معلم فیزیک

    1398/5/21

    سلام این خاطره ای که براتون مینویسم راجب پارساله من یه پسر چشم و ابرو مشکی و رنگ پوست سفید و بع گفته فامیلا و پچه های تو مدرسه خیلی خوشگلم و خوش هیکل ولی من خودمو خیلی زشت میدونم و از خودم بدم میاد چون به همین خاطر از ابتدایی تا الان که دوم دبیرستان هستم مورد ازار و اذیت بچه ها قرار میگرفتم و همه تو مدرسه سعی میکردن به من تجاوز کنن مخصوصا رسیده بودم به راهنمایی که بدتر شده بود و همش از مدرسه میترسیدم و خیلی مراقب بودم همش نگاه های سنگین اطرفیانم رو میفهمم مخصوصا تو مدرسه که معلما هم به من بد نگاه میکردن ولی الان کمتر شده خب برگردیم به اصل مطلب یعنی معلم فیزیکم من با قبول شدن در رشته ریاضی و ازمون تیزهوشان راهی مدرسه شدم اولش خیلی درسم خوب بود و سعی میکردم رو درسم فقط تمرکز کنم ولی کم کم با اتفاق هایی که تو مدرسه برام میافتاد منو نگران و عصبی میکرد و همش استرس داشتم و از درسم عقب میافتادم و بعد از این ماجرا ها من کم کم متوجه نگاه سنگن معلم فیزیکم که هم معلمون بود و هم مدیرمونبود شدم خیلی بهم بد نگاه میکرد فامیلیش رضایی بود و یع مرد 50 یا 55 ساله و منم بدجوری نگاه میکرد و بچه ها همش به هم میگفتن مراقب باش و این بچه باز و از این حرفا و منم بدتر استرس میگرفتم بعد از چن ماه منو به هر بهونه ایی میکشوند دفترش و منو بهم میگفت در رو هم ببند پشت سرت منم میرفتم و علنن منو با نگاش میکرد چند بار هم منو لمس کرد و میگفت میخوام باهات در مورد درست حرف بزنم و منم خیلی عقب افتاده بودم و فیزیکم خیلی گند شده بود تو همین زمان هایی که میرفتم دفترش بهم یه جورایی فهموند که من بهت نمره میدم ولی تو باید در قبالش برام کارهایی انجام بدی منم هیچی نمیگفتم و فقط لبخند میزدم و میرفتم میشستم تو حیاط و خیره میشدم به زمین دیگه همه بچه های مدرسه متوجه رفتار اقا رضایی به من شده بودن و همش به من نگاه میکردن و میخندیدن و منم بد جوری اعصابم بهم ریخته بود و همه دوستامو از دست دادم موقع امتحانات ترم بود منم امتحانمو افتضاح دادم و میرفتم امتحان میدادم و میومدم تا یه روز که امتحانمو دادم و داشتم تنها برمیگشتم که سوار تاکسی شم برم خونه اقا خیلی دور بود مسافت بین خونه و مدرسه همینجور داشتم پیاده راه میرفتم و به امتحانا فکر میکردم که دیدم اقا رضایی با ماشین بوق زد و گفت بیا برسونمت منم ترسیده بودم و گفتم ممنون خودم میرم ولی انقدر اصرار کرد که من مجبوری سوار شدم ماشینش یه سمند مشکی بود وقتی سوار شدم اولش هیچی نگفتم و اونم فقط هی نگاه میکرد بعد چن دقیقه شروع کرد به سوال پرسیدن در مورد امتحانا و کلاسو و خانوادم منم همه رو جواب دادم اونم فقط لبخند میزد هیچی دیگه نگفت و دیدم وسطای راه مسرشو عوض کرد گفتم ببخشید اقا دارید اشتباه میرید اگه میشه منو پیاد کنید یهو دیدم رفتارش عوض شد و بهم گفت ساکت شو مگه نمره نمیخوایی منم گفتم نه اقا لطفا وایسا میخوام پیاد شدم اونم اصلا به حرفام توجه نمیکرد و سرعتشو بیشتر میکرد و منم از ترس بی حس شدم و قلبم داشت تند تند میزد دیگه شروع کردم به خواهش و التماس چون اصلا بهش نمیخورد این کاره باشه چون خیلی مذهبی بود اون اصلا به حرفام توجه نمیکرد و راهشو میرفت که دیدم پیچید تو یه بیابونی که چند تا خونه توش بود جلوی کی از خونه وایسا گفت پیاده شو منم با خودم میگفتم پیاده میشم و فرار میکنم ولی دیدم این بیخیال نیستو و این حا بیابونی و ماشین داره میتونه بهم برسه و بعدش پشیمون شدم خودش جلو جلو رفت و در باز کرد و منم با کمی مکث رفتم تو و در رو بست و از حیاط رفت جلو در اتاقش و در رو باز کرد و منم کشوند تو اتاق دیدم کتشو در اورد و در کمدشو باز کرد منم همون جوری جلو در خشکم زده بود وقتی تو کمد دیدم شوکه شدم با عجله یه کیف دراورد و نشست به منم گفت بیا بغلم بشین منم گفتم راحتم و به زور منو پیش خودش نشوند در کیفشو باز کرد دیدم یه چند تا کتاب کمک اموزشی خیلی سبز دراورد. و با من تا شب تست کرد و منم خیلی توی درسم قوی شدم هر چی هم بگید خودتونید همش که نباید داستانای الکی و سکسی بخونید که این بخونید یکم باعث تنوع بشه


    نوشته: امیر

  • 16

  • 16




  • نظرات:
    •   Arash6107
    • 5 روز،18 ساعت
      • 5

    • کصخل


    •   Ares.1
    • 5 روز،18 ساعت
      • 21

    • یه معلم فیزیک داشتم ، فامیلیش جودکی بود
      یه مساله پای تخته مینوشت ، ساعتش رو تنظیم میکرد و میگفت هرکی زیر 2 دقیقه حلش نکنه 3 تا کمربند میخوره
      بعد مساله ها جوری بودن که خود استیو هاوکینگ حداقل باید 4 دقیقه وقت میذاشت تا بتونه حلشون کنه
      آقای جودکی ، اگه یه روزی گذرت به این سایت افتاد و این کامنت رو دیدی ، بدون که من از کص ننت خیلی یاد میکنم


    •   Mrsinak2
    • 5 روز،18 ساعت
      • 0

    • جالب بود (rose)


    •   جان.کوچولو
    • 5 روز،18 ساعت
      • 2

    • راستشو بگو شیطون چه اتفاقایی تو مدرسه میوفتاد که از درس عقب میموندی ؟؟


    •   shahx-1
    • 5 روز،18 ساعت
      • 12

    • این ورژنی بود که برای همکلاسیات که دیدن سوار ماشین مدیر شدی تعریف کردی اما اینجا یا باید واقعیاتو بنویسی یا اصل ماجرا رو مهمون ما باشی!!! (biggrin)


    •   Zhazha
    • 5 روز،17 ساعت
      • 7

    • حیف شد به کونت نگذاشت، وقتی زیر ۱۸ سال میای تو سایت باید به کونت بگذارن.


    •   Mahan.dy
    • 5 روز،17 ساعت
      • 5

    • اون کتاب خیلی سبز نبوده کیرش بوده که کاندوم سبز روش کشیده بوده وتا شب بابت هر امتحان یبار کون تو میزاشته??? (preved)


    •   DR.KIRKOLOFT
    • 5 روز،17 ساعت
      • 5

    • ما هم یه معلم فیزیک داشتیم یکی از بچه ها بهش یه مسئله داد گفت نمیتونی حل کنی اونم حل کرد بهش گفت کاشکی قبلش باهات شرط میبستم منم که کنارشون نشسته بودم از دهنم در رفت گفتم شرط کون اقا این یه جوری با دسته بیل افتاد دنبالم که از در مدرسه تا سر کوچمون داشتم فرار میکردم


      پند اخلاقی:معلم فیزیکا به علت حجم دروس تدریسی اعصاب ندارن باهاشون کاری نداشته باشین
      هشتگ معلم فیزیک خشن


    •   off_boy
    • 5 روز،17 ساعت
      • 3

    • به مدير چيكار داري؟از زنگ تفريحا و دستشوياي مدرسه و كلاس بالاييا بگو...


    •   lovely_grl
    • 5 روز،17 ساعت
      • 9

    • ی پیرمرد بابای مدرسمون بود ی روز رفتم خوراکی بگیرم ازش چیزی نداشت با ناز گفتم عمو پس من چی بخورم؟؟
      مهربون لبخند زد و با دستاش تخماشو گرفت و گفت بیا بخورش .. کلا سیستم غلطیه


    •   amiralixyz
    • 5 روز،16 ساعت
      • 4

    • این حجم از همجنسبازی واقعا بی سابقس،بیاین قبول کنیم آدم گی و همجنسگرا کمیابه باقی همه فقط شق کردن،مثل یه مثالی که میگه نر باشه خر باشه


    •   no-roots
    • 5 روز،16 ساعت
      • 7

    • عرضم ب درزت ک آخرش گفته" با من تا شب تست کرد!!!!!!!!!"


      دیگ بچه روش نشده بگه نامحسوس گفته ...


      حالا چ پوزیشنایی رو تست کرد؟؟؟ (biggrin)


      بابت ایده ی نویی ک داستانت داشت لایک 4


    •   Ani_man
    • 5 روز،10 ساعت
      • 1

    • بهت فوحش نمیدم چون میدونم این داستان رو نوشتی که همه کیر کلفتهای شهوانی رو نثار خودت کنی بچه کونی (wanking)


    •   m...h...a...
    • 5 روز،9 ساعت
      • 3

    • هر چند که فک میکنم واقعا کون رو به باد داده باشی ولی ته داستانت جالب بود.یعنی غافلگیر شدم..ولی خواهشا انقدر از خودتون تعریف نکنید بابا بخدا اگه داستانتون خوب باشه لایک میزنیم...


    •   Emperatoorxxx
    • 5 روز،8 ساعت
      • 0

    • خرچنگD:


    •   ناصر39
    • 5 روز،8 ساعت
      • 3

    • لایک ! تو روحت ! البته شوخی کردم.


    •   bn1380
    • 5 روز،6 ساعت
      • 0

    • هر چند کس گفتی ولی خوب بود خندیدیم


    •   Ice_flower
    • 5 روز،5 ساعت
      • 0

    • باحال بود (rolling)


    •   m1382.xm
    • 5 روز،3 ساعت
      • 0

    • کیرم دهمت (biggrin)


    •   mamadkaraji
    • 4 روز،23 ساعت
      • 2

    • تازگیا همه برند ها یه نویسنده استخدام کردند و دارند محصولاتشون رو به هر روشی شده وارد مغز ملت میکنند


    •   hot boy 666
    • 4 روز،23 ساعت
      • 0

    • ???????????????????
      خيييلي خوب بود،دمت گرم


    •   MamalSparow
    • 4 روز،23 ساعت
      • 0

    • دهنتو گاییدم باحال بود (rolling)


    •   kokarostam
    • 4 روز،23 ساعت
      • 4

    • طنز تخمی


      راستش کوچکترین لبخندی به لب‌هایم نیاورد، فضای داستانت به شدت غیر منطقی و کیری بود، کسی که می‌ترسه کونش بذارن، غیر ممکنه که سوار ماشین یک آدم کون کن بشه، معلمی که قصد کمک به شاگردش داشته باشه، شش ماه صبر نمیکنه که وقتی ریدمون شد توی درس‌های شاگردش، ببرش توی بیابون چهار تا کتاب کیری نشونش بده. کلا نویسنده نیستی، شاشیدم به قلمت.


      شده درس‌ات ضعیف و گند و ناجور
      فیزیک ُ، شیمی ُ، املا ُ دستور
      اگر روزی نشستی پیش ناظم
      تو را گاید ز کونت، جور وا جور


      ها کـُکا


    •   mamadkaraji
    • 4 روز،22 ساعت
      • 2

    • Ares.1
      داداش معلم فیزیک تون خیلی مرد بوده خیلی!
      دمش گرم!


    •   ayayooof12
    • 4 روز،21 ساعت
      • 1

    • ببین تیز گوش ببخشید تیز هوش بع یعنی چه؟


    •   mersad8181
    • 4 روز،17 ساعت
      • 1

    • کصخل


    •   haamed khan
    • 4 روز،7 ساعت
      • 1

    • پایانت باز بود مثل سوراخت


    •   doki-kar balad
    • 4 روز،5 ساعت
      • 1

    • یارو برا دوستاش از خاطرات قبیله آفریقایی که گیرشون افتاده بود تعریف میکرد،میگفت یا میکردنت یا میکشتن میخوردنت، که البته مارو کشتن!!!!
      داستان تو هم اینجوری بود، تو رو کشتن،
      البته مارو هم کشتی ببم جان!!


    •   امیرخان۱۳۴۱
    • 3 روز،20 ساعت
      • 1

    • روت نشد بنویسی معلم و همکلاسیا همگی کوونت گذاشتن
      بقول کاکورستم شاشیدم به خودتو داستانت


    •   Kosdat
    • 3 روز،18 ساعت
      • 1

    • طنز بود مثلا اخرشم زیاد مالی نبود که خندمون بگیره


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو