ممنوعه؟چرا؟

    سلام من اسمم نیما و میخوام داستان خودمو واستون تعریف کنم
    نمیگم راست یا دروغ خودتون منوجه میشید


    ۲۳سالمه
    تو یه خانواده ۶نفره بزرگ شدم
    ۲تاخواهر دارم و ۱برادر
    ۱خواهر و برادرم که ازدواج کردن و رفتن
    من و بابا و مامان و خواهرم با هم زندگی مبکنیم
    پدر که کارمنده و بازنشسته
    مادرمم خانه داد
    خواهرمم(ساناز) حدود ۳۰ساله


    اینارو گفتم یکم آشنا بشید خب بریم سر اصل داستان


    داستان از بچگی من شروع میشه
    از بچگی عاشق ساناز بودم و همیشه تو خونه کنارش بودم خیلی دوسش داشتم
    گذشت تا من به سن ۱۷سالگی رسیدم تا این سن کوچکترین نگاه بدی به ساناز نداشتم
    ۱شب که مامان اینا مهمونی بودن و شب نمیومدن خونه من و خواهرم تنها خونه بودیم ک اون تو اتاقش مشغول کارای دانشگاهش بود و خوابش برده بود رو زمین
    رفتم تو اتاقش که بیدارش کنم بره رو تختش که با صحنه بدی رو برو شدم
    به پهلو که دراز کشیده بود بدلیل گشادی یقه لباس و نداشتن سوتین قسمت قهوه ای سیته بزرگ خواهرم معلوم شده بود ولی هنوز نوکش تو بود
    زود از اتاق اومدم بیرون کیرم بزرگ شده بود و نمیدونستم باید چیکار کنم ولی وسوسه اجازه نمیداد دوباره رفتم که ببینم
    سینه هاش واقعا بزرگ بود سفید و خوش فرم دوست نداشتم این اتفاق بیوفته ولی دلم میخواست بیشتر ببینم
    رفتم داخل و به بهونه این که پتو بندازم روش همین ک پتو رو کشیدم روش خواستم یقشو بدم پایین تر از خواب بیدار شد و خوشبختانه چیزی نفهمید و گذشت


    ۲سال گذشت و من فقط دنبال موقعیت بودم که دید بزنمش دست خودم نبود
    وقتی که نبود با شرت و سوتیناش خود ارضایی میکردم ولی دیگه هیچ وقت نتونستم مثل اون روز چیزی رو ببینم


    تو این ۲سال لباساش باز تر شده بود و دامنش کوتاه تر
    دیگه بعضی اوقات مامانم بهش میگفت لباس درست بپوش


    ۲سال گذشت و من ۱۹ ساله شدم
    دفترچه پست کردم و عازم خدمت بودم
    ۱ماه قبل از اعزام شدنم ساناز کمر دردگرفته بود و من کارم شده بود هر شب ماساژ کمر از رو لباس
    یه شب گفت بیا با روغن ماساژ بده
    البته تو حال بودیم و مامانم کنارمون تلوزیون میدید
    رفت از اتاق روغن بیاره دیدم شلوار نداره و یه چادر پیچیده به پایین تنش و بالا تنشم یه تیشرت گشاد بود اومد دراز کشید و لباسشو داد بالا
    منم شروع کردم ماساژ دادن کیرم داشت منفجر میشد که زنگ خونه خورد و مامان رفت جلو در که همسایه بود و داشتن حرف میزدن
    منم دستمو کم کم بردم پایین دیدم چیزی نمیگه فکر کردم خوابه
    دستمو آروم از رو چادر گذاشتم رو کون بزرگش وااای واقعا نرم بود
    فاصله لمس دستم با کونش فقط ۲لایه چادر بود
    یهو صدای بسته شدن در اومد و دستمو کشیدم و همون لحظه ساناز بیدار شد شک نداشتم که خواب نبوده


    رفتم خدمت و بعد ۲هفته اومدم مرخصی و شب تو خونه بودم با ساناز فیلم میدیدیم
    ساناز یه تاپ گشاد پوشیده بود که از جلو نصف سینه هاش و از بغل چون زیر بغلش خیلی باز بود بزرگی سینش مشخص بود
    زول زده بودم به سینه هاش و کیرم راست شده بود و یه لحظه برگشت و دید که دارم سینه هاشو میبینم هیچی نگفت و لباسشو یکم درست کرد
    نمیدونم چرا سوتین نمیبست و این لباسارو میپوشید...ادامه دارد.....
    دوست دارم داستان زندگیمو اینجا بگم اگه خوب بود و دوست داشتید ادامشو بشنوید لایک کنید لطفا
    خاطرات زیادی وجود داره تا به الان که دارم مینویسم
    اگه انتقادی بود خوشحال میشم بگید و ببخشید اگه قلم بدی دارم.


    نوشته: 007

  • 36

  • 22




  • نظرات:
    •   Kirr_koloftt
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • کامنت اول ریدم دهنت (dash)


    •   عشقبازمست
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • کثافتای مریض بدبخت اون خواهرته همه تونو خودم پاره میکنم زنتونو خودم میگایم برار بوقتش


    •   Saleh0729
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • آخه کس مغز چرا انقدر زود تموم کردی اول رو بعدم همه اش افکار یه آدم جقی بود


    •   angel.soul2
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • چی بگم والا؟!
      هر چــــــی اساتید بزرگ بگن لابد همونه دیگه۱ (preved)


    •   Sard.mesle.atish
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • اینم یه کص دیگه


    •   mamadkaraji
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • خب الان قسمت سکسی داشت؟
      پسرم اول کامل میکردی داستانت رو بعد می اومدی اینجا آپ میکردی!


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • نمیشه دوباره بری سربازی یه دوسالی نباشی تو سایت
      حداقل اونجا سربازها کونت میزارن . گناه دارن بیچاره ها
      یه بچه کونی پیششون باشه به اونها هم کمتر سخت میگذره


    •   reezaa123
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • کیری ترین داستان شهوانی


    •   shiraz-m-m
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • ندیدم تو رساله عمام چیزی درباره خواهرت نوشته باشه،،پس حتما جایز بوده که عمام فتوا نداده پس بنویس ادامه داستانت رو


    •   بنجامین_فرانکلین
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • حالا درسته که سکس نداشتی ولی در کل کاندوم فراموش نشه ? شاید عمو کاندومی نباشه اما یادش در دل ما زندست


    •   afshin 21
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • باید جالب باشه
      ادامشو بزار


    •   A.alone
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • ای کاش ننویسی
      راستی گفتی پدرم بازنشستست و مادرم خانه داد؟؟؟
      مطمئنی فقط خانه داد؟
      خرچنگ


    •   amirarta
    • 2 هفته
      • 0

    • کیرم تو داستان نوشتنت


    •   MJ1382
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • ??????


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو