مستاجر ناخونده و اوس جعفر (۷ و پایانی)

    ...قسمت قبل


    بعد از اتمام طول درمان اوس جعفر صبح روز شنبه نازی با یک تیپ رسمی عالی پالتوی چرم و یک بوت چرم وارد بیمارستان شد کلیه نگهبانان و پرسنل بیمارستان میخکوب تیپ نازی شدن ، براشون جای سوال بود این خانم به این خوشگلی و خوشتیپی یا دکتره یا یه قائم مقام بلند پایه تو بیمارستان ولی اینطور نبود بعد از چند ساعت وقتی نظاره گر کارهای نازی شدن متوجه این قضیه شدن که این خانوم حتما بستگان نزدیکی تو بیمارستان داره و خیلی هم این ادم براش مهمه که اینطور دنباله کارهاشو گرفته .!
    نازی خودش به تنهایی کارای اداری و ترخیص اوس جعفر و انجام داد درحالی که یه دسته گل به دست داشت بسمت تخت اوس جعفر رفت .
    نازی:سلام اوس جعفر این گل تقدیم به صاحب خونه خوش قلب و مهربون خودم ضمنا اینم برگه ترخیص از بیمارستان دیگه راحت شدی میتونیم بریم خونه
    جعفر که اشک شوق تو چشاش جمع شد لبخندی زد و گل و از نازنین گرفت و یهو بلند گفت:گندشون بزنن دلم پوسیداینجا دلم واقعا برای خونم تنگ شده
    نازی :با خنده رو کرد به جعفر دیگه تموم شد برو لباساتو عوض کن دیگه واقعا تا نپوسیدی بریم خونه
    جعفر:شک نکن دو دیقه دیگه من اماده پیشتم
    نازنین درحال جمع کردن وسایل شخصی اوس جعفر بود و تمام کارهای بیمارستان هم انجام شد
    اوس جعفر بعد از یه رب وارد شد و نازنین با دیدن اوس جعفر و اون دست گل تو دستش لبخند ریزی زدو گفت :خوشتیپ شدی جعفر ..
    دست جعفرو گرفت تا بسمت ماشین برن
    جعفر: نازنین دستمو بی خیال شو ملت دارن میبینن مارو
    نازنین:خب ببینن جعفر تو میدونی کاریو که بخوام بکنم میکنم دستتم الان محکم گرفتم تا اون دکتر تا اون پرستار تا اون نگهبانی ک میخواستن مخمو بزنن بفهمن ک من یکی دیگه رو دوسش دارم!
    جعفر:ک رنگش مثه گچ شد پرسید:ینی این دیوثا میخواستن مختو بزنن!
    نازی: از نظر خودشون اره ولی از نظر من نه روووو ندادم بهشون فقط لاس خشکه !بعد خنده ای کرد و ادامه داد
    جعفر:من برم حساب تک تکشونو بزارم کف دستشون !
    نازنین:بیخیال جعفر دیگه حوصله بیمارستان موندن و مواظبت از تورو ندارم بریم خونه واقعا خسته شدیم
    جعفر دید نازی منطقی میگه تا همینجاشم کلی بخاطر جعفر تو دردسر افتاده بود
    نازی :خب اوستا بشین تو ماشین تا ببرمت یه دوری تو شهر بزنیم حالت جا بیاد
    جعفرکه تو عمرش ازاین کارا نکرده بود گفت نیازی نیست بهتره بریم خونه
    نازی:بیخود کردی باید بریم یه اب و هوا عوض کنی
    جعفر ک تسلیم و تابع حرفای نازی بود حرفی نزد و نازنین هم عینک دودیشو زد و هردو باهم یه چند ساعتی داخل شهر دور دور کردن
    بعد از چند ساعت دور زدن نازی جلوی یه فست فود واساد تا دلی از عذا در بیارن واقعا گرسنه بودن
    جعفر تو عمرش فست فود نخورده بود با درخواست نازنین باهم رفتند و داخل فست فود نشستن و غذا سفارش دادن
    کلیه حضار مات این دو عزیز شده بودن
    افراد همه اوس جعفر و میشناختن و خیلی براشون عجیب بود این خانم با این تیپ کیه و با اوس جعفر که سالیان سال تنها بوده چ نسبتی داره
    بعد از اتمام غذا نازی اوستارو سوار ماشین کردو بسمت خونه رفتند
    وقتی نزدیک محل شدند بازهم اهالی محل متعجب از اینکه اوس جعفر با نازنین داخل ماشین بودند و بسمت خونه میرفتد
    دوستای اوس جعفر گویا ازشون خبری نبود و انگار متوجه شدن ک جعفر سالمه ترسیدن تا نزدیک بشن و جلو بیان
    ولی قربون از دور این دو نفرو زیر نظر داشت و از رابطه این دو حسابی حرصش در اومده بود .
    نازنین ماشینو به داخل حیاط برد و جعفر بعد از پارک شدن ماشین پیاده شد
    نازنین دستشو انداخت دور کمر اوستا و باهم وارد خونه شدن
    نازی: اوستا از امروز دیگه من مسولیت مراقبت از تورو دارم تو دیگه نباید یه ادم پژمرده بی روح باشی
    باید مثه سابق یه مرد با انرژی و فعال باشی
    درسته چند سالی هست تنهایی ولی دیگه باید فراموش اون دورانو
    از امروزباید به زندگیت رنگ و بوی تازه ای بدی
    جعفر: چی زر زر میکنی سیگارو بده من !
    نازنین: نخیر ! سیگار از امروز ممنوع!
    جعفر: این شوخی بدو با من نکن نازنین سیگارمو بده!
    نازی: مثه اینکه دلت هوای تخت بیمارستانو کرده
    مثه اینکه حالیت نمیشه باید ترک کنی خیلی از عادتهای ناپسندتو
    جعفر:من همینم تا اخر عمرمم همینم!
    بده من یه نخ بکشم دیگه نمیکشم!
    نازنین: غلط کردی تو نکشی؟
    جعفر :اذیتم نکن
    نازنین : بو گند سیگار تازه ازت دور شد باز داری شروع میکنی!بیا فقط این پاکت اخره میکشی!
    جعفر : ممنونم
    نازنین جعفرو نشوند تو اتاقش و رفت خونه خودش تا لباساشو عوض کنه
    وقتی اومد بالا یه ساپورت جذب مشکی و یه تاپ صورتی تنش بود برگشت به جعفر گفت خب پاشو دیگه اون سیگارو تمومش کن
    جعفر: تازه ی نخ کشیدم بزار دونخ دیگه بکشم
    نازنین : با عصبانیت رو کرد به جعفر تو یک نفر ادم نمیشی عاشق افراط کردنی
    پاشو لباساتو عوض کنیم باید حموم کنی!
    جعفر : نیاز نیست سیگار مهمتره
    نازنین: جعفر نیومده داری رو مخم سوت میزنی پاشو تا قاطی نکردم
    جعفر که خندش گرفته بود گفت باشه بابا شوخی کردم
    الان میرم و یه دوش میگرم
    نازنین جعفرو اروم بسمت حموم برد و لباس تنشو در اورد
    نازنین: بوی گند میدی جعفر
    جعفر: رو تخت بیمارستان تو اون وضعیت میخوای بوی عطر بهشت بدم
    نازنین: از این به بعد خوش بو خوشتیپ میشی
    جعفر: باز شروع شد
    نازنین شلوار جعفرو از پاهاش در اورد و اون کیر جعفر از زیر شورتش که اندازه یه بادمجون بوده اینور و اونور میرفت
    نازنین: صاف واسا بزار شورتتو در بیارم
    جعفر: نه دیگه باز وحشت میکنی
    نازنین: نه ایندفه بخاطر شرایطتت کاریت ندارم
    جعفر: بکشش پایین
    نازنین اروم شورت جعفرو کشید پایین و اون الت بزرگ و تخمای درشتت جلوی صورت نازنین با انبوهی پشم پدیدار شد
    نازنین:ینی گندت بزنن من موندم این چند سالی چرا این کیرت نپوسیده جلوی بینیشو گرفت و غرغر که اصن به خودت نمیرسی
    جعفر: این کیر برای همه شفا بوده کسی ناراضی نبوده ازش
    نازنین: بسه سه! شر تحویل من نده بدو برو حموم تیغ و وسایل اماده میکنم بزنیم این پشمای گوسفندو
    بعد از تمیز کاری الت جعفر وقتی نازنین خودش با دستاش اونو صاف و صوف کرددر اخر کار الت جعفر بلند شده بودو نازنین با اخم نگاهی به جعفر کرد
    نازنین: چه وضعشه !؟ خودتو جم کن !
    جعفر: دست خودم که نیست زیاد اینور اونورش کردی خب بلند میشه
    نازنین: بی جنبه! هم سن ماموتی موندم این هنوز تو حس و حال جونیشه! هم سن و سالای تو دو ساعت طول میکشه کیرشون راست بشه! دو ساعتم میکشه شق که شد سفت و پایدار بمونن موندم تو چ موجودی هستی جعفر!
    جعفر: با حالتی دگرگون اخه یاده جونیام افتادم با زنم حموم میکردیم
    نازنین: خنده ای کردو گفت مثلا چیکار میکردین
    جعفر: هرکاری میکردم ناراضی نبود
    نازنین: موندم زن مرحومت چ طور طاقت میاورد
    در حالی ک جعفر زیر دوش حموم بود نازنین اروم دستشو اورد سمت الت جعفر و اونو گرفت دستش و کمی باهاش ور رفت
    جعفر سکوت کرده بود و فقط صدای شر شر اب میومد چشمان نازنین باریک شدو مملو از شهوت یه حس عجیبو احساس میکرد لبخند ملیحی زد جعفر نگاهی به دستای نازنین انداخت ک روی التش بود و داشت هر لحظه بلندتر میشد
    هر دو سکوت کرده و حتی به چشمان هم نگاه نمیکردن
    نازنین اروم به جعفر گفت ک تاپشو از تنش در بیاره
    جعفر با لرزش خاصی تاپ تنه نازنین و در اورد قسمت بالا تنه نازنین به خاطر بزرگی سینش بسختی در اومد و اون سینه های سفید زیر سوتین قرمز رنگش با لرزشی اندک سرجاش بعد چند ثانیه ساکن شد جعفر که مبهوت سینه های خوش فرم نازنین شده بود از سرجاش جم نمیخورد و فقط محو تماشای اون منظره حیرت انگیز شده بود
    نازنین اروم خم شد و ساپورتشو از پاش در اورد
    اون رون سفید و گوشتی مثله یه ژله شروع به لرزیدن کرد
    جعفر که اب دهنش بیرون ریخته میشد نگاهش بسمت حرکات نازنین بود دیگه داشت باورش میشد اون رویایی که قبلا تو حالت بیهوشیش دیده بود داره به واقعیت میپیونده!
    ایندفه دیگه شرط و شروطی نبود خوده نازنین دوست داشت با جعفر عشق بازی کنه !
    نازنین اروم سوتین خودشو باز کرد و سینه های سفید و بلورینش ب یکباره پریدن بیرون
    اروم دستای جعفرو گرفت و بسمت سینه های خودش برد جعفر با نگاهی توام با نیاز دستشو رسوند به سینه های نازنین و از نرمی و لطافت این سینه نهایت لذت و برد نازنین لبخندی زدو گفت چیه ماتت برده ! مگه دلت اینارو نمیخواست
    جعفر:خوابم یا بیدارم!
    نازنین:بیداری اوستا منم نازنینم همونی ک دزدکی دیدش میزدی! سپس خنده ای کرد
    جعفر : باورم نمیشه من تو تصوراتمم حتی نمیتونستم همچین چیزیو باور کنم
    نازنین؛ خندیدو گفت تا کی میخوای وراجی کنی! الان علی میاد دستت میمونه تو حنا !
    نازنین اروم خم شد و کیر اوس جعفررو گذاشت تو دهنش گرمای دهن نازنین کیر اوس جعفرو به اوج لذت میرسوند طوری با زبونش سر کیر جعفرو میخورد ک اوستا لحظه ای خم میشد و اهی میکشید!
    نازنین سعی میکرد تا جایی ک میتونه کیر اوستارو تو دهنش جا کنه ولی نمیتونست و اشک از چشمانش جاری میشد اوستا موهای نازنین و محکم به دستش گرفته بود و سر نازنینو عقب جلو میکرد
    نازنین بعد چند دیقه ساک زدن از پایین یه نگاه ب جعفر انداخت ک چشاشو بسته بوده و صداهای کیری از خودش در میاورد
    خندید و بلند شد پشت کرد به اوستا و باسن بزرگ و گوشتیشو چسبوند به کیر اوستا و اروم باسنشو میچرخوند
    به اوستا گفت شورتمو در بیار
    اوستا رو زانوهاش نشست و صورتش رو بروی کون نازنین قرار گرفت
    اروم دستاشو برد سمت شورت نازنین و اونو بسختی درش اورد
    واقعا کون نازنین بزرگ بود هم خوش فرم هم تمیز
    اوستا بعد از دراوردن شورت نازنین کون نازیو هی با دستش باز بسته میکرد صورتشو برده بود تو قاچ کون نازنین و هی بو میکشید باسن نازیو
    شهوت نازنین دیگه بالا زده بود و نفسش تند تند میزد
    اوس جعفر دیگه دلش کمی قرص تر شده بود دیگه متوجه شد نازنین رام شده و چیزی بهش نمیگه
    جعفر زبونشو برد سمت سوراخ کون نازنین و شروع کرد به لیس زدن کون نازنین
    سوراخ کونه نازنین خیلی تنگ و تمیز بود هر یک لیسی که میزد یه بود میکرد کونشو
    نازنین با دستاش کونشو باز میکرد و به جعفر میگفت که لیس بزنه کونشو
    جعفر هم با سرعت بیشتر این کارو میکرد
    دیگه نازنین شل شده بود
    نفس نفس میزد جعفر خودشو برد لای پای نازنین و شروع کرد به لیس زدن کس تپل نازنین
    کس کلوچه ای سفید
    نازنین از خوردن اوستا خوشش اومده بودو سر اوستا رو به نشانه تایید بیشتر فشار میداد به سمت کس و کونش
    اوستا مثه یه کفتاری که سه سال از خورد و خوراک منع شده باشه کس و کون نازی و میلیسید به قدری زبونش دراز بود میرفت تو کس سفید نازنین و باعث میشد نازنین کمی تعادلش بهم بخوره و نتونه خوب و منسجم سرپاهش بایسته
    بعد چند دقیقه اوستا واساد و یه تف انداخت رو کیرش اونو تنظیم کرد سر سوراخ کون نازنین
    نازنین ک کمی ترسیده بود گفت چیکار میکنی
    کیرت کلفته نمیره تو کونم
    اوستا ک هیچی حالیش نبود با تلمبه های محکم سعی میکرد کیرو جا کنه تو کون نازنین
    نازنین که تعادل نداشت سر خورد و افتاد کف حموم اوستا هم مثه یه یاغی خودشو پرت کرد روی نازنین کونشو باز کرد و کیرشو فشار داد تا بره تو
    نازنین فریاد میزد لعنتی پارم کردی نمیره تو
    جعفر با دستاش دهنه نازنین و گرفت و بیشتر کیرشو فشار میداد
    خلاصه به هر زوری که بود کیرشو فرو کرد داخل کون نازنین
    کیر اوستا واقعا کلفت بود همین باعث شد اشک از دیدگان نازنین جاری بشه
    اوستا شروع به تلمبه زدن کرد
    با هر تلمبه و فشاری که میاورد کیرش بیشتر میرفت تو کون نازنین جوری که از یه کون تنگ تبدیل به یه کون گشاد شد
    اوستا هم با بی رحمی تلمبه میزد انگار تمام عقده هاش تو این این مدت میخواست سر کون نازنین خالی کنه نازنین که فقط اه و درد میکشید و گریه میکرد نمیتونست از چنگ جعفر در بره جعفر میخشو محکم کوبونده بود چسبیده بود به نازنین
    به قدری فشار عصبی به نازنین اومده بود نزدیک بود از فرط تلمبه اوستا بیهوش بشه
    اوستا بعد ی رب تلمبه زدن یهو شل شد
    نازنین متوجه شد ک اوستا ابش اومدو همش رو هم خالی کرد توی باسنش
    درد بسیار زیادی و تحمل کرد
    اصن فکرشو نمیکرد جعفر انقد زور داشته باشه
    اگه با یک گاو سکس میکرد انقد بهش فشار نمیمود که اوس جعفر بهش فشار اورد
    نازنین با کلی داد و بیداد جعفرو زد کنار یه مشت زد به بازوی جعفر یه لقدم به تخمای جعفر! جعفر ک جم نمیخورد افتاد روی کف حموم
    نازنین دستشو برد سمت سوراخ کونش
    انگشتاش لیز خوردن راحت رفتن داخل مقعدش
    نازنین: جعفر چی غلطی کردی! کونم جر خورد عوضی!
    جعفر: گفتم این کیر شفاس
    الان کونت شفا پیدا کرد قفلش باز شد
    نازنین: خیلی وحشی هستی جعفر خیلیییییی
    دوباره دستشو برد سمت سوراخ باسنش و متوجه شد ابکمر اوستا داره میریزه بیرون از کونش
    اوستا ک یکم حالش بهتر شد نشست و به نازنین نگاه کرد که داشت با عصبانیت خودشو میشست و غرغر کنان میگفت من اگه میدونستم تا این حد بی جنبه ایی هیچ وقت این غلطو نمیکردم
    جعفر که فقط میخندید و از حرص خوردن نازنین لذت میبرد گفت تا تو باشی پرستار من نشی
    نازنین : والا اگه میدونستم این مدلی مثه گاو با من رفتار میکنی خودم کونت میذاشتم
    خلاصه با کلی غرغر‌ و کل کل هر دو از حموم در اومدن و اوستا هم بعد چند روز حالش بهبود پیدا کرد
    نازنین در نگهداری و تمیزی اوستا چیزی کم نمیذاشت ولی دیگه باهاش سکس نکرد و همون یکبار شد
    بعد از چند مدت دیگه جعفر تبدیل به یه جنتلمن واقعی شده بود که حتی دخترای جووون محل هم وقتی میدیدنش کف میکردن


    علی شوهر نازنین هم بخاطر شغلش باید شهرشونو دوباره عوض میکردن و از اینجا میرفتن
    روز اخر نازنین به علی گفت ک میره با اوستا خداحافظی کنه اوستا بخاطر رفتن ناگهانی این مستاجر ناخونده اوقاتش حسابی تلخ شده بوده
    تازه به نازنین عادت کرده بود
    حسی رو که نازنین چندین سال در جعفر مرده بود زنده کرده بود
    اون دیگه ی پیرمرد افسرده تنها نبود که هر روز بشینه و سیگار بکشه و رادیو گوش کنه و به عکس زنش خیره بشه
    وقتی نازنین برای اخرین بار پیش اوستا رفت دلش خواست یه یادگاری به اوستا بده تا همیشه به یادش باشه
    اوستا ک ناراحت بود و حتی کلمه ای هم نمیگفت نازنین برگشتو به اوستا گفت این شورتمو بهت یادگاری میدم تا وقتی دلت برام تنگ شد بهش دست بزنی و به یادم من باشی
    نازنین خندید و ادامه داد این باید سند محکمی باشه برای اون دوستای احمقت تا فردا وقتی خواستن بگن اوستا کاری از دستش بر نیموده بکوبی تو صورتشونو بگی این مدرک من
    بعد از اینکه نازنین حرفاش تمام شد خم شد و لبای اوستارو بوسید و رفت سمت ماشین
    برف شروع به باریدن کرد و دوباره اوستا تنها شد


    ممنون از دوستانی که هفت قسمت داستان منو خوندن
    انتقادات شما روی سر من جا داره اگه جاهایی این داستان به ذوقتون زد به بزرگی خودتون ببخشید
    امیدوارم بتونم در اینده داستانای بهتر خلاصه وارتر بنویسم اگر تو نظراتتون و همچنین دیدگاهتون به داستان نوشتنم مثبت باشه


    با تشکر از کاربران عزیز سایت شهوانی


    نوشته: ژاوی

  • 40

  • 9




  • نظرات:
    •   f.a.65
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • دوستم اول شدم


    •   TheBitchKing
    • 1 هفته،4 روز
      • 6

    • والا من دیگه یادم نیست این داستان از کجا شروع شد. تقصیر ادمینه.


    •   Sarajndew38
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • اه چه سکس پلشتی


    •   amiiir_h
    • 1 هفته،4 روز
      • 4

    • ما ک نه اولشو یادمونه نه وسطشو نه اینی ک گفتیو..نخوندم چون ادمین اعصاب ادمو کیری میکنه بااین داستان اپلود کردنش..من اعتراض دارم این چ وضعشه اخع؟!؟لطفا رسیدگی کنین مرسی اه


    •   jerard96
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • خوب بود


      البته اون ۶ قسمت بهتر بود
      ولی در کل داستان خوبی و تحویل دست به جق های شهوانی دادی


    •   Mah_mb7
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • چقد منتظر سکس درست حسابی اوستا و نازنین بودم.
      نچسبید بهم. علائم نگارشی ام نداشت درست حسابی.


    •   Raha.ehsan.13911391
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • عالی بود ممنون دوست عزیز


    •   sixhot69
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • لاشی آپلود نکن دیگه این رو، هر وقت این داستان رو میبینم روحم گاییده میشه .طرف بهت کس میده این چرت و پرتاشو میزاری


    •   saeedno15
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • انقدر طولانی بود که روند داستان از دستمون در رفت, مگه نباید داستان های دنباله دار توی ٥ قسمت تموم بشه؟؟؟


    •   L(G)BT_LIFE
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • منتظر فصل بعدیم ینی فصل دوم قسمت اول (biggrin)


    •   zanbory
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • داستان طنز جالبی بود و یخورده البته تناقضاتی داشت ولی بخاطر طنز بودنش نمیشه بهش خرده گرفت
      دستت درد نکنه .ازاین داستانهای گی و محارم و حال بهمزن صدالبته بهتر و قشنگتره
      منتظر ارسالیهای بعدیتون هستم .


    •   zanbory
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • دوستان و عزیزانی که تشریف میارن و نویسنده رو به باد فحش و ناسزا میگیرن.خب عزیزان نخونید داستان و و یااینکه اگر داستانی خوب نیست اصلا نظر ندید تا طرف خودش بفهمه که کارش بی ارزش و الکیه ،اما وقتی که برعکس عمل میکنید و نویسنده رو بهش فحش میدید .طرف بدتر میشه و فکر میکنه(یه خری هست واسه خودش)و داستانهای تخمی تخیلی بعدیشم میفرسته،بنظر من اصلا اینجور افرادو باید کم محلی کرد تا گورشونو گم کنن ،اینا پرروترازاینحرفاهستن و فحش خوردن ازلحاظ فکری ارضائشون میکنه.بازهم صلاح مصلحت خویش خسروان دانند.


    •   ehsan9705
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • این جنده خانم اون اولاش شوهر داشت.
      بعد کیرم پس یقت که بعد از 7 قسمت کشیدی بیرون.


    •   XxAmir
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • عالی وبسیار جذاب بود اما تنها یک اشکال کوچیک داشت اول اینکه جذابیت داستانتون ازاین بابت بود که خواننده رو میبرد به سالهای خیلی قبل مثلا دهه ۴۰ تا ۵۰ ، واین واقعا یک مورد تکی بود در داستانهای خونده شده ،و تنها جاییکه ایراد داشت رفتن به رستوران برای صرف فسفود ایکاش ازاسم فسفود استفاده نمی‌کردی مثلا اگر می‌گفتید برای صرف غذا به یک دل وجیگری رفتند تا پیرمرد کمی تجدید قوا کنه به لحاظ اینکه ازبیمارستان ترخیص شده بود وجهی بیشتری به داستانتون میدادازاین جهت که خواننده دراون زمان داره سیر می‌کنه واون زمان فسفود نبوده ، درهرصورت نظر شخصی بنده این بود وفوق العاده لذت بردم وشمارا تحسین میکنم ارباب قلم ونگارشتون ، موفق و کامروا باشید،


    •   XxAmir
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • عالی وبسیار جذاب بود اما تنها یک اشکال کوچیک داشت اول اینکه جذابیت داستانتون ازاین بابت بود که خواننده رو میبرد به سالهای خیلی قبل مثلا دهه ۴۰ تا ۵۰ ، واین واقعا یک مورد تکی بود در داستانهای خونده شده ،و تنها جاییکه ایراد داشت رفتن به رستوران برای صرف فست فود ایکاش ازاسم فست فود استفاده نمی‌کردی مثلا اگر می‌گفتید برای صرف غذا به یک دل وجیگری رفتند تا پیرمرد کمی تجدید قوا کنه به لحاظ اینکه ازبیمارستان ترخیص شده بود وجهی بیشتری به داستانتون میدادازاین جهت که خواننده دراون زمان داره سیر می‌کنه واون زمان فست فود نبوده ، درهرصورت نظر شخصی بنده این بود وفوق العاده لذت بردم وشمارا تحسین میکنم ارباب قلم ونگارشتون ، موفق و کامروا باشید،


    •   R.B.behruz
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • لایک نهم.
      من طنز داستانت رو دوست داشتم، ایراداتی داشت اما در کل خوب بود.
      خسته نباشی، ضمنا عزا با این ز نوشته میشه.
      منتظر کارهای بعدی هستم. موفق باشی.


    •   sexybala
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • بسیار عالی و سکسی بود.این داستان سه قهرمان داشت .اوستا .جعفر و. اوستا جعفر


    •   Sasan_sari
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • khob bod like **** (rose)


    •   Saeed_ni2000
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • لایک


    •   Phoniix
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • سرکاری و چرت


    •   ARAD_SM
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • عاااالی


    •   خوشگلخانم
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • من پایانشودوس نداشتم ولی خوده داستان جذاب بود مرسی


    •   shahvanii139797
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • خیلی زیبا بود احسنت /


    •   Vashkin
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • انقدر کش دادی که گوهشو درآوردی
      اگر هم میتونست جذاب باشه طولانی بودنش رید به جذابیتش


    •   Meysampor
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • من انال سکس رو خیلی دوس دارم ولی نمیدونم چرا کیرم شق نشد ریدی ناموسا اون یه تیکه که داستانو عشقی کردی


    •   مردتنها90
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • قسمت 6رونخوندم


    •   hector.gy
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • به نظرمن عالی بوهمه قسمتها و با اشتیاق دنبال کردم وخوندم
      مرسی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو