منم مثه بقیه ام؟

    بدجوری سرد شده بود...داشتم به این فکر میکردم که اگه ماشین باهام نبود حتما تا الان یه گوشه قندیل بسته بودم. دیروقت بود. پیاده روها خالی بود و خیابون هم تک و توک چندتا ماشین به خودش میدید. اما تعداد کسایی تو آشغالا دنبال یه چیز به درد بخور میگشتن مثه قبل بود. دیگه برام عادی شده بود. اوایل وقتی میدیدمشون بدجوری میریختم بهم. خیلی چیزا واسه خیلیا عادی شده بود. تو مسیر یه چیزی توجهم رو جلب کرد. این با بقیه فرق داشت. زیاد این صحنه رو ندیده بودم که بخوام بهش عادت کنم. تو ایستگاه اتوبوس یه دختر با کاپشن قرمز نشسته بود و خودش رو مچاله کرده بود. عجب بابا...آخه مگه این ساعت دیگه اتوبوس میاد دخترجون. کسی نیست بهش بگه................. ماشین رو نگه داشتم... دونه دونه حالتای مختلفو داشتم بررسی میکردم... هرجوری میرفتم تهش به این میرسیدم که من اون کسی هستم که باید کمکش کنم. دور زدم و کنارش نگه داشتم. چی برم بگم اخه بابا... بگم بیرون سرده بیا بریم خونه من گرمه؟ با همون نیمه جونی که داره یه دونه میذاره تو گوشم... اصن از کجا معلوم جِن......... نه... با عقل جور در نمیاد. اصن دست دست کردنت واسه چیه؟ خودتم میدونی اگه کاری نکنی و بری، حالا حالاها تو ذهنت میمونه. از ماشین پیاده شدم. نمیدونم اصن متوجه حضور من شده بود یا نه؟
    -ببخشید خانوم منتظر کسی هستین؟
    -لطفا مزاحم نشین آقا
    -باشه
    منِ خرو بگو واسه خاطر تو از ماشین پیاده شدم...داشتم میرفتم سمت ماشین...
    -ننن... نرین... ببخشید...ننن... نه منتظر کسی نیستم...کسی هم... منتظرم نیست...
    یه لحظه سرش رو گرفت سمتم... معصومیت از نگاهش میبارید... دور و بر ۲۰ سالش بود فک کنم. بدون اینکه حرفی بزنم در سمت ماشین رو باز کردم...
    -بشین تو ماشین یکم گرم شی.
    خودم رفتم نشستم و منتظر موندم. تکون نمیخورد. یه لحظه فکر کردم اصن یخ زده بیچاره. داشت با خودش کلنجار میرفت. یه بوق زدم. یه تکونی خورد و به ماشین نگاه کرد. بعد شروع کرد حرکت کردن سمت ماشین و نشست تو ماشین...
    - دستکشات رو دربیار... دستت رو بگیر نزدیک بخاری...
    با دستای لرزونش داشت سعی میکرد اینکارو کنه ولی دستاش سردتر ازین حرفا بودن... دستم رو بردم سمت دستاش که خودم اینکارو براش کنم... تا دستم بهش خورد انگاری برق گرفته باشه خودش رو چسبوند به در ماشین... ترسیده بود... سردش بود... خسته بود... همه اینا باعث میشد من به خودم مسلط باشم...
    -آروم باش. کاریت ندارم. دستات بی حس شده فقط میخوام دستکشات رو دربیارم.
    سعی کردم چهره ام رو آروم نشون بدم که بتونه بهم اعتماد کنه... دستای لرزونش رو با احتیاط آورد سمتم... منم با حوصله دستکشا رو درآوردم و از آستینش گرفتم و دستاش رو بردم نزدیک بخاری. داشتم به این فکر میکردم که خب فردین خان حالا چی؟! اونم تو این فاصله گرمتر و گرمتر میشد...
    - کاری ندارم چیکار داشتی میکردی این وقت شب... نمیخوام بدونم اصن کی هستی... فقط میدونم که تو این سرما یه دختری مثه تو اون بیرون جون سالم به در نمیبره. من تنها زندگی میکنم. میریم خونه من. امشب رو اونجا سر میکنی و فردا هرجا خواستی میری.
    منتظر حرفش نشدم و شروع کردم به حرکت. تو شرایطی نبود که بخواد قبول کنه یا نکنه. باید شانسش رو امتحان میکرد. من که از خودم مطمئن بودم ولی خب اون که منو نمیشناخت. مرد غریبه، تنها، خونه خالی...اینا کنار هم چیزای ترسناکی واسه یه دختر میسازه. بالاخره رسیدیم. ماشینو بردم تو پارکینگ و خاموشش کردم. هنوز دستاش جلوی بخاری بود. از ماشین پیاده شدم و به اونم گفتم پیاده شه... ولی انگاری به این راحتیا هم نبود...
    - میخوام ماشین رو قفل کنم میشه پیاده شی زودتر؟
    بالاخره یه تکونی خورد و از ماشین پیاده شد و با فاصله از من وایساد. حرکت کردم سمت پله ها...
    -میشه من همینجا بمونم؟ به خدا صبح خودم بی سر و صدا میرم...
    -میل خودته... فقط صبح اگه خوابت برد و یکی از همسایه ها دیدت و کار به پلیس کشید دیگه منی در کار نیستم...
    میخواستم بترسونمش که به حرفم گوش کنه که نقشم عملی شد... این و از ترسی که از صورت و چشماش معلوم بود فهمیدم...
    - میای یا میمونی؟
    - مم...میام...
    - اوکی
    رسیدیم جلو در خونه که یکی از همسایه ها پیداش شد... نکبت... بگیر بکپ دیگه این وقت شب... زرتی هم باید این مارو ببینه حالا.
    - به به آقا ارسلان... خوش میگذره؟
    - میگذشت
    -این خوشگل خانوم رو معرفی نمیکنی؟
    - نه... ستاره برو تو...
    دختره رفت داخل و من با اخم داشتم به همسایه مون نگاه میکردم که بالاخره راهش رو کشید و رفت اگه خدا بخواد به درک...کاپشن و کفشم رو درآوردم و گذاشتم تو کمد جلوی در...
    - کفشاتو دربیار... همین طور جوراباتو. برو بشین رو مبل کنار شوفاژ اون گوشه... اسمت چی بود راستی؟
    - رر...رها...
    - خب رها خانوم من ارسلانم. برو بشین یه چیزی بیارم بخوریم که به فردا برسیم...
    هنوز سستی رو میشد تو قدماش دید...ولی اینبار نه از سرما...کاری که گفتم رو کرد. منم یه چیزی سرهم کردم و بردم بخوریم. غذای اون رو گذاشتم جلوش و خودم یکم بافاصله نشستم که راحت باشه. فضای سنگینی بود. حتی برای من. غذامون که تموم شد ظرفارو جمع کردم. رفتم تو اتاق یه شلوار و پیراهن کاموایی و یه آستین کوتاه از کشو کشیدم بیرون و گذاشتم رو تخت...
    - خب رها خانوم برو اتاق واست لباس گذاشتم. برو هرکدوم راحت تری رو بپوش. درم قشنگ ببند خیالت تخت.
    پاشد رفت تو اتاق و بعد از چند دقیقه اومد بیرون...کاموایی رو پوشیده بود.
    - دستشویی اونجاست. تو هم امشب رو تخت میخوابی و منم جلوی در...بی تعارف میگم دیگه، نمیخوام پاشم ببینم جا تره و بچه نیست...
    - من مثه بقیه نیستم...
    - اره منم همین حس رو دارم...ولی تجربه ثابت کرده که به حسم اعتماد نکنم...درضمن منم مثه بقیه نیستم. اگه باعث میشه یکم خیالت راحت بشه. فقط خواستم کمکت کنم.
    - ممنون
    سرم رو به علامت تایید تکون دادم و تشک خودم رو آوردم و پهن کردم. اونم اول رفت دستشویی بعد رفت تو اتاق و درو بست...منم که دیگه نفهمیدم چی شد و خوابم برد...
    نصفه شب از خواب پاشدم. یجوری شده بودم. افکارم همه منفی بود. انگاری خودم نبودم. بابا یه دختر تر و تمیز رو تختت خوابیده کله خر. برو یه حرکتی بزن دیگه. از جام پاشدم... رفتم یه لیوان آب خوردم که دیدم در اتاق نیمه بازه. بدجوری وسوسه شدم. رفتم کنار در اتاق و داخل رو نگاه کردم. داخل خونه انقدری گرم بود که دیگه نیازی به پتو نباشه. حتی کاموایی رو هم در آورده بود و تیشرته رو تنش کرده بود. فکر میکردم سفتم ولی... نبودم... رفتم کنار تخت... دستم رو کشیدم رو سرش که عین جن زده ها از خواب پرید...
    - ششش... صدات درنیادا... اینجا همسایه ها بدتر از منن... اگه بیان کمک هم میان کمک من نه تو...
    ترسیده بود و یه لرزشی کل بدنش رو گرفته بود. نشستم کنارش و شروع کردم به نوازش پاهاش...حالا میتونستم لرزش بدنش رو حس کنم. صورتش رو بوسیدم. دستاشو... گوششو... بعد لباشو... تسلیم شده بود... هِه...آفرین دختر حرف گوش کن... دستم رو از زیر تیشرت بردم رو سینه های کوچیکش... کوچیک ولی بازم لذتبخش. تیشرت رو از تنش درآوردم... سریع دستاش رو گذاشت رو سینه هاش. با لبخند دستاش رو کنار زدم و مشغول خوردن سینه هاش شدم. لرزشش بیشتر شده بود... ولی اینبار نه از ترس. دستم رو بردم سمت کُسش و از رو شلوار داشتم کُسش رو میمالیدم. قرار نبود اون لذتی ببره. من فقط داشتم رو روال جلو میرفتم.
    - سکس داشتی تا حالا؟
    - (با بغض) ییی...یکی...یکی دو بار
    - خوش به حال من
    شلوار و شورتش رو از تنش دراوردم و کامل خوابوندمش رو تخت...خودمم لخت شدم و رفتم روش. چشم تو چشم بودیم. بی شرف خوشگل بود واقعا... کیرم رو یکم مالیدم به کوسش بعد با یه فشار یکم فرو کردم. راست میگفت... حسابی تنگ بود. یکم سر کیرم و عقب و جلو کردم که جا باز کنه و یکم بعد بالاخره شروع کردم آروم آروم تلمبه زدن. سرعتمو بیشتر و بیشتر کردم و اونم داشت آه و ناله میکرد...دیگه نزدیک ارضاشدنم بود...
    - دیدی تو هم مثه بقیه ای...
    - چی؟
    ................از خواب پریدم... خیس عرق بودم و نفس نفس میزدم... به در اتاق نگاه کردم. هنوز بسته بود. رفتم دستشویی و آبی به صورتم زدم... تو آینه خودم رو نگاه کردم... یه لبخند به رو لبام نشست... نه من مثه بقیه نیستم...


    ادامه...


    نوشته: SexyMind

  • 76

  • 10




  • نظرات:
    •   شب_گرد_تنها
    • 7 ماه،4 هفته
      • 8

    • به جرعت میتونم بگم که اولین داستانی بود که ازش خوشم اومده و کاری به دروغ یا راست بودنش ندارم لایک دوم


    •   Mr.masoOd
    • 7 ماه،4 هفته
      • 5

    • داستانت جالب بود لایک


    •   lovely_grl
    • 7 ماه،4 هفته
      • 7

    • خب داستان ک خوب بود چ میشا کرد وقتی داستان خوب باشه فحشا ته ذهن میگندن


    •   ehsanam69
    • 7 ماه،4 هفته
      • 4

    • در قضاوت منصف باشیم و بدروغ داوری نکنیم از داستان کسیم خوشمون نیومد دلیل نیست فحش ناموس ب طرف بدیم
      دنیا دار مکافاته این جا فحش میدی تو دنیایی واقعی گیر کیرکلفتش میفتی هزار یه جور فحشت میده


    •   SexyMind
    • 7 ماه،4 هفته
      • 9

    • شب_گرد_تنها
      خوشحالم خوشت اومده عزیز :)


      Mr.masoOd
      ممنون:)


      Teenwolf.
      شایدم واسه اینه که تو تاپیک خودم خوندیش (biggrin)


      lovely_grl
      مرسی ... بازم داستان دارم. تو اونا بالاخره چندتا بد درمیاد که فحشا هم نگنده ;)


      Nikan.a
      مرسی دوست عزیز شما هم موفق باشی :)


      masih_roma
      بابا نکن ازین کارا من قبلم با باتری کار میکنه (biggrin)


      amiralixyz
      مرسی عزیز که وقت گذاشتی :)


      ehsanam69
      بله کاملا درسته ولی فعلا که کسی فحش نداده به من خدا رو شکر :)


    •   Cleverman
    • 7 ماه،4 هفته
      • 2

    • با این که قبلا توی تاپیکت خوندم دوباره خوندمش ، اسمشم که دیدم فهمیدم داستانیه که خوندم و گفتی فرستادی ادمین هنوز آپ نکرده.
      آفرین به قلمت
      با افتخار لایک میکنم


    •   Plasmid
    • 7 ماه،3 هفته
      • 2

    • ممنونم بخاطر داستان خوبت


    •   vitamin4rooh
    • 7 ماه،3 هفته
      • 2

    • داستانت قشنگ بود. آخرشم خوب تموم کردی
      قلمت روون و خوب بود.
      مشکل تایپی و نگارشی و املایی هم نداشتی
      لایک تقدیمت (rose)


    •   Artemisi
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • متفاوت بود چقدر این جور مردا کمن...


    •   Artemisi
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • این داستان خیلی تکراریهعاشق میشی خیانت میبینی لاشی میشی


    •   leilajooni
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • واقعا این جور اقایون که مرد باشن کمن اکثر اقایون فقط نر هستند نه مرد


    •   Mehditabriziolya
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • داستانت خیلی پیچیده نبود ولی روان نوشته شده بود لایک دادم چون آخرش از خواب پریدی بازم بنویس


    •   mfali
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • داستانت جالب بود و قلمت روان، امیدوارم واقعی باشه و هنوز مردهایی باشن که مرام و مردونگی داشته باشن و مثل بقیه نباشن


    •   SexyMind
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • Cleverman1358
      ممنون دوست عزیز که دوباره وقت گذاشتی :)


      Plasmid
      خوشحالم خوشت اومده :)


      سعید تبریزی
      مرسی عزیز... منتظر کارای خوب شما هم هستیم... موفق باشی :)


      vitamin4rooh
      مرسی از وقتی که گذاشتی و دقتی که کردی عزیز :)


      ashkaanm
      ممنونم از شما که خوندی :) آره دم همشون گرم


      mazhd
      من خودمم میدادم (biggrin) مرسی که وقت گذاشتی :)


      Clay0098
      با تشکر از شما دوست عزیز :) داستانم که کوتاه بود ولی خب همه شون به هم وصلن دیگه میتونین بقیه رو بخونین جلو جلو (biggrin)


      Artemisi
      آره واقعا تو جامعه نیازشون حس میشه


      leilajooni
      متاسفانه کاملا حقیقته


      Mehditabriziolya
      من کلا پیچیده نمینویسم عزیزجان... ممنون که وقت گذاشتی :) قول میدم دفعات بعد هم اینجوری شد از خواب بپره شخصیت داستان (biggrin)


      mfali
      خیلی ممنون عزیز... این فقط یه داستانه ولی اینجور آدما هنوز هستن :)


      Sina9_7
      مرسی عزیز به خاطر وقتی که گذاشتی :) شخصیت داستان هم اگه خواب نبود، شدیدا باید فحش میخورد حق با شماست


    •   زن.اثیری
    • 7 ماه،3 هفته
      • 2

    • درسته sexy mind ی اما دلیل بر عملکردن به اون همه فکرهای سکسی نیست اینو توی داستانت هم اثبات کردی .ممنونم که مینویسید .:)


    •   SSAa699
    • 7 ماه،3 هفته
      • 2

    • داستانت قشنگ بود دوست من .
      لذت بردم
      لایک ۲۲ از طرف من (rose)


    •   hamid30gari
    • 7 ماه،3 هفته
      • 4

    • واقعا نمیدونم به چیه این داستان دیسلایک دادن.خداییش خوب بود دیگه.من حال کردم موفق باشی.با قدرت ادامه بده.دوست دارم بیشتر ببینیمت


    •   nima_rahnama
    • 7 ماه،3 هفته
      • 2

    • موضوع جالبی رو واسه نوشتن انتخاب کرده بودی دوست من
      خدا نکنه کسی تو این برزخ گیر کنه، بنظرم این جور موقع ها سفت بودن و سفت موندن خیلی سخت میشه
      نقطه وقت قصه ت این بود ک هیچ جمله اضافه و حاشیه روی اعصاب خردکنی نداشت
      اون گره و پیچ و خم نزدیک انتها و انتهای داستان خیلی عالی بود
      دم شما گرم لطفا بازم به همین خوبی برامون بنویس
      موفق باشی دوست من


    •   hamid30gari
    • 7 ماه،3 هفته
      • 5

    • راستی درباره ی موضوع داستان هم بگم واسه من پیش اومد.حالا طرف فراری نبود ولی دختری بود ۲۰ ساله ی دست نخورده که به شدت هم میخارید و سعی داشت من رو بکشه سمت خودش ولی چون داداشش رفیقم بود و سپرده بودش دست من بهش محل ندادم و بیخیال شدم.
      ولی اینم بگما تا صبح سه یا چهار بار جلق زدم تا بتونم مقاومت کنم. (rolling)


    •   Gayaneh
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • sexymind عزیز خوب بود مخصوصاً اونجاش که گفتی دم در میخوابی ،نوشته بدون غلط و ویرایش، آورین
      فقط امیدوارم صبح که بیدار شدی به هفتاد روش ممکن و غیر ممکن موتورِ طرفو پایین نیاورده باشی چون آخره داستانت باز بود


      lovly_grl این همون پسرست که منتظرش بودی دستشو بسوزونه ها فقط این بنده خدا خوابش برد به سوزوندن نرسید
      hamid30gari اینطور مواقع جقم حال میده عیب نداره از قدیم گفتن وصف العیش نصف العیش (biggrin)


    •   SexyMind
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • زن.اثیری
      با تشکر از کانت جالبتون :) مرسی که میخونید


      SSAa699
      خوشحال شدم دوست عزیز :)


      hamid30gari
      ممنون فردین جان که خوندی داستان رو
      (biggrin)


      nima_rahnama
      مرسی دوست عزیز که وقت گذاشتی و با دقت خوندی داستان رو :)


      Gayaneh
      مرسی دوست عزیز :) داستان همینجا تموم میشد ولی به پیشنهاد دوستان ادامه اش رو هم نوشتم... تو تاپیک هست... حالا شاید اینجا هم بذارم


      وب.گرد
      مرسی عزیز... فک نمیکنم سکسی تر بشه :)


    •   arya2020a
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • لایک
      تصویر سازیه خوبی داری


    •   bn1380
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • خیییییییییییییییییییلللللللللللللللللییییییییییییییی خوب بود دوباره بنویس لایک ۳۳


    •   Birdy
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • خوب بود کاش یکم طولانی تر مینوشتی (rose)


    •   Caboos1
    • 7 ماه،3 هفته
      • 2

    • ساعت سه نصفه شب اول داستانت اشک تو چشمم حلقه زد گفتم امشب مثل آدم با دلسوزی برا یه بنده ی خدا بخوابم رسیدم به صحنه های سکسی اروم در آوردم یواش شروع کردم زدن بالا پایین بالا پایین زدم زدم رفتم تو مایه ی سرعتی داشت میومد یهو رسیدم به اونجا که از خواب پریدی سرشو گرفته بودم فشار میدادم می گفتم نیا خوابه نیا خوابه نیااااا خوابهههه بابام از تو هواکش گفت تو نمیخوای بمیری
      صبح داشتم آماده میشدم برم دفتر بهم میگه دیشب چه مرگت بود حیوون گفتم خواب می دیدم بابا زید قبلیم گفت میخواد برگرده گفتم نیاااا از خواب پریدم گفتم آخیش خواب بود
      گفت گوه نخور کیری بس که گوه زدی زنت ولت کرد رفت بدبخت برو بمیر
      جقه نزده و کونه سوخته
      سگ تو روحت نویسنده


    •   vampier9788
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • دمت گرم داستانت خوب بود


    •   SexyMind
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • arya2020a
      مرسی عزیز :)


      bn1380
      خــــــــــــیلی ممنون :)


      Birdy
      میذارم ادامه اش رو... ممنون :)


      Caboos1
      که با داستان اجتماعی میزنه آخه (hypnotized)


      vampier9788
      مرسی که خوندی عزیز :)


    •   Caboos1
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • مشتی من با شازده کوچولویه اگزوپری زدم با این نزنم


    •   sarbaz..delha
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • نظر شما چیه؟باخواندن کامنت ها این را میفهمم که همه انسانهای درست وبا شخصیتی هستند وخیلی هوشیارانه ودقیق کسی که دم از خیانت ودروغ وداستان بی سروته وبسیار ازاردهنده رامینویسدکاری را که لایقش هستندرا کامل بهش تزریق میکنندو کسی هم بدانند داره حال میده خیلی بهش حال میدهند وبنده کوچک همه واقعا افتخار میکنم که اکثرا توی این سایت هستم که هرکی انچه در دلش هست را بیان میکندودلها هم همه بزرگ وباصفاهستندبعضیها خودشان میخواهند که توشه ببرندوبا ان حال کنند


    •   daei1670
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • داستانت خوب بود تو حتی جلوی کنجکاوی خودتم گرفتی که کی هست وچرا بیرون هست


    •   Save_me
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • دوسش داشتم ، مخصوصاً اسمِ رها رو ولى كاش بيشتر بود :( با اینحال بسی لذت بردم خوب بود (clap)


    •   Vashkin
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • دذوغ میگی مث سگ ،از همه بدتری


    •   بچه-ای-خوب
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • نمیمیرن فردین ها و همیشه توی ما ایرانی ها زنده میماند و خواهند ماند.


    •   SexyMind
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • sarbaz..delha
      مرسی از وقتی که گذاشتی و کامنت قشنگت


      daei1670
      ممنون :) آره یه جورایی


      Save_me
      ممنون دوست عزیز :) ادامه اش رو فردا میذارم احتمالا


      Vashkin
      از کجا میاین شما؟ (rolling)


      بچه-ای-خوب
      امیدوارم روز به روز بیشتر شن :)


    •   Sexybreasts
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • doLfinHa paRvaZzZ mikoNand (cool) (rolling)
      like it (rose)


    •   SexyMind
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • Sexybreasts
      متاسفانه تو جامعه امروز فقط همین جمله به ذهن آدم میاد...
      ممنون:)


      Niusha_sh
      ممنون :) اون داستانی که گفتین رو نخوندم راستش پس نظری درباره اش ندارم... داستان هم پیامی که میخواستم رو رسوند و نباید ادامه میداشت ولی خب به پیشنهاد دوستان ادامه دار شد و احتمالا امروز منتشر میشه


    •   Minow
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • قشنگ بود دوستانی ک دیس لایک کردن خیلی ضد حال خوردن انگار هههههه


    •   SexyMind
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • Minow
      مرسی عزیز :)
      والا چی بگم (biggrin) یه سریام کلا تگ اجتماعی میبینن دیس میدن


    •   samaracouple
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • باید دق کنیم تا یه داستان خوب مث این بیاد


    •   شواليه-ايران
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • نظر شما چیه؟ نويسنده تو خواب ابش اومده


    •   SexyMind
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • samaracouple
      خدا نکنه عزیز... خوشحالم خوشتون اومده :)


    •   Iraniazadpars56789
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • واقعا ازت تشکر میکنم بابت داستانت واقعا زیبا ودلنشین بود خصوصا اون پاراگراف اخر که یه شوک بزرگ بود و داستان رو تکوند به نضر جزع کمتر داستانهای عالی این سایت هست امیدوارم نوشتهات ادامه داد باشه لایک 59 تقدیمت


    •   SexyMind
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • Ice_flower
      ممنون دوست عزیز :) امیدوارم از همه شون لذت ببرین


      Iraniazadpars56789
      خوشحالم خوشتون اومده و مرسی از لطفی که به من دارین (rose)


    •   _Azi_
    • 7 ماه،2 هفته
      • 1

    • خوب بود مرسی


    •   اشی۸۵مشی
    • 7 ماه،2 هفته
      • 1

    • خیلی ممنون از داستان خوب و قلم خوبت.


      دستت طلا .


      خدایی لایک رو اگه نزنیم


      کم لطفی کردیم


      لایک ۶۳ تقدیم شما


    •   فرهاد.60
    • 7 ماه،2 هفته
      • 1

    • خیلی خوشم اومد. آفرین


    •   SexyMind
    • 7 ماه،2 هفته
      • 0

    • Azi
      ممنون که وقت گذاشتین :)


      اشی۸۵مشی
      مرسی دوست عزیز (rose)


      فرهاد.60
      مرسی... خوشحالم خوشتون اومده :)


    •   darya54
    • 7 ماه،1 هفته
      • 1

    • عالی و پر کششش و جذاب. دست مریزاد.قلمتون مانا


    •   Marshaall_Boss
    • 5 ماه،1 هفته
      • 1

    • مرسی.مرسی.مرسی (clap)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو