معلق

1397/02/09

از در خونه امدم بیرون و به سمت بانک راه افتادم . بابام کارتشو گذاشته بود قسط این ماه رو بپردازم . ظاهرا تو خونه ما قسط تمومی نداره . قسط خونه قسط ماشین قسط مبل قسط بیمارستان کوفت زهرمار درد هلاهل …بانک فاصله چندانی با خونمون نداشت .
رسیدم روبروی بانک و وارد خیابون شدم گوشیم زنگ خورد گوشیمو که درآوردم اسم ریحانه رو دیدم خواستم جواب بدم که صدای ترمز وحشتناکی امد . یه آن اطرافم حرکتشون کند شد . حرکت تک تک آدمارو میدیدم . سرباز توی بانک که بیخیال نشسته بود تو بانک دم در و اسلحش از شونش افتاده بود رو شکم گندش . پسر و دختری که تو پیاده رو ناظر صحنه بودن و دختره با دهن باز که بعدش فهمیدم داشته داد میزده و پسره که خشک شده بود سرجاش . میوه فروشی که داشت صندوق پیاز رو جابجا میکرد و نیم نگاهی به خیابون داشت . سرمو آروم برگردوندم و سمند نقره ای که در 1 متری من دود لاستیکاش بلند شده بود و رانندش کاملا به صندلی تکیه داده بود و فرمونو دو دستی چسبیده بود و چشاشو بسته بود و دهنش بازِ باز . تازه متوجه وضعیت بغرنجم شده بودم ولی توان حرکت نداشتم . انگار بدنم 1 تن وزن داشت و انرژیم بسرعت تحلیل رفت میخواستم تکون بخورم ولی نمیتونستم . میخکوب شده بودم . سمند با شدت بهم برخوردکرد و سپر ماشین بعد از برخورد با ساق پام شکست و هوای ماشین منو از زمین بلند کرد و به شیشه جلوی ماشین خوردم و رفتم هوا . معلق بودم تو آسمون و میدیدم که دارم دوباره به سمت ماشین فرود میام اما اینبار با سر . با سر رفتم تو شیشه جلو ماشین و ضربه بحدی شدید بود که شیشه جلو ماشین خورد شد و محکم خوردم روی داشبورد . دوباره جهان به سرعت اولیه برگشت . با چشمای خون آلود راننده رو نگاه کردم که داد میزد و تو سر خودش میزد . مردم از هر طرف به سمت ماشین میومدن و من که سرم رو داشبورد بود و حرکت خون رو اطراف گوشم که میریخت کف ماشین احساس میکردم . بدنم و پاهام روی کاپوت ماشین ولو شده بود و کم کم هوشیاریم از دست رفت .صداها یواش یواش محو شد و سیاهی و سکوت کامل و بی وزنی .
یهو چشمام باز شد . تو حیاط خونه مادربزرگم بودم . خونه ای که چند ساله خراب شده و به جاش یه برج 8 طبقه ساختن . تموم خاطرات خوب بچگیام اونجا بود . عصرای خنک و دلپذیر که بابابزرگ درختای سیب و آلبالو و باغچه گلهای محمدی و اونطرفتر هم درخت مو و یاسشو آب میداد و حیاط رو آبپاشی میکرد . مادربزرگ از تو ایوون خونه با سینی چایی امد بیرون و پشت سرش خاله بهار با قیافه و شکل 20 سالگیش پشت سرش با سینی میوه امدن تو حیاط . من کجا بودم ؟ اینا همش از بین رفته که . خاله بهار که شوهر کرد به یه سرمایه دار فاسد و در عرض دوسال شوهرش ورشکست شد و معتاد شد و خاله بهار رو هم معتاد کرد و جسد جفتشون تو زیرزمین همین خونه بعد از اوردُز پیدا شد . پدربزرگ و مادر بزرگ هم که 7 سال پیش به فاصله 6 ماه از همدیگه فوت کردن و وراث خونه رو فروختن و هرکس رفت دنبال زندگی خودش . ولی من تو این خونه چیکار میکردم ؟ یعنی خواب میدیدم ؟ ریحانه دخترِ دایی مجید پشت سر خاله بهار دوید بیرون . با دیدنش گل از گلم شکفت . با دامن چین چین کوتاه و لباس قرمز و گل سرای زرد که به موهاش زده بود داشت دنبال خاله بهار جست و خیز میکرد . ریحانه اونجا 6 ساله بود و پاییز میرفت مدرسه . به طرز عجیبی همه چی برگشته بود به زمان قبل ولی خیلی واقعی مینمود . پاشدم برم سمت کت که مادربزرگ و خاله بهار و ریحانه روش نشسته بودن که حیاطو خیلی بزرگتر از چیزی که بود تو ذهنم دیدم . به دور و ورم نگاه انداختم . چرا همه چی بزرگ بود ؟ کنار حوض بودم . یه نگاه داخل حوض انداختم و با دیدن خود 8 سالم جا خوردم . موهای قهوه ای پرپشت که ریخته بود رو پیشونیم و صورت بچگیام . نگاه معصومانم که هنوز با پیچیدگی های زندگی معصومیتش از بین نرفته بود . با گناهانی از قبیل نارو زدن به رفیقام و شکستن دل مادرم و خیانتی که به ریحانه کرده بودم و ریحانه روحشم ازش خبر نداشت و عاشقونه دوستم داشت . ولی من الان که 8 سالمه . واااااااای چه کارایی که نمیتونم بکنم . کلی برنامه کلی کار که الان با دونستنشون میتونستم مسیر زندگیمو عوض کنم . سرمو بلند کردم و دویدم سمت کت . با دقت به صورت مهربون مادربزرگم نگاه کردم . خدایا این صورت چقد معصومه . چقدر آرومه . انگار هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته . انگار همه چی همینجا متوقفه . ریحانه اونورتر داره به میوه ها نگاه میکنه و یه دستش تو دهنشه که خاله بهار دستشو از دهنش درمیاره و میگه دستتو نذار دهنت ریحان جونم مریض میشی اونوقت من میمیرم و بعد از حرفش سر ریحانه رو گرفت و لپاشو ماچ بارون کرد و قربون صدقش رفت . وای خدا این دختر جوون و شاداب و دلسوز چرا باید همچین اتفاقی براش بیفته . یه نگاه به ریحانه کردم و تو دلم گفتم بهت قول میدم هیچوقت بهت خیانت نکنم اینبار . قول میدم اینبار زندگیمو ساده و بی غل و غش و سالم بسازم . داشتم همینجور ریحانه رو نگاه میکردم ولی انگار اون منو نمیدید . اصلا هم توجهی بهم نداشت . بابابزرگ امد کنارم نشست و گفت چطوری پهلوون ؟ بی اختیار افتادم تو آغوشش و بغضم ترکید . گفت مرد که گربه نمیکنه پهلوون ؟ پاشو اشکاتو خشک کن بیا بشین ببین اعظم خانم (مادربزرگم) چه چای دیشلمه ای آورده به به . مادربزرگم با لبخند گفت نوش جان . یهو رو کردم سمت خالم و گفتم راستی خاله بهار یه آقایی میاد خواستگاریت خیلی پولداره . باهاش ازدواج نکن بدبختت میکنه توروخدا خاله جون باور کن . دلم نمیخواد جوونمرگ شی . خاله بهار خنده از رو لباش رفت و مادربزرگ و پدربزرگم سرشونو انداختن پایین . مادربزرگم با گوشه چادرش اشکشو که میخواست بریزه گرفت . خاله بهار رو کرد بهم و گفت احسان جان عزیزم نمیشه دیگه چون قبلا اتفاق افتاده و نمیشه جلوشو گرفت . گفتم یعنی ازدواج کردی باهاش ؟ گفت نه خوشگلم من ازدواج کردم و باهم تو زیرزمین همنین خونه مردیم و همه چی تموم شده . با تعجب گقتم یعنی چی ؟ گفت اینجا فقط تو ذهن توئه . ماها مردیم . با ترس و لرز به ریحانه نگاه کردم و گفتم یعنی چی مردین ؟ ریحانه چی ؟ گفت ریحانه تورو نمیبینه و در واقع اینجا نیست اون الان پل ارتباطی تو با دنیای زنده هاست . اینو که گفت ذهنم از توی یه تونل به سرعت عبور کرد و رفتم به خیابونی که صبح توش بودم و خودم از یه جای دیگه دیدم سمند نقره ای با شدت به یه جوون برخورد کرد و مردم با سرعت بردنش بیمارستان . دویدم سمت ماشینی که داشت منو میبرد و بهش رسیدم . انگار دویدنی درکار نبود . به محض اراده در محل مشخص بودم . به جسمم نگاه کردم . غرق در خون و سرم که بغل شکافته شده بود و خرده شیشه ها لای موهام میدرخشیدن . پاهام بی اختیار تکون میخورد در تمامی جهات . انگار استخون نداشت . دو ساعتی میشد که تو اتاق عمل بودم . تیم جراحی به سرعت داشتن مراحل آماده سازی رو انجام میدادن . تموم لباسامو از تنم قیچی کردن و یه گاون آبی تنم کردن و منو انداختن رو یه تخت دیگه . دکتر روی سرم بود و تند تند میگفت نبض خیلی ضعیفه و زیر عمل دووم نمیاره فوری شرایطش رو پایدار کنید . خودمو میدیدم که رو تخت به لرزه افتادم و چند تا بهیار مرد دست و پامو با نوار بستن به تخت . رو تخت بند نمیشدم و انگار تشنج کرده بودم . امدم بیرون مادرمو دیدم که انگار از زمین و زمان بریده . با گریه و ناراحتی میگه پسرم پسرم . دنبالش بابام امد تو و شونه های مادرمو گرفت . حرفی نمیزد . دایی مجید و زندایی و ریحانه هم امدن . اونا منو نمیدیدن . ریحانه که انگار چیزی رو گم کرده باشه اطرافو نگاه میکرد …

پرت شدم به شبی که با منشی جوان پسرخالم تو رختخواب بودم . پارچه حریری قرمزی که روی تن لختمونو گرفته بود و من کیرمو در اعماق کوس فاطمه میکوبیدم . پنجره باز و باد خنک تابستونی که تن تبدارمون رو خنک میکرد و لبهام روی گردن فاطمه گهگاهی بوس میزد گهگاهی میگزید و ناله هاشو تبدیل به جیغ میکرد . از پشت کیرمو وارد کوسش کرده بودم و دستام هم ممه های سفت و نه چندان بزرگشو که هرکدوم تو یه دست جا میشد , میفشرد . بدنش زیر بدنم در نوسان بود و حرکات آهسته و پیوسته من چنان حرارت بدنشو بالا برده بود که هرم گرمای ساطع از بدنش داغ مینمود در برخورد بامن . چشمهای بسته از شهوت و دهان بازش که آه و ناله های پی درپی داشت شهوت منو بیشتر و بیشتر میکرد . بلعیده شدن کیرم توسط کوسش و درامدن دوباره و این سلسله تکرار اونقدر آروم و با طمانینه انجام میشد که تک تک سلولهام حسش میکردند . یک آن جیغ بلند فاطمه باعث شد که کیرمو تا انتها وارد کنم و سفت فاطمه رو در آغوش بگیرم …
چشمامو باز کردم و بستم . دیگه خودمو و فاطمه رو نمیدیدم . تو یه اتاق دیگه بودم . یه جای دیگه . ولی آشنا بود . درسته . اتاق ریحانس . همونشبی که داشتم عشقمونو آلوده به خیانت میکردم . در باز شد و ریحانه امد تو اتاق . یه لباس نازک و یه شلوار ساتن . امد نشست رو تختش و گوشیشو درآورد . شماره منو گرفت چند بار . خاموش بود . پیامهارو باز کرد و با ولع خاصی شروع به خوندن چند پیام آخرم کرد . قشنگ میدیدم با دیدن هر قربون صدقه ای چشاش برق میزنه و لبخندو به لباش میاره . یه پیام نوشت برام : شاهین جونم کجایی ؟ گوشیت خاموشه نگرانتم . پیامو برام ارسال کرد و از تو گالری عکسی رو که ازم گرفته بود آورد و یکم نگاهش کرد و بوسیدش و دراز کشید .

دلم نمیخواست به دنیا برگردم . دلم میخواست بمیرم . من لایق این عشق نیستم . چرا ریحانه منِ لجن رو دوست داره ؟ در کشمکش با خودم بودم که صدای مادرم رو شنیدم . انگار داشت با کس دیگه ای حرف میزد . حرفاش نامفهوم بود . یه چیزی داشت منو از تو اتاق ریحانه میکشید بیرون . ذره ذره و دردناک . دلم نمیخواست از اونجا برم . میخواستم همونجا همه چی متوقف شه . تموم تنم درد میکرد ولی دستام . دستام گرم بودن . گرم و سفید . انگار ازش نور ساطع میشد . نوری به شکل یه دست …

آروم چشمام باز شد . مادرم داشت حرف میزد . ولی صدایی نمیشنیدم . کم کم صدا بیشتر شد . نمیدونستم با کی حرف میزنه . خواستم اون سمتو نگاه کنم ولی انگار گردنم خشک بود و نمیشد تکونش داد . دستم که اون سمت بود توی یه دست بود ولی نمیدونستم کیه .
با زور گفتم مامان . ولی خیلی آروم بود . دوباره گفتم مامان که مامانم نگام کرد و با هیجان گفت جان جان شاهین جان بهوش امدی بالاخره مامان جان و یهو سر ریحانه هم امد کنار سر مامان با چشای باز و قطره اشکی که گوشه چشماش پدیدار شده بود . مامانم زنگ کنار تختو زد و وقتی دید که کسی نمیاد پاشد رفت به دکتر خبر بده . ریحانه که دستمو گرفته بود آورد جلو دهنش و دستمو بوسید . پس خاله بهار راست میگفت . ریحانه پل ارتباطی من با دنیای زنده ها بود . نه تنها پل ارتباطی , بلکه منجی من هم بود . با زور دهنمو باز کردم و گفتم دوسِت دارم .

بغضش شکست و افتاد رو تنم و گفت عاشقتم عزیزم …

نوشته : کیرمرد(dickerman)


👍 51
👎 1
10047 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

684803
2018-04-29 20:35:21 +0430 +0430

حس قشنگی توی داستانت بود که باعث شد یه قطره اشک از چشمام بیاد. نمیدونم چرا گریه کردم ! ولی داستانت قشنگ بود. مرسی!

1 ❤️

684809
2018-04-29 20:44:45 +0430 +0430

درود داستانت عالی شخصیت هارو قشنگ حس کردم و رفتم تو بچگی

1 ❤️

684813
2018-04-29 20:48:05 +0430 +0430

قشنگ بود مرسی بازم بنویس

1 ❤️

684820
2018-04-29 20:59:27 +0430 +0430

تا اخرشو خوندم قشنگ بود ولی این داستانها واسه اینجا نیست عجیجم

1 ❤️

684822
2018-04-29 21:01:17 +0430 +0430

عالي و بي نقص، همچنان بنويس

1 ❤️

684827
2018-04-29 21:12:17 +0430 +0430

ممنون، ديگه داشت حالم از اون داستانهايي كه اينجوري شروع ميشه : قدم ١٩٠ ، كيرم ١٦٨/٥ سانتي متر مربع ??? هست و … به هم ميخورد. بالاخره يه داستان خونديم.
ممنون آقا/خانم ??? كيرمرد.

1 ❤️

684831
2018-04-29 21:23:25 +0430 +0430

نسبت به داستانای دیگت نمیشه گفت که عالی بود
اما حس خوبی داشت
ممنون6

1 ❤️

684844
2018-04-29 21:57:15 +0430 +0430

اینهمه فانتزی با این چیدمان دقیق تنها از ذهن یک هنرمند تراوش میکنه

ادبیات، شعر، داستان،فلسفه، یا هر کوفت و زهر مار دیگه ای وقتی که درماتیک باشه نشان از هنرمند بودن نویسندش داره.

اونم هنرمندی تحصیلکرده

اما کمی فلش بک ها و فلش فوروارد ها زیاد بودن و توصیف ها هم بیشتر برای یک رمان مناسبه تا یک داستان کوتاه.

این تم بسیار جذابه و امیدوارم پی رنگش رو از داستانی نگرفته باشید.

موفق باشید لذت بردم دوست عزیزم

1 ❤️

684848
2018-04-29 22:45:57 +0430 +0430

خیلی عالی بود دوست هنرمندم
خسته نباشی ? ? ?
نهمین لایکتون آبیست

1 ❤️

684849
2018-04-29 22:54:40 +0430 +0430

قلمت مستدام دوست عزیز

1 ❤️

684854
2018-04-29 23:08:56 +0430 +0430

عالی بود،خیلی بیشعوری اوپ هیچوقت بهت خیانت نمیکنه،اگه بفهمه میمیره،من میدونم،دیدم که میگم،هیچوقت نزار بفهمه،قلمت خوب بود،منم تصادف کردم دقیقا همینجوری که توصیف کردی بود فقد من خواب ندیدم،بچگیام از جلو چشمام رد شد،کسی هم از بودنم خوشحال نشد
خیلی خوب

2 ❤️

684862
2018-04-30 02:51:14 +0430 +0430

لایک 12 تقدیم بهت بسیار لذت بردم از داستان ?
Ps:خداروشکر اسم داستانت نسبت به قبلی ها قابل تحملتره ?
موضوع خاص و جالبی بود
باز هم بنویس

1 ❤️

684875
2018-04-30 03:56:34 +0430 +0430

تو اين چندساله انقد مذخرف نديدم

1 ❤️

684896
2018-04-30 04:46:34 +0430 +0430
NA

فوق العاده زیبا،توصیف صحنه ها درحد عالی،بییسسسستتتت

1 ❤️

684908
2018-04-30 06:04:21 +0430 +0430

نمیدونم چرا وقتی شروع کردم به خوندن انگار من بودم که ریحانه رو دوست داشتم و من بودم که بهش خیانت کردم انگار اون ماشین به من زد
بی اغراق فوق العاده بود
لایک 14

1 ❤️

684910
2018-04-30 06:33:11 +0430 +0430

آریامهرآرشا ممنونم بابت لطفت متاسفم که موجبات ناراحتیتو فراهم کردم . عزیزی

اورجینال بوی عزیز ممنون از نظر خوب و مهربونت لطف داری

صدف گرامی چشم بازهم مینویسم . خیلی گلی . یه صدف گل

علی خفن عزیز خوشحالم خوشت امد . این داستان درواقع یه برداشت از همون فیلم سفر جادویی و تصادف وحشتناک دوست صمیمیم و اتفاقات دیگه ای هست که بصورت یکجا در قالب داستان امد . ممنون دوست عزیزم

زبنمت عزیز ممنون از کامنتت بذار لابلای داستانا یکی دوتا داستان کمتر سکسی هم در نقش پیام بازرگانی باشه البته نظر شما کاملا متین و حق با شماست . اینجا سایت سکسیه . لطفتون پایدار

یاس سفید مهربان مهرتون پربار . خیلی محبت دارید ممنون . چشم

ایحسان(درست نوشتم؟) عزیز ممنون از نظر خوبت شما عزیزی. من پسر هستم عزیزدل

0 ❤️

684911
2018-04-30 06:35:45 +0430 +0430

لایک هفتمودیشب نخونده پیشکش نویسنده ی خوش ذوق سایت کردم!دیکرمن عزیزدرحدی نیستم ک انتقادکنم ازداستانای خوبت امارفیق توی توصیف جزییات تصادف کمی اغراق کردی البته شایددرک من کافی نباشه اماخواستم صمیمانه نظرداده باشم!پنج کیلومترتابهشت برام تداعی شد!راستی احسان بودیاشاهین دادا؟؟!

1 ❤️

684913
2018-04-30 06:49:02 +0430 +0430

نخودی عزیز ممنونم بابت کامنت خوبت سعی میکنم بهتر بنویسم

اسنوفلیک مهربان شما لطف داری اونقدرها هم خوب نبود چوبکاری مفرمایید . خیلی ممنون دوست خوبم

رقصنده با گرگ عزیز ممنون از انتقاد سازنده و تعریفهای خوبتان . داستان رو از زندگی اطرافم میگیرم مثل داستانهای دیگم . خیلی ممنون دوس گرامی . البته من نه هنرمندم نه تحصیلکرده شما لطف دارین دوست بامحبتم

آبی عزیز لطف شما همیشه و همه جا شامل حالم بوده . ممنون عزیزم

پیام مهربان ممنونم از رفیق که همه جا هوامو داری

بلک گرل عزیز درسته حق با شماست تحمل خیانت یار خیلی خیلی سخته و واقعا بعضی وقتا نمیشه تحملش کرد . من تصادف نکردم ولی خیانت دیدم . قسمت اعظمی از وجودم در من تموم شد . الان من موندمو خرده ریزه ها . ممنونم بابت کامنتت

وااااای سیپده عزیز . ممنونم دوباره بابت اسم داستان و لطف بیکرانت . چشم سعی میکنم اسامی بهتری رو انتخاب کنم ?

آرشمور عزیز شرمنده دوست نداشتی وقتتو گرفت داستانم عذرمیخوام

همیشه بیادتم عزیز خیلی ممنون همیشه سلامت باشی

دکترخجالت گرامی داری خجالتم میدی اینقدرام خوب نبود البته شما لطف داری دوست من

ساسان عزیز خدا پدرتون رو قرین رحمت کنه و بیامرزه . انشالا که بهشت برین جایگاهش باشه . خوشحالم اولین نظرتون برای منه

ماهان امیر عزیز و گرامی امیدوارم همچین اتفاقی برای هیچکس نیفته . تصادفات یا بیماریهای صعب العلاج و مرگهای اینچنینی رو من در زندگیم زیاد دیدم خیلی سخته تحملشون بعضی وقتا واقعا آدم مستاصل میشه و دیگه نمیدونه چیکار کنه . ممنون بابت مهر و محبتت ماهان امیر عزیز همیشه بهم لطف داری دوست خوبم

0 ❤️

684915
2018-04-30 06:53:23 +0430 +0430

هزار و یک شب عزیز ممنون از لطف همیشگیت دوست خوبم راستش من خودم یه تجربه شخصی نزدیک به این داشتم واقعا در اون لحظه زمان کند میشه و باقی قضایا ولی خوب این امر در همه یکسان نیست . بگذریم . وااااای سوتی دادم . احسان ؟ شاهین ؟ شرمنده از تمامی دوستان پوزش میطلبم داستان درسته کوتاهه ولی در دومرحله نوشته شده تا یه جایی نوشتم مغزم قفل شد یکی دوروز بعدش دوباره نوشتم متاسفانه بازخوانی کردم برای غلط های املایی اصلا متوجه اسامی نشدم .
از همینجا از شما هزارویک شب عزیز و تمام دوستام خوبم معذرت میخوام بابت این اشتباه بد و سعی میکنم دوباره تکرار نشه . از دوست خوبمم ممنونم که اینقد داستانو با دقت خوند و اشتباهمو گوشزد کرد .

0 ❤️

684918
2018-04-30 07:09:34 +0430 +0430
NA

قلم خوبی داری بازم بنویس خوشم اومد

1 ❤️

684932
2018-04-30 09:59:12 +0430 +0430

عالی بود
حیفه این قلم فقط اینجا بنویسه ذهن خلاقی داری که خوب زمان و مکان رو توصیف می‌کنه مجبور میکنی آدم رو که همذات پنداری کنه ممنونم ازت

1 ❤️

684935
2018-04-30 10:08:28 +0430 +0430

دورد بر تو
مث همیشه ملموس بود و گیرا…
چه باحال فضا رو اسلوموشن کردی اول داستان!
نتیجه اخلاقی که میشه گرف: هیچ وخ به عشقتون خیانت نکنید، حتا اونم اگه نفمه، خودتون در درونتون به غــا میرید… لکه‌ی سیاهی که لاقل در ذهن خودتان از بین نخواهد رف.
(پیلیز دونت ترای دیس اَت هوم)

2 ❤️

684937
2018-04-30 10:13:01 +0430 +0430

یه نتیجه‌ی اخلاقیِ دیگه‌م میشه گف:
وسط خیابون جای گوشی جواب دادن نیس!
راهنمایی و رانندگی نیروی شهوانی

1 ❤️

684938
2018-04-30 10:17:14 +0430 +0430

دایی جون ممنون لطف داری . چشم بازهم مینویسم

آتشی 22 ممنونم عزیزم خوشحالم خوشت امد . مرسی

دکی کاربلد عزیز ممنونم ازت عزیزدل سلامت و پایدار باشید . محبت دارید دوست گرامی

اسکلت عزیز هروقت کامنتاتو پای داستانام میبینم مشعوف میشم دوست خوبم . سربلند و پیروز باشی رفیق

1 ❤️

684939
2018-04-30 10:18:45 +0430 +0430

ممنون اسکلت جان که همچین نتیجه گیریهای خوبی از تو داستانم درآوردی . لطفت بهم بیکرانه دوست بامحبتم ?

0 ❤️

684940
2018-04-30 10:22:26 +0430 +0430

زمین خوردتیم رفیق قصدجسارت ومچگیری نداشتم عذرخواهی لازم نبودقلمت پربار

2 ❤️

684941
2018-04-30 10:58:52 +0430 +0430

چقدر خوب بود ):
قلمت مانا،موفق باشی

1 ❤️

684942
2018-04-30 11:04:32 +0430 +0430

لایک بیستم تقدیم به شما

0 ❤️

684949
2018-04-30 11:43:20 +0430 +0430

هزارو یک شب عزیز شما تاج سری بحث مچگیری نیست دوست خوبم خوشحال میشم خطاهامو بهم بگن که بتونم دفعات بعد بهتر بنویسم . ممنونم عزیزدل

میس اسمایل عزیز و مهربان ممنون خوشحالم که خوشت امد

شاه ایکس عزیز لطف شما همیشه شامل حالم بوده بزرگوار . ممنون . سربلند . پیروز باشید همیشه

سیندرلای عزیز کلی خندیدم بابت کامنت شادت مرسی عزیز . منو یاد سالای 88 تا 92 انداختی . (rolling)

0 ❤️

684969
2018-04-30 14:16:00 +0430 +0430

خیلی قشنگو پر حس بود.
واقعاً لذت بردم ازش ?

1 ❤️

684992
2018-04-30 17:58:25 +0430 +0430
NA

زیبا بود دیکرمن عزیز. روان و گیرا. لایک

1 ❤️

684993
2018-04-30 18:03:23 +0430 +0430

خاطره نوشته ای بسیار آرام و لطیف به سبکی حرکت روح در خواب…اگر بیشتر جلو میرفتی اشکم سرازیر میشد…دلم برای توی درون داستان و ریحانه سوخت…یک احساس لطیف و زیبا از عشق که زندگی رو قشنگ میکنه توی داستانت بود…خوشمان آمد…خوشحال شدم که نمردی…ایموجی چشمک

1 ❤️

684994
2018-04-30 18:45:58 +0430 +0430

نسبت به بقیه داستان ها متفاوت بود

1 ❤️

685004
2018-04-30 19:30:10 +0430 +0430

فَیری تَیل عزیز ممنونم عزیزم خوشحالم که خوشت امد . مرسی

بانو ایول عزیز ممنونم همیشه بهم قوت قلب میدی عزیزم

پوریا جان ممنون داداش لطف داری برادرخوبم

پیر فرزانه گرامی ممنون و خوشحالم که خوشت امد و متاسفم که موجبات ناراحتیتو فراهم کردم چون هدفم بیشتر شاد کردنه ولی خوب به درخواست تنی چند از دوستان این ژانر هم مینویسم . خیلی لطف دارید عزیزدل

سیخ زن عزیز ممنون از کامنتتون . حق با شماست هدفم نوشتن داستانای با تم های گوناگون هست طبق سلیقه دوستان عزیز

0 ❤️

685055
2018-04-30 23:51:03 +0430 +0430

دوست من داستان قشنگ و جذابی نوشتی آورین

0 ❤️

685157
2018-05-01 14:54:38 +0430 +0430

بیشتر شبیه فیلمنامه بود تا داستان ولی خوب بود

0 ❤️

685168
2018-05-01 18:42:17 +0430 +0430

افشین جان ممنون لطف داری دوست گرامی . مرسی

مانیا جان ممنونم خوشحالم که داستانام به دلت نشسته . شما هم خیلی خوب مینویسی . ادامه بده عزیز

هیدن بوی عزیز ممنونم دوست خوبم . لطف داری داداش

0 ❤️

685265
2018-05-02 11:53:45 +0430 +0430
NA

عالی عالی عالی بازم عالی! حقیقتا نمیدونم دیگه چی بگم…

1 ❤️

685275
2018-05-02 12:23:14 +0430 +0430

شدوی عزیز ممنونم واقعا اینقدرها هم تعریفی نبود شما خیلی لطف داری عزیز . مرسی گلم

1 ❤️

685646
2018-05-04 19:13:10 +0430 +0430

اينكه با يك نوشته مخاطبو تو فضايي كه ميخواي قرار بدي به نظر من يه هنره كه هركسي ندارتش… و شما داستان هات روز به روز بهتر ميشه. لايك

0 ❤️

686123
2018-05-07 10:17:45 +0430 +0430

الهی…

چقد قشنگ بود!
کلی حس خوب‌…
کاش زودتر خونده بودمش…

موضوع جدید بوداز نظر اینکه یه خیانت عیان نشده داشت…

فضای خونه ی مادربزرگ هم مدهوشم کرد…

آفرین آفرین آفرین…

اولین کاریه ک ازت میخونم اما امیدوارم بازهم بخونم…

کاش‌ اسم کاربریت رو مخم نبود…

لایک۳۵…

باز هم‌ بنویس…

0 ❤️

686139
2018-05-07 12:35:35 +0430 +0430

دانیال سکس عزیز ممنونم ازت خوشحالم که خوشت امد و ممنون بابت دلگرمیت دوست خوبم

هیدن مون عزیز مرسی خیلی لطف داری خوشحالم که اینقد خوشت امده سعی میکنم بازم بهتر بنویسم . اسم کاربریم هم یه عمر خودمو سانسور کردم گفتم حداقل اینجا خودم باشم . دوستای زیادی اسم کاربریمو بهم تذکر دادن

0 ❤️

686282
2018-05-08 07:36:52 +0430 +0430

زیبا و ملموس بود خیلی لایک

0 ❤️

686972
2018-05-11 21:10:53 +0430 +0430

خیلی خیلی قشنگ بود. دمت گرم. البته تو بچگی احسان بودی و در بزرگسالی شاهین. احسان قشنگتره…

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها