مریم، عزیزم چرا تنها نیومدی؟

1396/05/09

چهارده سالم بود که مریم و خانوادش همسایۀ دیوار به دیوار ما شدند. ما و بچه های محل دختر به این خوشگلی توی عمرمون ندیده بودیم. بعد از یک ماه که از اسباب کشیشون گذشت،علی پسر کوچه بالایی که دوسال از من و سه سال از مریم بزرگتر بود، بهش شماره داد. اونموقع این موبایل های هوشمند و لمسی و این چیزا نبود یا شاید هم تو ایران زیاد نبود. مریم به داداشش گفت و جریانی توی محل پیش اومد که رابطۀ ما با کوچه بالایی ها بهم خورد. روز به روز که می گذشت این مریم خوشگل تر می شد. من هم با داداشش رفیق شده بودم. امیر داداش مریم سه سال از من بزرگتر بود ولی بچه مانند بود. انگار که یه سال تفاوت سنی داشتیم. آروم آروم رابطۀ خانوادگیمون محکم تر شد طوری که بعد از یه سال هر تعطیلی ای می شد می رفتیم شمال و توی یه کدوم ویلاهامون می موندیم.(بابام کارش بخر و بفروش که نه بخر و بندازه) پدر من خیلی پولداره ولی یه قرون پول هم به ما نمی داد. فقط موقع هایی که می خواست خرمون کنه دست و دلباز می شد. برای همین من مجبور شدم از شونزده سالگی بعد از ظهر ها توی یه گیم نتی کار کنم. روز به روز مریم خوشگل تر می شد و عقدش توی دل ما بیشتر می شد. اینقدر غیرت باباش زیاد بود که میدونستم اگر دست از پا خطا کنم خشتکم را روی سرم میکشه. هر چقدر که شمال می رفتیم من بیشتر مجذوب مهربونی هاش می شدم. خواهر کوچیکم را عاشق خودش کرده بود. تنها کسایی که خونشون رفت و آمد داشتند دوست جون جونیش سارا و خواهر من بودند. داداشش امیر هم همش توی گیم نت با بچه ها شرط می بست. لامصب هشتاد درصد شرطا را هم می برد. شرط بندی هاش اکثراً سر بستنی و نوبت یا پول گیم نت و اینا بود. شد 17 سالم. اعصابم حسابی خورد بود. کوله پشتیم را برداشتم تا برم لب ساحل قدم بزنم. دو ماه پیش یه پاکت سیگار مالربرو خریده بودم و بعدش مثل سگ پشیمون شدم. سه چهار تا نخش را بیشتر نکشیدم. حیفم میومد که بدم به یکی. یکم از ویلا دور شدم و لب یه صخره نشستم. یه نخ از همون سیگارا روشن کردم و لب دریا شروع کردم به کیف کردن. تقریباً دو هفته ای می شد که سیگار نکشیده بودم. خیلی بهم مزه میداد. سیگار هنوز نصفه نشده بود که مریم خانوم را بالای سرم دیدم. زل زده بود به چشمام. تعجب کرده بود که چرا من سیگار می کشم. چشمای خوشگلش را ریز کرد و گفت:« شما سیگار می کشید؟» گفتم:« نه به جان مادرم. تفریحی می کشم.» سیگار را پرت کردم توی آب و کنارش ایستادم. با خودم گفتم اگر مریم بره به مامان یا باباش بگه هم اعتبار من پیش اونا خراب میشه و هم بابام میکشتم. یه آدامس از توی کیفم برداشتم و اول به مریم تعارف کردم. قبول نکرد.یه آدامس خوردم و بعد به مریم گفتم:« حالا شما ببخشید اگه ما خطا کردیم. به قول معروف شتر دیدی ندیدی… » دست و پاهام می لرزید. هول هول شده بودم. مریم خندید و گفت:« حالا یه سیگار کشیدیا… نترس دهن من قرصه.» دست کردم توی کیفم و پاکت مالربرو رو در آووردم. مریم خندید و چشماش را بازم ریز کرد. تا یه نخ در آووردم پشیمون شدم و گذاشتمش توی پاکت و پاکت را هم توی کیف. مریم گفت:« چرا پس پشیمون شدی؟» گفتم:« به احترام شما نمی کشم.» لحنم یکم مسخره بود و مریم از خجالت سرخ شد. موقع برگشتن به ویلا لب ساحل آروم آروم قدم زدیم و کلی حرف زدیم. زیبا ترین لحظۀ زندگیم را تا اونموقع با تموم وجود حس کردم. کم کم مریم شده بود بهترین آرامش زندگیم. دختر به اون خوبی را هیچ جای دنیا نمی تونستم پیدا کنم. شبی نبود که من با مریم توی چت روم یکی از دوستام چت نکنم.
یک روز مغازه بودم که بابام زنگ زد و گفت:« بیا بیمارستان مامانت یه تصادف کوچیک کرده…» وقتی رفتم بیمارستان دیدم مامانم تصادف کرده و توی کما رفته. دنیا روی سرم خراب شد. یک ساعت بعد هم مریم و خانوادش اومدند. مادر مریم خیلی گریه می کرد. اون و مامانم خیلی با هم خوب بودند. دیدم طاقت ندارم اومدم توی حیاط بیمارستان و دو سه تا نخ سیگار گرفتم. تا روشن کردم دیدم مریم اومد. یه پک زدم ولی آصلاً آرومم نکرد. مریم کنارم نشست و گفت:« احسان میدونم که خیلی غم بزرگیه ولی مگه به من قول ندادی که سیگار نکشی.؟» یه پک دیگه به سیگار زدم و یه کنار پرتش کردم و یه نفس عمیقی کشیدم. مریم تو چشمام خیره شد و گفت:« خدا کمکمون میکنه. مامانت به هوش میاد و دوباره میریم شمال.» یه امید بزرگی توی چشماش دیدم. حرف زدنش و همینکه کنارم نشسته بود بزرگترین آرامش دنیا را بهم داد. یک هفته گذشت و مادرم فوت کرد. انگار دنیا روی سرم خراب شد. بزرگترین پشت و پناهم را از دست دادم. روز ها سپری می شد و حوصلۀ چت روم و اینها را نداشتم. دیگه سفر هم نمی رفتیم. به خودم که اومدم دیدم خواهرم بعد از فوت مادرم بد جور توی لک رفته برای همین همش سعی می کردم احساس نکنه کمبود داره. من 18 سالم شده بود و نه حوصلۀ درس داشتم و نه کنکور.
با پول هایی که خودم جمع کرده بودم و پول طلاها و چیزهای دیگه ای که از مادرم بهم به ارث رسید، یه مغازۀ گیم نت زدم. بعد از عمری هم پدرمون یه کمک مختصری بهمون کرد. یه مغازه برام خرید. البته نصف پول مغازه وام بود تا بعداً هر وقت تونستم بهش پس بدم. گذشت و حدوداً یک ماهی می شد که من با مریم چت نکرده بودم. وقت نمی کردم دیگه که به چت روم و اینها سر بزنم. دانشگاه هم میرفتم. البته دانشگاه پولی اونم به لطف پدر. بعد از مرگ مادرم پدرم دست و دلباز شد. مخصوصاً برای خواهرم. میدونستم کاسه ای زیر نیم کاسشه اما حوصلۀ جر و بحث نداشتم.
یک روز توی مغازه نشسته بودم که دیدم دوتا خانوم خوشگل و جوون که یکیشون همون مریم خانوم بودند اومدند از در مغازه رد شدند و رفتند توی پارک رو به روی مغازه. با سارا دوستش با هم تیپ زده بودند و چشم همه دنبالشون بود. من هم رفتم توی پارک ولی پیداشون نکردم. روی یه نیمکت نشستم و یه سیگار روشن کردم. به نصفه های سیگار که رسید یکی اومد و سیگار را از در دهنم دزدید و گفت:« مگه بهم قول نداده بودی که دیگه سیگار نکشی؟» مریم بود. سیگار را پرت کرد و با سارا دوستش کنارم نشستند. دو تا خانوم هفده ساله و تو دل برو. نگاش کردم. اگه سارا باهاش نبود صد در صد یه ماچ آبدارش کرده بودم. خیلی دلم هواش را کرده بود. شمارۀ جدیدش را ازش گرفتم. دوباره هر شب کار ما شده بود چت و چت. گذشت تا من 19 سالم شد. مریم عشقم شده بود. هر پنجشنبه جمعه با هم می رفتیم گردش. گاهی وقتا سارا را هم می آورد. روز تولدش من را برد به یه کافی شاپ. سارا هم آومده بود. براش یه نیم ست خوشگل گرفته بودم. وقتی که کادوش را باز کرد، چشمهای خودش و سارا چهار تا شد. از خوشحالی اشک توی چشماش جمع شد. اونشب ازم یه قولی گرفت… قول گرفت که هیچ وقت تنهاش نذارم. چون بعد این همه مدت دوستیمون کات کردن واسمون غیر ممکن بود. گذشت و من 20 سالم شد. یه خونه با کمک کوچیکی از جیب پدر خریدم. تصمیم داشتم مستقل بشم و ازدواج کنم تا از تنهایی در بیام چون میدیدم خواهرم هر روز با دوستاش بیرونه و وانمود میکنه که احتیاجی به محبت من نداره.
گذشت و باز هم تولد مریم نزدیک شد. بهم می گفت که دلش یه سگ کوچولو و ناز می خواد. البته خونه خودشون نمی تونست نگهش داره. سگه مال اون باشه ولی سارا ازش نگه داری کنه. به یکی از دوستام گفتم و برام یه سگ خوشگل جور کرد. روز تولدش دوباره ما را برد به همون کافی شاپ قبلی. نیم ستش را هم به خودش کرده بود. عکس سگه را نشونش دادم. از خوشحالی نمیدونست چیکار کنه. وقتی نشستیم توی ماشین سگ را بهش دادم. رو به روی سارا پرید توی بغلم و لپم را بوسید. از خجالت نمیدونستم چیکار کنم. ولم هم نمی کرد. همش تشکر می کرد. سارار داشت می خندید. ازم خواست که بشینه پشت ماشینم. نشست پشت ماشین و من هم کنارش نشستم و سارا هم صندلی عقب نشست. اینقدر تند رفت که لب یه چهار راه یه جریمۀ سنگین گذاشت روی دستم. بعدش از شرمندگی سرش را بالا نمیاورد. نمیدونستم بخندم یا گریه کنم.
میدونستم که مریم با هیچ پسری نیست ولی از رفتاراش و کاراش معلوم بود که دختر گرمیه. من هم خودم حسابی گرمم ولی هیچ وقت از مریم درخواست سکس نکردم. نمی خواستم که رابطمون بهم بخوره. بیشتر خجالت می کشیدم. همیشه هر وقت می خواستم خود ارضایی کنم، مریم و کاراش توی ذهنم میومد. دو روز بعد از روز تولدش دل را به دریا زدم و به خونم دعوتش کردم. بدون هیچ قید و شرطی پذیرفت. دو روز بعد روز جمعه ساعت 6 بعد از ظهر آیفون به صدا در اومد. مریم بود. وقتی اومد بالا دیدم وای تنها نیست… با سارا اومده. هر جا میخواست بره باید سارا میومد. دیگه از دست سارا کفرم در اومده بود ولی خودم را عادی نشون دادم. یه نگاه به مریم کردم. یه آرایش ملیح کرده بود. شده بود بهترین و خوشگل ترین دختر دنیا. دلم می خواست تا از در اومد تو بپرم و سفت توی بغلم فشارش بدم ولید بودن سارا نقشم را خراب کرد. اومدند تو و روی مبل نشستند. سه تا فنجون قهوه بردم. مریم همش به چشمهای من خیره بود. رفتم توی آشپزخونه و مریم را صدا زدم و گفتم:« مریم… یه لحظه میای تو آشپزخونه کمکم؟» تا اومد تو آشپزخونه پرید تو بغلم… همیشه از کاراش تعجب می کردم. جداش کردم و چشم تو چشم بهش گفتم:« مریم، عزیزم چرا تنها نیومدی؟» مریم لبش را گذاشت رو لبم. با این کارش داغ داغم کرد. در گوشم گفت:« احسان جونم، تو تنها پسری هستی که توی زندگی منه. از موقعی که با تو آشنا شدم تا حالا من را دیوونۀ خودت کردی… هر کاری هم که بگی می کنم… اما… نمیدونم این را بهت بگم یا نه اما من لز را خیلی دوست دارم. من و سارا چند ساله با هم هر هفته لز می کنیم. دلم میخواد که توی اولین سکسم باهام شریک باشه.» تا این را گفت من سر جام قفل کردم. گفتم:« مریم تو هنوز دختری؟» خندید و گفت:« اره بابا… تو چه فکرا می کنی… فقط با مالیدن کیف می کنیم.» اینقدر شیطنت از سر و روش می بارید که من حسش می کردم. گفتم:« آخه مریم من خجالت می کشم از سارا. نمی تونم عزیزم…» مریم دستم را گرفت و گذاشت روی سینش و گفت:« احسان جونم… به خاطر من نگو نه… آروم آروم خجالتت میریزه…» پرید توی بغلم و من را به کابینت چسبوند و شروع کرد به لب گرفتن. خیلی حرفه ای کارش را بلد بود. این اولین ارتباط جنسی زندگی من بود. من هییچی بلد نبودم و اگه کاری می کردم از فیلمهایی که میدیدم یاد گرفته بودم. مریم کیرم را از روی شلوار میمالید. دستام روی سینش بود. سایز ممه هاش بزرگ بودند اونم به لطف سارا خانومه که هر هفته اون ها را میماله. یه لحظه به سارا حسادت کردم که زودتر از من به این گوهر دسترسی داشته. کمربندم را باز کرد و کیرم را از توی شلوار بیرون آوورد. شروع کرد با دست باهاش بازی کنه. گفت:« زود که آبت نمیاد؟» گفتم:« عشقم خیالت تخت. تأخیری کار خودش را کرده…» خندید. حسابی که تحریکم کرد، بلند گفت:« سارا جونم میای اینجا کمکم.؟» نمیدونستم از خجالت چیکار کنم؟ شلوارم را بالا کشیدم. سارا اومد. چشمهاش را ریز کرده بود و موهاش را دور و برش ریخته بود. خوشگل شده بود. با ناز و عشوه رو به روی من راه میومد و لبش را روی لب مریم گذاشت. مریم سر من را گرفت و نزدیک آورد و رو به روی صورت سارا گرفت. سارا توی چشمهام نگاه می کرد. آروم لبش را نزدیک آوورد و روی لب من گذاشت. چند ثانیه همینطور لبش روی لب من بود. وقتی صورتم را دور تر اوردم دیدم مریم داره می خنده. همینکه مریم این کار من را دوست داشت برام بس بود. دیدم سارا چشمش را دوخته به شلوارم. یه نگاه کردم دیدم سر جناب از شلوار بیرونه. مریم و سارا به هم نگاه کردند و بعد مریم کیرم را گرفت و سارا هم شلوارم را پایین کشید. مریم شروع کرد به ساک زدن و سارا هم داشت به من لب میداد و منم سینه هاش را میمالیدم. داشتم بهترین لذت دنیا را می بردم. مریم بلند شد و سارا شروع کرد لباس هاش را در بیاره. سارا مریم را لخت مادر زاد کرد. مریم اومد جلو و منم دستم را لای پاش گذاشتم. حسابی داغ و خیس بود. یکم که مالیدم مریم کیرم را گرفت و من را تا توی هال کشید. من روی مبل نشستم و مریم شروع کرد به لخت کردن سارا به صورت لخت مادر زاد. چشم سارا همش روی کیر من بود. سارا پرید و شروع کرد به ساک زدن برام. خودم را بیشتر روی مبل ولو کردم. کون خوشگل مریم را گرفتم و یه پاش را این طرف صورتم و یه پاش را اونطرف صورتم قرار دادم. شروع کردم به زبون زدن به چوچولش. اینقدر این کار را کردم تا جیغش در اومد. به سارا هم گفتم مریم را بماله تا خوب ارضا بشه. سارا هم اومد و شروع کرد به مالیدن مریم خوشگلم. مریم بی حال شد و روی من خودش را انداخت. بعد از بیست ثانیه بلند شد و شروع کرد به بازی کردن با کس سارا. این سارا بود که داشت کیف می برد. منم رفتم رو به روی سارا و با ممه هاش بازی می ردم و ازش لب می گرفتم. کم کم سارا هم شل شد و یه جیغ کشید و ارضا شد. کیر من خوابیده بود. مریم گفت:« بشین روی مبل…» نشستم روی مبل . مریم اومد و یه پاش را این طرف و یه پاش را اونطرفم روی مبل گذاشت. کیرم را دم سوراخ کسش تنظیم کرد. گفتم:« مریم مگه تو دختری نیستی؟ نکن این کارو.» مریم چشماش را درشت کرد و گفت:« چرا نکنم؟ مگه من خانومت نیستم.؟ این کوچیک ترین چیزیه که میتونم بهت تقدیم کنم.» گفتم:« مریم عزیز من هنوز ک ما ازدواج نکردیم که…»
حرف من تموم نشده بود که مریم آروم آروم کیرم را داخل کسش کرد. یه جیغ زد و خون از کناره های کیرم بیرون زد. سارا دستمال آوورد و کس سارا را تمیز کرد و خون های روی کیر من را هم پاک کرد. رو به مریم کرد و گفت:« مبارک باشه عزیزم… عروس شدی…» بعد جفتشون با هم خندیدند.دوباره مریم روی کیر من نشست وشروع کرد به سوار کاری. من توی آسمون هشتم بودم. مریم بلند شد و قمبل کرد. کیرم را گذاشتم دم سوراخ کسش و کردم تو و شروع کردم به تلمبه زدن. پنج دقیقه ای تلمبه زدم. کمرم خسته شد. مریم را بغل کردم و روی مبل خوابوندمش. کیرم را گذاشتم توی هدف. صورتم را رو به روی صورتش گرفتم و شروع کردم به تلمبه زدن. سارا هم کنار مریم نشسته بود و داشت با یه دستش به خودش ور می رفت و با یه دستاش با ممه های مریم بازی می کرد. آرو آروم مریم مثل دفعۀ قبل شل شد و یه جیغ کشید و ارضا شد و من هنوز داشتم تلمبه می زدم. سارا من را عقب کشید و روی مبل نشوندم. خودش و مریم افتادند به جون کیرم. با دست و دهن و هر چی که بود می خواستند من را ارضا کنند. من چشم هام را بسته بودم و داشتم لذت می بردم. اون ها همینطور ساک می زدند که دیگه من بدنم لرزید و آبم با فشار پاشید تو صورت جفتشون. سارا همینطور لخت رفت تو آشپزخونه تا یه چیزی درست کنه. مریم کنار من خوابید و شروع کرد حرف های قشنگ و عاشقانه بزنه. سارا سه تا لیوان آب پرتقال آوورد و با خنده و شادی آب پرتقال ها را خوردیم. تا ساعت هشت و نیم گفتیم و خندیدیم و لختِ لخت از بدن های هم تعریف کردیم. لباس پوشیدیم و من سارا و مریم را تا دم در بدرقه کردم. حسابی خسته بودم و تا رفتم توی تختم، خوابم برد.

نویسنده : DaSh Esi


👍 5
👎 6
31158 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

642875
2017-07-31 22:40:40 +0430 +0430

نفهمیدیم مریم خانوم دوس داشتن لز باشن یا بدنبال شوهر بودن…

0 ❤️

642905
2017-08-01 06:06:26 +0430 +0430

کسمغز 🤮

0 ❤️

642907
2017-08-01 06:13:57 +0430 +0430

قشنگ بود
لایک اول
فقط بیشترروی داستانات کارکن

1 ❤️

642927
2017-08-01 07:29:41 +0430 +0430
NA

حتی اگر این داستان تخیلی هم باشه،برای اولین بار نگارش نسبتا خوبی داشت.حدودا نصف داستان به مطالبی اختصاص داده شده بود که ربطی به داستان سکسی نداشت.ولی در کل خوب بود

1 ❤️

642955
2017-08-01 11:34:53 +0430 +0430

ای خاک بر سرت اون مالربورو نیست بیشعور.مارلبرو عه

0 ❤️

642973
2017-08-01 14:28:11 +0430 +0430

سلام، خوب بود، غلط محتوای هم داشتی،

0 ❤️

643056
2017-08-02 00:18:49 +0430 +0430

اب پرتغال ها رو با خنده و شادي خورديد؟! برنامه كودك بوده مگه چاقال

0 ❤️

643103
2017-08-02 06:39:33 +0430 +0430
NA

توهمات یک جقی حرفه ای

0 ❤️

643176
2017-08-02 17:16:55 +0430 +0430

طرف آ رزو هاشو نوشته بود.

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها