مرگ آرزوها

    1393/8/28

    خیره شده بودم به ساعت، نزدیک ۹ شب بود و اونا هنوز نیومده بودن. هنوزم فکرش داشت روحمو آزار میداد. تپش قلب داشتم یادم اومد مامانم بهم یه قرص آرامبخش داده بود! در یخچال باز کردم تا قرص بردارم . نگاهم مات شده بود. قرص رو پیدا کردم و خوردم. باز نشستم نمیدونستم که اصن چه خبر شده!گیج بودم تا اینکه زنگ آیفون به صدا دراومد! در رو باز کردم و در واحدمونو هم همینطور. بازم تپش قلب داشتم. اومدن تو منم سلام کردم به علی و اون زن رو هم دعوت کردم بیاد تو! رفتم چایی بریزم که علی اومد تو آشپز خونه و هی بوسم کرد و گفت عزیزم میخوای بری خونه مامانت که یهو نگاهش کردم و به تته پته افتاد که آخه عشقم نمیخوام ناراحت بشی. چایی رو تعارف اون زن کردم که علی گفت عشقم این خانوم اسمش موناست. من مث مسخ شده ها نگاش کردم گفتم خوش اومدین. چایی رو که خوردن من فنجونها رو جمع کردم رفتم آشپزخونه که علی گفت اجازه میدی عشقم؟ منم فقط سرمو تکون دادم که یعنی آره! علی رفت تو پذیرایی و آروم بهش گفت بیا اینجا! دلم هرری ریخت!پشیمون بودم از کارم اما چه فایده! کاش رفته بودم خونه مامانم سرمو میذاشتم رو پاهاش و خودمو خالی میکردم اما حیف!نمیخواستم یعنی غرورم اجازه نداد تا جلوی اون زن بشکنم! روزی که دکترا رحممو عمل کردن و درآوردن من پیه همه چیزو به تنم مالیدم! خواستم طلاق بگیرم اما علی نمیذاشت میگفت بچه به درک تو عشق منی تارا! اما خانواده و فامیلش چی که هرکدام یکی دو جین بچه داشتن؟ صدای اونا رو شنیدم از فکر اومدم بیرون که علی داشت بهش میگفت لباساتو در بیار جیگر! یه زمانی به من میگفت جیگر اما الان ...
    اشکام ناخودآگاه اومد. خونه ما ۶۰ متربیشتر نبود که صدا راحت میومد! اومدم تو پذیرایی تلویزیون رو روشن کردم که راحت باشن! من اون زن رو صیغه علی کردم تا براش بچه بیاره!!!خودم ...
    خود احمقم!!!! تو همین فکرا بودم که برقا رفت! شوکه شدم گفتم حتما حکمتی داشته که علی در اتاق خوابو باز کرد اومد بیرون. گفت شمع داریم؟ من عین یخ وا رفتم مث اینکه بدشم نیومده بود که با گوشیش نور انداخت تا برم آشپزخونه که از تو کابینت شمع بر دارم. روشن کردم دادم دستش که یه بوس از لبم کرد و نمیدونم تو اون نور کم درست دیدم یا نه که کیرش باد کرده بود! یه آن نفسم بالا نیومد ...
    بهم گفت میخوای تو تاریکی بشینی گفتم آره گوشیم هست که رفت تو اتاق خواب و درو بست. نت گوشیمو فعال کردم رفتم تو یه سایت پر از عکس خنده دار که سرم گرم بشه که صدای آه گفتنشو شنیدم! صدای اون زن بود که داشت آروم میگفت جووووون که علی هم گفت هییییس میشنوه اونم گفت خب بشنوه نا سلامتی میخوام واستون بچه بیارم ها ...
    قلبم شکست ...
    میدونم خودم خواستم بمونم باید تحمل میکردم. لبامو گاز گرفتمو اشک ریختم ...
    دیگه حیای اون زن رفته بود هی آهو اوه میکرد میگفت لیسش بزن علی جونم چوچولمو مک بزن آروم میگفت اما من میشنیدم! علی تا به حال اینکارو واسم نکرده بود اما حالا داشت کس اونو میخورد!!!! میدونم موندنم احمقانه بود اما انقدر علی رو دوست داشتم که نمیخواستم بذارم اون زن باهاش چندبار سکس کنه!هرچی نبود علی مال من بود و من نمیخواستم بیشتر از یه بار باشه! اون زنم انگاری از رو لج من هی آه میگفت و هی میگفت جوووون علی! علی هم هی میگفت یواشتر صدات میره اونور ...
    یه کم آروم شدن وصدا خیلی خفیف میومد منم سرمو به عکس گرم کردم. عکس بچه های با نمک بود که چشماشونو گرد کرده بودن زبونشون بیرون بود یا بعضی هاشون تو خواب ناز بودن!همه این عکسها رو داشتم سیو میدادم که یهو صدای علی اومد که گفت جوووووونم عجب کس داغی داری آآآآآخ که چه حالی داره صداش آروم بود اما میشد بشنوی! دیگه کنجکاویم گل کرد! یخم وا رفته بود یا حس حسادت و فوضولی بود نمیدونم که آروم نزدیک در اتاق خواب شدم گوش وایستادم تا راحت بشنوم که دیدم علی به حالت پچ پچ میگفت جوووووونم مونا جون سینه هات چه گوشتین هرچی میخوردم سیر نمیشم اونم هی ناله میکردم میگفت علی جون جرم بده چه کیرت کلفته کسم داره جر میخوره علی هم میگفت همش مال توئه که یهو اونم نامردی نکرد گفت عشقم پس دیگه کیرت مال من، زنتو دیگه نکن خودم بهت حال میدم تا قشنگ کیرت سیر بشه! میخواستم در اتاقو باز کنم پرتش کنم بیرون اون جنده رو اما دلم به حال علی سوخت!میدونستم از ناراحتی من غصه میخوره. فایده ای هم نداشت! زنیکه لاشی وقتی میخواستن عقدش کنن هی دستامو میبوسید و میگفت کنیزتم حالا الان واسه من دم در آورده!! حرصم در اومده بود که یهو علی گفت بسه دیگه تموم کن این حرفا رو و فکر کنم بخاطر اینکه اون لاشی بهش بر نخوره گفت حسمو خراب نکن عزیزم معلوم بود با کنایه بهش گفت چون من علی رو میشناسم!اونم هی میگفت پس جرم بده کسم باد کرده که صدای ملچ مولوچ اومد که فکر کنم داشتن لب میگرفتن! دیوونه کننده بود از صداهاشون میشد فهمید دارن جا ب جا میشن چون تخت صدا میداد! یهو اون جنده برگشت گفت علی جونم مث اینکه کیرت خیلی تشنه بوده ها که علی هم گفت آره آره که اون خفه شه!صدای شالاپ شولوپشون در اومده بود هی آوخ اوخ میکرد ، علی هم صدای نفسهاش میومد که گفت قنبول کن بازم صدای شالاپ شولوپ، اونم هی میگفت جوووووون بکن محکمتر عشقم آآآآآخ که صدای علی اومد که آه بلندی کشید دو تا آه بلند پشت سر هم که فهمیدم آبش اومد منم سریع رفتم تو آشپزخونه کز کردم یه گوشه که بعد ۱۰ دقیقه شد فکر کنم که علی در اتاق خوابو تا باز کرد برقا اومد! اومد تو آشپزخونه گفت تارا جونم خواستم بگم کوووووفت حالتو کردی حالا میگی تارا جونم که گفتم بله یه بله محکم! باز ادامه دادم جونم عشقم که اون بشنوه فکر میکردم من پیروز شدم اما زهی خیال باطل! که علی گفت عشقم چی داری بخوریم؟ خواستم بگم کوفته کاری که نگفتم من دوستش داشتم گفتم فعلا هیچی برقا نبود نشد بپزم که اون زنیکه کثافت گفت علی جان میخوای بیام که چیزی درست کنیم؟ علی گفت میخوای بیاد ور دستت؟ گفتم نه نمیخواستم ریخت نحسشو ببینم . علی گفت نه زنگ میزنم غذا بیارن که گفتم من سیرم که علی خودش میدونست چه حالی ام آروم گفت پس عشقم میبرمش بذارم خونه ننه ش یه شامی هم براش میخرم که بخوره باشه؟ سرمو به نشونه تایید تکون دادم اومد یه بوس از لپم کرد و گفت ببخشید عشقم ...
    دوستت دارم! خداحافظی کردنو اون لاشی عین یه موش شده بود جلوم منم متکبرانه خداحافظی کردم و در و بستم تلویزیون رو روشن کردم که یهو یه فکری اومد تو ذهنم رفتم تو اتاق خواب دیدم اون آشغال تختو مرتب نکرده فقط بلد بود کس بده با خودم گفتم حالا فعلا ادامه دارد باید تحمل کنم! رو تختی و ملحفه هاشو جمع کردم رو بالشتی ها رو در آوردم و انداختم یه گوشه. خدا رو شکر یه دونه زاپاس داشتم همه اونا رو عوض کردم خواستم بندازم لباسشویی اما چندشم شد گذاشتمشون تو یه پلاستیک محکم گره زدم که فردا بدمشون به اتوشویی ...
    ساعت ۱ شب بود علی دیر کرده بود! یه دل سیر گریه کردم رفتم صورتمو شستشو آرایش کردم که علی درو باز کرد اومد تو گفت بیداری عسلم؟ من فکر کردم خوابی ببخشید دیر اومدم مادرش نگهم داشت چایی و میوه آورد گفتم بی ادبیه اگه نشینم. منم گفتم آهان خوب کردی که اومد سمتمو یه لب ازم گرفت اما من خشکم زده بود که گفت ببین واست شام آوردم گفتم دستت درد نکنه گرسنم نیست گفت نه دیگه تارا جونم آوردم با هم بخوریم که خودش برد آشپزخانه غذا رو داغ کرد سفره انداخت سالاد کاهو و ماستم خریده بود با نوشابه گفت بیا عشقم که گرسنمه گفتم مگه شام نخوردی که عین بچه ها گفت یه کوچولو خوردم اما بدون تو از گلوم پایین نرفت! شامو خوردیم منم یه کم خوردم که دلش نشکنه بعد خودش ظرفها رو جمع کرد نذاشت من دست بزنم خودش شست اومد کنارم نشست. گفتم بریم بخوابیم که گفت بریم اومد تو اتاق خواب گفت به به چه رو تختی نازی عسلم؟! تو همیشه زن نمونه ای هستی هم خوشکل هم خانوم. میدونستم داره دلمو بدست میاره! دلم به حالش میسوخت! میخواست من ناراحت نباشم ...
    خوابیدم رو تخت چراغو خاموش کرد اومد چسبید بهم سینه هامو گرفت تو دستش و مالید منم تکون نخوردم دلم سکس میخواست اما یاد اون صداها حرفا افتادم از علی چندشم شد! تو دلم گفتم اه اه تو کس اون جنده بوده حالا بیاد تو بدن من؟ خودمو زدم به خواب که علی آروم صدام کرد جواب ندادم. کنار گردنمو بوس کردو آروم گفت شبت بخیر عشق من ومن چشمامو باز کردم قطره اشکی از گوشه چشمم لغزید و خیره به دیوار به آرزوهای از دست رفتم فکر کردم و سنگینی پلکهام که امانم نداد ...
    پایان


    نوشته: هلنا

  • 8

  • 0




  • نظرات:
    •   radicalaan2
    • 5 سال
      • None

    • خوب.کیرم‌توعلی


    •   rezasingel
    • 5 سال
      • 1

    • سلاااااااااااام دخی هات
      میشه یه نظری به ما بفرمایید biggrin


    •  
    • 5 سال
      • None

    • شبیه این داستانهای فرهنگی حکومت اسلامی ایران بود که مردم رو ترقیب به بچه دار شدن کنه :)))


      ما هم که اصلا نمیفهمیم خریم :)))


    •   Ządza
    • 5 سال
      • None

    • lol lol


    •   samur_samur
    • 5 سال
      • None

    • قشنگ بود


    •   sasan.0631
    • 5 سال
      • None

    • از خوزستانت کسی نیست؟


    •   Mortal55
    • 4 سال،10 ماه
      • None

    • kheyli khub neveshte budi vali arezu mikonam vagheiat nadashte bashe, rahhhaye ziadi hast ahmaghane tarin o badtarin raho entekhab kardi:| taze age pas farda zane modaee nashe... k mamoolan mishe, badam akhe bachei k intor az aval nefrato tu delet beshune bachei nist k betuni barash vaghei madari koni...


    •   king sky shahin
    • 2 سال،8 ماه
      • 0

    • حیف این همه" ماه " که تو ایران ما محکومن به "مخفی بودن" .
      آرزو می کنم خیلی زود مثل خورشید بدرخشی و ما هم با نورت حال کنیم ... دمت گرم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    داستان های مشابه


    جستجو