مستاجر ناخونده و اوس جعفر (۳)

    ...قسمت قبل


    نگاه مات و مبهود جعفر به نازنین دوخته شده بود در ذهنش انگار غوغایی به پا شده بود .
    نازنین همینطور که شورت تو دستش بود رو ب جعفر کرد و گفت :
    شنیدی که چی گفتم برو وسایلاتو جمع کن باید تمیز بشی ! کپک زدی!
    جعفر سرشو به نشانه تایید پایین اورد
    نازنین نگاه تندی کردو بعد به سمت پایین خونه رفت .
    نازنین ازکاری که کرده بود خندش گرفته بود ،
    یه نگاهی توی اینه به خودش انداخت یکم سرو وضعشو درست کرد
    نیم رخ شدو یه نگاهی به قمبل باسنش انداخت
    با دست محکم زد رو باسنش
    باسن پُر و گوشتی داشت یاده حرف شوهرش افتاد میگفت باسنش شبیه ۵ شده !
    لبخند زد
    با دوتا دستش سینه هاشو داد بالا
    دوباره صاف ایستاد

    موهاشو جمع و جور کرد حالت دم اسبی بستشون.
    عطر زنونه خوشبویی که دل تو دل جعفر نمیذاشت و به خودش زد.
    نازنین خودشو اماده کرد یه نگاه به ساعت انداخت دیگه غروب شده بود،قبل از رسیدن علی باید سریعتر میرفت تا جعفرو ببره حمام،
    سریع رفت به سمت طبقه بالا، درو باز کرد ، جعفر رو دید داشت سیگار میکشید !
    رو کرد به جعفر و با عصبانیت گفت : تو ک هنوز اینجا نشستی !
    جعفر ک انگار نه انگار کسی داره باهاش حرف میزنه
    یه نیم نگاهی به نازنین انداخت که دست به کمر روبه روش واساده بود!
    نازنین رفت به سمت جعفر و گوش جعفرو گرفت و پیچوند ،
    جعفر که نزدیک بود سیگارشو قورت بده سریع بلند شد و رفت ب سمت در حمام
    درو باز کرد شروع کرد با ارامش به باز کردن دکمه های لباسش
    نازنین دید کار به کندی داره پیش میره رفت سمت جعفر و خودش دست به کار شد
    شروع کرد به باز کردن دکمه های جعفر
    جعفر نه حرفی میزد نه حرکتی میکرد بوی عطر نازنین دوباره مستور و مستش کرده بود
    نازنین دید زیره پیراهنه جعفر یه زیر لباسی دیگه هم هست
    با کلافگی اونم از تن جعفر کند
    زیر بغل جعفر انبوهی از پشم بود باعث شد نازنین دماغشو بگیره بعد نگاه به پایین انداخت
    شلوار کردی جعفرو کشید پایین خودشم نشست همراه با شلوار یهو صحنه ای دید ک برق از نگاهش پروند یه لحظه هول خورد و اب دهنشو قورت داد ! خودشو به عقب پرت کرد!
    تو عمرش همچین الت بزرگی ندیده بود !
    یه الت ۲۰ سانتی به کلفتی بادمجون
    سیاه بود و دورش پر از پشم ! نازنین بلند شدو
    با عصبانیت برگشت به جعفر نگاه کرد ،در حالی ک یکم هیجان زده بود و دستش میلرزید گفت :
    تو چرا شورت پات نیست!
    جعفر گفت : من عادت به شورت پوشیدن ندارم!
    نازنین با دیدن الت جعفر ذوق کرده بود ولی به روی خودش نیاورد ،رو کرد به جعفر گفت :روتو کن اون سمت برو حموم نبینمت !
    جعفر چرخید و رفت به سمت حمام
    دوش ابو باز کردو شروع کرد به شستن خودش !
    نازنین از پشت هیکل استخونی و لاغر جعفرو میدید و زیر لب میخندید
    بعد از چند دقیقه ک جعفر قشنگ خیس شده بود نازنین گفت کمک میخوای جعفر ! ؟
    جعفر برگشت و گفت لازم نکرده چلاق نیستم!
    نازنین که باز چشاش افتاد به کیر جعفر ،برگشت سمت بیرون رو نگا کرد
    ب جعفر گفت بگیر جلوی اون خرطوم فیلتو نبینمش حالم بهم خورد !
    جعفر گفت : مشکل خودته ! کی گفته ک بیای حمام!
    نازنین از این حرف جعفر خونش به جوش اومده بود رو کرد به جعفر و گفت:
    نکنه دلت هوس کرده ناقص بشی!
    زود روتو کن اون سمت!
    جعفر میدونست این نازنین شوخی سرش نمیشه سریع پشتشو کرد سمت نازنین
    همینطور غرغر کنان کارشو ادامه میداد
    نازنین: اون پشمای گوسفندم بزن !
    بعد زیر لب گفت انگار شصت ساله ک پشمارو نزده!
    جعفر تو حالتی ک روش به سمت دیوار بود ب نازنین گفت چشام نمیبینه نمیتونم کوتاهشون کنم! میزنم خودمو ناقص میکنم!
    نازنین : بهونه نیار جعفر !خودت با دست خودت ناقص بشی بهتر از اینه من ناقصت کنم!در ضمن
    تو چشمات خیلی چیزارو میبینه به این رسیدی میگی نمیبینم!
    جعفر : اگه ناراحتی چرا خودت نمیزنی برام!
    نازنین : خفه شوووو حالمو بهم زدی !!!!
    باید خودتو تمیز کنی جعفر منم دیگه میرم پایین علی الاناس ک بیاد
    جعفر : به همین خیال باش!
    خیال کردی من علی هستم ک به حرفات گوش کنم !


    نازنین که گوشاشو تیز کرده بود و مو ب مو به حرفاش گوش میداد حرص میخورد زیر لب گفت فردا معلوم میشه اوس جعفر ! همچین مریدم خواهی شد که تو عمرت منو فراموش نمیکنی!
    صدای ماشین علی اومد و نازنین متوجه شد ک باید بره پایین
    سریع خودشو جمع و جور کرد رفت سمت خونش.
    بیرون خونه که برف به شدت میبارید علی با هزار زحمت ماشینو به داخل حیاط اورد
    نازنین لباس گرمی پوشید یه شالگردن با کلاه سر خودش انداخت و به دیدار علی رفت
    علی ک ماشینو اورده بود تو حیاط دید نازنین اومده به دیدنش
    نازنین گفت ماشینو چرا اوردی تو
    علی گفت اخه شرایط خیلی بده و رانندگی کردن در این هوا اصن منطقی نیست
    فردا ماشین و نمیبرم سرکار بنزینم که گرون شده !
    بعد از اینکه ماشینو پارک کرد با هم ب درون خونه رفتن
    بعد از یک ساعت صدای در خونه نازنین و علی به صدا در اومد
    علی رفت سمت در و درو باز کرد
    جعفر بود
    علی با دیدن اوس جعفر روی خوش نشون داد و سلام بلندی به اوس جعفر داد
    جعفر نه حرکتی کرد نه جواب سلامشو داد
    علی با دیدن ظاهر جعفر تعجب کرده بود
    گفت اوستا چقد خوشتیپ شدی!
    جعفر گفت کی به شما اجازه داده ماشینو بیاری تو حیاط؟
    علی یه لحظه رید به خودش ب من من افتاد گفت مگه نمیشه ماشینو اورد تو حیاط؟!
    جعفر گفت اصلا!
    زود میری ماشین لعنتیتو میزاری بیرون خونه !
    علی اصلا انتظار چنین حرفی از جعفر نداشت
    در همین لحظه نازنین اومد دمه در !
    با دیدن جعفر خندش گرفت وسلام کرد علی با تعجب بهش گفت چرا میخندی ! نمیبینی عصبیه!
    نازنین: چیزی نیست
    اوستا چقد تغییر کرده ریش و سبیلاشو باد برد؟
    علی با ارنجش ضربه ی ارومی به نازنین زد ینی چیزی نگو!
    اوستا با حرف نازنین کمی سرخ شد و خجالت کشید
    برگشت گفت علی اقا زودتر کاریو ک گفتم انجام میدین
    در همین حین نازنین گفت
    اوس جعفر اگه امکانش هست امشبو بزارین ماشینمون تو حیاطتتون باشه ‌
    از فردا ماشین جایی که باید باشه پارک میشه!
    با نگاهی پر از غضب به جعفر گفت شب بخیر دست علی رو گرفت و برد تو خونه
    و در رو روی اوس جعفر بست .
    جعفر اروم برگشت به سمت خونه خودش و نشست پای رادیو قدیمیش و یه سیگار اتیش زد
    فردای روز بعد به قدری برف‌زده بود ماشین علی قابل تکون دادن نبود و علی برای اینکه به محل کار خودش به موقع برسه نتونست حتی ماشینشو جا به جا کنه
    اوستا وقتی ماشینو تو حیاط دید عصبانی شد و بسمت در خونه نازنین رفت تا بهش بگه مهلت تمام شده و باید این ماشین از حیاط بیرون برده بشه
    درو کوبید تا نازنین با صدای گرفته گفت کیه!
    جعفر گفت ؛
    منم جعفر مگه قرار نبود ماشین و جا ب جا کنین
    زود سریع به شوهرت میگی بیاد جمع کنه بساطشو تا پرت نکردمتون تو خیابون !!!
    نازنین بعد چند دیقه درو باز کرد با نگاهی عصبی اومد و یقه اوس جعفر و گرفت و هلش داد تا چسبید به دیوار بعد تخمای جعفرو گرفت و فشار داد گفت چی میگی پیری !
    جعفر ک چشماش داشت از حدقه در میومد نفسش بند اومده بود و فقط میگفت ولش کن ولش کن غلط کردم
    نازنین ولی کوتاه نیومدو تخمای جعفر ک اندازه تخم مرغ بودن بیشتر فشار میداد !
    جعفر دیگه داشت خم میشد نفسش بالا نمیومد
    نازنین گفت ماشین تو حیاط میومنه درسته؟
    جعفر با سر تایید کرد !
    نازنین:بار اخرت باشه جعفر سر صبح مثه کلاغ میای در خونم قارقار میکنی !
    نازنین ک از خواب بی خواب شده بود رفت و درو محکم بست !
    جعفر بار دومش بود مورد حمله نازنین قرار گرفته بود هنوز از ناحیه پایین خودش احساس درد میکرد و به زور خودشو به خونش رسوند
    دیگه به این نتیجه رسیده بود این زن دیونس
    دیگه ب اطمینان رسیده بود
    تخماش گز گز میکرد
    مثل مار ب خودش میپیچید
    نازنین دست گذاشت رو نقطه ضعف هر مردی و با این حرکت تهاجمی جعفرو ضربه فنی کرد . با این حرکتم ماشین برای همیشه تو حیاط میتونست پارک بشه .
    بعد از چند ساعت در خونه جعفر باز شد.
    نازنین بود!
    نگاهی به جعفر انداخت و گفت اماده شو
    جعفر دید نازنین یه پالتو قهوه ای کوتاه با یک ساپورت مشکی چسبون تن کرده و اماده شده جایی بره!
    جعفر پرسید کجا؟
    نازنین نزدیک جعفر شد و گفت جعفر ازت میخوام اماده بشی و با من بیای بریم کمی خرید کنیم
    جعفر گفت مگه خودت چلاقی!
    نازنین که با شنیدن این حرف خونش به جون اومده بود خودشو کمی کنترل کرد و گفت؛
    اوستا اخه ما اینجا غریبیم و جاییو نمیشناسیم!
    میشه اماده بشی و با من بیای
    جعفر میخواست یجوری نازنین و بپیچونه که نره همراهش
    ولی یه لحظه دلش سوخت و دید ک نمیتونه بزاره تو این محله که پر از گرگ هست تنها بره بیرون
    اخه تو محله شون تا یه غریب میبینن سریع میخوان کونش بزارن و جعفر هم از جو بد محله شون خبر داشت
    برگشت به نازنین گفت تو برو تو حیاط من الان میام
    بعد از چند دقیقه نازنین دید جعفر با یه تریپ ترو تمیز کت و شلوار قدیمیش اومده تا با نازنین بره خرید
    نازنین با دیدن جعفر خندش گرفت و گفت عالی شدی جعفر $
    جعفر با یک نگاهی پر از کینه و درد وانمود میکرد هنوز درد تخماش رفع نشده و هر وقت ک یادش میفتاد تنش بلرزه و نفسش بند میومد !رو کرد به نازنین و گفت بریم ! اگه زن نبودی نمیومدم همراهت!
    وقتی پاشونو بیرون گذاشتن تمام در و همسایه رو کرده بودن به اوس جعفر و همه گیرنده های انتشون به کار افتاد و اومدن ببینن این زن کیه که همراهشه
    برای همه عجیب بود اوس جعفر ک بعد فوت خانومش این چند سال فقط تنها بوده و از دیدن دیگران هم سرباز میزده الان با یک خانوم زیبا و خوشتیپ همراه شده و قدم به قدم باهم زیر دانه های ریز برف قدم میزنن
    لحظه به لحظه به تعداد بازدیدکنندگان اضافه میشد انگار رئیس جمهور اومده بود تو محله
    همه با دست جعفرو نشون میدادن
    جعفر ک با دیدن این تصاویر دلخراش حرص میخورد زیر لب میگفت بیین مردم چ طور نگاه میکنن
    ای ادم ندیده هاااا
    دوست جعفر مش قربون ک تو این چند سالی ندیده بودتش جلوتر زیر درخت واساده بود با یک بیل داشت برفارو جا بجا میکرد یه سلام به اوس جعفر داد
    جعفر یه نگاهی بهش انداخت و گفت علیک سلام قربون
    تو این هوای سرد اینجا چ غلطی میکنی؟
    اومدم هواخوری هررررهررررر میخندید و با خنده میگفت ؛
    ای ناکس عجب مخی زدی !
    جعفر که عصبی شد با این حرف قربون یه زیر چشمی و با اخم نگاهش کرد بعد برف رو با پاش شوت کرد سمت قربون .
    نازنین ک خندش گرفته بود از حرکات این دوتا پیر مرد به جعفر گفت ولش کن میوفته میمیره اخره عمری خونش میفته گردنت
    بعد دست جعفرو گرفت تو دستش و طوری که جعفر یخ شد و از حرکت ایستاد !
    نازنین گفت چیه جعفر چرا ترسیدی
    جعفر گفت من تو این محل ابرو دارم دستمو ول کن !
    نازنین گفت عمرا!
    جعفر گفت درو همسایه ها رو ببین!
    نازنین گفت اصلا برام مهم نیست!
    میشه سخت نگیری عوضش دستمو محکم بگیر .
    نازنین متوجه شد دستای جعفر خیلی سخت و پینه داره برگشت گفت دستات جوریه ک میشه فهمید خیلی سختی کشیدی !
    جعفر گفت خواهش میکنم دستمو ول کن!
    نازنین گفت عمرا.!
    همسایه ها بادیدن این صحنه شروع به دست زدن و هورا کشیدن کردن!
    جعفر دیگه سینشو ستبر کردو با اعتماد به نفس به راهش ادامه دادو دیگه توجهی به اطرافش نکرد،
    بعد از اینکه نازنین خرید هاشو انجام داد
    تو راه برگشت مش قربون با دو سه تا از دوستان دیگه مش جعفر که سه سال بود ازش خبر نداشتن به دیدار جعفر اومده بودن و وقتی اونو با این زن خوشتیپ وزیبا دیده بودن از تعجب و حیرت دهنشون باز مونده بود و ارزو میکردن که جای جعفر میبودن!
    همشون با ذوق به جعفر نگاه میکردن و سلام میدادن
    جعفر گفت : نگاشون کن توروخدا کرکسهای پیر باز بوی گوشت به مشامشون رسید !!!بدبختای ادم ندیده ! نازنین با خنده گفت ، دوستات مثه خودت نگاهای عجیبی دارن !
    جعفرکه از دید زدن رفیقاش عصبی شده بود گفت بزار برم حسابشونو بزارم کف دستشون!
    نازنین گفت جعفر بیخیال بزار حال کنن برا خودشون چیکار داریشون !
    بعد اوستا و نازنین دست در دست هم برگشتن خونه
    نازنین که خیلی خسته شده بود از جعفر بابت اینکه همراهیش کردو تنهاش نذاشت تشکر کرد .
    جعفر گفت که بار اخرش بود باهاش رفت بیرون
    نازنین خنده ای کردو گفت عمرا ..!
    بازم باهم میریم بیرون !
    باید از حالت کپک در بیای جعفر!
    بشین تا برات یه چای بریزم .
    جعفر ک دلش لک زده بود برای یه چای داغ قبول کردو نشست تو خونه نازنین
    نازنین رفت تا لباساشو عوض کنه
    جعفر به درو دیوار خونه یه نگاه انداخت ک خیلی داغون بود
    با صدای بلند به نازنین گفت یه روز میام و دیوارای خونه رو تعمیر میکنم.
    اگه لوله کشی ها هم مشکل دارن بگو تا درست کنم
    نازنین با صدای بلند گفت همه چیز این خونه ایراده
    باید درست بشه،
    ولی نترس منم بهت کمک میکنم جعفر .
    جعفر گفت باشه .
    بعد از چند دقیقه نازنین با یه دامن کوتاه صورتی بالای زانو و یه لباس استین بلند مشکی وارد شد جعفر با دیدن پرو پاچه های سفید نازنین دلش به تاپ و توپ افتاد باز غرق در اندام نازنین شد !!
    نازنین خندش گرفته بود از نگاه اوس جعفر و رفت تا چای رو اماده کنه .
    جعفر مثه یه بچه مظلوم اروم گوشه اتاق نشسته بود
    با دیدن اندام نازنین و بالا و پایین پریدن قمبلای نازنین اب از دهنش سر رفته بود .
    نازنین دیدجعفر باز خیره به کونش شده سعی کرد تا یکم جلوی جعفر خودشو خم و راست کنه تا جعفر بیشتر حال کنه جعفرم تا جایی ک میتونست خودشو خم میکرد تا لای اون پاهای گوشتی نازنین خوب رصد کنه و با دیدن رون های سفید و تو پرش لرزه ب اندامش میفتاد.!
    نازنین بعد چند دقیقه اومد و برای جعفر چای اورد
    جعفر کلا حواسش ب قستمهای لخت پای نازنین بود
    نازی چای رو گذاشت جلوی اوستا و اوستا همچنان پاهای نازنین و نگاه میکرد انگار نه انگار چایی جلوش گذاشته بخوره !
    نازنین دید اوستا کلا ذهن و هوشش و داره ازدست میده با خنده برگشت گفت اوستا چاییتو بخور !
    جعفر یک نگاه با عجز به نازنین کرد و با دست لرزان دستشو برد سمت چایی ،
    چای رو توی نعلبکی ریخت و قندو انداخت دهنش
    نازنین گفت تو که چشمات مثه عقابه تو حمام چی میگفتی، که من چشام نمیبینه !؟
    با این نگاهات داری سوراخم میکنی !
    جعفر ک تند تند نفس میزد نتونست حرفی بزنی و نعلبکی چایی هم ریخته میشد رو زمین !
    تا چایی به دهن جعفر برسه نعلبکی خالی میشد
    نازنین با دیدن این صحنه به جعفر گفت
    اوستا میخوام یه هدیه بهت بدم چون امروز همرام اومدی بازار و تنهام نذاشتی!
    اوستا ک قند تو دلش اب شده بود چشاش برق زدو دهنش باز موند چایی گیر کرد تو گلوش سرفه ای کرد و قرمز شد ک نازنین چ چیزی میخواد بهش هدیه بده!
    همینطور که نازنین به اوستا نگاه میکرد و یواش لبخند میزد جلوی اوستا دست کرد از روی دامنش شورتشو کشید پایین و از پاش در اورد
    یه شورت سفید ک جلوش طرح توری نمای گل گلی داشت و پشتشم تور بود خم شد و شورتو داد دست اوستا و گفت این برای تو ! داغ داغ ! تازه از تنور در اومده!
    اوستا موند چی بگه شوکه شده بود ترسید مبادا نازنین باز نقشه ای داشته باشه
    اخه سری قبل به خاطر یه شورت اون همه بلا بود ک سرش اومد
    به هر ترتیبی ک بود نازنین خیال جعفرو راحت کرد ک از ته دل و رضایت این شورتو بهش داده تا هر موقع دوس داره به یاده نازنین بیفته !
    اوستاشورتو اورد جلوی صورتش و چشماشو بست بو کشید شورتو بوی خوبی میداد مست و مدهوش شده بود ،نازنین با دیدن اوستا و حالتای اوستا قلبش شروع کرد به تند زدن اوستا از بو کردن و لیس زدن شورت نازنین سیر نمیشد نازنین گفت بسه دیگه جعفر ! جنبه داشته باش .جعفر ک دیوانه وار چنگ زده بود به شورت نازنین ،اخر مجبور شد اونو بزاره توی جیبش .
    بعد از اینکه اوستا چاییشو خورد نازنین جلوی اوستا نشست تا کمی خستگی در کنه
    اوستا دیگه دل تو دلش نبود متوجه شده بود نازنین با اون اندام زیباش با اون هیکل جادوییش جلوش بدون شورت نشسته کیرش داشت یواش یواش سیخ میشد
    نازنین با دیدن نگاهای سنگین جعفر خندش میگرفت خنده ای پر از شهوت و لذت از اینکه جعفر مثل یک برده شده بود
    رو کرد به جعفر گفت از هدیه ای که بهت دادم خوشت اومد؟
    جعفر: خیلی،تاکید کرد نازنین خانوم خیلی.
    نازنین: پاشو واسا جعفر حالا نوبت بازرسی منه
    شلوارتو بکش پایین ببینم چیکارش کردی؟
    جعفر: من عمرا این کارو نمیکنم
    نازنین :دوست داری ناقص بشی؟
    جعفر : عمرا ناقص بشم
    نازنین بلند شد و دوتا گوش جعفرو کشید طوری ک جعفر مجبور شد بلند بشه
    خوده نازنین شروع کرد به باز کردن دکمه و زیپ شلوار جعفر
    کشید پایین شلوارو
    باز خشکش زد
    تعجب کرد و دهنش باز موند
    واقعا کیر جعفر کلفت و بزرگ بود ک هر زنی دوست داشت اونو صاحب بشه کیرش سیخ شده بود و نزدیک به ۳۰ سانت میشد!
    نازنین غرشی کردو با عصبانیت گفت پشماتو ک نزدی !!!
    یکم رفت عقب و با یک ضربه محکم با پاهاش محکم زد به تخمای جعفر
    جعفر ک تا قبل از ضربه چیزی متوجه نشده بود
    بعد از ضرب چشماش سیاهی رفت و همون حالت افتاد روی زمین !
    نازنین ترسید
    پرید و جعفرو گرفت تا زمین نخوره با صورت
    حس کرد خیلی دیگه زیاده روی کرد در حق این پیرمرد فلک زده!
    بعد چند دقیقه جعفر به هوش اومد با دردی بسیار زیاد
    دید یه نفر با دستش هی اب میپاشه رو صورتش
    چشاش تار بود و به سختی میدید
    نازنین بود که داشت اونو به هوش میاورد
    جعفر یه نگاه به کیرش انداخت و یاده چند لحظه قبل
    افتاد خیلی دردناک بود
    دید بالاسرش نازنین هی اب میپاشه رو صورتش
    چشماش ک یواش یواش دیدشو به دست اورد دید تو چه زاویه خوبی قرار گرفته
    دقیقا زیر دامن نازنین بود و صحنه ای رو داشت میدید که مدتها ارزشو داشت ولی به رو خودش نیاورد ک حالش بهتر شده تا بیشتر دید بزنه
    با ناله های کوتاه و پیاپی به نازنین وانمود میکرد ک دارم میمیرم!
    نازنین هی میگفت جعفر خوبی ؟چت شد؟
    جعفرنگاهش به زیر دامن نازنین بود خلاصه اون کس خوش تراش و سفید نازنین و موفق شد ببینه
    کس پف کرده ای که یه خط اونو به دو قسمت زیبا تقسیم کرده بود! تمیز بدون یه خال مو! حاضر بود تا صبح براش بلیسه اون کسو.
    جعفر ناله کرد که نازنین منو کشتی !
    فلج شدمو دیگه راه نمیتونم برم !
    نازنین نشست و صورت جعفرو کمی دست کشید سر جعفرو گذاشت رو پاهاش طوری که سینه هاش رو صورت جعفر بود
    جعفر دید از این بهتر نمیشه
    اون سینه های سفید و مرمری نرم هی اصابت میکرد به صورتش
    ولی باز ناله میکرد تا نازنین بلند نشه
    تا جعفر بتونه بیشتر از این صحنه ها سو استفاده کنه
    بعد از چند دقیقه نازینن گفت جعفر پاشو ببرمت بیمارستان
    جعفر گفت نمیخاد دارم خوب میشم
    بعد اروم نشست و وانمود کرد که حالش سر جا اومد
    شورت نازنین و در اورد از جیبش و گفت خیرشو خوردم
    نمیخوامش و قیافه حق به جانب گرفت
    نازنین برگشت گفت تقصیر خودته تا تو باشی به حرفم گوش کنی
    جعفر بلند شد و گفت نازنین تا امروز هر کاری که دوست داشتی کردی با من!
    ولی از این به بعد دیگه نوبت منه
    حالا دیگه جنگ شروع شده
    اون روی اوس جعفر رو بیدارش کردی
    بتاز تا بتازیم!
    نازنین دید جعفر واقعا شاکی شده و عصبیه یکم دلش ترس ورداشت ،
    نکنه این پیری واقعا ی کاری کنه دهنش سرویس بشه !
    در جواب گفت هیچ غلطی نمیتونی بکنی
    جعفر گفت حالا میبینی!
    جعفر با چهره ای عصبی و خشمگین اتاق نازنین و ترک کرد و به طرف خونه خودش رفت تا به فکر انتقام بیفته


    «خب دوستان امیدوارم که خوشتون اومده باشه تا اینجای داستان یه نظر سنجی میخواستم بکنم
    در قسمت بعدی ایا از دوستان اوس جعفر استفاده بشه در نقشه اش یا که نه تنهایی کار نازنین و بسازه؟»


    ادامه...


    نوشته: ژاوی

  • 46

  • 9




  • نظرات:
    •   Zoj_zo
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • اولین نفر


    •   shahvati2020
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • باحال بود


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • لایک یکم
      ادامه رو زودتر بنویس لطفا


    •   Smoker70
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • بعدیو زود تر بزار کیرم شقه


    •   mardvahshi
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • سیکدیرکن بابا وقت مردمو الکی گرفتی آب کیرتمام شهوانی ها همراه با شورت نازنین تو دهنت با این داستان چرت و پرتت در ضمن از نقطه ای یه سطر خوندم اوس جعفر با اون شخصیتش و نازنین با شوخ بودنش شخص سوم داستان گه تو به گه تبدیل میکنه


    •   شواليه-ايران
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • نظر شما چیه؟ هيچي!


    •   shapesar456
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • باحاله دمت گرم،ادامشو زودتر بذار???


    •   mohammadaziizii42
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • ادامشم بنویس خوشم اومد


    •   kir_koloft_malayeri
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • قطعا تنهایی و خشن


    •   azizroohi
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • داستان تو ادامه بده
      بنظر من اگه با دوستاش بیاد نازنین و جر بده حالش بیشتره تا یک نفری


    •   arashsaei
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • زودتر قسمت بعدی را بزار


    •   zodiakxxx
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • لایک خوب بود
      ادامه بده ولی به نظرم من اوس جعفرم یکم خشن بشه داستان بهتر میشه


    •   Zebanomet
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • عالی بود


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • جم کن کس و کونتو با این کس شرا
      چی میگی منظور نظرت چیه دردت چیه آخه مشکلت کجاست


    •   jahel2
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خسته نباشی، دادا دمتگرم خوب نوشتی
      بنظرن اکه کسی بیاد تو داستان جذابیتشو از دست میده،بهتره نازنین واسه اینکه اوستا خیلی شاکی نشه و حشر خودشم بخابه کم کم به همون روش اوستا را به آرزوش برسونه


    •   general_bu
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • بنویس داره جالب میشه


    •   Lasboo
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • جالب بود دمت گرم. زودتر اپ‌کن


    •   pedram.cr7
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • زودتر قسمت بعدو بذار
      جعفر تنها باشه بهتره


    •   Analdriller2
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • بار اول تنهایی بعد با دوستاش


    •   hector.gy
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • کارت عالیه
      بنظر من اول نازنین بره سمت جعفر جذابتره


      برنامه حموم بردن جعفرو عملی کنه


    •   خوشگلخانم
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • مرسی باحال بود


    •   hamidkaral1972karal@gmail.com
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • کلی خندیدم جالبی ش اینجا بود شربتی توش نیست در عوض چایی ه


    •   Kerimbahal
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • نوشتت عالیه
      جعفر تنهایی باشه بهتره


    •   mohammad725
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • دوس دارمش ولی خیلی طولش میدی دیگه جایی برای طولانی کردن نداره


    •   mohamad12352
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • سلام ، داستان فوق العاده عااااالیه .
      به نظرمن واسه قسمت بعدی فقط اوستا جعفر خودش کار نازنین بسازه بهتره‌ .چون مشخصه نازنین هم بهش توجه داره


    •   araz.r
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • اوس جعفر تنهایی !!!!!


      دوستاش اصلا به دل نمیشینه . چون از اول خود نازنین بود که میخواست با اوس جعفر سکس داشته باشه . اگه دوستاش بیان خوب نیست


    •   Panda+
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • داستان جالبی هست
      ولی بهتره اوس جعفر به تنهایی این کار رو انجام بده
      اگر خواستی خصوصی پیام بده تا نظرم رو بدونی که اوس جعفر باید چه روشی به کار بگیره تا نازنین آچمز بشه .


    •   RADYABE KOS
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • قسمتهای قبلی رو هنوز وقت نکرد بخونم، ولی اینی که خوندم از خیلی از داستانهاگلناری دیگران بهتر بود.


      ادامه بده تو میتونی?


    •   kos.lisandeh
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • داستان جالبیه. فقط یه تجدید نظر رو سایز کیر اوس جعفر بکن. سی سانت اخه؟!!!


    •   Man.to.ok
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • اقا قشنگ بود .
      ولی کاشکی پشت سر هم میزاشتی؟


    •   Pesarkoon7676
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • عالی بود عالی.اولش خودش تنهایی بسازه بعد با دوستاش.
      فقط راجب لباسایه نازنین زیاد حرف بزن و از جوراباشم بنویس


    •   Raha.ehsan.13911391
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • حرف نداره.بی شک بهترین داستان سایته.بی شک.
      از دوستاشم استفاده کن.دس به قلمتون عالیه واقعا.طولش بده داستان رو با یه بار سکس تمومو نکن.واقعا عالیه واقعا.ممنون


    •   Pabos_palis
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • بهترین کار طول دادن داستانه و اینکه سریع به سکس ختم نشه و دوستان اوس جعفر هم اضافه نشه،قسمتای تحریک کنندش زیاد باشه مثل اینکه خانومه اوس جعفر رو زیاد تحریک کنه با لخت شدن و دست زدن و حموم بردن و اینا،سریع نخابه زیرش تا دم آب ببردش ولی تشنش بذاره مثلا لاپایی بده یا بذاره سرشو بکنه توش بقیشو نذاره و از اینکارا


    •   Man.to.ok
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • پس کی قسمت بعد ومیزاری بزار دیگه


    •   kiredivoone
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • چی شد پس قسمت بعدی؟؟؟


    •   shahoz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • آب نبند تو داستان اه خیلی زود به زود ادامه داستانش رو مینویسه آبم میبنده تو داستان ?


    •   hamidkaral1972karal@gmail.com
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • لطفا قسمت های بعدی اگه داره


    •   shahab_kir_k0l0ft
    • 1 ماه
      • 0

    • عاليه عاااااااالي
      به نظرم در يك مرحله تنهابي ترتيبشو بده و در مرحله بعد نازنين بره سراغ دوستاي اوس جعفر تا جعفر حرص بخوره
      يا مثلًا خواهر نازنين بياد اونجا و دو نفري اوس جعفرو.....
      خواستي بيا خصوصي باهم مشورت كنيم
      من اينجا داستان نوشتم منتشر نشد
      ادامه ندادم
      اما خلاقيتم بدك نيست


    •   _Azi_
    • 1 ماه
      • 0

    • خوب بود
      با دوستاش گروپ برن خخخخ


    •   a1s2d3f4g5h6j7k8l9@
    • 1 ماه
      • 0

    • خانم زیبا واسه سکس از شهرکرد بیاد تلگرام


      Sib3400@
      اینم ایدی


    •   مری.جون
    • 1 ماه
      • 0

    • زود دیگه. قسمت بعدی شو بذار


    •   شبگردتنهاییی
    • 1 ماه
      • 0

    • باحال بود. اگه از دوستای اوستا جعفر استفاده کنی داستانت خراب میشه


    •   Parsamoradiiii
    • 1 ماه
      • 0

    • نه استفاده نشه


    •   zanbory
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • دمت گرم طنز نویس خوبی هستی


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،6 روز
      • 0

    • لایک دادم ولی اینکه بعده سه قسمت تازه داری میپرسی دوست دارید تکی انتقام بگیره یا به کمک دوستاش نشون دهنده اینه که هنوز به آخر داستان فکر نکردی و این بنظرم نمیتونه نشونه ی خوبی باشه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو