منِ لاشی...

    با بچه ها دربند بودیم. هوا خیلی سرد بود . ولی نه واسه اونایی که دو به دو اومده بودن و گرم لاس زدن یا لاو ترکوندن بودن ، نه! واسه منی که تنها بین جمع بودم سرد بود حتی پالتوم که یقه خز بود جلو سرمارو نمیگرفت و دوباره کلیه هام ، رفقای قدمیم به گز گز افتاده بودن.
    یه عده دختر پسر بودن که مث جمع ما قلیونشون به راه بود . از همون اول چشمم پی یکیشون بود حتی تو تاریکی هوا نگینی که زده بود رو دندونش موقع خندیدن میدرخشید.
    _ دکتر بجای هیز بازی بر بزن
    اینو کامران گفت و دسته ورقارو ریخت جلوم
    با این حرفش نگاه سالومه ، رفیق زن کامران کشیده شد روم... تنها دختر مجرد جمع که آورده بودنش مثلا با هم آشنا شیم اما از قیافه گرفتناش اصل خوشم نیومد
    ابهت خونسردی به خودم گرفتم و با نگاه خیره ای به نگین سیاه انگشتر کامران ورقا رو جمع کردم
    همگی دور یه میز بودیم زیر یه آلاچیق و صندلیای زیرمون به کیرشونم نبود که کی رو شون نشسته و همچنان سرد بودن
    صدای ویز ویز فراز و بیتا که دست چپم جیک تو جیک نشسته بودن رو مخم بود و فراز خیالش راحت بود که فقط من میتونم دستشو ببینم که اومده رو خشتک بیتا
    یه مشت دکتر دره پیت جمع شده بودیم یجا و هرکی از دور نگامون میکرد حس میکرد دقیقا یه مشت خز و خیل اومدن سیزده به در
    تو قیافه ی آناهیتا زن کامران که نمیشد نگاه کرد بخاطر اینکه چون از ماها نبود همش حس کمبود داشت که مثلا از زن فراز که دندونپزشکه کم نیاره بخاطر همین یه دست جلو بندی پیش خودم عوض کرده بود و واسه تزریق پلک و گونه اشم رفته بود پیش یه عنتری که شیش ماه اینجا بود شیش ماه اون ور
    بگذریم ...
    حاکم کامران بود . دقیقا جلوم نشسته بود . داشتم دستمو مرتب میکردم ، کامران قبل اینکه دستو ور داره نگام کرد و گفت حکم ، دل.
    اگه قیافم تغییر میکرد که دیگه بازی معنا نداشت. از بالای ورقایی که دستم بود نگاش کردم و چیزی نگفتم. یارم بود کامران ولی اصلا به اشاره هام دقت نمیکرد
    میخواست سالومه ببره
    منم شلش کردم تا فراز و سالومه بردن
    و بعدش با بطری آلوئه ورای من جرئت حقیقت بازی کردیم
    ازم پرسیدن تا حالا به کسی شماره دادی با جرئت و بی نگاه به قیافه ی سالومه گفتم صد بار
    دفعه ی دوم دوباره سر بطری شد سمت من
    ایندفعه کامران گفت پاشو به اون دختره که داره از روبرو میاد شماره بده
    برگشتم دیدم همون دختره اس.. با سه تا ذرت مکزیکی این وری میومد
    نگاهی به کامران انداختم که چشمک زد یعنی حله!
    میخواستم بزنم بیرون از جمع!
    گفتم یا شرطو عوض میکنی یا مخشو میزنم
    لپشو از داخل گاز گرفت و دوباره چشمک زد
    رفتم سمتش وایسادم جلوش میخواست از کنارم رد بشه که گفتم _ دوستام دارن نگاه میکنن یه دقیقه بیا اینور..
    نگاهش تعجب و خنده با هم داشت
    ادامه دادم _ جرئت حقیقته ..ضایم نکن


    ......


    دور شده بودیم ازون محوطه... روی نیمکت نشسته بودیم و ذرت میخوردیم.. بیحرف!
    صداش مث ظاهر دخترونه اش زیبا بود ولی لحنش محکم بود . بیان کلمه ها و جمله بندیاشم خیلی بیشتر از سنش بود
    گفتم چکاره ای
    گفت زیر خواب!
    قاشق تو دستم موند.. سکوت کردم و دوباره قاشقمو برداشتم
    شبی چند ؟
    یه پاکت سیگار درآورد از جیبش
    بت نمیخوره ندار باشی
    نیستم شبی چند
    سیگارشو روشن کرد گفت دویست!
    خندیدم گفتم دویست میصرفه؟
    دود سیگارشو بیرون داد گفت
    نرخش همینه
    گفتم اگه من مشتری باشم میای ازهمین جا بریم خونه؟
    مکث کرد گفت_ میام




    ابی میخوند تو ماشین .. حالا راه تو دوره .. دلِ من...
    دختره از شیشه ماشین سرشو میبرد بیرون با خنده داد میزد_ دل من چه صبوره!
    صدام که دیگه ازون داغون تر نبود ..خودمو ول کردم _ کاشکی بودیو و میدیدی ، زندگیم چه سوت و کوره!
    خیلی کیف داد کلا انگار نه انگار یه آدم نشسته کنارم انگار منو چند ساله میشناخت نمی دونم شایدم خاصیت این جماعت زود صمیمی شدن بود .


    وقتی رسیدیم خونه ، بعد ازینکه لباسامو عوض کردم. گوشیمو چک کردم. کامران پیام داده بود kndm یادت نره با یه شکلک آب ریزون.خندم گرفت. اومد تو اتاق دنبالم!
    خیلی معمولی و بیتفاوت گفت خوب؟ بعدش چی؟
    بهش گفتم بخند
    نیشش که باز شد و دوباره نگین روی دندونشو دیدم ناخودآگاه شاخکام تکون خورد
    رفتم پیشش نشستم. پرسیدم چند سالته؟
    سرشو آورد جلو و لبامو بوسید
    گفت کاری به اونش نداشته باش
    حرکت سرانگشتای یخش کنار گوشم مور مور کرد تنمو... خیلی آروم هلش دادم رو تخت و با هیکلم احاطه اش کردم
    نگاهش تغییر کرد .. زیر گوشش گفتم نترس ، فقط میخوام گرمت کنم..
    لاله ی گوششو به دهن گرفتم و زنجیر باریکی که مثل نخ بخیه از سوراخای کنار گوشش رد شده بود و زیر دندونم فشار دادم..
    تند تند نفس میکشید .. بوسیدمش ، موهاشو باز کردمو اونم رکابی مشکیمو از تنم کشید بیرون ... دستمو فرستادم رو قلاب کوچیک سوتینش و زیر گوشش پرسیدم : میشه؟ با یه اوهوم و تکون دادن سرش جواب داد و بالاتنه ی هفتاد یا هفتاد و پنجش فوق العاده خوش فرم بود و ناخوداگاه زیر گوشش گفتم عاشقتم!
    از حرکت ایستاد و محکم گفت: زودتر کارو تموم کن چقد لفتش میدی؟
    جا خوردم.. به روی خودم نیاوردم ولی میخواستم پاشم با تخت پرتش کنم بیرون. گفتم راست نمیشه باید بخوریش! تر و فرز برگشت و همینکه قیافشو تو اون حالت دیدم رئیس هم راست شد! کمرشو گرفتم گفتم نمیخاد بخواب! در عرض بیست دقیقه مایع غلیظ و سفید رنگم اومد و ریختمش تو دستمال کاغذی و پاشدم بهش گفتم حموم هست خواستی دوش بگیر!
    صبح پنج تا تراول صد تومنی گذاشتم جلوی آینه اتاق و با خودم گفتم زیادشم هست و رفتم بیمارستان.

    بابام زنگ زد و بعد از یه دعوای مفصل قرار شد غروب برم خونه که بریم خاستگاری دخترخالم. خیلی وقت بود که نشونش کرده بودن برام .
    شیوا ، واقعا خوشگل بود . طوریکه وقتی دیدمش توی اون لباس سفید وگلبهی چند لحظه ماتش شدم و قشنگترین جمله هامو واسه تعریف از ظاهرش آماده کردم.
    وقتی رفتیم تو اتاق که باهم حرف بزنیم هر لحظه بیشتر شوکه میشدم ... متوجه شدم برای من زیادی پاکه . حرف زدنش ملاکهاش ... حداقل واسه منه لاشی... میگفت ازینکه من آدم متعهدی ام و مثل خودش دوران مجردی سالمی داشتم دلش قرصه! میگفت مطمئنم آدمی مثل شما الکی به کسی نمیگه عاشقتم!
    ناخودآگاه پوزخند زدم چون واقعا خنده دار بود حرفاش!
    نفهمیدم چطوری و چه بهانه ای آوردم ولی بالاخره به هر ضرب و زور جمع کردم اومدم خونه خودم و تصمیم گرفتم تا وقتی یکی مثل خودم پیدا نکردم ، سمت کسی نرم.
    این ، کمترین ضرریه که میتونم به یه زن بعنوان همسر آیندم بزنم.
    به خودم افتخار میکنم هرچی هستم ، حتی اگه یه آدم لاشی ام ولی سر کسی کلاه نمی ذارم و جانماز آب نمیکشم.
    وقتی برگشتم خونه ، سوئیچمو پرت کردم جلو آینه که دیدم از پنج تا ، سه تا تراول مونده...
    یکم به پولا نگاه کردم ، یکم تو آینه به خودم!
    ترم دوم یا سوم که بودم یه دختری از دانشکده دارو بهم گفت من تا الان سه تا دوست پسر داشتم ، اگه تو باهام رفیق شی دیگه سمت دوستی نمیرم! حتی ازت میخوام که باهام ازدواج کنی؟
    صداش و چهره ی صادق و خندونش لحظه ای رهام نمیکرد.
    ردش کردم چون اون زمان نماز شبم ترک نمیشد . چندش بود برام حرفاش. با لحن بدی ردش کردم. حالا کی نجس بود؟ اون ؟ یا منه لاشی...


    نوشته: NASOOT

  • 46

  • 5




  • نظرات:
    •   masoudkrj026
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • خوب بود


    •   shadow69
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • عالی بود.

      یه داستان جالب ،لذت بردم.


    •   Joodii_abot
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • خیییلیی خووب
      مررررسی


    •   general_bu
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • بسی جالب بود ، باز بنویی


    •   00armita00
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • تفکر زیبایی بود مرسی


    •   LGBTRESPECT
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • هممم .... میخواستی داستانت مفهوم خاصی داشته باشه از اونورم سکسی باشه ولی عرض کنم تو هر ۲شم خیلی موفق نبودی .... اما خب خوب بود


    •   Plasman
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • تا گفتی دکتر فهمیدم کسشعره.کیر رفقای بقراط تو کیونت


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • باید گفت کیر دشمنای سقراط تو کونت ، چون بیشتر بودن دشمناش
      پولاتو میزاری جلو آینه دوبرابر بشه . انتر


    •   sepideh58
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • اینم دومیش امشب
      خوب بود نه اندازه دومینو!
      لایک 13 زدم نحس شد...:-)
      اکثر ماها یه دورانی جانماز آب کشیدیم نماز شب خوندیم و بعد لاشی شدیم ...هوووووم...دوسش داشتم


    •   A.t1363
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • من لاشي


    •   Sarij
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • ایول خیلی حال کردم


    •   Jiboti75
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • بدک نبود ولی اخرش خراب کردی


    •   آپو
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • ناسوت زنده باشی.


    •   iman.shahvanii
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • اقتضاي سني ايجاد ميكنه يمدت خانمبازي كني يمدت رفيقباز باشي يمدتم عرقخور و .....
      همه ماها اين تجربيات پشت سر گذاشتيم


    •   doki-kar balad
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • هست نباشید
      کولاک کردی
      موفق و موید باشی


    •   Danialoviç
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • کجاش دقیقا لاشی بود ؟ داستانتون منسجم نبود مثل این بود که هی از شاخه به شاخه ای پرش میکردین...ضمنأ اخراشم که اصلا معلوم نبود چی میخواست بگه... در کل به دل ننشست.


    •   nilajooni
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • اقا داستانت همش بامرامه


      لایک ١٩


    •   Morteza__Noori94
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • حاجی برو‌کس نگو
      خاک تو سرت کنم من
      تو قفل اون دانشگاهی ک ب تو مدرک داد ریدم من
      کسخول عقب افتاده


    •   shiraz-m-m
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • فکر کنم دیشب ادمین حالش خوب بوده تا این لحظه 3تا داستان خوندم خوب بودن و ارزش وقت گذاشتن داشتن،مستر لاشی قلم و نوع نگارشت رو دوست داشتم،مچکرم لایک بیستم با افتخار تقدیمت


    •   Jani2002
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • لایک


    •   Sexgayfucking
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • خوب بود خووووب (clap)


    •   shahx-1
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • کارت خیلی خوب بود اقای ناسوت. ادامه بده.


    •   Mr.Shelby
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • کم و بیش میدونم چی میخواستی برسونی لٰکن به هم ریختگی متن این مجالو بت نداد بزرگوار .
      لایکو نگه میداریم ایشالا بعدی


    •   Neshane21
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • یه عالمه لایک.. (rose) بنویس بازم


    •   NASOOT
    • 2 هفته،5 روز
      • 5

    • مرسی از همه (rose)


    •   Oo_Hadi_oO
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • Nasoot دارم از دستت کصخل میشم


    •   seaavash
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • برا وو
      خوب بود !


    •   Sirvanmh1373
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • قشنگ بود افرین خوشم اومد


    •   Zhazha
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • خوشمان آمد. لایک میکنیم.


    •   Zhazha
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • سپیده خانوم و ایمان خان سلام. فکر کنم دلیل اینکه یه دوره ای همه ما طرز فکرمون طور دیگه ای بوده اینه که اون طرز فکر القایی بوده ولی حالا طرز تفکر خاص خودمون رو داریم که از محیط دیکته نشده.


    •   fazi20
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • خوبه که.... بیخی موفق باشی مثل همیشه خوب بود


    •   Eshghe65
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • واقعا بی نظیر نوشتی واقعا........


      موفق باشی


    •   arni67
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • خط به خطش ارواح عمت


    •   moadbbiad
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • نخوندم


    •   reza_0_0_7
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • حالم خراب شد


    •   The-boy
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • خوب بود . چقد خوب میشه اگه ادم خودش لاشیه دنبال ادمِ افتاب مهتاب ندیده نباشه .


    •   Abbas97
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • ای بابا...


    •   Hellish.amir
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • آفرین، عالیبود لایک ۴۳ رو زدم ب افتخارت
      باز بنویس نوشته‌هات در مقایسه با خزعبلاتی ک اینجا خوندم عالیه (clap) (rose)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو