مسافر دوبی (۱)

    سلام خدمت دوستان
    این داستانی که میخوام براتون تعریف کنم کاملا واقعی هست و کاری هم به کس و شعرا و فشای که میدین ندارم هرکس فش بده به خودش و خانوادش بر میگرده.
    بریم سر داستان این داستان واس۱۹/۱۲/۹۷هست
    تمام جزئیات و واستون میگم اما اسامی تغیییر میکنن
    اسم من پیمان ۳۰ سالم هست قدو هیکلم خوبه و ورزش میکنم و همیشه به خودم میرسم هم از لحاظ لباسی و هم خوردو خوراک ووو
    من تو دبی تو ۱ شرکت لیدری کار میکردم
    داستان از اونجای شروع شد که طبق معمول برنامه روز فردا تو گروه اعلام شد و من چون خوب تور میفروختم و خوب با مسافر صحبت میکردم همیشه تعداد مسافر های بالا برای من بود.
    منم شب قبلش دلتون نخواد با ۱ سری از بچه ها رفته بودیم کلاب
    مست مست و پاره بزن و برقص برنامه رو که دیدم ریده شد به حالم ساعت ۹ صبح از شانس تخمی ما تازه داشتیم عشق و حال میکردیم که این زد حال پیش امد بعد از ۱ روب جمع کردیم رفتیم سمت خونه که بتونم استراحت کنم واسه فردا صبح
    صبح روز موعود فرا رسید مثل همیشه حاظر شدم و به سمت فرودگاه رفتم مسافرای که اغلب میان دبی یا دختر پسر هستن یا چندتا دختر یا کلا واسه مار و جنس خریدن (موبایل و لوازم جانبی)
    رسیدم فرودگاه شروع کردم مسافر رو گرفتن اول چندتا دوست دختر دوست پسر امدن بعدش شروع شد دختر تک و پسر تک یا ۲ تا پسر یا ۲ تا دختر وقتی کل مسافرا در امدن رفتیم سوار ون بشین تو راه اونای که تازه امده بودن دبی همش سوال میکردن منم چون شب قبلش نخوابیده بودم خسته شده بودم از دست سوال کردن های اینا بهشون گفتم همرو تو ماشین توضیح میدم
    خلاصه سوار شدیم و شروع کردیم به اینفو دادن (توضیح دادن) بعد که اینفو تموم شد گفتم اگه سوالی دارین بپرسین بیشتر سوال ها در باره مرکز خرید کلاب یا پارک ابی بود
    خلاصه سرتون رو در نیارم وقتی اینفو تموم شد احساس کردم ۱ کی از دوخترای که با دوستش امده بود ۱ سوال میخواست بپرسه اما هی نیگاه میکرد و سرشو مینداخت پایین
    بهش گفتم سوالی دارین؟!
    گفت میگم بهتون
    تموم شد اینفو شمارمو مثل همیشه دادم به مسافرا که اگه ماری داشتن یا ادرسی میخواستن بپرسن بهم زنگ بزنن
    تک تک مسافرا رو تو هتل هاشو چکین کردم و رسید به مسافرای ۲ تا دخترم تغرین ماشین خالی شد و همون ۲ تا دختر مونده بودن و من و راننده بهش گفتم خوب اگه سوال دارین بپرسین
    گفت خودتون ملاب کجا میرین که خوب باشه و بهتون خوش بگذره
    گفتم والا من کلاب الروباض میرم
    گفت کجاس نمیدونم من که اولین باره میایم با دوستم دبی
    گفتم هر خواستین برین بگین من یا میبرمتون یا ادرس میدم برین
    گفت ما واسه شب میخوایم بریم
    منم برنامه ام خالی بود فقط ۱ ساعتی با بچه های شرکت جلسه داشتیم
    گفتم مشکلی نیست من ساعت ۱۰:۳۰ میام دم هتل دنبالتون رسیدیم هتل چمینشون انجام شد و رفتن تو اتاقشون وقتی به وای فای هتل وصل شدن از واتس اپ بهم زنگ زدن و گفتن این شماره ما رسیدن زنگ بزنین ما بیایم پاین.
    گفتم اگه مشروب از فیری شاپ خریدین بخورین که اونجا زیاد ازتون پول نگیرن و کیستون نکنن
    گفت اره گرفتیم میخوریم بعد میایم
    ماهم رفتیم به کارای خودمون برسیم ساعت تقریبا ۸ بود که برنامه جلسه کنسل شد
    منم رفتم خونه تا حاظر شم من با ۱ پسر دیگه به اسم یاشار زندگی میکردم اما اون کارش صرافی بود
    قرار شد با هم بریم بیرون اون بره پیش دوست دخترش که دختر عرب پولداره خیلی خیلی کس بود منم برم پیش ۱ کی از دوستام و بعد برم سمت هتل اون دخترا
    تا رسیدم پیش دوستم گوشی زنگ خورد و دیدم ۱ کی از اون دختراس
    اسم دخترا ۱ کی شقایق بود ۲۵سالش یود سایزسینه ۸۰ وقد بلند و کن گنده لبو دماغ و همه جا کلا عملی که خیلی خوشگل و دافی بود واسه خودش
    اسم اون ۱کی هم ارمیتا بودکه ۲۷ سالش بود سایز سینه ۷۵ ولی قدو هیلکل خوده کیم کارداشیان 😂
    هر جفتشون از این بچه های بالا شهر پولدار بودن واسه اولین بار بود که میرفتن مسافرت خارج از کشور اونم تنها
    شقایق گفت میتونی الان بیای اگه کار نداری؟!
    گفتم چیه عجله دارین واسه کلاب؟!
    گفت نه با خودت کار دارم.
    گفتم اگه واحب نیست همون موقعه که میخوایم بریم بیام ؟!
    گفت نه واجبه
    گفتم اوکی تا نیم ساعت دیگه میرسم هتل
    منم راه افتم به سمت هتل رسیدم دمه هتل رفتم تو لابی زنگ زدم به اتاقشون
    گفت اگه امکانش هست من بیا بالا
    رفتم بالا دمه اتاقشون در زدم در وا کرد (ارمیتا)
    چی میدیم وای همین الان که دارم این داستان رو مینویسم چنگیز خان موغول بیدار شده (البته واسه ما عادی هست چون زیاد میبینیم از این چیزا
    با ۱ تاب میشکی و سفید و ۱ شلوارک لی پاره پاره که زیرشم سوتین نپوشیده بود گفت بیای تو رفتم تو شقایق تو حموم بود
    گفتم چیشده؟!
    گفت اول اینکه اتاق مارو‌اگه میشه عوض کنین
    منم گفتم اتاق خالی نداره چون اولش موقع چکین اتاق بهم گفته بودن ۱ اتاق خوب و درست حسابی واسمون اوکی کن فردا ساعت ۱۲ که چک اوت کردن زنگ میزنم اگه اتاق خالی و‌بهتری داشتن عوض میکنن
    ارمیتا خیلی کنده پرو تر از شقایق بود
    گفتم همین؟!
    گفت نه روم و نشد پشت تلفن بگیم
    میخواستین بیای نظر بدین در باره لباس های امشب و اینکه با خودت مشروب بخوریم و هواست باشه بهمون که حالمون بد نشه و این داستانا چون از عربا بدمون میاد
    گفتم همین ؟!
    گفت اره
    گفتم خانم محترم من کار داشتم بهم زنگ زدین بیا من فکر کردم اتفاقی افتاده
    گفت تو‌لیدرمون هستی و وظیفت اینه که حواستون به ما باشه
    منم کفتم خانم لیدر نه ساقی نه خیاط و نظر بده لباس
    خندید و‌گفت خوب حالا اصلا میخواستیم با تو باشین امشب منم گفتم خوب از اول همین و بگین بابا
    شقایق ۱ دفه در حموم رو باز کرد و گفت ارمیتا اون حوله رو از تو کمد بده
    رفت داد و امد شقایق هم همونجوری که حوله دورش بود امد بیرون سلام کرد و گفت و مرسی بابت زحمت های که کشیدن
    گفتم خواهش وظیفست
    گفتم میرم بیر‌ون راحت لباستون رو عوض کنین
    گفت نه بشین من میرم پشتتون عوض میکنم
    گفتم زشته گفت نه باباشما هم مثل دوست پسر نداشتم
    منم خندم گرفته بود و گفتم همون بهتر که ندارین گفت چرا گفتم چوناعصاب میخواد واسه شما دخترا گذاشت گفت خیلی هم دلت بخواد با کسی مثل ما اوکی شی
    تموم شد و رفت لباسشو عوض کرد و امد تقریبا ۱ چیز تو مایه های ارمیتا لباس پوشیده بود ولی شلوارکش مشکی بود
    امد دیدم ساعت تقریبا نزدیک ۹ هست
    گفتم اگه مشروب میخواین بخورین بیارین کم کم شروع کنین که تا بگیره و تا شما دخترا بخواین ۱ پیک و تموم کنین صبح شده
    ارمیتا رفت و از مینی بار مشروب رو اورد
    ۱ شیشه راشن شات لیموی
    باز کردمو ۲ تا پیک واسشون ریختم
    گفتم بخورین
    گفت شما نمیخوری؟!
    گفتم نه مرسی
    اسرار کردن که توام بخور
    منم دیگه مجبوری شروع کردیم به خوردن
    نشون به اون نشون که با پیک ۴ اینا مست بودن
    گفتم خوب دیگه بسه دیگه نمیخواد بخورین
    به اسرار که ۲ تا دیگه هم بریز بخوریم بعد بریم
    ریختم و خوردیم
    بلند شدیم که بریم
    دیدم اینا کلا مست مستن تو دلم گفتم خدا به خیر کنه امشب رو
    رفتیم دمه در هتل و تاکسی هتل رو سوار شدیم و به سمت کلاب رفتیم
    چون ما اونجا زیاد میرفتیم با سکوریتی تاش اوکی بودیم و همیشه بدون نوبت میرفتیم تو
    صف طولانی داشت با بادیگار ها سلام و احوال پرسی کردیم رفتیم تو
    گفتم vip میخواین بشینین یا نورمال
    گفتم هر کدوم که بهتره گفتم خوب معلومه vip
    ۱ میز vip کردیم و نشستیم
    اول ارمیتا رفت نشست بعد من وسط بعد هم شقایق
    بکارسونشون امد و گفت چی میخواین ودکا یا ویسکی گفتم ودکا
    کلا میزهای vip این کلا اینجوری هست که ۲ تا شیشه ودکا ۱۰۰cc با ۱ شیشه شامپاین و مخلفات دورش و این داستانا البته بگم شامپاین رو اخر میارن که حالت میزون بشه
    داستان اصلی از اینجا به بعد شروع میشه
    که تو‌قسمت ۲ میگم بهتون
    تا قسمت بعد فعلا


    ادامه...


    نوشته: پیمان

  • 5

  • 21




  • نظرات:
    •   .سامان.
    • 1 هفته،6 روز
      • 12

    • تو که نمیخوای فحش بشنوی، مثل آدم بنویس.
      اسامی هم که تغییر دادی! تو کونت.


    •   laleh1380
    • 1 هفته،6 روز
      • 3

    • ﺷﺎﻣﭙﺎﯾﻦ خوب بود؟
      نمیگفتیم من اهل فوش نیستم
      ولی خب عزیزم رویا پردازیم حدی داره
      شامپایننن اممم


    •   شاه ایکس
    • 1 هفته،6 روز
      • 16

    • 1- آژانس توریستی داریم اما چیزی به اسم شرکت لیدری وجود نداره!!! 2- اونی که با ون میره فرودگاه دنبال مسافرا که ببرتشون هتل راننده است نه تور لیدر 3 - از سطح سوادت معلومه معلم از جهاد براتون فرستادن تو کپر درس خوندی 4 - از جفنگیاتت مشخصه قرچک تاحالا اونورتر نرفتی 5-........
      - پی نوشت: عه عه عه پیمان؟؟ از کارگاه اهنگری اومدی بیرون؟؟ جات خالی داستان زندگیتو (مردم ازاران نامدار!!) من اینجا تو پنج قسمت نوشتم چند سال پیش چه سرو صداییم کرد!! بچه های اینجا بدونن سلبریتیی میریزن سرت!!! (biggrin)


    •   Irish..GuNNer
    • 1 هفته،6 روز
      • 8

    • هم کسشر مینویسی هم به شعور ما توهین میکنی هم فحش میدی؟ حالا یه داستان نوشتی میخوای تو دهنمون برینی حتما؟؟
      دقت کردین چقد معلم انشای کون نشور ریخته تو دبستانا؟
      سرمنشا این کصمغزا اوناین. :(


    •   romanc29
    • 1 هفته،6 روز
      • 4

    • تو سواد نداری اینجا بنویسی چطور لیدر تور شدی نمیدونم اونم دبی که فقط مسافراش اکثرا انگلیسی صحبت میکنن یا عربی فکر کن طرف لیدره توره ولی نمیتونه فارسی تایپ کنه


    •   ali.kon.kon1378
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • ماری داشته باشن؟؟؟
      کسکش به حرف کاف بی احترامی کردی
      سرکش کاف تو کونت لاش گوشت


    •   Blue_Angel
    • 1 هفته،6 روز
      • 6

    • بر فرض محال تویی که از شهرتون اون ور تر نرفتی تو دبی هستی و همه این چرندیات راسته،این چه وضع نوشتن بود؟علائم نگارشی و پاراگراف بندی بخوره تو سرت،کلمات رو درست بنویس حداقل بیسواد


    •   Mah_mb7
    • 1 هفته،6 روز
      • 9

    • کسکش ۱ کی؟؟؟؟؟ منظورت یکیه؟ جررر خوردم (rolling) .وای خدا. تاب میشکی؟؟؟


    •   zodiakxxx
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • بابا چنگیز خان


      بابا لودر


      بابا کانیه وست(شوهر کیم کارداشیان)


    •   Hamed9470
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • واقعا نمیدونم چرا حس میکنن چن قسمتیش کنن سکسی تر میشه و ملت ساعت کوک میکنن برا قسمت بعدش
      یه جقی زدی یه خیال‌پردازیی کردی کامل بنویس اقلا
      الان چیزی جز فحش نصیبت نمیشه حالا ببین (rose)


    •   Chem30
    • 1 هفته،6 روز
      • 3

    • میشکی (biggrin)

      کون سیفیدتو گاییدم


    •   th_omas007
    • 1 هفته،6 روز
      • 0

    • با راست و دروغش کاری ندارم برا این دیس دادم ک بقیش رو گذاشتی واس فردا کصمغز


    •   goldengool
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • با کمال احترام کیر کانگورو پس یخت ( چون قد بلندی بپره بذاره پس یخت)
      آخه کون نشور از کون دادنهای اول دبستان شروع کن به خاطره گوزی چند سال تمرین کن بعد. وقت ملتم نگیر کیری.
      شاشیدم وسط دو لپه مغزت


    •   tara.tt
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • تخیلات بود


    •   Gozaran
    • 1 هفته،6 روز
      • 0

    • داداش
      جنس داستان هرچی بوده مشروب نبوده
      تمام کلمات رو با حروف غلط تایپ کردی
      فکر کنم باقی داستان را هم توهم زدی


    •   zanbory
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • تو اوستا اصغر نیستی نازی بردتت حموم لگد زده به تخمت
      یجوری میگه اسامی رو تغییر میدم ...
      بابا لیدر ..
      خب از کل داستانت دراین قسمت میشه این نتیجه رو گرفت که خیلی دوست داری توی کشورهای خارجی بری و عشق و حال کنی وداستانت رو بر همین اساس (خیلی قلت و غولوطم داره)نوشتی..آرزو عیب نیس برشما
      حالا بگو اوس جعفر ..نازی دیگه توتخمت نزد (biggrin)


    •   sexybala
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • کوس گفتی ای کوس گفتی مثل یک کسخول گفتی. با خانوادت کوس گفتی


    •   مهندس۴۵
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • اخه کوسکش بی سواد هزارتا غلط املایی داشتی تو دبی کون میدادی تو


    •   R.B.behruz
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • بهت فش نمیدم چون دوستان با فحش های آبدارشون از خجالتت در میان، دیسلایک دهم تقدیم شد، بخاطر اینکه نه سواد ویرایش رو‌ داری نه باحترام خواننده به کسی دادی که ویرایشش کنه.


    •   ehsan9705
    • 1 هفته،5 روز
      • 4

    • یه داستان توی سایت هست که تو دبی اتفاق افتاده به اسم «بازنده»، من اون داستانو دوبار خوندم، واقعا توصیفاتش جوریه که انگار طرف تو دبی هست و نوشته این داستانو.
      اون وقت توی گوزاب منقلی که از شورآباد پاتو بیرون نذاشتی میایی این خزعبلات رو تحویلمون میدی؟
      شیر شتر عربی تو کونت.


    •   ایکاروس
    • 1 هفته،5 روز
      • 6

    • باز هم یک جوان موفق ورزشکار !!!
      به قول احمد ذوقی : خدا وکیلی نیا اینجور جاها ...
      من برم به سفارت حمارات متحده عربی نامه بنویسم تا بیشتر مراقب حمارات باشند !!!


    •   ali80xx
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • با اینهمه ادعا و سوادی که داری ببینم میتونی درخت کصشری رو که کاشتی به ثمر برسونیش


    •   Daniani
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • من با تمام نقدایی که ازت کردن مخالفم چون مغزی که بتونه بعد عمری جغ زدن دوام بیاره و هنوز رویا پردازی کنه به مرحله تکامل تک یاخته ای رسیده
      پیشنهاد میکنم قبل از نوشتن قسمت بعد با مسجد محلتون یه تور پنج ساعته بری شهرستان ری یخورده دقتت بیشتر بشه
      باشه پیمان جان قول میدی به عمو


    •   amindada78
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • ای مادرتو پیمان.........چاخان کی بودی تو؟؟؟ (dash)


    •   Smoker70
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • کوص ناموست و گوهم میخوری بگی ب خودمون یا خانواده خودمون دادیم تو گوه خوردی پس ناموستو هم تو ۱ هم تو قسمت بعدی میگام خارکسده زنا زاده


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو