معشوقه ی ممنوعه

    سلام دوستان
    راستش همین الان که شروع به تایپ کردن کردم هم شک دارم که نوشتن این خاطره و اینجا کار درستیه یا نه؟!!!
    قابل توجه اون دوستانی که به صورت پیش فرض رو فاز اراجیف بافتن هستید:
    1- این داستان رو نخونید.
    2- قصه من بر اساس واقعیت نیست.
    3 - اصلا واسم مهم نیستید و نقدتون رو نمی خونم، پس با گوه خوری تون سر ملت رو درد نیارید.
    اما داستان ما:
    از اونجایی که سعی می کنم خودم رو لو ندم اسامی واقعی نیستند.
    من، ماهور با یه چهره کاملا معمولی منحصر به ایرانیا هستم و هیکل نسبتا لاغر ولی چهار شونه ای دارم (هیکلی نیستم ولی لاغر مردنی هم نیستم) و یکی از خاله هام که دقیقا ده سال از من بزرگتره و از سال آخر دبیرستانش بنا به شرایطی حدود سه سال خونه ما زندگی می کرد.
    این خاله مهربون من - برعکس اکثر خاله های این داستان‌ها- قد و هیکل معمولی ای داره، قدی حدود 1.65متر و وزنش هم حقیقتا نمی دونم. هیکلی به شدت زنونه و باسنی تو چشم! و سینه هاش هم کاملا تو چشم هستن. اینایی که میگم چیزی شبیه پورن استارها نیست، حتی نزدیک شون هم نیست (تیپ بدنش اکتومورفه) ولی خب به قول معروف، لیلی به چشم مجنون، لیلیه!
    بگذریم.
    اون دوره ای که خالم با ما زندگی می کرد من بچه تر از اونی بودم که حشری بشم و اصلا قبل از سن بلوغم بود خلاصه اینکه اصلا تو کف ش نبودم ولی خب به خیال اینکه بچه ام و حالیم نیست! بارها من رو با خودش می برد حموم و فقط شورتش رو در نمی‌آورد، منم دروغ نگم از سر کنجکاوی و تفاوت هیکل مرد و زن و به خصوص سینه های نورس خالم (اون موقع حدود17 یا 18سالش بود) خیلی وقتا خیلی دید می زدم و تا نگاهش بر می گشت به من، نگاهم رو می دزدیدم.
    گذشت و من به سن بلوغ رسیدم و خالم هم ازدواج کرد و حالا من مونده بودم خاطرات خیلی کمرنگی از حموم رفتن با خاله رویایی (از دیدگاه من) و دروغ نگم، جق زدن و عطر گلنار رو کیرم!
    روزگار می گذشت و کاری از دستم بر نمیومد.بر هم میومد، از ترس آبرو، خایه نمی کردم به خالم از احساسم چیزی بگم.
    واقعیتش هم عاشق رفتارش تو جامعه بودم و عاشق هیکلش و اگه خالم نبود حتما ازش خواستگاری می کردم?
    بازم گذشت تا سال 86 که خالم با شوهرش به مشکل خوردن و داشتن جدا می شدن، همون موقع من تصادف کردم (16 سالم بود و ماشین نداشتم، با یکی از دوستام تصادف کردیم) و مدت زیادی-حدود7ماه- توی بیمارستان بستری بودم. تو این مدت از دور و وریام می‌شنیدم که خاله صبا کار طلاقش تموم شده و داستان و حاشیه های خاص خودش...
    من از یه طرف تو کونم عروسی بود که بازم صبا جونم سینگل شده و از طرفی هم خب همون داستان قبلی آبرو و حکایاتش توی ذهنم بود.
    چند هفته ای بود که مرخص شده بودم و دیگه عیادت ها هم کم شده بود.
    خالم هم از دست بازجویی های فک و فامیل فضول تا اون موقع تو خونه به عیادتم نیومده بود و خلاصه اینکه اون روز خالم اومد خونمون
    منم تازه دوباره از نظر فیزیکی جون گرفته بودم و خاله صبا هم که - قربونش برم- با چهره جا افتاده تر و خب مهربون تر از قبل، داشت دیوونم می کرد (دروغ نگم عشوه ای نمیومد ولی خب من بودم و تراوشات ذهن بیمارم) شب شد خواستیم بخوابیم و خالم هم به اصرار ما موندگار شد و شب نرفت.
    من تا اون موقع سکس نداشته بودم و اصلا خایه نمی کردم به فکر سکس اونم با خالم باشم. آخه از دیدگاه اون زمان من اگه اینکار رو می کردم و بهش پیشنهاد می دادم و نمی پذیرفت، خون به پا میشد.
    ته خلاف منم که فیلم سوپر بود اونم با اون شرایط اون موقع کیفیت تصویر آنچنانی نداشت و خلاصه اینکه از بدبختی ما هیچکس هیچ چیز راجع به سکس بهمون آموزش نمی‌داد.
    شب شد و تشکیلات خواب رو به پا کردن و خاله خانم خوشگل ما هم گفت من تو اتاق ماهور می خوابم.
    منم تو کونم عروسی بود که اینجوری حداقل یه شب تا صبح خالم رو دید می زنم و راستش واسه همین هم رو زمین، تو فاصله یک متری تشک خاله، تشک انداختم و مثلا خوابیدم.
    نور خیلی کمی که از چراغ خواب میومد به بهترین مقدار ممکن از دیدگاه من بود. چون هم من خاله رو خوب می دیدم و هم اون می تونست بخوابه. فقط این وسط پتوی کوفتی مزاحم بود که عملا فقط چهره صبا جونم رو می تونستم ببینم.
    یه کم گذشت به شدت حشری شده بودم، آروم گفتم:
    _خاله...
    گفتش:
    +جونم خاله
    _بیداری
    +سعی می کنم بخوابم اگه فکر و خیال بذاره
    _خاله خوابم نمی بره
    +چرا؟ چیزی میخوای بیارم واست؟
    _نه فقط...
    +فقط...؟
    _نمی دونم چرا ولی انگار استرس دارم، میشه بیام نزدیکترت بخوابم؟
    +آره قربونت، پا شو تشکت رو بیار اینجا (کنار تشک خودش) بنداز و بیا پیشم.
    ایول
    تو کونم عروسی بود.
    سریع جابجا شدم و کنار خاله خوابیدم
    ده دقیقه گذشت باز دوباره:
    _خاله...


    _خوابیدی خاله...؟
    جواب نشنیدم...
    آروم و کشون کشون رفتم تو بغلش و اونم که فکرش رو نمی کرد همچین خواهرزاده الدنگی داشته باشه خیلی آروم بغلم کرد.
    پیرهن مردونه آستین کوتاهی تنش بود و یه شلوار خونگی نخی ساده که باعث می‌شد درک خوبی از تن نازنینش توی دستم بیاد.
    تپش قلبم بالا رفته بود، هیجان داشتم، خاله ای که کلی به عشقش جق زده بودم و عاشقش بودم، الان تو بغلم بود عطر تنش داشت مستم می کرد و منطق کلا رفت مرخصی و من موندم و احساسم و معشوق خوش تراش و همسر تخیلاتم.
    بازم چند دقیقه گذشت و باز من خیلی آروم گفتم:
    _خاله بیداری؟
    خبری نشد
    _خوابیدی؟
    بازم خبری نشد
    آروم دستم رو گذاشتم رو نوک سینه ش (سوتین داشت و فقط به هدف این بود که ببینم چه بازخوردی داره) و خیلی آروم و از رو لباس شروع کردم به مالوندن ممه خاله خانم...
    هیچ واکنشی نشون نداد! یا خودش هم می خواست، یا شوک بود، یا اینکه خواب بود و خوابش سنگین!!!
    به هر حال همین که برخورد منفی یا خشنی نداشت برای من که اولین بار بود داشتم سینه یه زن رو می‌مالیدم و حشرم بالا زده بود، خبر خوبی بود.
    حدود 10 دقیقه مالیدم خالم بیدار نشد!!
    پیش خودم گفتم یا خوابش خیلی سنگینه و یا بیداره و به روی خودش نمیاره!
    آروم شروع کردم به خوردن لباش و همزمان دکمه های پیرهنش رو باز کردم
    وقتی لباش می خوردم مطمئن شدم که بیداره ولی نه اون و نه من هیچی نمی گفتیم، خاله جونم حتی چشم هاش رو هم باز نکرد فقط خودش رو در اختیار من گذاشته بود.
    لباش رو خیلی آروم می خوردم و دکمه های پیرهنش هم باز بود و فاصله من اون سینه های رویایی خالم الان فقط سوتینش بود.
    داشتم بال در می‌آوردم.
    خالم همچنان ساکت بود.
    آروم و یه کم من رو هل داد عقب و برگشت و پشت بهم وایساد.
    اول باز ترس این افتاد به جونم که نکنه نمی خواد...
    همون لحظه دوباره دست گذاشتم رو سینش... تازه دوزاریم افتاد که باید سوتین رو هم باز کنم(بس که بی جنبه بودم و ندیده!!!) اونم باز کردم شروع کردم مالوندن سینه های خالم
    خیلی خوب بودن پر دست و دهنم بودن
    عین وحشی ها افتاده بودم به جون ممه های خاله صبا جونم و اونم مثلا خواب بود!
    لب و سینه و ناف، می مالوندم و زبون می کشیدم. خاله هم طوری که مثلا من متوجه نشم آی و آه و اوف و...
    خلاصه تو حال خودش بود.
    منم با تمام اینا بازم همش ترس توی وجودم بود.
    نکنه واقعا خواب باشه الان بیدار شه (کسی نبود بگه کوس خل، صبا داشت تا همین الان" آخ و وای" می کرد، حالا میگی نکنه بیدارشه!!!!
    تو همین خیال بودم که باز احساس و حشرم با لگد منطق رو انداختن بیرون و دستم داشت می رفت توی شرت خاله جونم
    از اونجایی که کون رویایی خالم یه کوچولو پهن بود، آروم ولی به سختی شلوارش رو کشیدم پایین
    چراغ خواب نور سکسی و باحالی توی محیط انداخته بود. من بودم و تن لخت خاله صبا که این بار خبری از اون شرت مزاحم هم نبود و کیر شق کرده نه چندان کلفتم.
    اولین سکسم بود و هیچی تجربه ای نداشتم.
    فقط فیلم دیده بودم.
    شروع به خوردن کوس خاله خانمم کردم
    نمی دونستم کجا رو دقیقا باید بخورم واسه همین و از خدا خواسته همش رو چلوندم.
    خاله هم همین که دید رفتم لای کوسش به بهانه جابجا شدن، هم پاها رو میزون کرد و هم یه بالش گذاشت رو سرش که صداش در نیاد و بیرون اتاق نره
    حدود نیم ساعت کوسش رو می خوردم و دو بار ارضا شد که دفعه دوم تا چند دقیقه مچاله شده بود توی خودش
    حالا نوبت من بود. کیرم که دیگه داشت پوستش رو پاره می کرد رو گذاشتم لای کوس داغ صبا و آروم، آرووووم، آرووووووووم فرستادمش وسط بهشت.
    وااای
    می دونی چند سااال تو ذهنم این لحظه غیر ممکن رو صحنه سازی کرده بودم!
    داشتم صبا رو می کردم و باورم نمیشد.
    چون واقعا عقل و منطقم به هیچ وجه به خودشون این جسارت رو نمی دادن که ریسک وارد شدن به این بهشت رو بپذیرم.
    همه اینا از ذهن بیمارم می گذشت آرووووم آرووووم تلمبه می زدم.


    اون شب به شدت با لذت گذشت و خاله صبا هم واسه راحتی خودش تا آخرش مثلا خواب بود
    لباساش رو تنش کردم و چند لحظه فاصله گرفتم و اونم به بهانه توالت رفتن، رفت و مرتب کرد و برگشت.
    برگشتنی فقط گفت:
    خاله خواب دیدم خیلی آشغالی! بهترین شب زندگیم رو با این خواب گذروندم ولی اگه باز حتی شبیه ش رو ببینم بدون که فرداش یا تو دیگه نیستی یا من!
    آروم چسبید تو بغلم و خوابید.
    هیچ وقت هیچ چیز دیگه ای شبیه این بین من و خاله صبا نگذشت و هیچ حرف دیگه ای در این رابطه بین مون رد و بدل نشد.
    بعد ها سکس زیاد داشتم.
    ولی خالم با همه اونا فرق می کرد و اگه خالم نبود حتما شانسم رو برای باهاش زندگی کردن امتحان می کردم.
    عاشقتم خاله


    دوستای خوبم
    نویسنده نیستم و بی شک نوشتم خالی از ایراد نیست.
    اگه قلمم ضعیف بود پوزش می خوام.
    تندرست باشید.


    نوشته: ماهور

  • 23

  • 14




  • نظرات:
    •   جقرتنها
    • 3 ماه
      • 0

    • کامنت اول :)


    •   Alireza9187
    • 3 ماه
      • 0

    • ok


    •   shahx-1
    • 3 ماه
      • 5

    • اولا نویسنده ای که کستانش رو‌با فحش به خواننده ها شروع میکنه هرچی بارش کنن حقشه!! دوما تورو‌هل داد عقب برگشت بهت پشت کرد و ایستاد؟؟ شک داشتی خواب باشه؟ یعنی تو‌خواب پاشده بود وایساده بود؟؟ خودت فهمیدی چی گفتی الدنگ؟؟ احتمالا شوهر خالت جلو دیوار کردتت اینقدر موقع دادن مخت کوبیده شده تو‌ دیوار که رفتی تو کما هفت ماه بعد بیدار شدی دیدی هنوز جاش درد میکنه!!! (biggrin)


    •   amiiir_h
    • 3 ماه
      • 1

    • بچه کون مگ ننتو گاییدیم ک اول داستان فوحش میدی؟؟چراامشب داستانا رو خاله قفلی زده؟؟؟کیرم دهن تو خالت


    •   king.artoor
    • 3 ماه
      • 2

    • این رفیقمون حالش دیگه خیلی خرابه اولش میگه شک دارم خاطرمو تعریف کنم دو خط پایینش گفته کستانم بر اساس واقعیت نیست.اخه کسکش درکی از فرق خاطره و کستان نویسی داری؟
      در ضمن تا جاییکه میدونیم ماهور اسم دختره کسخول


    •   ashkaanm
    • 3 ماه
      • 0

    • خسته نباشی خوب بود


    •   Emperatoorxxx
    • 3 ماه
      • 2

    • ماهور جان دوست عزیز قلم زیبا و دایره واژگان وسیعی داری
      اگر لطف میکردی و اول داستانت به خواننده ها و کسایی که وقت میذارن تا نوشته های تورو بخونن بی احترامی نمیکردی به نظرم بهتر بود
      در مجموع داستان خوبی نوشتی
      مرسی


    •   Zahra.St
    • 3 ماه
      • 0

    • از همون دو.سه خط اول داستان میشه فهمید چه شخصیت و فرهنگی داره نویسندش.
      واقعا تنوع نداریم، دیگه داستانا چرت شدن.


    •   A.r.h.7.
    • 3 ماه
      • 2

    • نیم سااااعت کس خوردی!!!ما ۳ وعده غدایی که تو روز میخوریم سر جمع میشه ۲۰ دقه?


    •   blue_rose
    • 3 ماه
      • 0

    • گوهه خامنه ای تو کونت! اوبی بچه! اول میگی داستان واقعی نیست بعد میخوای لو نری اسامی رو عوض میکنی کون طاقار؟!!! بعدم نویسنده نیستی گوه میخوری که میای کیر بچه هایه شهوانی رو میخوری مرتیکه ی خاله باز!


    •   اوانزا
    • 3 ماه
      • 0

    • کس و شعر محض


    •   M_O_o
    • 3 ماه
      • 0

    • کیرم تو تخیلاتت که دروغم نمیتونی بنویسی کیونده


    •   تخم هایش
    • 3 ماه
      • 0

    • جدا از موضوعش نگارشت خوب بود...


    •   قائم_مقام_حشری
    • 3 ماه
      • 0

    • عروسی کونت مبارک باشه حرومزاده!
      انقد کس نوشتی تا اونجا خوندم. درضمن تو به شاخ ها توهین نکردی به همه نظرگذاران توهین کردی.
      دیگه بیشتر ازاین حرفی نمیزنم چون تو اینو نوشتی تا فحش با گوه اضافه بخوری که البته من اینکارو نمیکنم تا از حرس بمیری. اون دو کسخل که اکانت فیکت هستن و مثبت دادم باید بگم تو خیلی پدرسگ متقلب هستی.
      برو بمیر


    •   Arman_R
    • 3 ماه
      • 0

    • تو سرعن جقنو کم تر کنی گوه خوری هم کمتر میکنی


    •   Watcher
    • 3 ماه
      • 1

    • و باز هم یه کون بچه 14 ساله واضحه که کف دستی مغزتو گاییده وگرنه کره اسب هم به خاله خودش نظر نداره نمیدونم این سیستم فکری ک هرسوراخی رو باید بکنی توش از کجا اومد و چتور انقد شدید شد رو ما م فشار بود دوران بلوغ و جوانی ولی دراین حد تباه نکردیم خودمونو کیرم دهنت اینم گفتم چون میدونم خیلی کیر دوس داری


    •   kiredivoone
    • 3 ماه
      • 0

    • کص ننت


    •   kokarostam
    • 3 ماه
      • 0

    • آشغال


      اول گفتی داستان واقعی نیست بعد میگی اسامی را عوض کردی که لو نری؟ شاشیدم توی اسامیت. خب دیوث خان بهم بگو نصف شب وقتی خاله جون را کردی، چطوری لباساشو پوشوندی؟ ببین وقتی دراز کشیدی میتونی لباس خودت رو بپوشی که میگی لباساشو تنش کردم؟ چلمنگ؟ کسش را خوردی و دوبار ارضا شد؟ میدونی ارضا چیه؟ بهت گفت خواب دیده آشغال هستی؟ خب در بیداری که ثابت کردی آشغال هستی که به یاد خاله کون‌شعر میبافی و جق میرنی. اینکه داستانت واقعی نیست و خودت هم اعتراف کردی تنها نکته مثبت داستانته ولی وقتی بلد نیستی، مجبوری نیستی بنویسب. شاشیدم توی داستانت. برو جق بزن.


      ها کـُکا


    •   mehdi.98
    • 3 ماه
      • 0

    • ملت میدنا


    •   امیرخان۱۳۴۱
    • 3 ماه
      • 0

    • کسسسکشششش مادررر جنننده کیرررر بچه های شهوانی به کوووص خواهررر مادررر و مرده و زندت
      تو گووه میخوری میای اینجا داستان نویسی


    •   Chikchik
    • 3 ماه
      • 0

    • ریدی با این داستان نوشتنت کلا سرت با کونت پنالتی میزنه تو داستان ??


    •   Gandoo90
    • 3 ماه
      • 0

    • باز هم نابغه ای از سرزمین من توسط کمپانی برازرس نادیده گرفته شد!
      جوان ۱۶ ساله ای با کمر فولادین و رقیب جدی جانی سینز که بدون هیچ آمادگی قبلی توانست بمدت یکساعت با یک زن ور برود، دو بار او را ارضا کند و بعد خودش را...
      دوست عزیز!
      من با سکس با محارم مخالفم ولی صرفا از جنبه داستان نویسی میگم که برای تو که بقول خودت اولین بارت بوده سکس کردی، اونم توو اون سن، خیلی که سخت جون باشی، دو دیقه ای کارت تمومه...
      بهتر بود مینوشتی خودم دو بار ارضا شدم


    •   karen13
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • چقدر قشنگ نوشتی ، عالی بود داداش دمت گرم مرسی.
      قلمت واقعا شیوا و رسا و خیلیم جذابه . مرسی کلی !


    •   زبنمت
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • بدترین تنبیه برای این دست کستانویسا بایکوت کردنشونه زرتی نیاین زیر کستانشون کامنت بذارین.
      فقط دیسلایکشون کنیم


    •   HotAunty
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • کون لق هممه اون ننه خیزایی که فحش دادید
      مگه مجبوری دیوث
      خب نخون
      خودت تو کف کس و کار بو گندو و کون نشسته خودتی واس همین میای می خونی این جور داستانا رو، کونت میسوزه و فحش میدی
      ریدم تو عاقبتت خب نخون


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو