منم مثه بقیه ام؟ (۵ و پایانی)

    ...قسمت قبل


    طعم شیرین انتقام بعد از اون چند روزی که گذشت از بین رفت... خیلی آروم هم میگذشت... حالا فکرم مشغول چیزای دیگه ای بود... گوشیم داشت زنگ میخورد...
    - بله؟
    - جیمزباند من چطوره؟ ارسلان میگم برنامه نویسی رو بذاریم کنار و بزنیم تو این کار، ها؟
    - باز این شر و ور گفتناش شروع شد...
    - من شر و ور میگم دیگه... اوکی... پروژه تقی پور آماده ست؟
    چیزی واسه گفتن نداشتم...
    -بگو دیگه، بگو... آهان خب ساکت بودن شر و ور حساب نمیشه راست میگی. خودت بگو این دفعه که زنگ زد چی بگم بهشون؟
    - نمیدونم یجوری دست به سرشون کن دیگه تو که بلدی
    - آره دیگه پای گند و کثافت کاری که....................................... اصن چته تو؟ من نمیخواستی دهن اون پسره رو سرویس کنی؟ خب کردی دیگه الآن چه مرگته؟ به روحیات و اعتقاداتت لطمه خورده؟
    - نمیدونم... فقط اینو میدونم به هر چی میتونم فکر کنم به جز کدنویسی... هر چی مینویسم جور درنمیاد... تا حالا خودمو اینجوری ندیده بودم...
    - به به... تو با اون روحیات لطیفت واسه چی ازین کارا میکنی آخه؟ این گِل بازیا رو باید بذاری واسه ما پسرجون... حالا هم نمیخواد به ذهن گرامی فشار بیارین... آماده شو بیام دنبالت بریم یه فری بخوریم...
    - حله
    گوشی رو قطع کردم... همیشه واسه همه چی یه راه حلی پیدا میکردم... همیشه من بودم و من، حالا هر چی میخواست باشه باشه... ولی این دفعه نمیدونستم دردم چیه... واسه چی باید راه حل پیدا میکردم؟ بیشتر داشتم با خودم سر این کلنجار میرفتم که نکنه یه وقت کلید حل مشکلم دست رها باشه...
    فرشاد اومد و باهم رفتیم به باشگاه بیلیاردی که همیشه میرفتیم... بازی رو شروع کردیم...
    رها... ضربه... نه... ضربه... نه... ضربه... ضربه
    تو ضربه آخر توپ از میز افتاد بیرون... تازه نگاهم افتاد به دور و برم... جوری به توپا ضربه میزدم که همه زیرچشمی داشتن نگاه میکردن... یه نفس عمیق کشیدم و یه دستی به صورتم... به فرشاد نگاه کردم... نمیدونم چرا ولی داشت با لبخند بهم نگام میکرد!
    - یه توپ هم ننداختی تو سوراخ... حتی شانسی هم هیچکدوم نرفت دقت کردی؟
    - هِه دقت... یکی از چیزایی که این روزا باهم آشنا نیستیم همین دقتیه که میگی...
    - بیا یکم بشینیم... بسه واسه امروز...
    رفتیم و نشستیم... مسئول سالن که باهاش دیگه رفیق شده بودیم داشت میومد سمتمون که با اشاره های فرشاد راهش رو کج کرد و رفت...
    - خب ارسلان خان... یکم ازین رها خانوم قصه واسه ما بگو ببینم
    دست از فکر کردن برداشتم و یه نگاهی به فرشاد انداختم...
    - نه آقا فرشاد ازین خبرا نیست
    - همین که میگی خبری نیست یعنی خبریه... چی اصن آشنا شدین؟ رها که اون روز پیچوند. بگو ببینم داستان چی بود؟
    داستان رو از سیر تا پیاز با همه جزئیات براش گفتم... فقط اینکه دقیقا چه اتفاقی واسه رها افتاده بود که اون شب اونجا بود رو دیگه سانسورش کردم...

    - همین؟ یعنی کلا تو این چند روز همینارو فهمیدی؟ به نظر دختر خوبی بود، بی.اِم.و قرمز داشت و خونه شون لویزان بود؟ اف.بی.آی هم انقد قوی عمل نمیکنه لعنتی...
    - انتظار داشتی چیکار کنم خب؟ دختره از سرما داشت آوردمش خونه... بعد بشینم سین جینش کنم و اطلاعات ازش بکشم بیرون؟
    - دِ آخه لامصب من نمیدونم تو چرا نمیتونی درست و حسابی لاس بزنی با یه دختر آخه؟ قربونش برم کمرو که نیستی... اعتماد به نفست هم که کون خرو پاره میکنه... چندتا سوالم اگه تو میپرسیدی از شخصیتت کم نمیشد داداش من...
    - حالا که چی؟ رفت تموم شد دیگه...
    - اگه تنها میرفت میگفتم خب به درک... ولی مثه اینکه یه چیزایی رو هم با خودش برده...
    یکم به حرفش فکر کردم... خوب میدونستم منظورش چیه... شایدم راست میگفت
    - چرت و پرت نگو بابا... پاشو بریم...
    باز داشت بهم لبخند میزد... پاشدیم رفتیم حساب کردیم و دوباره یه خوش و بش ظاهری با صاحب باشگاه کردم و زدیم بیرون...


    فرداش طرفای ظهر بود که زنگ درو زدن... من که حوصله همسایه هارو نداشتم خودمو زدم به نشنیدن و طرف هم چندبار دیگه زنگو زد... حالا نوبت گوشیم بود... ای بابا حالا همه چی باید با هم به کار میفتاد؟ فرشاد بود...
    - جان؟
    - جان و زهرمار... مرتیکه درو باز کن...
    گوشی رو قطع کردم و رفتم درو باز کردم...
    - حیف من که رفتم واسه ات موز خریدم... میدونستم جیره موزت تموم شده...
    - ای خدا منو صبر بده
    - یعنی برم دیگه؟
    - گمشو تو ببینم...
    - افسار گسیختی جدیدنا... بشین حالا یه انرژی زا آوردم برات زندگی کنی...
    - رفتیم تو نشستیم...
    یه برگه گذاشت جلوم... برش داشتم و یه نگاه بهش کردم... در این حد که فهمیدم یکی با یه خط تخمی یه سری چیزا نوشته و دوباره به فرشاد نگاه کردم...
    - خط خودته دیگه؟
    - ببخشید دیگه ننه مون یادش رفت کلاس خطاطی بفرسته مارو؟
    برگه رو با خیالی انداختم رو میز...
    - چی هست حالا؟ پروژه جدیده؟ صد دفعه گفتم بده تایپیست تایپ کنه برام بفرست... پاشدی اومدی تا اینجا که چی؟
    - اینو فعلا میذارم رو حساب وضع روحی کیریت ولی در اسرع وقت میرینم بهت... راستش من برحسب اتفاق یه سری آشنا تو راهنمایی رانندگی دارم... بعد نشستم با خودم فکر کردم... یه آشنا تو راهنمایی رانندگی... یه بی.ام.و قرمز... رها... لویزان...
    کم کم هشیار شدم و داشتم به دقت به حرفاش گوش میکردم...
    - میدونی سالیانه تعداد زیادی بی.ام.و قرمز نمیان تو ایران که پلاک شده هم باشن... خب قرمز هم که باشن...
    برگه رو برداشتم و شروع به خوندن کردم...
    - دم باباش گرما. ماشین رو زده به نام دختره... وگرنه یه سری باید ثبت احوال هم میزدم احتمالا...
    همون طور که فرشاد داشت واسه خودش حرف میزد من برگه رو میخوندم و زمزمه میکردم...
    رها خرسند... 23 ساله... نام پدر، محمود... لیسانس معماری... محمود خرسند از بزرگترین واردکنندگان ماشین... نام مادر، سحر... معلم دبیرستان دخترانه... وقتی رها 15 ساله بوده فوت شده... مدرسه... دانشگاه... شماره تلفن... آدرس منزل...
    - چجوری اینارو پیدا کردی؟
    یه موز دهنش بود و داشت با اشتها میخورد... انگشتش رو سمت من گرفت که صبر کنم خوردنش تموم شه... یکم مکث کردم...
    - اَه جون بکن دیگه
    - ................................ تربیتت کجا رفته؟ با دهن پُر؟
    منتظر شد من یه چیزی بگم...
    - فرشاد حرف میزنی یا به حرفت بیارم
    - ازونجایی که تو سابقه خشونت داری خودم حرف میزنم... به نام خدا...
    پاشدم بیفتم به جونش که...
    - خیله خب خیله خب... میگم وحشی... بابا ایرانه و رابطه هاش دیگه... منم که میدونی هر جا بخوای خلاصه یه آشنایی دارم... یکی از بچه ها راهنمایی رانندگیه... چیزایی که میدونستم رو دادم بهش و گفت ببینه چیکار میتونه بکنه... دوساعت بعد زنگ زد و گفت یه مورد بیشتر نیست... عکسش هم واسم فرستاد که دیدم خود خودشه... بعد دیگه مشخصات رو سپردم دست بروبچ خودمون که اونام دو سه ساعته اینارو درآوردن... البته گفتن یه کاری براشون پیش اومد که دیر شد...
    - عکسش کو؟
    عکس رو بهم نشون داد... خودش بود... لعنتی مثه اینکه فکرم درست بود...
    چیکار کنم حالا؟ زنگ بزنم؟ زنگ نزنم؟ نه حضوری برم پیشش بهتره؟ نه نه... برم جلو در یارو چی بگم آخه؟ بهش پیام میدم که بریم بیرون... آره اونم میگه باشه عشقم...
    ای خیر نبینی فرشاد. بدتر شد که الآن... اِ اِ ببین چجوری مارو گذاشت تو خماری پاشد رفتا... پاک روانی شدم رفته... دارم با خودم حرف میزنم... اگه اون شب میدونستم قراره به اینجا بکشه، غلط میکردم برم سمتش... میذاشتم همونجا..................... وای خدا چی دارم میگم آخه؟!!
    بعد از رفتن فرشاد کلا برنامه همین بود... هر از گاهی هم میرفتم جلو آینه حرف میزدم انگاری دو نفریم... مشکل همه رو من خودم حل میکردم، حالا مثه خر تو مال خودم مونده بودم... یعنی یه نفر نیست به داد من برسه؟ غیر ازون فرشاد خیر ندیده که فقط جاسوس بازی بلده البته...
    فرداش اون روز طرفای غروب فرشاد بهم زنگ زد...
    - سلام
    - تو عزیز دلمی دل انگیز... اصن این سلامای عاشقانه اته که منو دیوونه خودت کرده لعنتی...
    - حرف میزنی یا یه پایان عاشقانه به تماسمون بدم
    - اوه اوه با هم آره...؟ تهدید میکنی...؟ شاخ شدی...؟
    - فرشاد حرف بزن ببینم چی میگی... هنوز دارم با این دسته گلی که دستم دادی سر و کله میزنم
    - ازون مغز درب و داغون تو بیشتر ازینم انتظار نمیره... بیا پاتوق دوتایی یه فکری بکنیم واسش... خونه ات هم نمیاما... انگاری هر چی بدبختی تو عالم هست ریختن اون تو...
    - ساعت چند؟
    - هشت
    - خیله خب میام
    - جــــــــــون تو فقط................................
    گوشی رو قطع کردم و دوباره رفتم سر سوالای خودم... زنگ؟ حضوری؟ پیام؟
    قبل از 8 تو کافه بودم. هرچند اون حداقل نیم ساعت تاخیر رو همیشه داشت ولی من طبق عادت همیشه سر وقت میرفتم... گوشیم و درآوردم و شروع کردم بازی کردن... بازی کردن همیشه میتونست یکم به افکارم نظم بده... ساعت 8:15 بود و بازی هم دیگه راضیم نمیکرد... هی اینور اونور رو با کلافگی نگاه میکردم تا اون فرشاد لندهور پیداش بشه...
    آخه فکر من وقتی نمیرسه فکر اون میخواد برسه؟ الکی پاشدم او.............................................
    به روبه رو خیره شده بودم و چیزی که میدیدم رو باور نمیکردم... رها... رها؟ اون اینجا چیکار میکنه؟ یکم طول کشید تا متوجه بشم که کار فرشاده... جلوی در وایساده بود و خیره شده بود به من... نه من حرکتی از خودم نشون میدادم نه اون... انگار هر چی که تو اونجا بود از حرکت وایساده بود... نفسای عمیق میکشیدم و چشم از رها برنمیداشتم... بیا دختر؟ یه حرکتی کن...
    یهو برگشت و خیلی سریع از کافه رفت بیرون... لعنتی... نباید برم دنبالش... خب نخواست با من حرف بزنه دیگه... زور که نیست...
    یکم تو اون حالت موندم... اَه غلط کرده اصن... باید باهام حرف بزنه... از جام پاشدم و با نهایت سرعت از کافه خارج شدم... از پله ها پایین رفتم و جلوی خروجی وایسادم... چپ و راست رو به سرعت نگاه کردم که ببینم کدوم وری رفته... ولی دیگه نیازی به دوییدن نبود... رها چند قدم بیشتر از کافه دور نشده بود... بی حرکت وایساده بود... خیلی دوست داشتم بدونم به چی داره فکر میکنه... کدوم سوال بی جواب، مانع رفتنش شده؟
    آروم به سمتش حرکت کردم و روبه روش وایسادم... دستاش به سینه اش بود و سرش رو پایین گرفته بود... انگاری خودش رو بغل کرده بود... دوست داشتم بدون هیچ حد و مرزی تو آغوش بگیرمش... بازم بهم اعتماد کنه و خودش رو تو بغلم رها کنه... رهای رها...
    - رها
    - .............
    - رها... میشه سرتو بیاری بالا؟
    - ...............
    - چی میخوای بشنوی؟ اینکه از اون روز یه لحظه هم فکرت از سرم بیرون نرفته؟ اینکه زندگیم بهم ریخته.....؟ آره... این منم که دارم اینارو میگم... این اولین باره که دارم اینارو به یه نفر میگم... تو باعثش شدی دختر... حالا نمیتونی بذاری بری... میشه نگام کنی؟
    هیچ حرکتی نکرد... دستم رو آروم بردم سمت صورتش... زیر چونه اش رو لمس کردم... چند قطره اشک روی دستم حس کردم... یه نفس عمیق کشیدم و با حوصله سرش رو آوردم بالا... مقاومتی نمیکرد... چشماش رو بسته بود... با کوچکترین فشاری که به چشماش میاورد چند قطره اشک سرازیر میشد...
    - نمیخوای منو ببینی؟ من هنوز همون ارسلانما... همونی که تو اتاقش راحت میخوابیدی و حتی نگاهت نمیکرد... همون که اگه مجبور نشده بود حتی لمست هم نمیکرد... اینارو یادته دیگه؟
    چشماش رو باز کرد... با انگشتم قطره های اشکی رو که زیر چشمش بود پاک کردم... دیگه نتونست طاقت بیاره و پرید تو بغلم......................... لبخندی از آرامش نشست رو لبام... یه نفس عمیق با خیال راحت کشیدم و دستامو دور کمرش حلقه کردم... چه حس قشنگی بود... هر چی میگذشت فکرم آزاد و آزادتر میشد... آزاد از چیزای دیگه میشد و پر میشد از رها... روحم، فکرم، قلبم، انگاری خیلی وقت بودن که منتظر این لحظه بودن... پس "من" چی بودم که ازش خبر نداشتم؟
    شروع کردم به نوازش سر و موهایی که از کنار شالش بیرون زده بودن... میخواستم بیشتر کشفش کنم... اما این دفعه با میل خودم... با میل رها... ایندفعه جسممون خوب نمیتونست با هم در تماس باشه، در عوض روحمون بیشتر از این نمیتونست بهم نزدیک باشه...
    چند دقیقه ای گذشت... متوجه نگاه کسایی که از کنارمون میگذشتن میشدم... ولی تو اون لحظه کی به اونا اهمیت میداد؟
    - نمیخوای چیزی بگی؟ نمیخوای یکم صدات رو بشنوم؟
    - چرا زودتر نیومدی؟
    چون انتقام برام شیرین تر از هر چیز دیگه ای بود؟
    - باید با خودم کنار میومدم
    - خودخواه
    لبخندم عمیق تر شد...
    - فکر نمیکردم به این زودی دعوا کنیم...
    خنده اش گرفت... با دستام نگهش داشتم و یکم ازش فاصله گرفتم که بتونم خنده اش رو ببینم... چشای خیسش و لبخند رو صورتش ترکیب جالبی ساخته بود... هنوز هم ازم خجالت میکشید و سرش یکم رو به پایین بود و مستقیم نگام نمیکرد...
    - اونجوری نگام نکن دیگه...
    - خجالت نکش دیگه خــــــانوم... تو دیگه مال خودمی...
    در خونه رو باز کردم و رفتیم تو... این دفعه دیگه فرق میکرد... حالا دیگه مغزم همونی رو میگفت که قلبم میگفت... وجودم پر از آرامش بود... هنوز خیلی چیزا باید بینمون حل میشد ولی... دیر یا زود حل میشد... یه سری چیزا به زمان نیاز داره و من واسه این چیزا خـــیلی صبورم...
    لباسامون رو عوض کردیم... من اینور اونم اونور... یه چیزی واسه خوردن آماده کردم و تو سکوت خوردیم... نه اینکه چیزی نداشتیم واسه گفتن نه... انگاری جفتمون اون سکوت رو دوست داشتیم... نگاه کردن به هم رو... انگاری با یه تلنگر اون آرامشه از بین میرفت...
    - خب فک کنم وقت خوابه... میدونم تا صبح بیدارم ولی خب اینجوری بهتره
    - باشه
    رو نوک پاش وایساد و لپم رو بوس کرد... یه لبخند قشنگ هم زد و رفت تو اتاقو مثه همیشه درو بست... قبلم داشت از جا درمیومد... کوچکترین حرکتی نمیکردم که نهایت لذت ازون بوسه رو ببرم... بعد از چند لحظه هیجان بهم هجوم آورد... دستگیره در اتاق داشت میومد پایین... تا جایی که میشد اومد پایین و بعد از چند لحظه در باز شد... ازون باریکه، تختم تا حدودی معلوم بود... رها چراغ رو خاموش کرد و رفت دراز کشید رو تخت... اون با این حرکت حرفش رو زد... حالا مونده بود جواب من. احساس میکردم اگه اون شب جوابش رو ندم دیگه هیچ فرصتی برام نمیمونه... چیزی هم نمیتونست جلوم رو بگیره... رها همونی بود که من بر
    ای اولین بار حسای تازه ای بهش داشتم... آروم رفتم سمت در... چند لحظه جلوی در مکث کردم و رفتم تو و درو بستم... حالا من بودم و رها و باریکه نوری که از بیرون میومد...
    چشماش رو باز کرد... برام رو تخت جا باز کرد... آروم کنارش به پشت دراز کشیدم... تا حالا همچین حسی نداشتم... خیلی قوی بود... راحت آدمو مجبور به هر کاری میکرد... دست رها اومد رو سینه ام و سرش رو گذاشت رو شونه ام... چیزی که هیچوقت دیگه به این قشنگی تجربه اش نکردم... سرشو بوسیدم و دستم رو گذاشتم روی دستشو نوازشش کردم... اون شب تماماً آرامش بودم... انقدر غرق در احساسات قشنگ بودم که به هیچ چیز دیگه ای نمیشد فکر کرد...
    همیشه از دوست داشتن یه نفر میترسیدم، چون فکر میکردم ضعیفم میکنه... خب اینکارم کرد ولی حالا دیگه نمیتونم بدون اون ضعف زندگی کنم...


    پایان


    نوشته: SexyMind

  • 26

  • 2




  • نظرات:
    •   AliFiv
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • خوب بود
      لایک


    •   Samyar1981
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • عالی بود با اینکه قسمتهای قبلی رو خونده بودم ولی همه رو دوباره از اول خوندم.
      ایستاده به افتخارت دست میزنم (rose)


    •   شیطونک.خانم
    • 3 هفته،4 روز
      • 4

    • فوق‌العاده و خیلی واقعی تمومش کردی ایولا


    •   shahx-1
    • 3 هفته،4 روز
      • 5

    • بسیار زیبا بود درود بر شما . به امید خوندن کارهای دیگتون.....


    •   Gayaneh
    • 3 هفته،4 روز
      • 4

    • sexymind عزیز هرچی قسمت قبلی دزد و پلیس بازی بود این قسمتو کرده بودی عشقولانه ی ناب (rose)
      فقط اینقدر هول شده بودی بعضی کلمات رو اصلاً یادت رفته بود تو جملات بزاری (biggrin)

      ۲


    •   darvack
    • 3 هفته،4 روز
      • 4

    • (rose) (rose) (rose)


    •   Minow
    • 3 هفته،3 روز
      • 6

    • خیلی قشنگ بود از خوندنش لذت بردم بیگ لایک


    •   SexyMind
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • AliFiv
      ممنون (rose)


      Samyar1981
      خـــــیلی ممنون دوست عزیز بابت لطفی که داری (rose)


      شیطونک.خانم
      خیلی ممنون :) خوبه که واقعی به نظر رسید چون حداکثر تلاشم رو کردم (rose)


      shahx-1
      ممنون شاه ایکس عزیز و مرسی از وقتی که گذاشتی :) (rose)


      Gayaneh
      مرسی دوست عزیز بابت حمایتات :) اگه مشکل نگارشی هم بوده احتمالا از دستم در رفته شرمنده


      darvack
      مرسی داروک گرامی (rose) (rose) (rose)


      Minow
      خیلی خوشحالم که خوشتون اومده (rose)


    •   Liiiiiiiza
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • خیلی زیبا و زوون بود ، دوستش داشتم، موفق باشید و همینطور قوی ادامه بدید. (rose)


    •   SexyMind
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • Liiiiiiiza
      خیلی ممنون از وقتی که گذاشتین (rose)
      چشم نهایت سعی ام رو میکنم :)


    •   Hdictator
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • خیلی داستان قشنگی بود بازم بنویس (rose)


    •   _secretam_
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • زیبا بود داستانتون
      لایک ۱۲ تقدیم قلمتون
      موفق باشین و بیشتر بخونیم ازتون


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • خوب بود،بیشتر از همه از شخصیت فرشاد خوشم اومد.لایک۱۲


    •   Shab.n1
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • قشنگ و عالی@};-


    •   SexyMind
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • Hdictator
      مرسی دوست عزیز :)


      secretam
      خیلی ممنونم ازتون (rose)
      شما هم موفق باشین :)


      hamid30gari
      مرسی حمیدجان:)
      فرشاد هم مال خودت بردار ببر (biggrin)


      Shab.n1
      خیلی ممنون عزیز :)


    •   Sexybreasts
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • like
      good (rose)


    •   78Kian
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • عالی بود خیلی عالی


    •   SexyMind
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • Kirchhoff
      اینم تقدیم شما (rose)


      Sexybreasts
      مرسی عزیز :)


      78Kian
      ممنون... خیلی ممنون :)


    •   Parsamoradiii
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • خفننننن


    •   Orginalboy
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • خوش باش و بنویس بازم


    •   SexyMind
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • Parsamoradiii
      ممنــــــــــــــون :)


      Orginalboy
      تو هم همین طور دوست عزیز :)


    •   Iraniazadpars56789
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • عالی بود دوست عزیز بسیار عالی و فوقلاده روان و بسیار قوی ولی یخورده با فکر من فرق داشت منتظر دو داستان دیگه بودم یک داستان دیگر با فرهاد که برای انتقام برگرده وداستان بعدی این ولی باز هم زیبا تموم شد ومیتونم بگم به جرعت جزع صد داستان سایت میتونه باشه ..........
      امیدوارم داستانهای بعدیت رو زودتر ببینم ........
      لاییییییییک


    •   mrchicco
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • قبول نیست حمید حیلیا رو داذه فرشاد و بده به من.
      کارت عالی بود من حوصله دنباله دار ندارم ولی این و تا اخر خوندم هر قسمت زیباتر از قبل بود پایان هم عالی بود موفق باشی


    •   SexyMind
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • Iraniazadpars56789
      خیلی ممنون از لطفی که بهم داری دوست گرامی :) امیدوارم بازم بتونم رضایت شما رو جلب کنم (rose)


      mrchicco
      حالا یجوری با هم کنار بیاین دیگه (biggrin)

      خیلی ممنون از وقتی که گذاشتی عزیزجان (rose)


    •   Mohammad7211
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • و انسانم آرزوووس....اوج لذت از خوندن ی داستان...مرسی ازت ک وقت میذاری و باتمام وجود مینویسی............


    •   SexyMind
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • Mohammad7211
      ممنونم ازت دوست عزیز :)
      مرسی که وقت میذاری و میخونی (rose)


    •   بچه-ای-خوب
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • من با اون حال که توی تاپیک های شما این داستان رو خونده بودم بازم دوست داشتم اینجا بخونمش.
      خیلی خوب و عالی بود و امیدوارم بیشتر از شما بخونیم.


    •   SexyMind
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • بچه-ای-خوب
      ممنونم از وقتی که گذاشتین دوست عزیز :) (rose)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو