داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

مسافرتی پر از لذت

1399/06/26

سلام خدمت همه دوستان شهوانی
قبلا یه داستان به نام همسایه ای پراز لذت، براتون تعریف کردم که مورد استقبال خیلیاتون قرار گرفت و تعدادی از دوستان هم که ایراد گرفته بودن ،ایرادی از داستان نداشتن و بیشتر به مبلغ ادکلن گیر داده بودن،
همونجوری که گفتم خاطره ای که تعریف کردم برمیگرده به سالها قبل، شاید ذهن من یاری نکرده و مبلغ رو اشتباه گفتم
ماشاالله اینقدر قیمتها زود به زود عوض میشه و ارزش پولی مملکتمون به سرعت پایین میاد که خیلیهای ما دچار اشتباه میشیم برای همتون پیش اومده که یادتون رفته باشه فلان وسیله رو صدتومن خریدین یا هزارتومن یا ده هزار تومن،،،
حالا. شاید منم ادکلن رو ده هزار خریده باشم و اشتباهأ صدهزار تایپ کرده باشم،،دیگه نیاز به این همه توهین و فحاشی نیست
اون دوستی هم که پرسیده بود چرا ثریا تورو به اسم نادر صدا میزد باید عرض کنم ثریا تا اخرین لحظه وانمود میکرد که فکرمیکنه نادر((شوهرش)) پیشش خوابیده،، و منم بخاطر همین که منو نادر صدا میزد میترسیدم که نکنه واقعا توی خوابه و قصد سکس با منو نداره

امروزم میخوام خاطره ای دیگه براتون تعریف کنم امیدوارم خوشتون بیاد
این خاطره برمیگرده به سال هشتاد و سه و چهار

ساعت نزدیک به هفت شب بود برخلاف روزهای دیگه ، واسه چند دقیقه مغازه خلوت شد، به پسرعموم که داشت مشتری راه مینداخت اشاره کردم دم درمغازه یه سیگار بکشم و برگردم
اونم با سر اشاره کرد اشکال نداره برو
مغازه ما توی راسته بازار یکی از شهرستانهای بزرگ ایران بود و روسری فروشی داشتیم
دم درمغازه داشتم سیگارمو میکشیدم که دیدم دوتا زن و یه مرد دارن از بالا میان پایین،،،توی اون شلوغی اسفندماه خوشگلی و خوش اندامی این دوتا خانوم به حدی بود که چشمم رو به خودش جلب کنه،یکیشون بیست و شش،هفت سالش بود و اونیکی حدود بیست دوسه سال
نرسیده به مغازه ما رفتن توی مغازه همسایه بغل دستی که مانتوفروشی بود،منم با دیدن این دوتا خانوم به این خوشگلی توی دلم همش خداخدا میکردم که بیان توی مغازه خودمون
منم. اون زمان خیلی توی تورکردن و مخ کار گرفتن خانوما بودم یا بهتره بگم خیلیها پا میدادن،،شایدم دلیلش مهارت من نبود و بخاطر شغلم بود که بتونن روسری ازم کادو بگیرن یا بقول خیلیا روسری ازم بتیغن
تندتند چند پوک از سیگار گرفتم و رفتم توی مغازه دوستم به بهانه خرد کردن پول،،، و همزمان که دوست مانتو فروشم داشت اسکناس رو برام خرد میکرد یه نگاه به جفتشون انداختم و یه چشمک به یکیشون زدم و به دوستم گفتم اوضاع بازار شما چطوره که اونم مثل همه کاسبهای دیگه از کسادی بازار مینالید،هرچند همه ما دروغ میگفتیم و بازار خیلیم خوب بود،،
هدف من بیشتر این بود که به اون خانوم بفهمونم که این بغل دست مغازه روسری فروشی دارم
و رفتم مغازه خودم
چنددقیقه بعد دیدم از در مغازه اومدن داخل،،،هرچند روزانه ده بیست نفر رو تور میکردم و بهشون شماره میدادم و از اون ده بیست نفر حداقل یکیشون زنگ میزد و از بین اونایی که زنگ میزدن یکی دوتاشون پا میدادن و باهم دوست میشدیم ولی این دوتا خانوم واقعا سرگل همه اونا بودن و یه حسی بهم میگفت که اگه شماره بگیرن زنگ هم میزنن و میتونم براش وقت بذارم و مخشو بزنم و باهاش سکس داشته باشم
خلاصه بعد ورود اونا همه فکرم این بود که شماره بهشون بدم، وتنها ترسم این بود که خدایا این مرد شوهر کدومشون میشه

بهرحال بعداز پسند کردن روسری و پرو کردن و کلی دردسر کشیدن واسه پرت کردن هواس اون مرد، موفق شدم شمارمو به اون خانومی که بیست و شش هفت سال داشت بدم
و بعداز رفتن اونا واقعا از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم
پسرعموم پرسید تونستی بهش شماره بدی، گفتم اره
و اونم یه سری به نشانه تاسف برای اونا تکون داد و گفت واقعا فکر نمیکرد اینا با داشتن شوهر دیگه پا بدن
منم گفتم نمیدونم شوهر کدومشون بود من به اون خانومی که مانتو خفاشی پوشیده بود شماره دادم ولی اون یکی خانوم بیشتر اطراف اون اقا میپلکید
حالا. اگه زنگ زد میفهمم که شوهرش بوده یا نه

روز بعد منتظر زنگ بودم،،زنگ نزد
روز بعدش هم همینطور تا عید نوروز رسید و زنگ نزد ولی همه ذهنم پیش اون خانوم بود درحالیکه توی این مدت خیلیهارو تور کرده بودم و باهمشون قرار بعداز تعطیلات نوروز رو گذاشته بودم که بتونم اسفندماه کارو کاسلیمو راه بندازم و بعدا به عشق و حالم برسم
خلاصه چندروزی از سیزدهم فروردین گذشته بود که گوشی زنگ خورد
گوشیو برداشتم دیدم یه خانوم با یه صدای خیلی ناز گفت
الووو اقا فردین؟؟
منم اسم واقعی خودمو فقط به این خانوم داده بودم که اگه یه وقت زنگ زد بدونم دارم با کی حرف میزنم و نتونه مچمو بگیره که تو به همه شماره میدی و فلان و بهمان
و. به. بقیه کسایی که شماره داده بودم اسم مستعار میدادم به یکی میگفتم سعیدم یکی میگفتم رضا یکی علی
خلاصه تا گفت اقا فردین
انگار به برق وصل شدم و باورم نشد که بعداز گذشت بیست ، بیست و پنح روز زنگ زده باشه
گفتم بله خودم هستم شما؟؟
گفت،نمیشناسین
گفتم باید بشناسم
گفت خودتون شماره دادین،،یعنی اینقدر سرتون شلوغه نمیدونین به کی شماره دادین
گفتم خانوم درست صحبت کنید، اگرم میخوایین مزاحم شیم لطفا قطع کنید من به کسی شماره ندادم بحز یه نفر که اونم زنگ نزد
وگرنه به کسی نه شماره دادم و نه میدم و نه اینکه اصلا از این کارا خوشم میاد،،پس لطفا مزاحم نشین
گفت خب اون یه نفر اگه راست میگین به کس دیگه ای شماره ندادین کی بود
گفتم به یه خانوم که همچین مشخصاتی داشت فقط شماره دادم

اونم چون من درست بهش نشونی داده بودم انگار که یه مقدار از بدبینیش نسبت به بازاریها کم شده بود و شروع به حرف زدن کردیم
چندروز گذشت تا موفق شدم مخشو بزنم
و جوری بهش فهمونده بودم انگار که فقط با اون هستم
البته ناگفته نمونه، اسمش اذر بود و خیلیم خوشگل و خوش اندام بود به حدی که همه دوست دخترامو رد کردم که بتونم واسه اذر وقت بیشتری بذارم و مخشو بزنم، مخصوصا بعداز اینکه گفت اون اقا شوهرخواهرزادش بوده و خودش متارکه کرده و از شوهرش جدا شده و یه پسر و دختر هم داره
بعداز گذشت چندروز موفق شدم باهاش قرار بذارم و ببارمش سرقرار که بریم خونه
ازاینطرفم رفتم پیش عموم و بهش گفتم که بابا بدجور ازت دلخور شده اگه میتونی به بابا اینا بگو بیان خونتون تا یه جورایی بابا دلخوریش برطرف بشه،،،
عموم هم باوجودی که نفهمید دلخور پدرم از چیه ولی اونارو دعوت کرد و خونه خالی شد واسه من

منم با اذر قرار گذاشتم، خوب یادمه که صبح زود بعدازاینکه کلی به خودم رسیدم و کلی میوه و شیرینی خریدم،((البته به مقداری خریدم که مصرف بشه و چیزی هم اگه ازش میموند، مینداختم سطل زباله بیرون تا مادرم نفهمه من اومدم خونه))
یه تیکه شیره انداختم بالا و نشئه نشئه رفتم سر قرار
وقتی اذر رو دیدم لب دهنم خشک شده بود،به حدی خوشگل بود و خوش اندام بود که فقط خدا میدونه
ما رسییدیم و روی مبل نشستیم و کلی باهم حرف زدیم و پذیرایی کردم و. چند بار هم دستمو دور گردنش انداختم و بوسیدمش
هیکلش عین یه ماهی بود لباش ادمو دیونه میکرد،سینه هاش هفتادوپنج یا هشتاد بود ،کیرم داشت از توی شلوارم منفجر میشد
ولی. همنجوریکه به اذر قبلا گفته بودم که من تورو بخاطر سکس نمیخوام و. فقط میخوام یه سنگ صبور یه دوست خوب داشته باشم باید جلو خودمو میگرفتم و باهاش نزدیکی نمیکردم
خلاصه شهوت جلو چشمم رو گرفته بود و از روی مبل امدیم روی زمین نشستیم وبعداز چنددقیقه درازش کردم روی زمین و دست راستم روی سینه هاش بود و پامو انداخته بودم روی پاش و یه دستم رو گذاشته بودم زیر سرش و روی همون دستم لم داده بودم و به ترکیب صورتش و ارایشش نگاه میکردم و به چشماش زل زده بودم،بوی ادکلن و ارایشش دیونم کرده بود،اونم درحالی که شهوت تمام وجودش رو گرفته بود به حالت تمسخر لبخند میزد که خوب معنی لبخندش رو میفهمیدم

به هر دردسری بود تونستم جلو خودمو بگیرم و. باهاش سکس نکنم ولی کیرم داشت میترکید و باهم بلندشدیم و. تا دم در خونشون رسوندمش، و بعداز رفتن اذر درد شدیدی توی دلم و بیضه هام پیچید هرچقدر بشین پاشو کردم و خایه هامو میمالیدم بیفایده بود و خوب بشو نبود که نبود و از اینکه بیخودی شیره خورده بودم ناراحت بودم

یکی دوساعتی گذشت و زنگ زدم خونه اذر که دیدم خواهرزادش جواب داد بعداز احوال پرسی سراغ، اذر رو گرفتم که گفت الان میاد و تا امدن اذر ،با خواهرزادش که اکثر اوقات خانه اذر بود صحبت کردم که وقتی گفت شنیدم پسرخوبی بودی ،،فهمیدم همه اتفاقهای بین من و خودشو تعریف کرده
بعدها فهمیدم خواهرزاده اذر هم با یکی دوسته
و بعدها اذر اجازه خوهرزادشو از. شوهرش میگرفت و خواهرزادش میرفت سرقرار با دوست پسرش و اذر هم میومد پیش من
خلاصه موفق شده بودم کاملا اعتماد اذر رو جلب کنم و رابطه ما بعداز شش ماه به جایی رسید که عاشق همدیگه شده بودیم و میخواستم باوجود دوتا بچه باهاش ازدواج کنم که خوشبختانه نکردم((میگن ادم عاشق کوره راست میگن))
خلاصه یه ماهی گذشت و اذر زنگ زد گفت بهاره دوستش باوجودیکه زمانی عاشق شوهرش بوده و هنوزم دوستش داره قرار شده از شوهرش بخاطرو اعتیاد شدیدش جدا بشه چون چندین بار ترک کرده بود و بازم سراغ مواد رفته بود
و قرار بود طلاق بگیره و چون خانه و زندگی مال بهار بود، باید شوهرش از خونه میرفت،البته قرارگذاشته بودن بعداز طلاق بره کمپ و ترک کنه وبعداز یکی دوسال اگه سمت مواد نرفت بازم ازدواج کنن((راستی یادم رفت بگم خونه بهانه تهران بود، وبهاره سالها قبل مستاجر خانه اذر بوده و باهم خیلیدوست صمیمی بودن)) و بخاطر اینکه بعداز طلاق حال و روزش خراب میشه اذر بره پیش بهاره تا مثلا کمتر دپرس شه
گفتم خب اذر جون میخوای بری پیش بهاره،؟
گفت به بهاره گفتم که با تو اشنا شدم و تا تو اجازه ندی می نمیرم
تازه اگرم اجازه بدی بازم دلم برات تنگ میشه بخاطرهمین نمیرم
مگه اینکه توهم بیای
دوسه روزی گذشت تا اذر موفق شده بود یه جورایی به بهاره بفهمونه که از فردین اجازمو بگیر و به فردین هم بگو تا با من بیاد تهران وگرنه باکمال شرمندگی نمیتونم بیام پیشت
بهاره زنگ زد و من و اذر رو دعوت کردخونش
و از اونطرفم اذر و بهاره موفق شده بودن باتاثیری که گریه های بهاره پیش مادر اذر بخاطر طلاقش کرده بود و روی مادر و خانواده اذر اثر گذاشته بود و تا حدودی پادرمیونی خواهرزاده اذر اجازه خانواده اذر رو گرفته بودن قرار بود با اتوبوسی که اشناشون بود همراه بچه هاش بره تهران

ماهم دوسه روز بعدش ساعت هشت شب درحالیکه قبلش شوهرخواهرزاده اذر و مادر اذر و خواهر اذر برای برقه اذر امده بودن ترمینال با اتوبوس حرکت کردیم رفتیم تهران

شب ساعت سه و چهار رسیدیم تهران
و رفتیم خونه بهاره
و بعداز احوالپرسی و گریه و زاری بخاطر طلاق گرفتنش و حدود یکساعت پیش هم نشستن و چای خوردن اشنا شدن من و بهاره،چون اولین بار بود میدیدمش و درددل کردن
جای من و اذر رو توی اتاق خواب انداخت و خودش و دختر و پسر اذر توی اتاق دیگه ای خوابیدن
توی اتاق بعداز اینکه اذر لخت شد چشام تار شد
اذر گفت چیه تا حالا ماه عسل نرفتی
گفتم نه، گفت خب فکر ماه عسل اومدی
و برقارو خاموش کرد
و رفتیم توی رختخواب،، بغلش دراز کشیدم و دستم زیر سرش بود که دیگه طاقت نیاوردم
و لبامو گذاشتم رو لبش و چنان لباشو میک میزدم که فقط خدا میدونه،، قبل از رسیدن به خونه بهاره یه تیکه شیره با ابمیوه ای که خریده بودم رو انداخته بودم بالا
به مواد اعتیاد نداشتم وبدنم تاحدودی پاک بود فقط وقتایی که سکس میخواستم بکنم یه تیکه کوچولو مینداختم بالا و اکثر اوقات هم با ابمیوه میخوردمش چون چایی همیشه دم دست نبود

تندتند لباشو میک میزدم زبانمو توی دهنش میچرخوندم
زبانمو میزدم نوک زبانش، سینه هاشو میمالیدم
و لختش کردم و خودمم کامل لخت شده بودم
اذر ناله میکرد البته خیلی اروم
ومثل مار به خودش میپیچید، منم تا میتونستم بیشتر باهاش حال میکردم تا خوب خوب شهوتیش کنم و خودمم بیشتر نشئه شم و شیره اثر خودش رو بذاره
هرچقدر دستشو نزدیک میاورد که کیرمو بگیره نمیذاشتم چون میترسیدم ارضا شم، و منتظر بودم که کامل نشئه بشم که موفق هم شدم
و اذر مثل تنور میسوخت و تشنه تشنه شده بود
دمر درازش کردم و نشستم روی کونش و از پشت گردنش تا روی کونش رو زبان میزدم، وقتی پهلوهاشو زبان میزدم یکدفعه توی خودش جم میشد و اروم میگفت فردین تورو خدا بسه دیگه ول من ول کن نبودم
گفتم یادته بهت گفتم تا التماس نکنی نمیکنمت، الانم تا التماس نکنی از کیر خبری نیست
خودم تشنه بودم که زودتر بکنمش ولی باید لفتش میدادم
دوباره اذر رو برگردوندن و از زیرگردنش تا روی نافشو زبان میزدم و اونم سرشو میبرد پشت و فقط سرمو به بدن خودش فشار میداد
سینه هاشو میمالیدم میک میزدم، زبان دور نوک سینه هاش میکشیدم زیرگردنشو لیس میزدم
لاله گوشش رو میک میزدم و بعضی مواقع نوک زبانم رو میفرستادم توی گوشش که انگار برق میگرفتش و ناله،ش بیشتر میشد
بچه هاش خواب بودن، و خواب بچگی یه عالم دیگه ای داره
ولی بهاره صدامونو شنیده بود هرچند هردوی ما تلاش میکردیم خودمون رو کنترول کنیم که صدامون رو بهاره نشنوه ولی بازم بعضی مواقع از دستمون خارج میشد
بازم از زیرگردنش تا روی نافشو زبان کشیدم و اسرمو تا کشاله رانش اوردن و زبانم رو میکشیدم کنار کشاله رانش و تا حدود دلم نمیامد کوسشو بخورم ولی هرجوری که بود زبانمو روی کوسش مالیدم و اروم اروم نوک زبانمو توی کوسش چرخوندم که اذر فقط لباشو گاز گرفته بود و اشاره میکرد بسه دیگه الان داد میزنم همه میریزن روی سرمون
توروخدا بسه
دیگه خسته شده بودم،از روی اذر بلند شدم و اومدم کنارش به متکا تکیه دادم و اذر بلندشد و گفت حالا کاری بسرت بیارم گریه کنی تا کوس بهت بدم،
درحالیکه تکیه داده بودم سیگارمو روشن کردم و اذر شروع کرد موهای سینمو زبان زدن و دست کشیدن بعدش سینه هامو میک میزد و زیرگردنمو لیس میزد و سرشو برد رو کیرمو گذاشت ،،لیسش میزد و از زیر خایه هام تا نوک کیرمو لیس میزد و وسط پام روی زانوهاش نشسته بود و روی کیرم خم شده بود با چشمای درستش صورتمو نگاه میکرد و منم درحالیکه پوکهای سنگینتری به سیکار میزدم حس میکردم یه خان هستم که یکی داره کیرمو میخوره و این حس بهم حس برتری خاصی میداد و نشئگی هم به اوج خودش رسیده بود و ساک زدن اذر هم نمیتونست ابمو در بیاره،تا یه ربع فقط به ساک زدن اذر نگاه میکردم و سیگار میکشیدم و شربت میخوردم
بعدش اذر رو دراز کردم و پاهاشو دادم بالا
کیرمو دم کسش گذاشتم و به اذر گفتم کیرمو دم سوراخ کوسش بازی بده تا بیشتر خیس بشه و همین کارم انجام داد و کیرمو تا ته فرستادم توی کسش و شروع به تلمبه زدن کردن
بعد از چنددقیقه خسته شدم
دوباره تکیه دادم به متکایی که پای دیوار بود اذر امد نشست روی کیرم و چنان شروع به تلمبه زدن کرد که داشتم توی ابرها پرواز میکردم اینقدر محکم خودشو روی کیرم میکوبید که صدای شالاپ شلوپ اتاق رو پر کرده بود اونم بعداز دوسه دقیقه خسته شد و حالت داگی وایساد و رفتم پشتش و شروع کردم به تلمبه زدن و ناله های کنترول شده من و اذر چیزی نبود که بهاره نشنوه ولی کاریش نمیشد کرد
اینقدر تلمبه زدم که خیس عرق شده بودم
دوباره اذر طاقباز دراز کشید و کیرمو دم سوراخ کسش اینقدر مالید و به چوچولش مالید که ارضا شد و منم بعداز یکی دو دقیقه منم باشدت و خستگی تموم درحالیکه هوا داشت روشن میشد ارضا شدم و کنار اذر دراز کشیدم
وبازم سیگارمو روشن کردم و با پوکهای سنگینی که به سیگار میزدم خستگیمو کنار زنی که از زیبایی و خوش اندامی چیزی کم نداشت در میکردم
موقع صبحانه خوردن اذر و بهاره داشتن پچ پچ میکردن و میخندیدن
که دیدم اذر از خنده داشت ریسه میرفت
و رو به من گفت این لعنتی صدامونو شنیده
میگه کثافتها شما نمیگین من چندوقته شوهر ندارم((منظورش این بود که مدتهاس با شوهرم سکس نداشتم و الانم که ازش جدا شدم)) منم دلم میخواد
خب لعنتی ها میذاشتین روز بشه منم بچه هارو ببرم پارکی سینمایی بعد شروع میکردین
بهاره زنی با وزن نسبتا زیاد و چاق ولی زیبا با صدایی اروم و سنجیده و شمرده شمرده صحبت میکرد و خیلیم مهربون و مهمان نواز بود، نزدیک به پنج سال بود که باشوهرش توی تهران زندگی میکرد و صاحب یه خونه صدو شصت متری ویلایی بود
اینم از خاطره ای که دوست داشتم برای شما تعریف کنم
لطفا فحش ندین اگه برای همدیگه احترام قایل باشیم خیلی بهتره تا خدای ناکرده حرمتها شکسته بشه
توی این مسافرت خاطره های زیادی دارم
که اگه دوست داشتین براتون تعریف میکنم

نوشته: فردین


👍 22
👎 21
40300 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

917198
2020-09-16 00:44:29 +0430 +0430

فردین باز هم زنده شده!!!

1 ❤️

917207
2020-09-16 00:55:09 +0430 +0430

شخصیتی که ساختی اول داستان یه جوره و آخر داستان میشه یکی دیگه در کل جای کار بسیار داری و

0 ❤️

917215
2020-09-16 01:02:20 +0430 +0430

ای لاشی ، گفتی بیا دوست باشیم بعد کردیش؟ خوشا آنان که در راه رفاقت ، رفیق با وفا بودند و هستن

0 ❤️

917227
2020-09-16 01:25:46 +0430 +0430

خیلی به حاشیه پرداختی، داستانت کسل کننده و به دور از ذهن شده.
داستان بعدی لابد کردن بهارس؟؟؟!!!

3 ❤️

917240
2020-09-16 01:50:32 +0430 +0430

کسکشه داهاتی
اومدی تهران هار شدی
شیره ای

2 ❤️

917244
2020-09-16 01:55:05 +0430 +0430

ازت خواهش میکنم بقیه ش رو تعریف نکن.

1 ❤️

917246
2020-09-16 02:09:17 +0430 +0430

خدا وکیلی خودت یه بار داستانت رو بخون ببین چی نوشتی اگه خودت فهمیدی چی شد ما هم فهمیدیم

0 ❤️

917286
2020-09-16 05:58:25 +0430 +0430

اینجور که تو کسمغز ، کس بازی میکردی … عموی بیچاره ات باید روزی سه وعده برای رفع دلخوری بابات به خونه دعوتشون میکرد…یبارکی میگفتی عمو ، بابام کلا باهات قهر و منبعد بکیرش حسابت نمیکنه …اونوقت عموت سه ماه سه ماه بابات رو شبانه روز پیش خودش نگهمیدادشت خونه خالی هم میموند واسه تو …راحت میتونی پسر بچه دبستانی هارو …نه ببخشید …شاه کس های خانم باجی رو ببری خونه… راستی بالاخره ما نفهمیدیم …توی اون سکس …کدومتون به التماس و غلط کردن افتادین ؟ خوبه نگفتی بهاره اومد التماستون کرد تا یکی تون رضایت بدین…!
از ریزه کاری های جملاتت معلومه که چه تیپ ادم حوصله بری هستی …فرعت که این باشه …یعنی اصلت هم فقط لاف زنی و مخ مردم خوریه. اینجوری که باشه هر جور هم که سکس داستان رو تفتش بدی …خونده و نخونده ،خودت رو تفت میدن.
بهر حال خسته نباشی ممنون از زحماتی که برای تایپ کردن متحمل شدی .دست شما درد نکنه که بفکر… ما جقی های تارک دنیا شدهِ کس ندیده ، بودی !
صاحب کارخونه گلنار هم اینجا تشریف دارند …سلام دارن خدمتتون …کلی تشکر کردن و فرمودند که پیامشون رو خدمتتون عرض کنم …
"سوخوم داستانوا …سوخوم بِینوعا.
داستانت 5 قالب صابون هم نفروخت .

2 ❤️

917294
2020-09-16 06:30:42 +0430 +0430

کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی

1 ❤️

917332
2020-09-16 10:42:42 +0430 +0430

خوب بوداقا جان ازبقیشون که بهتربود،بعضیاتااخرش میخونن حالشومیبرن بعدکسشعرهم میگن،این قضیه 90درصدش اتفاق افتاده،مطمعنا،

2 ❤️

917340
2020-09-16 11:32:18 +0430 +0430

بیاید بیو ی منو بخونین

0 ❤️

917347
2020-09-16 12:43:29 +0430 +0430
R8T

من کلا با داستانایی که وقتی طرف دخترو میبینه میگه ۲۳ یا ۲۴ سالش بود مخالفم، د آخه دهن سرویس با ی نگاه چطو فهمیدی چندسالشه؟
با عرض خسته نباشید، نه این داستان نه داستان قبلیت رو دوست نداشتم😃

0 ❤️

917348
2020-09-16 12:46:19 +0430 +0430

Korsetemadareadm
اولا اگه داستان رو درست خونده باشی اذر شوهر نداشت و توی داستان توضیح دادم که منتظر بودم ببینم شوهر داره یا نه و وقتی که زنگ زد گفت اون اقایی که توی بازار باهاشون بوده، شوهر خواهرزادش بوده و خودش متارکه کرده،یعنی طلاق گرفته،،،میفهمیدی که داستان مربوط به زن شوهردار نیست
دوما فکر میکنم مادر اینقدر احترامش بالاس که به خودم اجازه ندم جواب فحشی که دادی رو بدم،،،چون برای مادرت احترام قایل هستم،،،و مطمئنم شخصیت تو با مادرت خیلی فرق داره،،،

Lucky.man عزیز بقیه داستان اصلا کردن بهاره نیست،،
و دلیل توضیح زیاد دادنم اینه که کاملا خواننده تمام قضیه رو بدونه و نگه که داستان دروغه، بخاطر همین همه رو توضیح دادم
بقیه داستان اینه که بهکاملا پیشنهاد بهاره رفتیم شمال و اونجا اتفاقهای تغریبا قشنگی اتفاق افتاد،البته شاید واسه من قشنگ باشه

dr.1998
چشم نه تنها بقیشو نمینویسم بلکه دیگه خودمم حوصله تایپ کردن ندارم
فقط دوست عزیز اینو بدون تمام خاطره ای که نوشتم، کاملا راسته و قصدم این بود که شما دوستان حال کنید
من تغریبا خیلی از داستانهای سایت رو میخونم، خداوکیل نودو پنج درصد داستانها دروغه و ساخته ذهن نویسنده س

خواننده های عزیر خوب میتونن داستان راست رو از دروغ تشخیص بدن بقول فردوسی پور، قضاوت رو میذاریم به. عهده خواننده های عزیز
بنظر من همه ی ما از جمله خود شما بشینیم داستانهای دروغی که ارزش خوانندن نداره رو بخونیم بهتره تا اینکه کسایی مثل من بیان و خاطرات واقعی خودشون رو تعریف کنن
واقعا داستانهایی مثل تجاوز به خواهر و مادر یا داستانهایی از این دسته بنظر شما واقعیت داره؟؟نمیگم دروغه ولی من توی تخیلاتم هم نمیگنجه که کسی از سینه ای که شیر خورده و بزرگ شده بتونه اون سینه رو میک بزنه و حال کنه،،حیوان هم اینکارو نمیکنه

درکل از اینکه خاطره ام رو تعریف کردم از همگی عذرمیخوام اگه دست خودم بود حذفش میکردم
یاعلی وقت همگتون بخیر

2 ❤️

917371
2020-09-16 15:21:23 +0430 +0430

این چرندیات چیه مینویسی؟ یه دختر یا خانم پیام بیاد پی وی

0 ❤️

917389
2020-09-16 18:06:08 +0430 +0430

خوب بود فقط ترویج فرهنگ شیره رودادی… تریاک خطرناکه 😎

0 ❤️

917391
2020-09-16 18:35:47 +0430 +0430

کس گفتی آی کس گفتی مثل یه بلکوس گفتی

0 ❤️

917396
2020-09-16 20:38:30 +0430 +0430

فردین

بدک نبود…اما بعضی کلماتت تو ذوق میزد مثلا کلمه “زبان”
بهتر بود بنویسیش زبون تا محاوره ای بشه.
نکته دوم اینکه اگه حتی فقط برای سکس (هرچند با فاصله زمانی زیاد) شیره میندازی، یقین داشته باش که تو یه معتادی.
نکته سوم اینکه، غلط املایی و مفهومی هم زیاد داشتی.بهتر بود قبل ارسال ویرایش میکردیش.
و نکته آخر اینکه، کسایی که به همه به چشم جنده نگاه میکنن و فقط دنبال ارضای شهوات خودشون هستن و همه رو وسیله اینکار قرار میدن،بدجور میره تو پاچه شون…حالا به هر نوعی.این قانون طبیعته.
موفق باشی

0 ❤️

917397
2020-09-16 20:44:09 +0430 +0430

فردین جان

تو کامنتها خوندم که نوشتی دیگه نمینویسی!!!

عزیز شما بعنوان یه نویسنده خاطره میبایست اینو بدونی که اینجا گاهی انتقادها انقدر زشت و تند و زننده میشه که بطور کلی نویسنده ناامید میشه.اما شما هرگز نباید به این اراجیف توجهی بکنی چون نظر دادن به هر نوعی آزاده.
لطفا بقیه داستانت رو هم بنویس و قهر نکن…ما با خاطره ت حال کردیم 👌 🌹

0 ❤️

917479
2020-09-17 00:47:10 +0430 +0430

میگم زبان رو توزبان انگلیسی فروش کردی.کره خر نادان زبون مادریت حرف بزن،بزمچه

0 ❤️

917505
2020-09-17 01:42:49 +0430 +0430

بابا عجب حافظه ای داری یعنی سال ۸۳ جقیدی یادته ۱۶ سال پیش😂😂

0 ❤️

917533
2020-09-17 03:50:07 +0430 +0430

آذر رو که کردی. بهاره رو کردی یا نه بالاخره؟

0 ❤️

917571
2020-09-17 08:15:48 +0430 +0430

داستان قبلیت خیلی بهتر بودش
نکته منفی داستانت… هیچ وقت درکنار زنی که سیگار نمیکشه، قبل سکس سیگار نکشید… از لب دادن بدش میاد… در تصویر سازی اندامش یکم کم کاری کردی…

0 ❤️

917943
2020-09-19 00:06:41 +0430 +0430

خوب بود ، حتما ادامشم بنویس فردین جان

0 ❤️







Top Bottom