منجمد

    1397/9/9

    با حس سوزش سیلی روی پوست صورتم ، مردمک چشمهام گشاد شد و پره های بینی م تا حدی که امکان داشت خودش رو باز کرد و سعی داشت هوای بیشتری رو به ریه هام بفرسته!حسی مثل وقتی توی آب ناخواسته میفتی و از غرق شدن میترسی!
    با تمام قدرت درونم سعی کردم رفلکس ناخواسته بدنم رو کنترل کنم و حرکتی انجام ندم که درخور رفتارم نباشه، دستش سنگین بود و بارها اینو بهش گفته بودم ، وقتایی که لب ساحل کیش بی هوا از پشت بهم ضربه زده بود و مثلاً میخواست هلم بده تو آب تا به حقم که خوراک کوسه ها شدن بود برسم!
    چشمهام رو ریز کردم و ازش رو گرفتم ، جای انگشتهاش روی پوست صورت تازه شیو شده ام تو سرمای ابان سوزن سوزن میشد ، به خاطر اینکه صورتش اذیت نشه ، از هر جهتی که فکرش رو بکنی صورتم رو اصلاح کرده بودم ، اما فکرشم نمیکردم این صورت اصلاح شده با دقت هزار سلول در سانتی متر ، میزبان سیلی سنگین کسی باشه که برای من همه دنیام بود!
    دوستش داشتم ، بدون هیچ منطقی ، بدون هیچ حرف اضافه ای ، بدون هیچ قاعده ای ، مثل حضور اجباریش تو تمام لحظه هایی که شناخته بودمش !
    دختر ساده و درسخون دانشگاه ، مربی مهربون مهد کودک ، معلم با جذبه دبستان ، دوست قدیمی من ، عشق قدیمی من ، عشق همیشگی من ، با همون کسالتهای همیشگی ، با همون اضطرابهای همیشگی و زنانه ، با همون استرس دائمی !
    روبروی هم ایستاده بودیم و من هنوز دوستش داشتم! بهش پشت کردم ، نمیتونستم تو چشمهاش نگاه کنم ؛ بدون هیچ کلامی از کافه قصریخ بیرون زدم ، بیرون گرمتر از اون قصر یخی مسخره بود که مثلا با ذوق دوست مشترکمون قرار بود سورپرایز تداوم سالها دوستیمون باشه!
    پشت سرم شهرام بیرون دوید و صدام کرد ... محل ندادم و یکراست به سمت ماشینم رفتم ، عصبانی بودم ، بخاطر رفتاری که جلوی جمع انجام داده بود ، از دست هما ، شهرام ، از دست خودم ، از دست همه عصبانی و خسته بودم.
    ماشین رو که روشن کردم ، شهرام بهم رسید و با پشت دست به شیشه ماشین ضربه زد!
    صداش از پشت شیشه ضعیف و گرفته بود :
    هی کسری احمق نشو ، وایسا بابا ، چیزی که نشد ، چرا اینجوری میکنی؟
    با خشم و نفرت نگاهش کردم ، شاید به هما چیزی نمیگفتم ، اما دلیلی نداشت که با شهرام رفتار بدی نداشته باشم ، الان به حدی از انزجار رسیده بودم که میتونستم ، حتی با ماشین از روش رد بشم .
    دنده عقب که رفتم ، محکم به سمند مشکی رنگی که بیخ سپرم پارک کرده بود خوردم و صدای دزدگیرش بلند شد .
    دوباره دنده رو یک کردم و فرمون رو تا جایی که میشد پیچوندم با تمام وجود پام رو روی پدال گاز فشردم ، صدای جیغ لاستیکهای جلو بلند شد و شهرام با برخورد آینه بغل ماشین که حالا مثل صورت من کج و آویزون شده بود ، به یه گوشه خودش رو کشید و سرم داد کشید ، وحشی آروم!
    انگار دنیا و آدمهاش برام بی اهمیت شده بود ، انگار با خراب شدن این رابطه نمیخواستم هیچ چیز و هیچ کس سالم باشه... چند دقیقه ای زیر لب به زمین و زمان فحش دادم ، هرچی که از دهنم بیرون میومد و شاید برای بعضی هاش هیچ توجیهی رو هم نداشتم ، همه رو با اب دهنم که فکر کنم از عصبانیت کف هم کرده بود به سمت شیشه جلو و غربیلک فرمون پرت میکردم.
    این سیلی ، همه چیز رو برام تموم کرد بود ! این رابطه خیلی وقت بود که فقط یه عاشق داشت ، و طرف دیگه اش سایه ای بود که طرف مقابل رفتارهای عجیبش رو به دلخواه خودش تعبیر میکرد .
    نمیدونم چقدر گذشته بود اما، از دست سکوت و صدای لاستیکهای ماشین که وسط اتوبان با سرعت میرفت و غرزدن های خودم خسته شدم ، دستم به سمت پخش رفت و روشنش کردم و اِوَنسِنس شروع به خوندن کرد:
    Lithium; don’t want to lock me up inside
    Lithium ; don’t want to forget how it feels without
    Lithium ; I want to stay in love whit my sorrow
    Oh; but God I want to let it go…


    تلفنم شروع کرد به زنگ خوردن ؛ اسم شهرام روی صفحه داشت حرکت میکرد ، صداش رو خفه کردم ، اما زیر چشمی نگاهم به تصویر موبایل بود،چند دقیقه که گذشت دیدم دست از زنگ زدن بر نمیداره ! برای همین تماسش رو ریجکت کردم، گوشی رو به حالت پرواز فرستادم.
    اینجوری از دست دنیای دیجیتال هم راحت بودم ، بدون هما ، شهرام برام ذره ای ارزش نداشت ، مخصوصا با اون سوتی که جلوی هما داده بود.
    برای یک لحظه از روی پل طبیعت چیزی مثل لیوان کاغذی پر از نوشیدنی روی شیشه ماشین ضربه زد و من ناگهان و ناخواسته یه لحظه نیش ترمز زدم و دوباره به راهم ادامه دادم!
    پشت سرم صدای بوق خفه موتور سیکلتی رو شنیدم که بخاطر توقف ناگهانی من وسط اتوبان به قیقاج خوردن افتاده بود و چند لحظه بعد از اینه وسط ماشین دیدم که بعد از برخورد به جدول پخش زمین شد.
    خواستم توقف کنم، اما دلیلی برای ایستادن ندیدم چون تو اون لحظه حس کردم، زمین خوردنش واینکه نتونسته بود خودش رو کنترل کنه به من ارتباطی نداشته ، برای همین با همون سرعت به راهم ادامه دادم.
    مقصدم خونه نبود ، مقصدم جایی بود که دورم کنه از این هیاهوی مسخره مردم ، جایی بالای بالا و اگه میشد بالاتر از ابرها...
    تو پارکینگ پارک کوهستانی ، از ماشین پیاده شدم ، ناخواسته به سپر ماشین که با برخوردم به سمند بنظر میومد شکسته شده ، نگاهی انداختم و زیر لب چندتا ناسزا نثارش کردم و با نوک کفشم ضربه ای بهش زدم . بخاطر پلاستیکی بودنش حالت ارتجاعی داشت و مثل دلقکهایی که از جعبه هدیه بیرون میپرن ، سرجای خودش بالا و پایین شد ، انگارداشت به من دهن کجی میکرد!
    روی نیمکت پارک خلوت نشستم و سیگارم رو روشن کردم ، دودش گیج و سرکش تو آسمون چرخید . هوای سرد آبان بعد از بارون اون روز عصر ، کمی سوزناک شده بود.
    با کام عمیقی که از نخ سیگار گرفتم ، به صندلی فلزی وسرد تکیه دادم و به حالتی که یه تنه به قاضی میرن غرق فکر شدم :
    اصلا به اون چه ارتباطی داره که من با کی رفت و امد دارم ؟
    غیر از اینکه من به حد مرگ دوستش دارم و تمام این مدت همه احساسم رو باهاش به اشتراک گذاشته بودم و در ازاش اون نگاهش رو از من دزدیده بود ، اون چه نقشی تو زندگی من داشت که به خودش حق میداد روی من دست بلند کنه؟
    یاد حرفاش افتادم ، زل زده بود توی چشمهام، حسی مثل خواهر بزرگتر رو به من پیدا کرده بود و فکر میکرد باید بجای رابطه عاشقانه ای که من دنبالش بودم ، نقش مادر و خواهر نداشته ام رو برام داشته باشه!
    بهم گفت ، چطور میتونی توی چشم من نگاه کنی و بگی به من ربطی نداره !
    باهاش سکس داشتم اما فقط زمانیکه مستش کرده بودم ، اینقدر مست که دستش رو دور گردنم حلقه کنه و سرم رونزدیک لبهاش ببره و آروم و پر از شهوت با صدایی کش دار زمزمه کنه ، آتیشم زدی لعنتی!
    اما اونقدر مست نشده بود که بهم بگه دوستت دارم ، شاید لایقش نبودم ، شاید دوستم نداشت ، شاید نمی خواست داشته باشه ، من و قلبی رو که اسیرش کرده بود!
    هیچوقت اونقدر ازاحساس من مست نشده بود که بتونه عاشقم باشه! پس چرا من ازش نا امید نشده بودم ، چرا وقتی توی گوشم سیلی زد ، دلم ریش شد اما منزجر نشد ، چرا فکر کردم که همه این کارها یه دسیسه است که شهرام چیده تا رابطه نصفه و نیمه من رو با هما خراب کنه!
    چرا هنوز عاشقش بودم؟
    روی صندلی جابجا شدم و یه پام رو روی پای دیگه ام انداختم و دستم رو روی تکیه گاه صندلی گذاشتم ، انگار حتی تو اون موقعیت هم فکر کردن به هما حالم رو بهتر میکرد.
    هما دختر خوبی بود ، سالم و با محبت بود ، قد متوسط و چشمهای گرد سیاه ، پوستش رو نمی دونم چه رنگی میشه گفت ، اما میتونم بگم که هر جای دنیا میرفت ، میشد فهمید که یه دختر مشرقی و اصیله ، رفتارش ، حرکات سنجیده بدنش و حجب و حیایی که داشت ، باعث میشد ناخواسته عاشقش بشی ، اینوبغیر از شهرام که پسرخاله اش بود، کسای دیگه ای هم تأیید میکردند.
    وقتی توی دانشگاه ، فیزیک عمومی رو افتادم ، برای اولین بار پشت شیشه آموزش دیدمش ، داشت برای یکی از دوستاش چونه میزد و وقتی در کمال حیرت دیدم ، موفق شد که نمره بگیره ، به طعنه بهش گفتم :
    همین شماها هستید که استادها رو عادت دادید به التماس و عشوه!
    چپ چپ نگاهم کرد و گفت چند شدی؟
    7
    خیلی کمه ، تا دوازده 5 نمره میخوای! اما خوبیش اینه 7 عدد خوشبخیته!
    اره میدونم ، اما شما که راهش رو بلدی چطور نمره بگیری!
    نه نمیتونم برات این همه نمره بگیرم، عوضش میتونم بهت قول بدم که ترم دیگه 15 به بالا میشی ، اگر خودت بخوای!
    و همین سرآغاز دوستی ما بود .
    ترم بعد پسرخاله اش شهرام هم وارد دانشگاه ما شد و خیلی زود ، از رابطه من و هما باخبر شد.
    وقتی پای بساط چایخونه ، جلوم رو گرفت ومثلا خواست غیرتی بازی دربیاره ، هما مثل یه شیر ، پله های چایخونه رو پایین اومد و دست شهرام رو گرفت و جلوی همه پسرا ، اونو با خودش بیرون برد.
    بعدها که شهرام شد ، رفیق گرمابه و گلستان خودم ، فهمیدم که اون روز حسابی هما از خجالتش بیرون اومده و باهاش شرط کرده که اگه تو کارهای هما دخالت کنه ، خواب بدی برای شهرام می بینه!
    یه تفاهم دوجانبه ، شتر دیدی ندیدی ، تا شتر دیدم ندیدم!
    البته شهرام ، بعد از اون ماجرا ، تقریبا تو همه کارهای ما بود و جمع دو نفره ما به یه جمع سه نفره تبدیل شده بود ، پسر خوش مشرب و با مزه ای بود ،و فقط همین چندماه پیش ، وقتی که منو هما برای یه پروژه کاری که من دست گرفته بودم ، چند روزی رو با هم به کیش رفتیم ، غایب جمع سه نفره ما بود و البته بدون شهرام چه خاطره سازی کردیم تو همون چند روز...
    اما امشب تو قصر یخی ، چه اتفاقی بدتر از این میشد بیفته؟
    شاید یه جورایی من هم کله شق بازی درآورده بودم، راستش وقتی شهرام عکس سه نفره من و یکی از مهمونای پارتی هفته پیش رو ناخواسته نشون هما داد ، همون لحظه و بدون درنگ هما با غیظ ازش پرسید این دختره کیه بینتون که اینجوری کسری رو بغل کرده؟
    و اینجا بود که شیطنت احمقانه من هم گل کرد و جواب دادم ، دوست دختر جدیدمه ! نگفته بودم بهت؟
    و به جای اینکه بفهمم چقدر از جوابهای نسنجیده و مسخره من ناراحت میشه ، تیر آخر رو بهش شلیک کردم و گفتم که تازه باهاش به یاد سکس توی کیشمون ، تو اتاق خواب خونه م خوابیدم.
    همون لحظه بود که دیدم چشمهاش برق زد و خشم سرتاپای وجودش رو گرفت و بعدهم حرکت دستش که روی صورت من سنگینی کرد!
    کام دیگه ای از سیگار گرفتم و حرصی که تو وجودم بود رو بهمراهش بیرون دادم! بالای سرم چندتا تکه ابر پاره پاره داشتن ناپدید میشدن ، هوا بعد از بارون حسابی صاف بود و این چندتا تکه ابر احمق احتمالا راه رو گم کرده بودن! باد سرد داشت اذیتم میکرد و زانوم بخاطر سرما مورمور میشد.
    آخ که گرمای کیش الان چقدر میچسبید ، دلم هما رو میخواست با همون مهربونی که رضایت داد تو اوج مستیش بغلش کنم و به تخت خواب ببرمش تا عاشقانه ترین هم آغوشی عمرم رو تجربه کنم.
    دلم هما رو میخواست تو همین لحظه ای که داشت سپری میشد ، خواستنی برای یک عمر ، اما انگار زمان برای یکی شدن من و هما کمی بی وقت بود.
    وقتی برای بار اول با هم پرواز کردیم، فشارم به شدت افتاده بود ، سردم شده بود و مثل یه موش آب کشیده تو صندلی هواپیما فرو رفته بودم!
    هما حسابی سر به سرم میگذاشت و مسخره ام میکرد که از پرواز میترسم ! راستش نترسیده بودم ، فقط هیجان بی اندازه سفر با عشقم و ماجراهایی که پیش روم بود ، کنترلم رو از دست خودم خارج کرده بود! استرس زیاد باعث شده بود ، افت فشار داشته باشم.
    شب سوم سفر ، تو ویلای شخصی یکی از دوستام که محل اقامتمون بود ، مجبورش کردم که لباسهایی که همون روز عصر از بازار مروارید خریده بود رو بپوشه ، و بالاخره ، با کلی نه گفتن و خواهش و تمنای من ، قبول کرد و با مسخره بازی ، مثل مدل ها شروع کرد به راه رفتن و هربار با یه تیکه از لباسهایی که خریده بود بر میگشت.
    کلی بهش تیکه انداختم که غیر از لباس چیز دیگه ای بلد نیستی بخری و وای به این سلیقه ات ، آخه این چه رنگیه که خریدی و چشم بازار رو کورکردی با این خریدهات...
    اونم با پرتاب کوسن جواب متلک ها و بیمزه بازیهای من رو میداد ، تا اینکه رفت توی اتاق و با یه پیراهن و دامن کوتاه که ترکیب رنگهای بنفش و صورتی و یاسی بود ، برگشت و چقدر بهمراه پوست تنش این ترکیب رنگ هارمونی قشنگی رو ایجاد کرده بود.
    وقتی وارد سالن شد و موهای بلندش رو با دستش پشت سرش رها کرد ، از زیبایی که تو چشمام جلوه گر شده بود ، برای چند لحظه لال شدم.
    از سکوت و زل زدن بیش از اندازه ام ترسید و گفت کسری خوبی؟ چیزیت شده؟
    اما من به جای جواب دادن از روی مبل بلند شدم و به سمتش رفتم ، لباس خوشرنگ و فوق سکسیش که برخی از قسمتهای بدنش رو کاملاً نمایان کرده بود ، باعث شد بخوام تو آغوشش بگیرم .
    مثل ماهی از تو بغلم لغزید و گفت ، آ آ آ کسری خان ، مراقب باش ها ، من اینجا دست تو امانتم!
    امانت؟ امانت کی هستی پیش من؟ لعنتی من همه وجودم با دیدن تو توی این لباس تحریک شده و قلبم داره از شدت هیجان و تپش از دهنم میاد بیرون، تو میگی امانتی؟
    خنده خوشگلی کرد و گفت ، امانت شهرامم دیگه ! مگه ندیدی تو فرودگاه چی گفت و بعد درحالیکه داشت تاپش رو از تنش بیرون می آورد ، به سمت اتاق خواب رفت!
    حالم گرفته شد ، اصلا به حرف شهرام دقت نکرده بودم .
    خمیده و دلخور به سمت مبل راحتی برگشتم و خودم رو روی صندلیش ول کردم ، نگاهم به شیشه مشروبی بود ، که دیروز از بازار عربها خریده بودم.
    یه پیک برای خودم ریختم و تا پیک چهارم رو که از دستم قاپید ، نفهمیدم چطور بالا رفتم.
    کنارم نشست، با همون لباسهای خوشرنگی که از من دل برده بود ، دوباره پوشیده بودشون!
    پای سفیدش رو روی پاش انداخت وگفت ، چت شد یکهویی ،ساکت شدی و رفتی تو کار مستی؟
    بهش گفتم ، تو که نمیذاری خوش باشیم ؛حداقل این لامصب ، میذاره از غم دنیا کمی راحت شیم.
    یه نفس پیک رو بالا رفت و در حالیکه چشمهاش رو بخاطر سوزش گلوش بهم فشار داده بود گفت ، وسط سفر دو نفره اونوقت تنها خوری؟
    بطری رو توی دست گرفتم و فاصله خودم رو باهاش نزدیک تر کردم و گفتم ، شما امونتی ، نمیشه مست و پاتیل شین.
    خندید و پیکش رو دوباره سمتم گرفت و یه دونه چیپس رو فرو کرد توماست و موسیر و گذاشت بین دندونهای قشنگش.
    گفت اون در مورد بغل کردن بود ، نه عشق و حال و دوباره پیک دوم رو باعشوه و فشردن چشمهاش به هم بالا رفت.
    کمی که گذشت ، گرمی الکل کار خودش رو کرد و لحن صداش ول شد ، معلوم بود اختیار قوه تکلمش رو داره از دست میده و نمیتونه روی کلماتی که میخواد بگه تصمیم گیری کنه ، تقریباً دو سوم بطری رو خالی کرده بودیم که بهش نزدیک تر شدم ، پیرهنم رو درآوردم و چسبیدم بهش!
    با چشمای خمار شده ، نگاهی به من کرد و موهای سینه ام رو نوازش داد وبا ناخنش چندتا خراش آروم دور هاله سینه ام کشید و سرش رو نزدیک لبهام آورد و گفت لعنتی آتیشم زدی ، یالا هرکاری میخوای بکنی بکن!
    با اینکه خودم هم کمی سرگیجه پیدا کرده بودم ، اما نمیشد از این فرصت گذشت ، با تمام توانی که داشتم بغلش کردم و به اتاق خواب بردمش و آروم مثل یه ملکه روی تخت گذاشتمش .
    و همون شب بود که طعم کس هما روبرای اولین بار چشیدم و سینه های خوش فرمش رو تو دهنم و زیر دندون هام مزه کردم ، مستی چنان بهش غالب شده بود که از اون دختر محجوب یه فرشته سکسی و داغ که حاضر بود ، هرکاری رو تو سکس تجربه کنه ، ساخته بود.
    وقتی شکم عرق کرده و سردش به شکم داغ من چسبید ، ولبه های کس نرم و لطیفش با کیر سفت شده من باز شد ، شهوت بود که توی اتاق روبه دریا که صدای امواجش هرازگاهی به گوش میرسید ، حکمرانی میکرد.
    بدون ذره ای خون ریزی و فقط با عشوه های افسون گر و آه کشیدن های بی وقفه ، تمام عصاره منو توی خودش خالی کرد!
    اما فردای اون روز ،جهنمی رو تجربه کردم که نمیشه وصفش کرد ، با گریه ازم میخواست برش گردونم به تهران و دیگه اسمش رو نیارم ، گفت اینکه مستش کردم و باهاش سکس کردم ، یه جور تجاوزه ، کلی با هم جر و بحث کردیم و آخر سر معذرت خواست و قبول کرد که خودش سکس رو خواسته و دیگه در موردش حرف نباید بزنیم.
    از همون موقع بود که حس کردم دقیقا روی محل اتصال این رابطه ، جای دندون های یه موش کثیف باقی مونده...
    ساعت دوازده نیمه شب رو رد کرده بود ، تصمیم خودم رو گرفتم ، قطعاً هما منو برای زندگی مشترک نمیخواست ، من فقط نقش یه حامی و همدم رو داشتم و شاید اون به من حس مادری داشت!
    پس همون بهتر که این رابطه امشب تموم شده بود و این سیلی تلخ وسنگین هم تاوان این احساس اشتباه من بود! اما در ازاش بقیه زندگیم رو میتونستم بهتر برنامه ریزی کنم ، حالا که تجربه شکست رو داشتم ، باید به پیروزی فکر میکردم ، اینکه چطور بتونم یه نفر که نیمه گمشده من باشه رو پیدا کنم.
    برگشتم توی ماشین و روی صندلی نشستم و بخاری رو زیاد کردم ، تلفنم رو که از حالت هواپیما خارج کردم ، بلافاصله صدای پیامک گوشیم بلند شد ، چند تماس از دست رفته بود که شماره شهرام رو نشون میداد و اخریش یه پیام از شهرام بود!
    "رفیق با مرام ، هما حالش بهم خورد و داریم میبرمش بیمارستان ، خودت روبرسون ، یکسره داره اسمت رو صدا میزنه! بیمارستان پیامبر منتظرتم!"
    قلبم به تپش افتاد ، نفهمیدم ، چطور شروع به رانندگی کردم ، حسی ناخواسته منو به سمت هما میکشوند ، حسی عجیب و بدون کنترل من ، تا همین چند لحظه پیش تصمیم قاطع خودم رو گرفته بودم و میخواستم این رابطه و حس خودم به هما رو برای همیشه فراموش کنم ، اما الان مثل روانی ها داشتم رانندگی میکردم تا بهش برسمو تلفنم داشت مدام شهرام بی شعور رو میگرفت که حالا جواب من رو نمیداد ، مثل این بود که میخواست تلافی جواب ندادن هام رو سرم دربیاره!
    وقتی از رسپشن ، سراغ هما رو گرفتم و اتاقش رو بهم نشون دادند ، با دیدن صورت زرد رنگش و دست نحیفی که سرم بهش وصل بود ، اشک از چشمهام ناخوداگاه جاری شد ، خدای من ، من طاقت نداشتم ، خاری تو دست این زن بره ، اونوقت چطور....! چطور انتظار داشتم که ازش دل بکنم؟
    شهرام با دیدن من از اتاق بیرون رفت و گفت میره که داروهای هما رو بگیره.
    هما ، سرش رو به سمتم چرخوند و موهای حالت دارش ، از یه طرف جمع شد ، با نگاه بی رمقش به من نگاه کرد ، با هیجانی که ته مونده انرژیش بود ، لبخند زد و با صدایی ضعیف گفت ، اومدی عزیز دلم ، بشکنه دستم که اونجوری زدمت ، بیا ، بیا عکسش رو ببین ، میگن ، بچه امون دختره ، دوست داری اسمش رو چی بگذاریم؟
    زانوهام سست شده بود ، بچه مون؟ دخترمون ؟ این واقعاً خود هما بود که روی تخت دراز کشیده بود و این حرفها رو میزد؟ شاید خواب هستم و این یه کابوس رویا ماننده ؟
    وقتی نزدیکش شدم و کاغذ سونوگرافی رو به سمتم گرفت و نشونم داد ، دستم رو به صورتش کشیدم و اشکهاش رو پاک کردم ، هما هم دستش رو بالا آورد و صورت خیس منو لمس کرد.
    بهش لبخند زدم ، چیزی که جلوی چشمم بود ، حسی بجز خوشحالی رو بهم نمیداد ، با آرامشی که لبخندش به من هدیه میداد ، نگاهش کردم و گفتم : یه عمر در تمنای تو بودم ، چه اسمی قشنگتر از تعبیر این تمنا میتونم روی کوچولومون بگذارم ، اسمش رو هدیه میذاریم ، چون هم خودش هدیه بود وهم تو رو به من هدیه کرد...
    تو همون لحظه هما شروع به سرفه کرد، اونقدر که لبهاش کبود و سیاه شد ، وحشت زده صداش کردم و به سمتش خم شدم ، اما از من دورتر میشد انگارکه بهمراه ملحفه ها وسط تخت فرو میرفت و مثل این بود که من هرگز بهش نمیرسیدم ، با گریه و التماس پرستارها رو صدا میکردم ، اما تو اون اتاق و سالن هیچکس نبود و هما مدام از من دور و دورتر میشد...
    صدای پارس سگهایی که از دوردست میومد باعث شد سرم رو بلند کنم، چشمهام میسوخت و صورتم خیس بود ، نور قرمزچشمک زن ماشین پلیسی که جلوی ماشینم پارک شده بود محیط رو هر بار قرمز و سیاه میکرد ، پیشونیم بخاطر اینکه مدتی روی فرمون بود احساس سوزش داشت ، با دیدن افسر نیروی انتظامی که داشت به شیشه ضربه میزد ، با صورتی آمیخته به تعجب ، شیشه رو پایین دادم و پرسیدم جانم امرتون؟
    آقای بهنام زاد؟
    بله بفرمائید
    ماشین متعلق به خودتون هست؟
    بله قربان!
    شما امشب با یه موتور سیکلت تصادف کردید و از محل حادثه متواری شدید ، باید به همراه ما بیایید.
    من تصادف نکردم ، اون خودش پشت سر من بدون اینکه با من برخورد کنه زمین خورد ، اتفاقی برای موتور سوار افتاده؟
    بله آقا ایشون مرحوم شدند ، ضمناً ماشینی که پشت سرتون بوده ، تأیید کرده که شما به عمد ترمز کردید و باعث شدید موتور سوار زمین بخوره!
    من وسط اتوبان برای چی ترمز کنم؟ آه فقط یه لحظه بود و از روی پل یه چیزی روی شیشه ماشین خورد! من تقصیری نداشتم!
    لطفا توضیحاتتون رو در کلانتری بدید ، فقط از ماشین پیاده شید و بهمراه ما تشریف بیارید!
    ببخشید، میتونم یه تماس داشته باشم؟
    بله کوتاه لطفا!
    الو، الو ، شهرام ، چرا جواب نمیدی؟
    کی زنگ زدی مرد حسابی ، من که هرچی گرفتم یا جواب ندادی یا اشغال بودی بعدهم که از دسترس خارج شدی
    ولش کن ، هما چطوره؟ بچه چطوره؟
    هما که خوب نیست ، خودت بهتر میدونی ، تو که رفتی دچار ضعف شد و وسط راه بیمارستان به اصرار خودش برش گردوندم خونه ، اما بچه کیه؟
    بچه من و هما !
    پسر تو خل شدیا ، هما میخواد تو رو تیکه تیکه کنه ، اونوقت میگی بچه اتون؟
    شهرام من حال خوبی ندارم ،تو روخدا هما میتونه صحبت کنه؟ من باید برم کلانتری ، میگن به یه موتور سوار زدم .
    میگن؟ یعنی چی ، زدی یا نزدی؟
    نمیدونم ، فقط التماست میکنم گوشی رو بده هما و خودت هم پاشو بیا کلانتری.
    باشه باشه گوشی!
    صدای اصرار شهرام و امتناع هما رو میشنیدم و درنهایت بعد از چند لحظه صدای بی احساس هما رو از پشت خط شنیدم:
    بله؟
    همای خوشبختی من ، عزیز دلم ، من میدونم که تو الان یه بچه توی شکمت داری ، یه دختر که قراره اسمش رو هدیه بگذاریم ، من همه چیز رو در موردش میدونم ، من به این رویا و کابوس همزمانی که دیدم اعتقاد دارم ، فقط ازت میخوام منو ببخشی ، منو ببخش و بذار کنارت آرامش رو تجربه کنم ، بهت قول میدم که تبدیل بشم به اون کسی که تو انتظارش رو داری...
    صدای نفس های پر بغض هما ، اونور خط شنیده میشد ، سکوتی که هر ثانیه اش برای من سالها زجر و مصیبت بود ، سکوتی که انگار تمومی نداشت....
    و در انتها ، صدای بوق بریده بریده و مشغول شدن خط ، جواب انتظارمن بود...
    یکسال از اون ماجرا گذشت و بالاخره با پرداخت دیه پرونده اون موتورسوار نگون بخت بسته شد.
    یک روز تو محل کارم نامه ای به دستم رسید ، تو یک لحظه دستخط هما رو شناختم ، تو این مدت هیچ اثر و نشونه ای ازش نداشتم و هربار که سراغش رو گرفتم ، جوابم فقط این جمله بود ، خوبه ، سلام بهت رسوند!
    بدون هیچ کلام اضافه ای مستقیم سر اصل مطلب رفته بود:
    " دونستن این حقیقت حق توئه و باید حتما ازش آگاه بشی ، هدیه تو هیچوقت به دنیا نیومد ، جنین دو ماهه ای که از تو داشتم ، فردای اون شب سقط شد ، رحمم بعد از اون سقط دچار عفونت شد و از اون زمان مدام در حال تولید کیست هست ، دکترها معتقدند باید رحمم رو خارج کنم، تجربه عشق بازی با تو پایان خوبی برای من نداشت، با من بد کردی کسری ، اما حقیقت اینه که تو هم بزودی دچار شکست میشی و تاوان این عشق بازی هوس بار رو میدی!"
    مثل منجمد شده ها روی صندلی خشکم زده بود ، از عمق وجودم با همین چندکلمه یخ زده بودم ، زندگی برام ارزشی نداشت و فکر اینکه باعث این همه مصیبت، توهم عشقی بود که از هما در ذهن من ریشه دوونده بود ، خرد و تحقیرم میکرد....
    زندگی بهم نشون داده بود که بجز تعفن و دلزدگی و بی رحمی روی زمین چیزی نیست....
    زمین بوی نفرت میدهد،
    خورشید
    شکایت پیش خدا برده است ،
    خداوندا ، میخواهم خاموش شوم.
    ازین گندیدگی ، جانم به لب رسیده است ، زمین را ،هرچه گرمترش میکنم
    بوی گندش بلندتر میشود...
    ژان پل سارتر
    پایان


    نوشته: دکتراسترنج

  • 19

  • 2




  • نظرات:
    •   rhett
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • خوبه....


    •   Siavvashhhhhhh
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • بوی گند زمین به خاطر شخص الله است


    •   joodiiabot
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • مرسی. لااایک.


    •   hesammosbat27
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • عالی بود دمت گرم لایک طلایی


    •   Hell_Hunter
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • جالب بود دکتر دمت گرم
      راستی تو که تو اونجرز غیب شدی چطور داستان مینویسی؟!
      لایک داداش


    •   دکتراسترنج
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • سلام ممنون از همه عزیزانی که داستان رو لایک کردند:


      rhettعزیز ، سلام ممنون
      سیاوش جان ، امیدوارم اوضاع درست بشه
      جودی ابوت جان ، ممنونم از تو و حضورت ، سپاسگزارم از لایک
      حسام مثبت ٢٧ عزیز ، مرسی از لایک طلاییت
      هل هانتر جان ، مرسی که لایک کردی و نظر دادی، راستش داستان ها رو از عالم غیب می‌نویسم. (cool)


    •   دخترنشسته.درماه
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • دقیقا همین بوی تعفنه که قدرت تفکرمونو میگیره و توهم میزنیم فرق عشق و نفرت و نمی‌فهمیم!
      بعد نهایتا شکست میخوریم و یه حجم از تعفن و روی همه کثافتای این دنیا اضافه میکنیم و این چرخه همچنان ادامه داره...
      لایک و خسته نباشید و ممنون


    •   SSAa699
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • افرین دکتر جانم .
      افرین قشنگ نوشتی .
      یه لایک تو پول از طرف من . :) (rose)


    •   joodiiabot
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • بنظرم اون لیوانی که از روی پل پرتاب شد (یا افتاده شد) و باعث مرگ ی انسان، خودش میتونه ی داستان داشته باشه!!


    •   exotimo
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • عجب عوضی بود این مرد


    •   _Hst_
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • خیلی قشنگ بود❤


    •   خوشگلخانم
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • ناراحت شدم چقدرهما بدبود


    •   strong_boy
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • خیلی دوسش داشتم لایک


    •   دکتراسترنج
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • دخترنشسته در ماه نازنین، خوشحالم که متن رو خوندی و نظر دادی (rose)
      اس اس آآ۶٩٩ همیشه همراه ، مرسی بابت موج مثبت انرژیت ، شاید اگر شما نبودی ، همون روزای اول از نوشتن ناامید میشدم . (rose)


    •   دکتراسترنج
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • خوشگلخانم ، ممنونم بابت بیان احساست.
      استرانگ بوی عزیز ، باعث خوشحالی منه که همراهی میکنی و وقت میگذاری.
      اکسوتیمو جان ممنونم ارت بابت حضورت.
      اچ اس تی جان مرسی که هستی
      از همه عزیزانی که حوصله به خرج دادند و داستان رو خوندن ار صمیم قلبم تشکر میکنم


    •   دکتراسترنج
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • جودی ابوت عزیزم ، باهات موافقم و البته به شدت متأثر از واقعیتی که بهش اشاره کردی.


    •   دکتراسترنج
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • شاید یه روز داستان اون لیوان رو هم نوشتم


    •   باخته
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • وقتی بازنده به معنی واقعی کلمه بازنده بشی، دیگه هیچی واست مهم نیس... هیچی...
      قشنگ بود، بازم بنویس...


    •   SSAa699
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • خواهش میکنم عزیزم .
      منکه کاری نکردم .همش لیاقت و شایستگی و پشتکار عالی خودتون بوده .
      فدات شم .بازم ممنون


    •   lale.1ta
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • چنگده پیچیده بود دکدر
      دوسش داشتم خسته نباااشیییید (rose)


    •   oscar_kir_kaj
    • 6 روز،3 ساعت
      • 1

    • واقعا ممنون که مینویسی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو