو رو خدا من تحملش رو ندارم...
    خوابوندمو شروع کرد به قلقلک دادنم چون میدونست که قلقلکی هستم.نمیتونستم بلند بخندم تا صدام بیرون نره از یه طرف هم دیگه نمیتونستم جلو خودمو بگیرم و بیشتر در مقابلش مقاومت کنم...
    -شیدا جون پایینِ سعید.یه وقت میشنوه.آبروم رو بردی...
    -خب مگه شیدا جونت خودش دل نداره؟؟داریم میخندیم دیگه مگه چیکار میکنیم؟؟؟
    -نکن روانی!!!!
    -آره.اصلا من روانیم!روانیِ تو...
    سرش رو نزدیکِ گردنم کرد.
    -میدونی تنت بویِ چی میده مهسا؟؟!
    -بویِ چی میده؟؟؟
    -با عطرِ تنت حس میکنم زنده ام.تنت بویِ زندگی میده...
    دلم میخواست تا روزی که زنده ام فقط منو ببوسه.کنارش راه برم،بازوش رو محکم بگیرم و سرم رو بهش تکیه بدم.حاضر بودم اینجوری تا آخر دنیا باهاش برم...
    حسِ شیطننتم گل کرد.بدنم رو بیشتر بهش میمالیدم تا تحریک بشه و من رو بیشتر بخواد و بیشتر لمسَم کنه...
    اینقدر غرقِ در خوشحالی بودم که فراموش کردم برای چه کارِ مهمی اومده بودم.شایدم میترسیدم که واقعیت رو بهش بگم...
    ببین سعید،مامانم میگه تویِ غربت تنها زندگی کردن واسش سختِ.ازم خواسته برم پیشش.بابام هم گذاشته به اختیارِ خودم تا تصمیم بگیرم.منم تصمیمم رو گرفتم.اگه تو ازم بخوای بمونم!!چطوری بهت بگم یعنی تشکیل زندگی بدیم قید رفتن پیشِ مامانم رو میزنم ولی اگه تو نخوای...
    -هی!خوشکله!کجایی؟؟؟داری به چی فکر میکنی؟؟؟
    به خودم اومدم و دیدم تمامِ حرفام رو آماده کردم اما گفتنش به سعید سختِ برام.اخه من چطور بهش بگم بیا تا با هم زندگی کنیم؟؟چه طوری همچین مسئولیتی رو رویِ دوشش بزارم؟؟؟ولی باید حتما بهش میگفتم...
    عشقم میشه منو برسونی خونه الاناست که بابام زنگ بزنِ!
    -باشه بریم.ولی مطمئنی میخوای بری؟زود نیست؟هنوز نرفتی دلم تنگ شد..
    پس بریم یه کم بچرخیم بعد منو برسون.میترسم بیشتر بمونیم شیدا جون با اُردنگی بیرونم کنه...
    صدای موزیکِ توی ماشین رو کم کردم و عزَمم رو جَزم کردم تا سر صحبت رو باهاش باز کنم.
    -سعید یه چیزی داره مثل خوره تمامِ وجودم رو میخوره.اگه بهت نگم حتما منو میکشه...
    میدونستم که اومدنِ امشبت بدونِ دلیل نبوده.بگو میشنوم.
    -تو نسترن رو نبوسیدی مگه نه؟؟تو و نسترن میخواستین منو امتحان کنید دیگه؟؟؟
    منتظر بودم تا با خنده بگه آره بابا تو خیلی خوب نقشمون رو فهمیدی.یا مثلا بگه نه دیوونه این چه حرفیه؟شوخیشم قشنگ نیست.اما جوابش فقط سکوت بود...
    -این یعنی بوسیدیش؟
    -باور کن اونجوری نبود که فکر میکنی؟؟
    پس یعنی قرارتون هم واقعیت داره؟؟هیچکدوم از حرفاش دروغ نبود؟شما با من چیکار کردین؟؟لطفا نگه دار.خواهش میکنم فقط نگه دار..
    جلو اشکام رو نمیتونستم بگیرم.پیاده شدم و راه افتادم سعیدم دنبالم میومد.دستش رو گذاشت رو شونه ام منو برگردوند.
    -دارم بهت میگم اونطوری که فکر میکنی نیست...
    -خب میشنوم!بگو.!بگو چرا باهاش قرارِ عاشقونه گذاشتی ها؟؟بگو تا بدونم پشت سرم چه غلطی کردین...
    -باورم نمیشد هیچوقت همچین کاری از عهده ی من بر بیاد.واسه چند ثانیه سکوت تمام دنیامون رو گرفت.باورم نمیشد این دستای من بود که صورت سعید رو با سیلی کبود کرده بود...
    سکوتش رو اینجوری شکست و بهم گفت:
    -یعنی تمامِ بهونه ای که میتونستی واسه رفتنت بیاری همین بود؟؟
    پشتش رو بهم کرد و رفت...
    جا خوردم که اون راجع به رفتنم میدونه و با حرفش قلبم درد گرفت و احساس میکردم بهم توهین شده.فقط میخواستم دلش رو بسوزونم.
    توی خیابون داد میزدم و اصلا برام مهم نبود که مردم دارن نگاه میکنن...
    -آهاااای همه ی حرفایی که راجع بهت زدم راست بود.همتون مثل هم هستین.منتظرید که اینی که هست بره تا جا باز بشه واسه بعدی.تو اصلا هم با بقیه فرق نداری شایدم از همشون بدتری.میخواستم فقط دلش رو بسوزونم اما میدونستم که با حرفام قلبش رو سوراخ کردم...
    باورم نمیشد تا همین چند دقیقه پیش از خوشحالی دلم میخواست دنیا همینجا تموم بشه...
    روی زمین کفِ خیابون نشسته بودم و واسه خودم داد میزدم اما حتی برنگشت سمتم تا نگام کنه.آخرین باری بود که میدیدمش و انگار راهمون از هم جداست...


    نوشته:blue eyes

  • 23

  • 6




  • نظرات:
    •   kavirsard
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • صدای خراشیده شدن پوست کمرم با ناخن های بلندش و میشنیدم
      یکی اینو ترجمه کنه لدفا


    •   Adolf_hittler
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • شیشه خانمان سوزه


    •   infodeta
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • داستان قشنگی بود


      ولی یه مقدار گنگ شروع کردی


    •   Kayoga
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • آی این اسمو خز کردین


    •   Weed-m@n
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • شبیه این فیلم هندیا بود (dash)


    •   Mr.Shelby
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • خیلی مزخرف بود. مردم رفته رفته پیشرفت میکنن شما با هر داستان جدیدت ۵ پله پایین میپری!!


    •   kooos.topol
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • خشنگ بود خوشم اومد


    •   girl+angel
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • جالب بود.پایان غم انگیز دوس?


    •   Horny...Girl
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • ميدوني چيه؟ يه كم كليشه قاطيش بود ولي من دوس داشتم بخونمش!
      قسمت سكسش هم جذاب بود.
      اسم داستان هم دوس نداشتم.
      اسم نويسنده هم دوس دارم.


    •   shiraz-m-m
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • از نوع نوشتنت معلومه داستان نویسی،یه خورده گنگ بود داستانت ولی من 2بار خوندم داستان رو تا متوجه فراز و فرودها و تعقیر شخصیت های داستان بشم
      لایک نهم
      تقدیم شما


    •   Danialoviç
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • نه. اینم نشد- ایشالا بعدی.


    •   arash_xxxx
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • خب از اولش بگو کونیم دیگه اینا چیه مینویسی خانما آقایون اگه کسی از داستان سردرآورد بمام بگه تازه من که خواننده حرفه ای کتابخونم شیشه نکش برات ضرر داره لاقل قبل نوشتن نکش


    •   ممدپالیس
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • شاشیدم تو اسم داستانت.خیلی کیری و کلیشه ای یه.


    •   والدمورت
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • خوب مینویسی و چه حیف که من به دلایلی شخصی نمتونم همچین داستانای بخونم افسرده میشم


    •   alidanesh515
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • خیلی شلوغ و گنگ بود و اصلا هیچ چیزی سر جاش نبود هیجان داشت اما اونقدر قاطی نوشته بودی که هیچی پیدا نبود توی داستانت در کل دوست نداشتم نحوه نوشتنت رو


    •   آپو
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • بدک نبود ولی یه ایراد که فکنم املائیم باشه....
      طرفهای شما به الو میکن علو یه م بهش اضافه کنی میشه کتاب علوم ،که
      پیشنهاد میکنم مطالعه بفرما،
      ضمنا چشمای عشق منم آبیه.‏
      از اربیل گرم آفتابی ارادت و محبت داریم.‏
      به دل نگیر شوخی بود لایک‎ ‎


    •   nilajooni
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • اصن با این داستانت من شکست عشقی خوردم
      قشنگ بود ولی وقتی میخوای ب گذشته فلش بک بزنی قبلش یه امادگی بده
      اونجا ک یهو وارد اروتیکش شدی اوکی نبود
      لایک ١٤


    •   Poorya.bm
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • خوب بود


    •   mohammadi_hamid82
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • مث اینکه ساقی امیرتتلو توی شهوانی هم کارش رو شروع کرده.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو