منم مثه بقیه ام؟ (۲)

    ...قسمت قبل


    برم تو؟ نرم تو؟ عجب داستانی شده ها... تو خونه خودم دیگه این مسئله نوبَره... بابا خونته خب، درو با لگد باز کن برو تو دیگه... نه نه... دختره پَس میفته میمونه رو دستم بعد خر بیار باقالی بار کن. تو همین خزعبلات خودم داشتم میگشتم که خودش درو باز کرد... جلو در وایساده بوده بود و با تعجب زل زده بود به من... بیچاره فک کنم از دیشب که مغزش یخ زده هنوز آب نشده...
    - علیک سلام
    - س..... سلام
    - خوب خوابیدی؟
    - ها... ببخشید من از خواب پامیشم یکم هنگم...
    - به سلامتی... اونوقت چقدر طول میکشه لود شی؟
    اومد یه چیزی بگه ولی یه دفعه خشکش زد... دستش رو گذاشت رو دهنش و دویید سمت دستشویی... نمیدونم چش شده بود. دیشبم دو سه بار این اتفاق افتاده بود. آخر سر باید بمونه رو دستم دیگه من که میدونم... بکِش آقا ارسلان بکِش...
    یکم بعد اومد بیرون و آروم اومد سمت من...
    - بیا یه چیزی بخوریم... بعد بزنیم بیرون...
    - باشه
    چون دیشب بهش گفته بودم که چیزی ازش نمیپرسم باید سر حرفم میموندم... البته دیشب واقعا هم برام مهم نبود ولی بعد که اینکاراش رو دیدم یکم کنجکاو شدم... کوه غم بود... دیشب بین اون همه سرما، غمش به چشمام نمیومد... کافی بود زل بزنه به یه نقطه و دیگه بره برای خودش.
    - ما کجاییم؟
    یکم رو حرفش فکر کردم... هیچی دیگه طرف اصن مشکل حافظه داره... تبریک آقا ارسلان به گِل نشستی...
    - خونه منیم دیگه... یادت نیست؟ دیشب م............
    - کجای تهرانیم؟
    آخــــــیش...
    - آها از ازون نظر... تهران پارس
    - از اینجا تا لویزان چقدر راهه؟
    - نمیدونم...
    نقشه گوشی رو آوردم بالا و مسیر رو درآوردم و بهش دادم... اونم یکم باهاش ور رفت و دادش به خودم...
    - خب رها خانوم نوبتی هم باشه نوبت رفتنه... آماده شو که بعدش نخود نخود...
    - باشه
    رفت تو اتاق در و بست و بعد از چند دقیقه با همون لباسایی که اول دیده بودمش جلوم ظاهر شد... خوشتیپ بودا... بعد از اینکه کلمه لویزان رو شنیدم کلا فکرایی که داشتم میکردم عوض شده بود... اون دیگه برام یه دخترک بیچاره نبود... یه توده از ابهام بود... یه علامت سوال قرمز...
    سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم...
    - خب کجا برم؟
    - اگه میشه بریم همونجا که منو سوار کردین...
    با سر تایید کردم و حرکت کردیم سمت مقصد. باز خوبه تو مسیرم بود... کل راه ساکت بدون کوچکترین حرکتی داشت بیرونو نگاه میکرد... نمیخواستم خلوتش بهم بریزه و به حال خودش گذاشتمش... بالاخره رسیدیم... یاد دیشب افتادم. اگه من نبودم یعنی تمام؟؟؟
    - خب دیگه رسیدیم... دیگه وقت رهاییه
    یخ نکنی با این شوخیات! رهاییه... این چه جفنگی بود بافتی آخه؟
    - مرسی
    درو باز کرد و پیاده شد... درو بست... سه حرکت مات... همـیـــــــن؟ بابا لامصب حداقل دوبار میگفتی مرسی یه چیزی دستمون رو بگیره. از آینه نگاه کردم ببینم جدی جدی رفته یا نه؟ که دیدم بَعل..... جاااااان؟ آینه رو بی خیال شدم و برگشتم که با چشای خودم ببینم... دخترک بیچاره و مفلوکم ببین سوار چی شد...چه سِتی هم کرده. دیگه احتمالات و فرضیات با شواهد جور درنمیومد. تو عمرم مسئله به این غیرقابل حلی ندیده بودم. دوباره عین آدم نشستم رو صندلی و با انگشتام ضرب گرفتم رو فرمون... نمیدونم چقدر تو اون حالت بودم... فقط میدونم که مغزم به هیچ جا قد نداد که هیچ، یکم سردرگم تر هم شدم.
    راه افتادم سمت شرکت. توی راهم ذهنم درگیر بود. هرچی بیشتر بهش فکر میکردم بیشتر گیج میشدم. رسیدم شرکت و همون طور درگیر در اتاق فرشادو باز کردم و بی معطلی سرو انداختم پایین و رفتم تو...
    بعــــــــله... اینو دیگه کجای دلم بذارم. از شواهد معلوم بود که رفیق شفیق بنده داشته دلی از عزا در میاورده و هنوز داشت میاورد. فرشاد پرروتر از این حرفا بود و اینم بار اولش نبود. همچنان داشت کُس دختره رو میخورد. دختره هم که قاطی کرده بود نمیدونست بره؟بمونه؟حرف بزنه؟نزنه؟
    - اَه فرشاد تو هم دیگه گوهشو درآوردیا
    - جون ارسلان عین عسله...بیا یه تست بزن.
    - شما خانوم. بیرون... بیرون که میگم یعنـــــی کـــــــلا بیـــــــــرون.
    دختره یه نگاه به فرشاد انداخت...
    فرشاد: برو خودم بعدا بهت زنگ میزنم ردیفش میکنم...
    دختره هم چیزی نگفت و بدو بدو خودش و جمع و جور کرد و رفت بیرون...
    - چقد اینا خرن آخه... الان فکر میکنه من بهش زنگ میزنم و میریم یه شام عاشقانه میخوریم و من چندتا بیت شِع...
    دست به سینه جلوش وایساده بودم و بدجوری اعصابم بهم ریخته بود...
    - خو چیه بابا. منم آدمم. نمیشه یه تیکه گوشت اونجا بشینه و من عین خیالم نباشه که...
    همچنان ساکت بودم و میخواستم ببینم چی داره بگه. معمولا همینه. میذارم طرف مقابل کامل حرفش رو بزنه و بعد منم چندتا جمله میگم ولی حتما بهشون بعدا عمل میکنم...
    - باز این مجسمه شد واسه ما... جونت درآد یه چیزی بگو خب
    - این ماه این چهارمین منشی ای بود که عوض کردیم میدونی که...
    - چهارتا؟ ایبابا ضعیف شدما... کجایی جوونی که یادش بخیر.
    - و من دفعه قبل بهت گفتم که یه بار دیگه این اتفاق بیفته دیگه به درد شراکت نمیخوری اینم میدونی دیگه؟
    - ببین ارسلان...
    - منم که سرم بره حرفم نمیره اینم میدونی دیگه؟
    - یه لحظ...
    - فردا زنگ میزنم به طرفای قرارداد و میگم این آخرین پروژه از شرکته و بعد ازون میتونن خودشون انتخاب کنن که با کدوممون میخوان کار کنن...
    - شلوغش نکن بیخودی بابا... واسه یه کُس داری اینجوری میکنی؟
    یه پوزخند زدم...
    - میدونی از چی میسوزم؟ ازینکه هرکی پشتت حرف زد من زدم تو دهنش...
    گفتم و به سمت در اتاق حرکت کردم و مستقیم رفتم از شرکت بیرون. شرکت بزنیم شرکت بزنیم پس واسه همین بود... والا قبل از اینم داشتیم کارامون و انجام میدادیم. نـــــــــه شرکت که بزنیم کلاس کاریمون میره بابا و پروژه ها بیشتر میشن و.................... کیو دارم خر میکنم؟ خب اینجوری هم شده بود ولی هیچ چیز نمیتونه آرامش منو ازم بگیره... نشستم تو ماشین ولی حوصله حرکت نداشتم... دوست داشتم همونجوری بشینم تا یکم آروم شم. فقط کافی بود یکم چشامو ببندم همین. چند لحظه گذشت و یکی زد به شیشه... دخترک فال فروش. شیشه رو تندی دادم پایین که یه بد و بیراهی بهش بگم که یه لحظه به خودم اومدم. سرمو انداختم پایین یکم آروم شم. نگاش کردم...
    - جونم عمو؟
    - خوابیده بودی عمو؟
    - نه عموجون بده سهمیه امروزم ببینم چی میگه
    - دیروز ندیدمت باید امروز دوتا ازم بخریا
    خنده ام گرفته بود...
    - باشه به شرطی که خودت دوتا خوبش رو بدیا
    یکم پیش خودش فکر کرد...
    - باشه ولی قول بده به کسی نگی که خوباش رو برات جدا کردما.
    - قولِ قول.
    فالارو گرفتم و باهاش حساب کردم و خداحافظی کرد و رفت... واقعا شیرین بود. شاید اگه شیرین زبونیاش نبود همون دفعات اول ردش میکردم میرفت... ولی دوست داشتم ببینمش. دوست داشتم یکم تو دنیای قشنگش شریک شم. دوست داشتم اصن بزرگ نشه... دوست داشتم کاش میشد من چند وقتی کوچیک میشدم...
    گوشیم داشت زنگ میخورد؟
    - سلام... جانم؟
    - سلام مهندس جان. آقا میدونم بی ادبیه ها ولی هیچ جوره امکان نداره که پروژه فردا رو امشب به دستم برسونی؟
    امروز چه خبر شده تو این مملکت؟ کم کم دارم فکر میکنم یکی امروز زوم کرده روم و هی داره داستان واسم درست میکنه...
    - امروز رو روش کار میکنم ولی قولی بهتون نمیدم...
    - نشد دیگه مهندس جان. امشب اینو بهم برسون دیگه... به خدا گیرم
    - تا حالا شده من سر موعد پروژه رو تحویل ندم؟
    - نه عزیزجان شما برادری خودتو ثابت کردی فق...
    - خب واسه این بوده که تا حالا به کسی قول الکی ندادم... پروژه تون حتما فردا تمومه... اگه واسه امروز میخواین، من نمیتونم قولی بدم ولی سعی ام رو میکنم...
    - باشه مهندس. خدانگهدار
    منتظر جواب من نشد و گوشی رو قطع کرد. اصن یه سریا ارزش راست شنیدن رو ندارن... عادت کردن که با دروغ و چاکرم و نوکرم کارشون جلو بره. میتونستم بگم آره و احتمال زیاد کارش امشب تموم میشد ولی من خیلی وقته که دیگه رو احتمال کار نمیکنم.
    تنها شانسی که آوردم این بود که فرشاد تو همون لحظات از شرکت زد بیرون و سوار ماشین شد و رفت... عصبانیت رو توی رفتارش میشد دید. کلا اینجوری بود. خیلیا کلا اینجوری بودن. فکر میکنن همیشه یه راه برگشتی هست... من زندگی رو سخت نمیگرفتم هیچوقت... اما یه سری چیزا باید سر جاش میموند. حرفایی که به بقیه میزدم از اون دسته بودن... باید بهشون عمل میکردم که برای بقیه و مخصوصا خودم ارزش داشته باشن.
    رفتم دوباره داخل شرکت و اول خواستم فایلایی که نیاز دارم رو بردارم و برم خونه که بعدش منصرف شدم و همونجا نشستم پای اون پروژه... داشتم فکر میکردم که کاش یکم تندتر حرف میزدم که بعد از به هم زدن شراکت، کارای بعدیش رو ببره پیش فرشاد... یکم با گوشیم ور رفتم... با چندتا بازی تو گوشیم ور رفتم که بتونم افکارم رو متمرکز کنم...
    بیرون تاریک شده بود و کار منم تموم شده بود. پروژه هم تموم نشد. واسه امروز بسه. واسه حرفی که نزدم لازم نیست خودم رو خسته کنم الکی. سعی ام رو کردم. شاید یه ربع دیگه کار داشتا ولی مثه اینکه بهم برخورده بود. هی ناخودآگاه داشتم میپیچوندم کارو که امشب تموم نشه. تا اینا باشن گوشی رو من قطع نکنن... یه لبخند روی لبام اومد و از کاری که کردم نهایت لذت رو بردم و از شرکت اومدم بیرون.
    تو مسیر دوباره یاد رها افتادم. دخترک بیچاره بی.اِم.وِ سوارِ من. به ترکیبی که خودم ساختم خندیدم و باز داشتم واسه خودم فرضیه میساختم. انقدی بهش داشتم فکر میکردم که یه لحظه احساس کردم جلوم داره قدم میزنه با همون کاپشن قرمز... بعد متوجه شدم که واقعا یکی با همون مشخصات داره از روبه رو میاد. کنارش نگه داشتم... این دفعه خبری از نجات دادن یه نفر از سرما نبود... خبرِ نجات خودم از افکارم بود... یه جورایی ته دلم دوست داشتم این بازی ادامه پیدا کنه... نگاش بهم افتاد. یکم همونطوری موند بعد اومد سمت ماشین... شیشه رو دادم پایین...
    - به به رها خانـــــــوم
    - سلام
    - علیک سلام
    - میتونم سوار شم؟
    اینم از استارت بازی...
    - بله بفرمایین
    زیاد فرقی نکرده بود... وقتی نشست تو ماشین انگاری موجی از سرما داخل ماشین شد. فقط اینبار سرما، سرمای هوا نبود.
    - امشب من شام رو قرار بود بیرون بخورم اگه میخواین با هم بریم ...
    تردید رو به وضوح میشد تو چهره اش دید ولی در نهایت قبول کرد. شاید وقتی دعوت منو شنید اون بُت احتمالی که از من ساخته بود خراب شده بود...
    - خب خوبه
    علامت سوال... سکوت... تردید... هیجان و دوباره علامت سوال، هارمونی عجیبی رو ساخته بودن... اینا بارها و بارها تکرار شد تا این که بالاخره رسیدیم... یه رستوران نزدیک خونه ام بود که یکی از رفقای دوران خدمتم اونجا کار میکرد. هم فضاش رو دوست داشتم هم دیدن رفیقامو... پس بهترین انتخابی که میتونستم بکنم، مثه همیشه اونجا بود. رفتیم داخل و یه جا نشستیم. رفیقم سر یه میز دیگه بود و داشت سفارش اونا رو مینوشت...
    رها دوباره غرق شده بود. زل زده بود به گلدون رو میز و احتمالا کیلومترها از من دورتر بود.
    رفیقم داشت میومد سمتمون... پشت رها بود و رها نمیتونست اونو ببینه. هرچند شاید جلوش هم بود فرقی نمیکرد. لبخند رفیقم دیگه ازین عمیق تر نمیشد. احساس میکردم الآنه که لباش بترکه بپاشه کف زمین... اومد نزدیکتر و یه چشمک زد و با سر اشاره ای به رها کرد. بر حسب تجربه، ترجمه اش این بود:« ناقلا این عروسک کیه؟ شیرینیش کو پس؟». پاشدم باهاش دست دادم و سلام و احوال کردیم که رها به خودش اومد...
    من: رها خانوم این دوست عزیزم رضاست... از بچه های گل روزگار
    رضا: چوبکاری نکن ارسلان جون. خوب هستین رها خانوم؟
    رها: سلام. ممنون
    هرچی خواست چهره خودش رو با یه نقاب از لبخند بپوشونه نتونست... رضا هم سریع اینو فهمید و سفارشارو تندتند گرفت و متواری شد.
    - ببخشید دیگه. ما وسعمون در همین حده
    با این جمله میخواستم تیری تو تاریکی زده باشم...
    - خواهش میکنم
    نه مثه اینکه غیرمستقیم و طعنه و این چیزا اصن جواب نمیده... یکم گذشت...
    - منتظرم بودی یا اتفاقی همدیگه رو دیدیم؟
    بالاخره یکم به خودش اومد...
    - اومده بودیم ماشین رو ببریم... علی آقا رفت و من موندم یه قدمی بزنم...
    کلا هم که به من چه اصن ماشین چیه و علی آقا کیه؟
    - چیز دیگه نمیخوای بگی؟
    - فکر کردم نمیخوای بدونی
    - نمیخواستم بدونم. چون چیزی که دیشب برام بودی با الآنت خیلی فرق میکنه. البته اجباری نیست. هر طور راحتی...
    مردد بود که چی بگه... چند لحظه بعد رضا سر رسید و ازون برزخ درش آورد...
    رضا: آقا ارسلان خیلی خوش اومدینا... بیشتر تشریف بیارین چشمای ماهم نور بگیره آقا
    یه ابرو بهش بالا انداختم که ازین جلوتر نره و خداروشکر فهمید و کارای میز و غذا رو انجام داد و رفت... الآن که فکرش رو میکنم عجب غلطی کردم رفتم اونجا اون شب...
    شروع کردیم به خوردن غذا... چیز زیادی نخورد... ولی من کف ظرف رو برق انداختم. بعد از کار هیچی به اندازه غذا نمی چسبه. حالا چه آدم فکرش مشغول باشه چه نباشه... تا رضا مشغول یه مشتری بود سریع رفتم حساب کردم و از دور باهاش خداحافظی کردم... چون نزدیک که میشد تن و بدنم میلرزید...
    - خب بریم خونه من؟ یا برسونمتون خونه خودتون؟
    کاش نمیپرسیدم. سخت بود واسش جواب دادن... خب واسه هر دختری سخت بود... واسه همین با مکثی که کرد جوابم رو گرفتم...
    - پس اگه میخواین یه تماس بگیرین که خونه نگرانتون نشن...
    - کسی نگران من نمیشه خیالتون راحت...
    دوست داشتم به حرف بیارمش... دوست داشتم تا صبح باهاش حرف بزنم و خالیش کنم... دوست داشتم حداقل یه بار لبخندش رو میدیدم...
    در خونه رو باز کردم و اول رها رو راهی خونه کردم... یکی از همسایه ها منو دید و خواست باهام صحبت کنه... به رها یه اشاره ای کردم و درو بستم. یه خانم سالخورده بود. باهم رابطه خوبی داشتیم. کلا سعی میکردم با همه خوب باشم مگه اینکه یه چیزیشون بره رو مخم. ولی امروز انگار یه چیزی شده بود چون سابقه نداشت بیاد و اینجوری باهام صحبت کنه...
    - خوبین شما؟
    - والا خوب که چه عرض کنم مادر...
    - بچه ها خوبن؟ احسانو خیلی وقته نمی بینم...
    - آره شکر خدا... اتفاقا واسه خاطر بچه ها اومدم... هم واسه احسان هم واسه ریحانه...
    - بفرمایین... گوش میکنم
    همیشه سعی میکردم با کسی دارم حرف میزنم لبخند بزنم تا طرف مقابل بهم اعتماد کنه و راحت بتونه حرفش رو بزنه... مگه اینکه یه چیزیشون بره رو مخم.
    - پسرم ما تقریبا دو ساله همدیگرو میشناسیم. نوه هام تو رو میشناسن تو اونارو میشناسی... بچه ها دیگه بزرگ شدن... واسه خودشون حرف دارن... یه چیزایی رو میفهمن یه چیزایی رو نه... تو این ساختمون قبل ازینکه شما بیاین ما ازین موردا نداشتیم...
    آهان پس بگو داستان چیه...
    - بچه های من اینارو میبینن و یاد میگیرن...
    - شما تا حالا از من خطایی دیدین؟
    - نه والا
    - تا حالا شده من به شما بی احترامی کنم؟
    - استغفرالله... شما جوون خیلی خوبی هستی فقط نمیدونم این رفت و آمدا چیه
    - خب شما به بچه ها یاد بدین که رفتارهای خوب منو یاد بگیرن و اگه خطایی کردم چشم پوشی کنن...
    - والا چی بگم مادر... اول نمیخواستم بیام ولی گفتم به خودت بگم که حواست به خودت و ما باشه... همسایه های هم دیگه یه موقع واست دردسر میشنا
    خب پس کار اون حروم زاده ست... دارم براش...
    - مرسی که باهام حرف زدین... ازین به بعد بازم چیزی بود مستقیم بیاین به خودم بگین... راستی ریحانه خانم تونست نمره خوب بگیره؟
    - آره مادر... خودش که میگه تازه دارم هِنسه؟ هِندِس؟ نمیدونم چی چی رو میفهمم...
    - خب خدا رو شکر...
    خداحافظی کردیم و در و بستم و رفتم تو... داشتم میرفتم سمت رها که دوباره صدای در اومد... ای بابا بی خیال دیگه... دوباره با کلافگی رفتم سمت در و بازش کردم... فرشاد بود... یه چشمک به عنوان سلام از همون همیشگیا تحویلم داد...
    - رام میدی تو یا میخوای مثه بچه ها قهر کنی؟
    لبخندی زدم و با سر اشاره کردم که بره تو... وقتی رها رو دید شوکه شد...
    فرشاد: به به خوشم باشه آقا ارسلان. میگفتی با گل و شیرینی تشریف میاوردیم... معرفی نمیکنی؟
    من: فرشاد از دوستای صمیمیم... ایشونم رها ... (یکم مکث کردم) ... همین، رها...
    فرشاد: رها خانوم... یه اسم زیبا برای یه خانوم زیبا
    رها: سلام خوشبختم
    لعنتی مارو از لونه میکشید بیرون با این زبونش... اونا نشستن و من رفتم آشپزخونه...
    فرشاد: خب رها خانوم... این ارسلان خان عتیقه ما چجوری شما را کشف کرده؟
    رها: راستش... (من سرم تو کار خودم بود... رها یه نگاهی به من کرد و منتظر بود که یه کمکی بهش برسونم... ولی خب مهم نبود که دختر... هر چی گفتی گفتی)... اتفاقی شد...
    فرشاد: من نمیدونم خدا چرا ازین اتفاقا نصیب ما نمیکنه
    همینجوری دختر رو زمین نمونده با آقا نبوده باشه، واسه من ادای بدبخت بیچاره هارو درمیاره... رفتم نشستم کنار فرشاد... اون ملعون هم شروع کرد خاطره تعریف کردن... همیشه موقع خاطره تعریف کردناش من ساکت ساکت بودم... لعنتی خبره بود تو اینکار... چند تا خاطره رو رد کردیم و کم کم داشتم لبخند رها رو میدیدم... با چه اشتیاقی هم گوش میداد... بعله دیگه... رفتن آبروی من بایدم جذاب باشه...
    فرشاد: نگاه نکن الان انقدر باشخصیت جلوت نشسته ها... دوران مدرسه چنان میشاشید تو کلاس که کلا اون روز رو تعطیل میکردن...
    مار بزنه اون زبون صاب مرده اتو... رها که دیگه مرده بود از خنده... از خنده اون منم خنده ام گرفته بود... بالاخره خنده اشو دیدم... قشنگ میخندید...
    من: ای تو اون روحت فرشاد... ببینم میتونی این یه ذره آبرویی که داریم و ببری یا نه
    فرشاد: به اونجاش هم میرسیم حالا... اصن یادم رفت واسه چی اومده بودم بابا. (به ساعتش نگاه کرد) اوه اوه مهمونی هم از کفمون رفت. من برم به آخراش برسم که از قافله عشق عقب نمونم برادر...
    با رها خداحافظی کرد و من تا جلوی در باهاش رفتم...
    - بزمجه این چرت و پرتا چی بود سرهم کردی؟
    - بابا بی خیال تو که برات مهم نیست... بده دل دختر مردم رو شاد کردم و ایضاً تو را... ولی خوشگله ها... خر نشی دوباره فاز شخصیت برداریا...
    - برو برو دیرت شد... الآن عشّاقتون پَرپَر میشن...
    دستش رو گذاشت رو پیشونیش و یه "عزت زیاد" گفت و رفت... ما دو تا خوب همدیگرو میشناختیم... بحث رفاقت جدا بود و بحث کار هم جدا... میدونست که من حتما بعد این چندتا پروژه شراکت رو تموم میکنم ولی خب اینم میدونست که این حرکت لطمه ای به رفاقتمون وارد نمیکنه... البته یکی دوبار اول کردا ولی بعدش دیگه عادی شد...
    درو بستم و رفتم سمت رها... چشماش میخندید... معلوم بود ازون شیطوناییه که رو دستش کسی نمیاد ولی یه سری مشکلات بزرگ اینجوریش کرده...
    - خدا نصیب گرگ بیابون نکنه...
    یه بار سرش رو پایین بالا کرد که یعنی آره...
    - دیگه حنام پیشت رنگ نداره نه؟
    این دفعه بالا پایین کرد که یعنی نه...
    - حالا نمیخوای باهام حرف بزنی اوکیه ها؟ من میترسم گردنت رگ به رگ شه یه وقت...
    انگار میخواست لبخندش رو پنهون کنه ولی خیلی دیر بود... اون لبخند قشنگ رو وقتی داشت بهم نگاه میکرد، بالاخره شکار کردم... خودمم یه لبخندی زدم... نقشه ام گرفته بود...


    نوشته: SexyMind

  • 28

  • 9




  • نظرات:
    •   Shadi1380
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • اولللل


    •   mazyardep
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • دوم:|


    •   shahx-1
    • 1 هفته،2 روز
      • 5

    • اقای سکی مایند تلویزیون ایران با شما نسبت داره؟؟ (biggrin)


    •   shahx-1
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • سکسی مایند لعنت به این تصحیح خودکار که نموده منو.....


    •   بچه-ای-خوب
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • توی این قسمت برخلاف قسمت قبلی هیچ چیز جذاب و نتیجه گیری یا اتفاق خاصی نیافتاد.
      برخلاف طولانی بودن خیلی جالب نبود.


    •   Hamid_mashti
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • عالی بود لایک منتظر بعدیشم


    •   Nikan.a
    • 1 هفته،2 روز
      • 7

    • جایزه داستان شمارو باید بدن به اونی که دوم شده دو دستی تقدیم کنید بهش بلکه از این عقده ای بازی دس برداره متاسفانه تا الانم نتونسته اول بشه (biggrin) اونیم که اول شده دیگه جای حرفی نزاشته بمونه!! اینا از بچگی عقده دارن دست خودشون نیس تقصیره پاشونه


    •   Nikan.a
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • SexyMinde: عزیز لایک داستانت قشنگ بود ممنون


    •   Esf_nice_man
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • دووووم


    •   SexyMind
    • 1 هفته،2 روز
      • 5

    • shahx-1
      خیر... آقای فراستی با شما چی؟


      بچه-ای-خوب
      کاملا حق با شماست... چون داستان به صورت قسمتی دراومده این انتظار باید بره به هر حال...


      Hamid_mashti
      ممنون عزیز (rose)


      Nikan.a
      بچه ان دیگه... بذارین خوش باشن :)


      سعیدتبریزی
      راستش خودمم با شما هم عقیده ام... دوستانی که قسمت اول رو خوندن خیلی ازم میپرسیدن که چی شد و فلان و بقیه اش هم بنویس خب که منم نوشتم... البته یه جور دیگه نوشتم که بعدا متوجه خواهید شد...
      از تعریفتون هم خیلی سپاسگذارم :)


    •   shahx-1
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • اقای سکسی مایند از لحاظ تکرار گفتم یه دفعه تو تاپیک قرار میگیره یه دفعه اینجا... در مورد منتقد بودن فقط میتونم بگم دروغ رو توهین به شعور جمع میدونم . اعتقاد دارم حتی در داستان نوشتن نیز نباید مخاطب رو بی شعور فرض کرد. به قول سالوادور هاردینگ دروغ هرچه به حقیقت نزدیکتر باشد بهتر است و حقیقت انگاه که قابل استفاده باشد بهترین دروغهاست.......


    •   SexyMind
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • Nikan.a
      مرسی عزیز :)


      shahx-1
      منم بحث تلویزیون شد یهو یادم افتاد... در مورد منتقد بودن هم باید بگم که بسیار کار قشنگی میکنین... فقط یکی تو نقد میشه فراستی و یکی میشه مهران مدیری :)


    •   ashkaanm
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • خسته نباشی
      قسمت اول داستانت روان تر بود
      تو این قسمت زیادی با خودت حرف زدی و افکار تو مغزت رو عنوان کرذی ..!


    •   saradavoodi
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • داستانت خوبه ولی کاش یکم از جزئیات میزدی که یه مسیری میگرفت داستان..اتفاق خاصی نیوفتاد ولی بازم لایک?


    •   SexyMind
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • ashkaanm
      مرسی عزیز :) شاید چون سه تا قسمت رو کردم یه دونه اینجوریه (biggrin)


      saradavoodi
      ممنون ازتون (rose) سه قسمت رو کردم یه دونه یکم طولانی شده... و اینکه آرامش قبل از طوفانه ;)


    •   R.B.behruz
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • خسته نباشی دوست عزیز، داستان خوبی هستش، ابهام ایجاد شده در داستان خوبه و خواننده رو دنبال خودش میکشه تا کشف بشه.
      منتظر ادامه ش هستم
      موفق باشید


    •   Mr.poori
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • داستانت خوب بود شخصیتتو دوس نداشتم یه از خود متشکرم خاصی توش موج میزد


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • همونطور که تو داستان قبلی گفتم.سادگی و شیطنت هات رو دوست دارم.بدون اغراق فقط یجا لرزیدی که اونم اشکال نداره بخاطر سرما بوده.خخخخخ
      موفق باشی رفیق.لایک


    •   Mehditabriziolya
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • تو قسمت دوم روی افکار خودت خیلی موج سواری کردی خونسردی که درقسمت اول نکته مثبتت بود در این قسمت بنوعی باعث آزار خواننده میشه بنوعی داری از روال واقعی بودن خارج میشی هر چند ممکنه داستانت واقعی نباشه ولی مانور بیش از حد رو یک خوی شخصیتی داستان رو از محور واقع گرایی دور میکنه


    •   kokarostam
    • 1 هفته،2 روز
      • 10

    • هنوز نخوندم


      هنوز داستان را نخوندم، فقط اومدم دنبلان‌های طلا و نقره را به نفرات اول و دوم تقدیم کنم و برم.


      ها کـُ‌کا


    •   Sexybreasts
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • like (rose) <img class=" />
      khob bod :)
      edame bdid mr


    •   SexyMind
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • R.B.behruz
      ممنون دوست عزیز که داستان رو دنبال میکنین :)
      فکر نمیکنم قسمت بعد رو اینجا بذارم... میتونین داخل تاپیکام بقیه رو بخونین


      Mr.poori
      مرسی عزیز :) حالا خیلیا میگن باید یکم ارسلان رو خاکستری کنم (biggrin)


      hamid30gari
      ممنون دوست عزیز... نظر لطفته (rose)


      Mehditabriziolya
      مرسی عزیز که وقت گذاشتی... اما در مورد صحبتتون: خودمم همین رو میخوام ;)


      kokarostam
      مرسی سر زدی به هر حال :)


      Sexybreasts
      ممنون عزیز :) ادامه رو از تاپیک باید بخونین اگه دوست داشتین... چون طبق انتظارم قسمت دوم دیگه اون بازتاب اولی رو نداشت... البته اگه تو داستان های برگزیده بیاد که بتونم بعدی رو هم سریع بذارم، میذارم ولی گمون نکنم :)


    •   Loobia.khanom
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • من از اونام که یه رمان رو دو شبه تموم میکنم خاره خودمو چشمامو میگام میزارم کنار قسمته بعدو بزار دیگه لانتـــــــی


    •   SSAa699
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • 15 (rose) (rose) (rose)


    •   nima_rahnama
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • اگه بخوام بدون تعارف بگم قسمت اول خیلی بهتر بود
      حتی برای اینکه منصفانه بخوام صحبت کنم یکبار دیگه قسمت اول رو خوندم و دیدم اشتباه نکردم
      قسمت دوم خط داستانی مشخصی نداشت رفیق؛ دیالوگ ها سطحی و بعضاً نامفهوم بود نمیدونم هدفت از نوشتن این قسمت چی بود؟؟ قصه هیچ انسجامی نداشت و انگار از سر رفع تکلیف نوشته شده، فراستی حق داره نابودت کنه!!
      یکم دچار تردید شدم ک کیفیت کارت این قسمته یا قبلی؟؟ این از دستت در رفته بد نوشتی یا قبلی از دستت در رفته خوب نوشتی!
      بنظرم داستان قسمت یک کامل بود و نیاز نداشت وسوسه بشی برای نوشتن قسمت جدید
      حالا باید تلاش کنی یه قصه جدید بنویسی و اینقدر خوب بنویسی ک اینو بشوره ببره پایین
      موفق باشی رفیق


    •   SexyMind
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • Loobia.khanom
      قسمت های بعد رو از پروفایلم باید بخونین :)


      SSAa699
      :) ممنون


      nima_rahnama
      خیلی ممنون که وقت گذاشتین و دوباره ممنون که بی تعارف نظر میدین :)
      خودمم بارها گفتم که قسمت اول یه ایده بکر واسم بود و ادامه اش رو به قول شما به خاطر رفع تکلیف نوشتم... البته این که میخواستم یه چیزی رو امتحان کنم (داستان "آخه چرا من" داخل تاپیکام) هم بی تاثیر نبود...
      با تشکر (rose)


    •   PÃŘŠÃ78Z
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • ادامه ش کی میاد داستان جالب و خوشمزه ای بود دمت گرم


    •   kokarostam
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • خوب


      خوش خوشکمان آمد.


      ها کـُ‌کا


    •   masih_roma
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • هرکی میگه کسشربود لایک کنه


    •   masih_roma
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • هرکی میگه کسشر نبود لایک کنه


    •   bn1380
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • بقیشو بنویس مشتاق شدم لایک ۱۷


    •   SexyMind
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • PÃŘŠÃ78Z
      ممنون عزیز... ادامه اش هم اگه این بره جزء برگزیده ها ( که من بتونم سریع بعدی رو بذارم) به زودی میاد :)


      kokarostam
      خوشحالم خوشتون اومد :)


      masih_roma
      تو هم من درگیرتم هنوز چیکار کنم... مرسی وقت گذاشتی در هر صورت (biggrin)


      Taha..kkh
      ممنون وقت گذاشتین :)


      bn1380
      بقیه اش هم آماده ست میتونی بری تو تاپیکام عزیز :)


    •   jackman0511
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • طولانی بود :(


    •   Ice_flower
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • ای وایی پ چرا تموم شد... :(
      لدفا زودتر ادامه اش رو بنویسید.
      خیلی عالی و جذاب بود
      لایک ۱۸.


    •   exotimo
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • قشنگ بود ادامشو بنویس


    •   SexyMind
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • jackman0511
      دنباله داره دیگه عزیز :)


      Ice_flower
      خیلی ممنون دوست عزیز :) ادامه اش تو تاپیکامه


      exotimo
      مرسی ادامه اش تو تاپیکامه:)


    •   Gayaneh
    • 1 هفته،1 روز
      • 3

    • سلام سکسی!
      کلاً سبک نگارش نسبت به قسمت اول خیلی فرق کرد؟هدفتو احتمالاً تو قسمت آتی خواهیم دید بدرخش ببینیم چه میکنی (rose)


    •   Iraniazadpars56789
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • بنا به داستان قبلیت با اشتیاق خوندم ونتونستم کنسل کنم خوندنو تا اتمامش همش منتظر اتفاقی بودم که در پس ذهنم گواهی میداد ولی اینجور نشد و فقط کمی شناخت بهمون اون هم به صورت قطره چکون منتظر داستان بعدیت هستم با اشتیاق و امیدوارم اتفاق خوبی بیفته لایک 21 تقدیمت


    •   Iraniazadpars56789
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • اخ الان متاسفانه تو قسمت نضرات خوندم که قصدنوشتن ادامه داستان در این قسمت نوشتنو میخای در تایپیک ادامه بدی قسمت بعد رو واقعا متاسفم برای اینکار متمعنا با اینکه بسیار شدید دوست دارم ادامش رو بخونم ولی به تایپیک هات سر نخاهم زد و مایلم ادامه داستان رو در همین بخش بخونم چون با فرار از نضرات و نگرفتن لایکی که انتظار داشتی نباید فرار کنی چون در این صورت ارزش خود نویسنده از بین میره از نظر من پس امید دارم که ادامش ببینم و متحیر بشم و بتونم اسم شما پیش چند نویسنده ای که داستانهاشون ارزش خوندن داره بزارم و ادامه داستان لذت ببرم


    •   SexyMind
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • Gayaneh
      سلام عزیز :) این قسمت آماده سازی واسه قسمت بعد بود ولی ادامه داخل تاپیک (rose)


      Iraniazadpars56789
      مرسی عزیزجان که با اشتیاق دنبال میکنی... ادامه داستان نوشته شده و داخل تاپیکام کامل تره (داستان مکمل "آخه چرا من"). من اصن تو تاپیک شروع کردم و اگه بخوام یکی رو انتخاب کنم مسلما تاپیک هست... اما چرا بعدی اینجا نمیاد: نویسنده به ازای هر داستان برگزیده میتونه یه داستان بدون نوبت ارائه بده وگرنه داستان بعدیش میفته تقریبا سه هفته بعد که خب سه هفته دیگه ارزشی نداره واسه ادامه این داستان که همه یادشون رفته پس بهترین جا تاپیکه...پس بحث ترس نیست :)


    •   amiralixyz
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • ادامش


    •   SexyMind
    • 1 هفته
      • 0

    • amiralixyz
      تو تاپیکامه


    •   Koon_laghet
    • 1 هفته
      • 2

    • عالی


    •   رادی-
    • 2 روز،8 ساعت
      • 1

    • منتظر قسمت بعدم. لطفا سریعتر آپلودش کن


    •   vitamin4rooh
    • 1 روز،19 ساعت
      • 1

    • منتظر بودم ۲و۳ بیاد باهم بخونمشون که این ۳ نرسیده هنوز.
      لایک علی‌الحساب تقدیمت تا آخر ۳


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو