مسافر

    ساعت 3 شب بود و تازه مغازه رو بسته بودم و به سمت خونه راه افتادم. ماشینمو عصر داداشم گرفته بود که با دوستاش برن باغ برای تفریح و من اون موقع شب راهی بجز گرفتن اسنپ تا خونه نداشتم. حدود 500 متر مونده به خونه از ماشین پیاده شدم و کرایمو پرداخت کردم تا تو این فاصله یه نخ سیگار بکشم...
    چند قدمی راه افتاده بودم و میخواستم سیگارمو روشن کنم که یه پرشیا سفید کنارم ترمز زد اولش فک کردم بابامه و خیلی ترسیدم ولی وقتی شیشه ماشین اومد پایین و نگاه کردم دیدم یه خانوم خیلی شیک با آرایش کاملا ملیح پشت فرمون نشسته...
    _کجا میری این وقت شب؟میخوای برسونمت؟
    +ممنونم خونمون نزدیکه عمدا زودتر از تاکسی پیاده شدم تا توی مسیر سیگار بکشم ...
    _چی میکشی؟
    +وینستون نقره ای
    _اگه مشکلی نداره بشین برسونمت و یه نخ هم به من تعارف کن کل شهرو گشتم ولی جایی نبود که ازش سیگار بخرم...
    نشستم و باهم دست دادیم و پاکت سیگارمو بهش تعارف کردم یه نخ برداشت و خودمم براش فندک زدم...
    حرکت نکرد و گفت دیرت که نمیشه؟
    +نه دیگه کسی که این وقت شب میره خونه که دیر و زود نداره!!!
    _متاهلی؟
    +نه خداروشکر هنوز سرم کلاه نرفته!!!
    _بهت میخوره 34-35 سالت باشه
    +خندیدم و گفتم دیگه انقدرا هم پیر نیستم تازه 30 سالم شده
    _ولی یخورده شکسته تر نشون میدی بنظرت من چند سالمه؟
    +تو هم تقریبا هم سن من هستی
    _نه دیگه منم 27 سالمه ولی مثل تو یخورده شکسته شدم!
    بعد از یخورده تعریف و دود کردن سیگار ماشینو روشن کرد که راه بیفته ولی مسیر خونمون رو نرفت و ازم خواست چند دقیقه ای همراهیش کنم و چند نخ سیگار دیگه مهمونش کنم و یخورده باهم صحبت کنیم.
    توی صحبت هامون از شوهرش گفت که یکساله فوت کرده و تنها مونده و خونه و ماشین و ثروت عظیمی براش به جا گذاشته و تو این مدت چند مرتبه هم از دوست و آشنا آزار و اذیت دیده و پیشنهادهای مختلف بهش دادن و مدام مزاحمش میشدن...
    یخورده که جلوتر رفتیم گفت منو میشناسه و مغازم هم اومده و ازم خرید هم کرده و از رفتار و نوع برخوردم خوشش اومده و حتی چند بار میخواسته بهم پیشنهاد آشنایی بده و ترس و حیا جلوشو گرفته و منصرف شده الان خیلی خوشحاله که خیلی اتفاقی منو پیدا کرده و منم در تمام این مدت مدام در حال فکر کردن به عشقی بودم که 3 سال بود منو تنها گذاشته بود و بدون هیچ دلیلی ازم جدا شد و الان با یکی دیگه ازدواج کرده و من هم بعد از اون دیگه با هیچ دختری ارتباط نگرفتم...
    در حین صحبت ماشین پلیس رو پشت سرمون دیدیم که این باعث استرس خیلی زیاد منصوره شده بود و من مدام در حال آروم کردنش بودم که خیلی عادی برخورد کنه و خیالش راحت باشه که چون خودش پشت فرمون نشسته مامور کاری بهمون نداره و همینطور هم شد و سمند پلیس ازمون سبقت گرفت و بدون اینکه حتی به ما نگاه هم بکنن ازمون فاصله گرفت و دور شد...
    منصوره که در تمام مدت در حال درد دل کردن بود بعد از دیدن پلیس بشدت ترسیده بود و اختیارش اصلا دست خودش نبود و یک مرتبه حالش بد شد و مجبور شدم خودم پشت فرمون بشینم و تا خونش که البته نزدیک خونه ماهم بود برسونمش...
    دکمه ریموت رو زد و در پارکینگ باز شد و وارد پارکینگ یه آپارتمان مجلل و بزرگ شدیم.
    ماشینو پارک کردم و اومدم زیر بغلشو گرفتم و به سمت آسانسور بردمش و وارد طبقه چهارم شدیم و کلید رو که به در انداخت و وارد شدیم همونجور تو بغل من بود یک مرتبه عوق زد و لباسمو کثیف کرد...
    سریع رفتم آشپزخونه و براش آب قند درست کردم و سماورو روشن کردم و آب جوش نبات هم براش اوردم...
    یخورده که خورد و حالش بهتر شد ازم کلی عذر خواهی کرد و لباسمو انداخت توی ماشین که شسته بشه ...
    بهش پیشنهاد دادم تا لباسم شسته میشه بره روی تخت استراحت کنه و منم میرم روی بالکن سیگار میکشم...
    حدود بیست دقیقه ای گذشته بود که صدام زد و گفت امیر لباست شسته شده برو بیارش با اتو خشکش کنم برات...
    تو تمام این مدت من بدون لباس و فقط با شلوار لی توی خونه بودم...
    رفتم توی آشپزخونه که لباسمو از ماشین لباسشویی بردارم که حضورشو پشت سرم احساس کردم وقتی برگشتم دیدم با یدونه تاب خیلی باز و بدون سوتین و یه شلوارک جلومه و محل ندادم و خیلی عادی برخورد کردم...
    در تمام این مدت یاد نیلوفر عشق سابقم از ذهنم کنار نمی رفت و همش در توهم تعهد به نیلو بودم که از منصوره پرسیدم اتو کجاست و منو به سمت اتاق خواب راهنمایی کرد...
    میز اتو آماده بود و لباسمو که گذاشتم روی میز که خودم اتو کنم دستمو گرفت و گفت بقیش با من و بعد از خشک کردن پیرهنم زیر پوش منم خشک کرد و ازش تشکر کردم...
    وقتی خواستم زیر پوشمو بپوشم ناخوناشو روی ساعد دستم کشید و گفت تو چرا انقدر خونسرد و ساکتی اخه؟هر کی دیگه جای تو بود تا الان منو...
    تو چسماش خیره شدم و نگاهی به ساعت کردم که حدود 4:30 شده بود و میدونستم نیمساعت دیگه با صدای اذان مادرم بیدار میشه و وقتی ببینه من خونه نیستم بهم زنگ میزنه...
    +منصوره من امشب اصلا وقت ندارم نیمساعت دیگه باید خونه باشم بعدشم من به اعتمادی که بهم کردی احترام گذاشتم.
    _من خودم ازت میخوام که همونجوری که به اعتمادم احترام گذاشتی به درخواستم هم احترام بذاری....نیمساعت وقت خیلی زیادیه!
    تا اومدم حرف بزنم تاب رو از تنش در آورد و گفت من در اختیار توام...
    دست راستمو دور کمرش انداختم کشیدمش تو بغل خودم بدنش حسابی داغ بود و سینه هامون بهم چسبیده بود و لبامون رفت روی هم...
    نمیدونم چقدر لب گرفتیم که یدفعه احساس کردم داره کمربندمو باز میکنه و منم از موقعیت استفاده کردم و دستمو بردم توی شلوارکش و باسنش تقریبا بزرگش رو با دستام گرفتم و ماساژ میدادم...
    هنوز لبهامون روی هم بود و شلوار و شرت من پایین اومده بود و منم شلوارک و شورت منصوره رو پایین کشیده بودم و منصوره کیر منو لای پاهاش گذاشته بود و با ناخن های بلندش به کمرم خیلی آروم چنگ میزد و منم دستامو با سرعت و قدرت بیشتری با باسن منصوره بازی میدادم...
    کم کم لبامو به سمت گوش و بعدش هم گردن منصوره حرکت داد و صدای نفس هاش هر لحظه بیشتر میشد و گرمای نفسش گردن و سینه منو نوازش میدادم...
    اروم به سمت تخت بغلش کردم و دوتایی روی تخت افتادیم من زیر بودم و منصوره جوری روی من نشست که کسش رو بتونم بلیسم و اونم کیر منو توی دهنش بکنه...
    به محض اینکه زبونم به کس صاف و تمیزش خورد لرزید و و خودشو جابجا کرد تا آبش روی سینم بریزه و دوباره شروع کردم به زبون زدن کس منصوره و همزمان گرمای دهنش و حرکت زبونش روی کیرم منو ببشتر از قبل داغ تر و حشری تر می کرد...
    بعد از چند دقیقه یکباره منصوره بلند شد و با نگاه ملتمسانه بهم گفت امیر کیر میخوام...کسم دیگه تحمل نداره...بسه دیگه منو عذاب نده...
    خنده آرومی کردم و گفتم مال خودته چشماش برق میزد و یکباره همونجوری نشست روی کیرم و اونو آروم به سمت کس تنگ و داغ و البته بسیار خیس خودش هدایت کرد که بعد از دوتا تلمبه آه عمیقی کشید و دوباره ارضا شد و توی بغل من ولو شد ... به تلمبه زدنم ادامه دادم و ناخنهای تیزشو توی پهلوهام احساس میکردم که لب هاشو روی گردنم حس کردم و بعد از چند تا تلمبه دیگه سریع برگشتم و چهار دست و پاش کردم و از پشت کیرمو خیلی آروم توی کسش که کاملا معلوم بود تنگ بودنش بخاطر اینه که خیلی وقته کیر ندیده هدایت کردم... نگاهم به ساعت افتاد که چند دقیقه ای هنوز به 5 مونده بود و سعی کردم سرعت خودمو
    بیشتر کنم از صدای نفس هام کاملا متوجه شده بود که دارم ارضا میشم دستهاشو از زمین جدا کرد و بلند شد و کمرشو به شکمم چسبوند و دستاشو دور رون پاهام حلقه کرد و آبم با تمام فشار توی کس منصوره خالی شد و صدای جیغ آرومی ازش در اومد...
    هر دوتامون بی حال روی تخت افتاده بودیم و به زحمت هم دیگه رو نوازش میکردیم که گوشیم زنگ خورد...
    به مادرم گفتم تا بیست دقیقه دیگه میرسم و قطع کردم...منصوره بلند شد و دست منو گرفت و باهم رفتیم حموم و همدیگه رو شستیم و کمی هم معاشقه و لب بازی کردیم و سریع اومدیم بیرون لباسامونو پوشیدیم و با اصرار زیاد منو تا جلوی خونه رسوند...


    نوشته: sahmas

  • 16

  • 5




  • نظرات:
    •   Ateist
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • اجرتون با اباعبدلله


    •   shahx-1
    • 1 هفته،1 روز
      • 10

    • تو این شهر چیزی که زیاده دکه های روزنامه فروشی که همشون سیگار دارن و تا نصفه شبم بازن طرف از بالا شهر به خاطر یک نخ سیگار راه افتاده بود اومده بود تا رسیده بود به پایین شهر بعد بازم پیدا نکرده بود!!جوون خوشگل کلی ثروت بعد یه گدا گشنه رو سوار کرد برد خونه بالا شهرش زرتی هم بهش داد!! به ننت گفتی بیست دقیقه دیگه خونه ای بعد رفتی حموم!! میگما حیف این همه استعداد چاخان کردن نیست که داری اینجا حرومش میکنی؟ خوب برو بقیه هری پاترو بنویس!!! (biggrin)


    •   totomn
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • اگه رویا هم بود رویای قشنگ و خیلیا هست
      مکن از خواب بیدارم خدایا
      که دارم خلوتی خوش با خیالش


    •   myous
    • 1 هفته،1 روز
      • 6

    • شاه ایکس: این نه گفت ک واقعیت داره..نه خیانت بود..نه محارم بود...اصلا کون لق نویسنده.. چرا عادت کردی زیر همه داستانا یه شر و ور بگی بجز داستانای رفیقات.. به خودت بیا


    •   ARABKOOSH
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • مرسی خوب بود یکم باید بیشتر توضیح می‌دادی فقط


    •   PayamSE
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • بدبخت شلوار لی که اصلاً جزو لباس حسابش نمیکنند :)


    •   Siavvashhhhhhh
    • 1 هفته
      • 1

    • مسافر. [ م ُ ف ِ ] (ع ص ) سفرکننده . (دهار). آنکه در سفر است . رونده از شهری به شهری دیگر.


      این داستان مسافرش کجاش بود


    •   مسیحی۰
    • 1 هفته
      • 3

    • زیر بغلشو گرفتی؟یهویی از ترس پلیس فلج شد!یا نکنه سیاه مست جمالت شده بود.
      داداش دختری که اونوقت شب یه عابر مرد ناشناسو سوار میکنه وازش سیگار میخواد که دیگه ازدیدن یه پلیس گذری نمیترسه.
      ‏‎ ‎موج تناقض بود داستانت.‏‎ ‎


    •   ramezani59
    • 1 هفته
      • 0

    • اون دوست عزیز که میگه دکه زیاده ! عزیزم مطمئنا تو از اونایی که 12 شب خونه پیش بابا و مامانت لالا میکنی !
      نرفتی بیرون ببینی دکه ها می بندن. خیلی کم ! بازم تاکید میکنم خیلی کم هستن دکه هایی که تا صبح باز هستن


    •   آپو
    • 1 هفته
      • 1

    • آقای رمضانی ۵۹:
      شصت درصدشون بازند.


    •   Aber11
    • 1 هفته
      • 1

    • مگه با اسنپ هم پول میدن؟ مگه فقط با کارت نیس؟


    •   امیرخان۱۳۴۱
    • 1 هفته
      • 1

    • بدبخت پاپتی تورو چه به زن خوشگل

      تو پول ی نخ سیگارم نداری بدی
      برو کونتو بده


    •   دکترروزبه
    • 1 هفته
      • 1

    • واقعا ریدم به اون پدر و مادر جاکشی که نام دخترشونو میزارن منصوره,ای کیرم تو اون سلیقه تون


    •   Abnabatam
    • 1 هفته
      • 1

    • فیلم زیاد میبینی نه؟


    •   Mahi_iiii
    • 6 روز،23 ساعت
      • 0

    • واسه چی بالا آورد؟!!


    •   A.alone
    • 6 روز،22 ساعت
      • 0

    • دور از جون دوستان خواهشا مارو گاو فرض نکن خرچنگ


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو