داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

من با جنده ها کاری ندارم

1399/06/22

کارگر همراه آخرین وسیله که یه میز تلفن بود وارد خونه شد و پس از تصفیه حساب رفت. خونه رو تازه خریده بودم. با دوستم رضا نمایشگاه ماشین زده بودیم و حالا بعد از نصف سال پولمون داشت از پارو بالا می‌رفت! کار پر سودی بود و حالا با اون پول یه خونه تو بالا شهر خریده بودم. اولین بارم بود تو همچین محله باکلاسی ساکن میشدم و یه حس خاصی داشتم. بعد از اینکه کمی از وسایل رو جابه جا کردم یادم افتاد باید ماشین رو تو پارکینگ بزارم. در رو که باز کردم در واحد روبه رویی هم باز شد و مردی بیرون اومد. بهش می‌خورد 7-8 سالی ازم بزرگتر باشه. نگاهش که بهم افتاد طور خاصی نگاهم کرد. از نگاهش حس خوبی نگرفتم. یه جور خریدارانه ای نگاهم می‌کرد. اخم کردم و گفتم : مشکلی پیش اومده؟
خیلی سریع به حالت نرمال برگشت و گفت : همسایه جدید هستین؟
کوتاه گفتم : بله!
دستشو آورد جلو و خیلی خوش برخورد گفت : حامد هستم خوشبختم از دیدنتون…  
کمی از حالت دفاعی خارج شدم و گفتم : علی ام… منم خوشبختم…
همینطور که میرفتیم پایین سر صحبت رو باز کرد و با پرسیدن اینکه از کجا اومدی و چیکارا میکنی کمی فضولی کرد.

دو سه روز گذشت و یه شب حامد اومد دم خونه و منو به بهانه آشنایی بیشتر برای فرداشب خونه شون دعوت کرد.
قبول نکردن دعوتش بی احترامی بود پس به ناچار قبول کردم. روز بعدش رأس ساعت 8 زنگ خونه شونو زدم و حامد درو باز کرد. وارد خونه شون شدم و با یه نگاه کلی به وسائل خونه فهمیدیم طرف ازین خرمایه هاست. نگاهم به یه خانوم افتاد که موهاشو بی قید و بند رو شونه هاش ریخته بود. لباس نسبتا بازی تنش کرده بود جوری که سرشونه هاش دیده می‌شد. میدونستم مردم بالا شهر همینجوری ان ولی من هنوز به این چیزا عادت نکردم. حامد درحالی که منو به سمت مبل هدایت می‌کرد گفت : محیا هستن همسر بنده… محیا این گل پسر هم علی آقاس همسایه واحد روبه رو
سرمو تو یقه م کردم و خیلی با حیا و سربه زیر باهاش احوال پرسی کردم. تقریبا سی سالش بود. ینی پنج سال از من بزرگتر اما به چشم خواهری لعنتی خیلی خشگل بود! یه لحظه نگاهمون بهم گره خورد و احساس کردم قلبم سُر خورد و افتاد پایین! چشم‌هاش خیلی خاص بودند. معصومیت خاصی تو نگاهش بود که فکرمو درگیر کرد. زمان شام خوردن سرمو پایین انداختم تا دوباره نگاهم به چشم‌هاش و یقه باز و بدن سکسیش نیوفته. آدم مقیدی نبودم. خودم ازون دختر بازهای قهار بودم اما به هیچ عنوان به ناموس بقیه چشم نداشتم و همینطور دوست نداشتم کسی به ناموسم چشم داشته باشه. اون دخترهایی هم که باهام دوست میشدن خودشون گرگ روزگار بودن. تا وقتی پول و پله نداشتم کسی آدم حسابم نمی‌کرد اما حالا که ماشین مدل بالا داشتم و تو بهترین جای شهر خونه گرفته بودم دخترای آهن پرست مثه کنه میچسبیدن بهم. دوهفته پیش با یکی از همین دخترا به اسم ساناز آشنا شدم و از قیافش خوشم اومد. خوبیش این بود که تو رابطه محدودیتی نداشتیم و هروقت که می‌خواستیم باهم سکس میکردیم.

چند ماهی گذشت و تو این مدت حامد چند بار دیگه هم منو به خونه ش دعوت کرد و چند باریم برای جبران من اون هارو دعوت میکردم. یه جورایی دیگه باهم دوست شده بودیم. هربار که دقت میکردم لباس های محیا کوتاه تر و تنگ تر میشد و آراییشش غلیظ تر. من اما مثه همیشه نگاهمو کنترل میکردم و چشم چرونی نمیکردم.

گوشیم زنگ خورد و با دیدن اسم حامد جواب دادم : جانم حامد؟

  • کجایی علی؟
  • سرکارم، مشکلی پیش اومده؟
  • مشکلی که نیست… فقط بعد از کارت بیا به کافه ای که آدرسشو برات اس ام اس میکنم. یکم باهات حرف دارم
    قبول کردم و بعد از خداحافظی تماس و قطع کردم. فکرم درگیر شد. ینی حامد منو چیکارم داشت؟ کل روابطمون خلاصه میشد تو شب نشینی ها و مهمونی های خونه همدیگه. هیچوقت بیرون همو ملاقات نکرده بودیم.

وارد کافه شدم و حامد رو دیدم که تنها پشت میز نشسته بود. رفتم سمتش و بعد از سلام و احوال پرسی بهش گفتم : خب حامد جان در خدمتم
کمی این و پا و اون پا کرد. مشخص بود معذبه. آخرش به حرف اومد : نمیدونم چجوری بگم که سؤ تفاهم نشه… از روز اول که دیدمت نظرم رو جلب کردی. به نظرم برای این کار پسر قابل اعتمادی هستی و چهره ی خوبی هم داری
با تعجب گفتم : کدوم کار؟
روی صندلی جابه شد و گفت : ببین من یه سری تمایلات خاص دارم. شاید درموردش چیزی شنیده باشی
با خودم گفتم یا ابرفرض! طرف جدی جدی روم کراش داره! یاد نگاهش دفعه اول افتادم. با همه اینها با شک و سوظن پرسیدم : چه تمایلاتی؟

  • من… یکم سخته توضیحش… دوست دارم زنم جلوم رابطه جنسی داشته باشه
    جمله شو درک نکردم. چندثانیه ای زل زدم بهش و گفتم : بله؟!
    گفت : دوست دارم وقتی خودم دارم تماشا میکنم محیا با یکی دیگه رابطه داشته باشه
    بازم نفهمیدم. گیج و گنگ بهش زل زدم و سعی کردم جمله شو هضم کنم. اصلا تا اون موقع هیچ چیزی درمورد این مزخرفات نشنیده بودم و نمیدونستم باید چه واکنشی نشون بدم. کمی که گذشت کم کم سیستمم راه افتاد و فهمیدم چی به چیه. تو همین چند ثانیه حامد از یه شخص محترم به یه حیوون پست برام تغییر کاربری داده بود. همونطور منتظر نگاهم می‌کرد و چیزی نمی‌گفت. خیلی خونسرد صورتمو بردم جلو و گفتم : یه بار دیگه… فقط یه بار دیگه چشمم بهت بیوفته مادرتو به عذات مینشونم
    حامد اول با حیرت نگاهم کرد و بعد خشمگین گفت : این چه طرز حرف زدنه… فکر می‌کردم لیاقتشو داری ولی اشتباه میکردم
    درحال حرکت فاکی بهش نشون دادم و بی توجه به نگاه های بقیه از کافه خارج شدم. مخم داشت سوت می‌کشید و از گوشام دود بیرون میزد. هنوز تو شک بودم. مردک بی غیرت! چجوری بعضیا حتی به ذهنشون خطور میکنه که زنشون با یکی غیر از خودشون سکس کنه؟ حیوونای پست. حیف محیا با اون چشمهای… اه من چرا دارم به اون فکر میکنم؟ با اعصاب خراب رفتم پارک نزدیک همونجا و چندتا سیگار دود کردم تا آروم شم.

بعد از اون روز هر دفعه که با حامد روبه رو میشدم حتی نگاهشم نمیکردم. احترامی براش قائل نبودم و دیگه برام پشیزی ارزش نداشت. اونهم هربار که منو میدید اخمی میکرد و چیزی نمی‌گفت. محیای بیچاره گیر چه جونوری افتاده بود. حیف اون صورت خوشگل و اندام موزون و… هی هی! دارم چیکار میکنم؟ دوباره؟! من که اهل این مزخرفات نبودم. قطعا حرفهای حامد باعثش شده بود. هرجوری بود فکرشو از سرم بیرون کردم. خوشبختانه رابطه مون از اون روز باهم قطع شده بود و چند باری که با محیا رو در رو شدم درمورد این قضیه چیزی نگفته بود. لعنتی چشماش سگ داشت! هروقت نگاهم میوفتاد به چشم‌هاش به سختی نگاهمو ازش جدا میکردم و سرمو پایین مینداختم. افسوس میخوردم که به قول یارو گفتنی یه همچین اسبی نصیب اون حامد حروم زاده شده بود.

چند ماه گذشت و همونطور که یه شبه پول دار شده بودم یه شبه هم به خاک سیاه نشستم! برشکست کردیم و برای جبران خسارت ماشینی که تازه بهش عادت کرده بودم رو فروختم. تمام پس اندازم رو هم خرج کردم اما بازم کم بود. حتی گوشیمو عوض کرده بودم و یه ارزون ترشو خریده بودم. تنها چیزی که برام مونده بود خونه بود که واقعا زورم میومد اینم از دست بدم. میشد خونه رو فروخت و رفت یه جای دیگه و با پولش خسارت رو جبران کرد اما من تازه به این جا عادت کرده بودم و دوست نداشتم از اینجا برم.

دکمه طبقه رو زدم و قبل ازینکه در بسته بشه حامد خودشو پرت کرد تو آسانسور. اعصابم به اندازه کافی خراب بود و حالا باید ریخت نحس اینم تحمل میکردم. رومو کرده بودم یه سمت دیگه و منتظر بودم آسانسور توقف کنه. سنگینی نگاه حامد رو روم احساس می‌کردم و خودمو زده بودم به کوچه علی چپ. خودش به حرف اومد : شنیدم به خِنِسی خوردی
چقد بدبخت شده بودم که اینم میدونست. جوابشو ندادم که ادامه داد:

  • برشکست کردی و… پول لازم داری!
    سریع عکس العمل نشون دادم : تورو سَنَنه؟
    بهش برخورده بود چون اخم کرد و صاف وایستاد :
    ببین بچه، فقط همین یه بار و بهت لطف میکنم… میتونی دوباره رو حرفهای اون روزم فکر کنی و اگه قبول کردی، هرچی لازم داشته باشی خودم درخدمتم. این لطفم به خاطر همسایگی بود… حالا خود دانی
    تا خواستم عکس العملی نشون بدم در آسانسور باز شد و حامد قبل ازینکه وارد خونه ش بشه گفت : راستی! فقط تا پس فردا وقت داری جواب بدی
    و در رو بست. درهای آسانسور که داشتن بسته میشدن منو به خودم آوردن. واقعا نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم. برم حامد و تاجایی که جا داره بزنمش یا… یا بیشتر فکر کنم؟!
    نشستم روی کاناپه و سعی کردم منطقی فکر کنم. من که دوست نداشتم بخاطر 50 میلیون این خونه و زندگی رو از دست بدم، از طرفی ته حسابم پول زیادی نمونده بود. دوست و آشناهم که خودشونو گم و گور کرده بودن تا یه وقت ازشون پول نخوام. ساناز هم که وقتی دید پولام ته کشیده گذاشت و رفت. در نتیجه… ؟! ولی… اگه قبول میکردم باید اعتقاداتم رو زیر پا میزاشتم… در این صورت این که چشمم به ناموس مردم می افتاد در مقابل این اتفاق یه جک بود، جدی جدی باید محیا رو، زن یه مرد دیگه رو میکردم… اونم جلوی چشمای شوهرش! اصن فکرشم خنده دار و عجیب بود. هنوز گهگداری با خودم فکر میکردم دقیقا چه فعل و انفعالاتی تو مغز معیوب حامد رخ داده بود که می‌خواست این اتفاق بیوته؟ تا صبح چشم روهم نزاشتم و فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم. هر دفعه تصمیمی که میگرفتم دو دقیقه بعد پشیمون میشدم و دوباره روز از نو روزی از نو! بعد از کلی کلنجار رفتن تصمیم رو گرفتم. پا روی وجدان و باورهام میزاشتم و درخواست حامد رو قبول میکردم. اما فقط یکبار! قطعا خود محیا هم راضی بود ولی اگر یک درصد حس کردم راضی نیست و حامد زورش کرده قضیه رو کنسلش میکردم.
    به حامد پیامک دادم : قبوله، در اضاش 50 میل میخوام
    سر یک دقیقه پیامش رسید : خوش اشتهایی ولی اوکیه. زمانش رو خودم بهت میگم

سه روز گذشت و من اونقدر تحت فشار بودم که حالا دعا میکردم حامد زودتر پیام بده تا بعد از انجام دادن اون کار، پولو بگیرم و بزنم به زخمم. تو نمایشگاه سرم روی میز بود که صدای پیامک گوشیم باعث شد از جام بپرم جوری که رضا با تعجب گفت : چته؟
جوابشو ندادم. اون که نمی‌دونست تو چه برزخی دارم دست و پا میزنم. همونطور که حدس میزدم از طرف حامد بود : فرداشب، رأس ساعت 8 خونه ی ما. کاندوم یادت نره خخخ
تیکه آخر جمله ش باعث شد بیشتر ازش بدم بیاد. دوست داشتم یه بلایی سرش بیارم تا دلم خنک شه. ازینکه پول لعنتی باعث شده بود برخلاف میلم عمل کنم از خودم و دنیا بدم اومده بود.

چشم بهم زدم با استرس زیاد پشت در بودم و منتظر بودم در باز شه. برخلاف انتظارم محیا در رو باز کرد و جوری که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده، و قرار هم نیست بیوفته گفت : خوش اومدی علی جان. بفرما داخل
با دقت بهش زل زدم. درست مثله روز اول خوشگل و خوشپوش. لباس هاش به زیبایی ظرافت تنش رو به نمایش گذاشته بودند. چشم‌هاش هم مثه قبل بود. بازم اون معصومیت و غم تو چشم‌هاش رو دیدم. اما دیگه واسه این حرفها دیر بود. با پاهای لرزون وارد شدم و با سردی با حامد دست دادم و نشستم. از استرس زیاد ته دلم یه جوری شده بود. درست نمیتونستم نفس بکشم. فکرای عجیب و غریب به ذهنم خطور می‌کرد. با خودم فکر کردم اینکه زنت و زیر یکی دیگه ببینی چه لذتی داره؟ اصلا نمیدونستم باید الان چی بگم. اونا باید چی بگن؟ باید من شروع کنم یا محیا؟
محیا که وارد آشپزخونه شد سریع به حامد گفتم : پولو چیکار میکنی؟
سرخوش خندید و گفت : عجله داریا! نترس کارمون که تموم شد میزنم به حسابت
مجبور بودم قبول کنم. راه دیگه ای نبود. زمان به کندی دل حال سپری شدن بود. حامد با شوخی هاش سعی می‌کرد جو رو عادی جلوه بده اما خوب میدونستیم امشب هیچیش عادی نیست! حامد بطری مشروب رو گذاشت وسط و من ازین بابت خدارو شکر کردم. قطعا بهترین راه برای گذران امشب این بود که از حالت طبیعی خارج شم. حامد ساقی شد و بعد از چند پیک احساس کردم دارم عرق میکنم و داغ میشم. نگاهم به محیا و برجستگی سینه ش افتاد و ناخودآگاه ذهنم به سمت ممنوعه ها پرواز کرد. از رو لباس که بزرگ به نظر میرسیدن. نمیدونم چی شد و چی گفتیم فقط وقتی به خودم اومدم وسط اتاق خواب اون دوتا واستاده بودم و به وسایل اتاق نگاه میکردم. ثروتمند بودنشون از همین جا هم مشخص بود اما نکته مهم تر تخت بزرگ وسط اتاق بود که قرار بود اتفاقات عجیبی روش رخ بده. نمیدونم چند نفره بود اما سه نفر به راحتی روش جا میشدن. حامد رو صندلی نشسته بود و بی حرف به من و محیا که رو تخت نشسته بود خیره مونده بود. از محیا که بخاری بلند نمیشد پس خودم باید دست به کار میشدم. با پاهای لرزون به سمت محیا رفتم و با گرفتن دستش بلندش کردم. درحالی که یه چشمم به عکس العمل های حامد بود گونه شو نوازش کردم. نگاهم به گونه های سرخ و چشم های تب دارش افتاد و فهمیدم محیا هم کمی مسته. با نوازش گونه ش چشم‌هاش خمار شدن و به چشمهام خیره شدن. دستامو رو شونه هاش گذاشتم و به سمت خودش کشیدمش. با تماس لبم با لبهاش و به بازی گرفتنشون کم کم حس لذت بهم دست داد، هرچند هرلحظه منتظر بودم حامد با قمه یا چماق بریزه سرم و این شوخی کثیف رو تمومش کنه! به خودم جرأتی دادم و دستمو روی کمر باریکش گذاشتم و آروم به سمت پایین رفتم. دستم که روی باسن گنده ش نشست دیدم از گوشه ی چشم نگاهی به حامد انداخت. میدونستم امشب باید تمام هنرم رو بکار بگیرم تا حامد راضی باشه پس تو همون حالت باسنشو تو مشتم گرفتم که از درد صدای “آه” غلیظی از بین لبهاش خارج شد. دامن کوتاهشو دادم بالا و حالا درحالی که خودمم هنوز کامل باور نکرده بودم این بار دستم روی باسن لخت محیا نشست. دستمو وارد شورتش کردم و با لمس حفره ی کوچیکی که سوارخ کونش بود، خون آروم به سمت کیرم پمپاژ شد. خواستم دستمو برسونم به اصل کاری که یه دفعه حامد پشت محیا و روبه روی من ظاهر شد. چون یه دفعه ای اومد خون تو رگهام خشک شد و مثه سگ ترسیدم اما با نشستن دستش روی زیپ لباس محیا و باز کردنش نفسم آزاد شد. خودش خیلی خونسرد لباس‌های زنش رو جلوی چشمهای یه پسر غریبه درآورد جوری که شک کردم اینا بار اولشون باشه. حامد برگشت سرجاش نشست و حالا محیا با شورت و سوتین مشکی رنگ که تضاد شهوت انگیزی با سفیدی پوستش، و همچنین هماهنگی جالبی با موهای سیاهش داشت جلوم واستاده بود. دستمو بردم پشت سرش و سوتینش رو باز کردم. آروم جوری که انگار دارم از یه جواهر با ارزش رونمایی میکنم سوتین رو برداشتم و حالا سینه های گرد و خوش فرم با نوک قهوه ای رو به روم بود. کیرم دوباره بلند شد. دستمو روی سینه هاش گذاشتم و بلافاصله با لمس پستون هاش لذت عجیبی بهم دست داد که تا بحال تجربه نکرده بودم. روی تخت درازش کردم و با مکیدن سینه هاش کم کم نفس های محیا هم تند شد. تو همون حالت لباس های خودم رو درآوردم که حامد به حرف اومد : نه خوشم اومد! تنها نگرانیم از انتخابت این بود که خدایی نکرده کیرت کوچیک باشه ولی حالا دیگه نگران نیستم!
بی توجه به یاوه هاش دستمو بند شورت محیا کردم. آروم کشیدمش پایین و با دیدن کس تمیز و صیقلیش به این فکر کردم که اصلا این زن نقصی هم داره؟! کامل ترین زنی بود که تا حالا دیده بودمش. همه چیش بیست‌ِ بیست بود. کسش نسبت به پوستش کمی تیره بود ولی چیزی از خوشگلیش کم نمی‌کرد. بی اختیار سرمو بردم سمت کسش و شروع کردم لیسیدن. محیا کاملا تحریک شده بود. آب کسش روون شده بود و با دستش سرمو به سمت بهشتش فشار میداد اما هنوز آه و ناله نمی‌کرد. حالا دیگه برام مهم نبود حامد تو اتاقه، کیرمو رو کسش گذاشتم و کمی بالا و پایین کشیدم. سر کیرم از ترشحات کسش خیس شد. انقدر این کار رو تکرار کردم که محیا با چشمهایی که از شدت حشر پر از اشک شده بودند بهم التماس می‌کرد تا تمومش کنم. من اما ابرویی بالا انداختم و کارمو ادامه دادم. بالاخره مقاومتش شکست و ناله ش بلند شد : آههههه… لعنت بهت…! بکن توش دیگه… ترو خداااا

  • چیو بکنم توش؟
    دوباره ساکت شد.
  • ها؟ بگو چیو بکنم توش؟ تا وقتی نگی نمیکنم
    از گوشه چشم نگاهی به حامد انداخت و جوری که انگار خجالت بکشه دستاشو رو صورت سرخ شده از شهوتش کشید. نامفهوم چیزی گفت.
  • چی؟ نشنیدم… بلندتر بگو
    مقاومتش شکست. با حالت گریه مانندی گفت : کیرتوووو… کیرتو بکن تو کسم…
    هنوز جمله ش تموم نشده بود که با شدت کیرمو فرو کردم. اونقدر کسش خیس و لزج شده بود که به راحتی واردش شد. با فشار لبه های تنگ و لزج کسش به کیرم آهی کشیدم و شروع کردم تلمبه زدن. محکم! جوری که سینه هاش با حرکات من میلرزیدن و شهوت منو دوچندان میکردن. نگاهم به حامد افتاد. کیرشو در آورده بود و حین مالیدنش، داشت با چشمهای خمار به کس دادن زنش نگاه می‌کرد. فکر میکردن چون کیرش کوچیکه نمیتونه محیا رو ارضا کنه و برای همین به این کار راضی شده اما کیرش دست کمی از کیر من نداشت! مثه اینکه واقعا داشت لذت می‌برد! اما با هر تلمبه من داخل کس محیا لذت من هم خاص تر میشد. اینکه جلوی چشمهای یه مرد داشتم زنش رو میگاییدم عقلم رو زایل کرده بود. زل زدم تو چشمهای حامد و درحالی که مخاطبم محیا بود گفتم : دوست داری کیرمو؟ دوست داری دارم جلوی حامد میکنمت؟
    فقط آه و ناله کرد و چیزی نگفت. حس کردم حامد تحریک شده پس ادامه دادم : از اینکه داری جلوی شوهر بی غیرتت بهم کس میدی حال میکنی…؟ آره جنده؟
    بالاخره یخش باز شد: آرهههه… دوست دارم کیرتو جلو حامد میکنی تو کسم… دوست دارم که شوهر بی غیرتم منو داده دست تو…
    حامد با شنیدین این حرف ها از زبون محیا پاشد و تو یه چشم بهم زدن لباس هاش رو کند. فکر می‌کردم سکس دو نفره ست اما نمیشد که جلوشو بگیرم! محیا زن اون بود نه من. اومد بالا سر محیا و محکم به موهاش چنگ زد و سرشو به سمت کیرش هدایت کرد. محیا با دیدن کیر حامد بی تعلل دهنشو باز کرد و شروع کرد ساک زدن. حالا از اون زن مظلوم با چشمهای معصوم به یه جنده واقعی تبدیل شده بود. داشت همزمان به دو نفر لذت میداد و تنش از شهوت خیس و قرمز شده بود. حامد با دوتا دست سر محیا رو قفل کرد و با شدت شروع کرد به گاییدن دهنش. اونقدر به این کار ادامه داد که یه لحظه واقعا نگران محیا شدم. صورتش هرلحظه کبود تر میشد. کیر حامد کامل داخل دهنش میرفت و با هر ورود گلوش از بزرگی کیرش متورم میشد. بالاخره حامد کیرشو بیرون کشید و در کمال تعجب محیا بعد از چند نفس عمیق لبخندی روی لبش نشست. حامد به سمتش خم شد و بعد از بوسیدن لب هاش کنار گوشش حرفهایی میزد که خیلی دوست داشتم بفهمم در مورد چی ان اما صداشون پچ پچ مانند بود. سرشو که بالا آورد جفتشون لبخند داشتن. حامد خودش دست به کار شد و محیا رو چرخوند به سمتم و خودش پشت سرش قرار گرفت. سریع و به راحتی دوباره کیرمو تو کس محیا کردم و کمر زدم اما با آه و اوه های محیا مشخص شد حامد کیرشو تو کونش کرده. حامد هم با شدت شروع کرد به تلمبه زدن و کمی بعد ناله سراسر لذت محیا بلند شد. از اینکه دوتا کیر سوراخ هاشو پر کرده بودند غرق لذت بود و هرلحظه ها ناله هاش اوج می‌گرفت و بلند تر میشد. از همون فاصله کم تو چشمهای خمار و شهلای محیا نگاه کردم که دیگه هیچ معصومیتی توشون نمونده بود و تنها چیزی که وجود داشت شهوت بود و شهوت. ناله هاش بیش از حد بلند شد جوری که حامد دستشو روی دهنش گذاشت تا صدا به گوش همسایه ها نرسه. با هر تلمبه من و حامد، محیا به اوج نزدیک تر می شد. کمی بعد لرزشی به بدنش افتاد و کیر من که تو کسش بود با آب داغ و لزجی خیس شد. هیچوقت یادم نمیره لحظه ای که ارضا شد سرشو به عقب خم کرد و از شدت ارگاسم قرنیه هاش بالا رفت و سفیدی چشم‌هاش مشخص شد. بی حال و بی جون بین ما ولو شد. حامد از حشر صداش میلرزید و محکم به سینه های محیا ضربه میزد و قرمزشون کرده بود. با هر ضربه میگفت : اووووف چه سینه هایی… حال میکنی جلوی شوهرت داری کس میدی…؟ حال میکنی سینه هاتو یکی دیگه غیر من میبینه…؟
    محیا اول فقط هوم هوم می‌کرد اما کم کم دوباره به حال اومد و سرشو بلند کرد. سریع داگ استایلش کردم تا من هم بتونم کونش رو بگام و ازین نعمت بی نصیب نمونم. تا خواستم کیرمو هل بدم صدای حامد بگوشم رسید : میخوریش؟
    فکر کردم با محیاست ولی چرا بغل من واستاده بود؟! به صورتش نگاه کردم که داشت با چشم‌هاش به کیرش اشاره می‌کرد و قطعا منظورش خودم بودم! اخم هامو درهم کشیدم و جوری نگاهش کردم که خودش حساب کار دستش اومد و نگاهش رو دزدید. اما روش کم نشده بود که گفت : برو اونور… نوبت منه که کس زنمو بگام…
    بی حرف رفتم سمت صورت محیا و به این شانس عن لعنت فرستادم. کیرمو جلو صورتش گرفتم و محیا بلافاصله شروع کرد ساک زدن. حین اینکار بدون خجالت تو چشمهام خیره بود و از کس دادن به حامد و ساک زدن کیر من لذت می‌برد. اونقدر نگاه کردنش به چشمهام حشریم کرد که به نقطه ی اوج رسیدم. خواستم کیرمو از دهنش دربیارم که دستهاشو روی باسنم گذاشت و نذاشت تکون بخورم. منم که دیدم اینجوریه سرشو محم گرفتم و قبل ازینکه آبم بیاد کمرمو بردم عقب و تلمبه ی جانانه ای تو دهنش زدم و حالا آبمو تا آخر تو گلوش خالی کردم. بی حال عقب کشیدم و نگاهم به لبخند چندش حامد افتاد. معلوم بود ازین صحنه لذت برده. محیا انگشتشو روی لبش کشید و مابقی آبمو که روی لبش مونده بود رو میک زد. آه و ناله حامد بلند شد و با فریادی ارضا شد. آبشو تو کس محیا خالی کرد و خودشو رو تخت پرت کرد. کمی بعد محیا رفت حموم و حامد جلوی چشمهام پولو ریخت به حسابم. صدای پیامک گوشیم که رسید با خیال راحت رفتم خونه خودم و سعی کردم به این فکر نکنم لذتی که از این سکس بردم بی نظیر بود و هیچوقت تجربه نکرده بودم.

دو هفته بعد حامد باهام تماس گرفت تا دوباره انجامش بدیم اما اینبار مخالفت کردم و باهاش اتمام حجت کردم که دیگه هیچوقت همچین اتفاقی نمیوفته. هنوز هم به قوانین خودم پایبند بودم و با اینکه سخت بود سعی می‌کردم اون شب لذت بخش رو فراموش کنم.

بعد از فقط سه ماه خبر طلاق حامد و محیا به گوشم رسید. برخورد هامو باهاشون به حداقل رسوندم و نمیدونستم تو چه وضعیتی هستند. ساعت 8 شب محیا اومد در خونه م. در حالی که تو شک بودم برام توضیح داد که خونه رو به عنوان مهریه از حامد گرفته. با چشمهایی که از نگاهم فراری بودند بهم گفت که دوستم داره و به خاطر من از حامد طلاق گرفته! با شنیدن حرفهاش فهمیدم احساسی که بهم داشتیم دو طرفه بوده اما حالا شرایط تغییر کرده بود. من میتونستم با مطلقه بودن و سن بالاتر محیا از خودم کنار بیام اما با اتفاق اون شب نه. وقتی یاد صورت غرق شهوتش و حالت چشم‌هاش موقع ارضا شدنش اونم وقتی توسط دونفر گاییده میشد میوفتادم نمیتونستم اونو به عنوان پارتنر و شریک زندگیم قبول کنم. با اینکه قلب خودم هم به درد میومد اما حرفمو زدم و در رو به روش بستم : من با جنده ها کاری ندارم

پایان

نوشته: ImConstantine


👍 80
👎 25
70800 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

916069
2020-09-12 00:24:09 +0430 +0430

تیتر داستان خنده دار بود!
ولی در کل بدک نبود آفرین.

2 ❤️

916075
2020-09-12 00:34:06 +0430 +0430

یکم زیادی تخیلی بود
لا اقل بیشتر داستان بخون تا واقعی تر بشه

2 ❤️

916083
2020-09-12 00:43:26 +0430 +0430

ایول

3 ❤️

916085
2020-09-12 00:45:57 +0430 +0430

عجب

0 ❤️

916089
2020-09-12 00:50:50 +0430 +0430

بالاخره بعد ی قرن ی داستان خوب دیدیم.
دمت گرم

3 ❤️

916109
2020-09-12 01:38:53 +0430 +0430

خدا شانس بده هم کس کردی و هم پنجاه میلیون به جیب زدی، اونجایی که حامد گفت برو کنار نوبت منه که کس زنمو بگام ترکیدم از خنده😂
کنستانتین عزیز خیلی خوب مینویسی و داستانات روان و جالبه، ولی بنظرم داستان قبلیت بهتر بود، البته این نظر منه، من لایک دادم ولی نه به موضوع به قلمت

3 ❤️

916116
2020-09-12 01:56:44 +0430 +0430

کیرمن وتمام مملکت ایران ودنیا به کس خواهر ومادر زنای کل بنگاهی ها و املاکی ها و بنگاه ماشین دارا
خارکسده های بی خایه

3 ❤️

916127
2020-09-12 02:38:26 +0430 +0430

جالب بود
ولی اخرش پول رو داد یا …
بعدش …

1 ❤️

916131
2020-09-12 02:44:14 +0430 +0430

اوایل داستان که شروع کردی فکر کردم تو فرد برگزیده هستی،اما رفته رفته دیگه داشتی 7 گناه کبیره رو انجام میدادی .با خوندن اخر داستانت هم فهمیدم که تو یک دیوث به تمام معنایی!!
اما با تمام دیوثیتت چون خوب نوشتی لایک رو میدم بهت.

3 ❤️

916134
2020-09-12 02:53:46 +0430 +0430

بالاخره نمردیم و از بالا شهریا هم یه چیزی شنیدیم !
دوستان دقت کنین از خرابه و کوچه تاریک و خونه کلنگی و چه میدونم راه پله و پشت بوم و اینا دیگه ننویسین . کلاس رو ببینین حظ کنین !
آسانسورم دارن لامصبا

4 ❤️

916135
2020-09-12 03:02:21 +0430 +0430

موضوعت نه ولی قلمت خیلی خوبه لذت بردم. موفق باشین. بیشتر برامون بنویسین

2 ❤️

916138
2020-09-12 03:18:59 +0430 +0430

قشنگ بود که 😍
از همه چی ایراد میگیرن بی ادبا 😒

3 ❤️

916144
2020-09-12 03:51:40 +0430 +0430

تنها حسن داستانت نگارش خوبت بود ، وگرنه اعداد . ارقام و حتی سن و سالی که از خودتو اون زن و شوهر نوشتی تو کون هیچ منطقی نمیرفت. شغلهایی که دلال ها درونش غوطه ور هستند بخصوص دلال های نمایشگاه های ماشین که بلا نسبت هر روز صبح که میخوان برن سرکار اول از همه ایمان و وجدانشون رو میزارند رو طاقچه اتاق و بعد میزنن بیرون و شب هم که ماشالله هزار ماشالله طبق دیده ها و شنیده ها ی خودمون از سر ناله و نفرین ادمهای دودره شده توسط اینها ، وقتی برمیگردن خونه تو صندوق عقب ماشینشون پر از آب منی حواله ای ، بعنوان درامد امروز میبرند سر سفره اشون… ! باور نمیکنید …فردا برید یه ماشین قسطی ازشون بردارین…ببینید چه جوری پوستتون رو میکنند…
راجع به اعداد و ارقامی مثل 50 میلیون درخواستی تو داستان باید مینوشتی این داستان مربوط 20 ساله پیشه که تازه با این پول میشد سه تا پراید بخری !( در حدود سی سیصد تا سیصدو پنجاه میلیون الان )
این چه ضرری بود که 50 میلیون پول میتونست کارو زنده کنه…به این ترتیب با یه حساب سر انگشتی نیشه فهمید که عمرا نمیشه با سودی که نوشتی در نصف سال عایدت شده بشه یه وانت پیکان خرید چه برسه خونه بالا شهر اونم تو سن 25 سالگی که هنوز آش خور این شغله و حالا حالا ها باید پادویی کنند و شیشه ماشین پاک کنند …اینها چیزهایی بود که رعایت نکردی و گند زدی به داستانت.

5 ❤️

916145
2020-09-12 04:00:19 +0430 +0430

ادامه …
حالا مرام و معرفت و باور و عقایدی که تو داستان به این جور ادمها نسبت دادی ادم رو بخنده میندازه…
اگه میخوایی چیزی رو بگنجونی … جامعه ای رو که در اون زندگی میکنی باید بهتر بشناسی.

2 ❤️

916150
2020-09-12 05:08:44 +0430 +0430

یک جمله آخر رو دوست داشتم

من با جنده ها کاری ندارم

1 ❤️

916163
2020-09-12 06:47:16 +0430 +0430

باشه بابا تو خیلی تنگ و اصول‌گرا هستی. هوا هم رد نمیشه.

1 ❤️

916165
2020-09-12 07:05:13 +0430 +0430

کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی. نمایشگاه ماشین چند بخش، است

1 ❤️

916174
2020-09-12 08:19:08 +0430 +0430

“لاکی لوک” که گفتن، منظورشون همینه …

ظرف نیم سال با درآمدت یه ماشین فول آپشن و خونه بالا شهر میخری…!!!

بعد هم که “برشکسته” (ورشکسته درسته) شدی پنحاه مین گرفتی تا زن مردم رو جلو چشمشون بکنی و تازه زن داستان هم به خاطر تو از شوهرش طلاق گرفته…؟؟؟!!!

هرچند این یه داستان بود که نوشتی، اما در خلق روایت و شخصیتها خیلی خیلی اغراق شده بود که واقعا توی ذوق می زد…

با توجه به قلمت، می شه امیدوار بود داستانهای بهتری ازتون خوند…

موفق باشید…

Lor Boy

1 ❤️

916198
2020-09-12 10:49:36 +0430 +0430

نحوه نگارش مثبت
ولی غیر قابل باور و اغراق امیز. هرچند مشخصه داستان خیالیه
اصرار به ساخت کارکتری پایبند به عقاید. در این جامعه قابل باور نیست

1 ❤️

916208
2020-09-12 12:38:36 +0430 +0430

نگارشت خوب بود اگه ادبیات میخوندی و تخم تخیلی نبودی قطعا به یه جاهایی میرسیدی

1 ❤️

916231
2020-09-12 14:37:15 +0430 +0430

کیرم دهنت با این جمله آخری.اگر بازم پول بخواهی وکیرتو کونت گیر کرده باشه چی؟بازم با جندها کاری نداری و درو می‌بندی؟این غلط زیادی بود که کردی و عند نامردی کونی کیری دهن گشاد.خیلی حرفهای دیگه میخوام بارت کنم ولی حوصله کلکل و تایپ برای بزمچه ندارم

0 ❤️

916232
2020-09-12 14:39:10 +0430 +0430

کیرم دهنت با این جمله آخری.اگر بازم پول بخواهی وکیرتو کونت گیر کرده باشه چی؟بازم با جندها کاری نداری و درو می‌بندی؟این غلط زیادی بود که کردی و عند نامردی کونی کیری دهن گشاد.خیلی حرفهای دیگه میخوام بارت کنم ولی حوصله کلکل و تایپ برای بزمچه ندارم

1 ❤️

916266
2020-09-12 16:52:21 +0430 +0430

اسگل جنده تو بودي نه اون

1 ❤️

916267
2020-09-12 16:53:50 +0430 +0430

حالا جدا ازینکه کاملا غیر واقعی هست خصوصا بحث پول، اما خب داستان بود نه؟
نمیگم عالی بود چون بحثش بیغیرتی بود ولی داستان خوبی بود

1 ❤️

916269
2020-09-12 16:56:08 +0430 +0430

راستی دوستان هم اشاره کردن، جنده پولی این وسط یا کلا جنده شخص گوینده داستان هست، و آره نامردی بود ول کردن اون زن، اما خب ما خودمون جای راوی داستان بودیم چیکار میکردیم؟

1 ❤️

916287
2020-09-12 19:00:59 +0430 +0430

هر کی میخواد باشه فقط خشکل و باحال باشه من تا آخرش باهاشم

1 ❤️

916304
2020-09-12 21:42:52 +0430 +0430

از “برشکست” دیگه نخوندم.
چون داستان اگه داستان خوبی باشه تا ته خوندنیه.
ولی خاطره انم باشه آدم میخونه ببینه چی شده !
برای شما نمیگم داستان بدیه برای من جذاب نبود.
آقای ورشکست !

0 ❤️

916309
2020-09-12 22:11:03 +0430 +0430

کسکش تو که یک تومن بلد نیستی جابجا کنی جارکش چطوری پنجاه میلیون همونجا زد تو حسابت کس داری میگی قشنگ کس بگو کون گلابی

0 ❤️

916318
2020-09-12 23:21:26 +0430 +0430

اما پولو تسویه میکنن اون آبِ که تصفیه میشه
احتمالا ۵۰ میلیون ریال زده به حسابت و چون کم سوادی صفراشو نشمردی
چون محدودیت تراکنش اکثر بانکا زیر ۱۰ میلیون تومنِ

1 ❤️

916319
2020-09-12 23:22:47 +0430 +0430

lor boy عزیز،برشکست درستشه
این یکی رو ندونسته درست نوشته

0 ❤️

916421
2020-09-13 06:31:41 +0430 +0430

در کل کیرم تو داستانت

0 ❤️

916452
2020-09-13 10:54:01 +0430 +0430

قشنگ بود اما خودتو خیلی پیغمبر نشون دادی گرچه پیغمبرم دست رد ب سینه ی هیچکس نزده

1 ❤️

916483
2020-09-13 13:30:01 +0430 +0430

من مخ مریض تو رو گاییدم ولی فانتزی خوبی بود🤣🤣🤣

1 ❤️

916489
2020-09-13 13:49:28 +0430 +0430

اول از همه تشکر ازونایی (منتقدای واقعی) که نظر دادن. دوم اینکه دوستانی که فحش میدین دقت کنین اینا همه داستانه که من دارم از خودم مینویسم بخدا من تابحال کص از نزدیک ندیدم 😂
هیچکدوم واقعی نیست و زائیده ی ذهن به قول دوستان مریض خودمه.
سوم خدمت اونایی که به مبلغ 50 میل خیلی اعتراض داشتن بگم که الان درحال حاضر خودتون میدونید ارزش پول به گای سگ رفته مثه قبل نیست. خودم به چشم دیدم که یارو میلیونی پول به کص گاو میزنه به هیچ جاشم نیست! پس به نظرم زیادم عجیب نیست.
Woodpecker عزیز من تو داستان کامل توضیح دادم که شخصیت علی ضرر بزرگی متحمل شده بود و ماشین و پس اندازش رو خرج کرده بود. به همه دوست و آشناها رو زده بود و چیزی عایدش نشده بود. تنها چیزی که براش مونده بود خونه بود که نمی‌خواست از دست بده و کلا همون 50 میل معروف 😑 رو کم داشت. منظور اینکه ضرر کلی بیش تر ازین حرفها بود


916490
2020-09-13 13:51:24 +0430 +0430

آقا یه “ورشکست” رو “برشکست” نوشتیم همه میخوان بکنن مارو. بکشین بیرون ناموسا انسان جایز الخطاست

4 ❤️

916491
2020-09-13 13:55:51 +0430 +0430

داستان بعدی آپ شده و یکی دو هفته دیگه میاد. توضیح نمیدم اسپویل نشه 😁 ولی فک کنم خوشتون بیاد.
درمورد آینده م بگم چندتا داستان هست هنوز کامل نشده ولی بعضی وقتا کصخل میشم میخوام بزنم به اون در و از محارم بنویسم 😑
از همین الان بگم این فانتزی ها به این معنی نیست که مثلا من تو واقعیت هم به خواهر و مادر خودم چشم دارم. اینا همه تو ذهنه و ازش خارج نمیشه، حداقل من اینجوری ام شما رو نمیدونم. یاد بگیرین به عقاید بقیه احترام بزارید، اینجوری راحت تر میگذره


916493
2020-09-13 14:01:49 +0430 +0430

جناب کنستانتین
اینجا یه مشکل بزرگ داره و اونم اینه که نویسنده ها اگه لایک میخوان مجبورن که داستان هاشون رو به سلیقه ی اعضا بنویسن، چون اگه به سلیقه ی خودشون بنویسن قطعا لایک نمیگیرن، حالا انتخاب با خودتونه اگه لایک‌میخوای باید اجتماعی بنویسی تا احساساتی بشیم و بهت لایک بدیم، اگر خدایی نکرده دلت فحش میخواد باید فانتزی هات رو بنویسی و فحش بخوری
ولی در کل خوب مینویسی من قطعا نوشته هات رو دنبال میکنم موفق باشی😁❤

4 ❤️

916494
2020-09-13 14:01:56 +0430 +0430

ولی خوشم میاد به نکته های ریزی اشاره میکنید. تابحال بیشتر از 500 هزار تومن نه واسه کسی واریز کردم و نه کسی واسه من واریز کرده 😂 خلاصه یادم میمونه محدودیت داره و 10 میل به بالا راه نداره

1 ❤️

916496
2020-09-13 14:06:58 +0430 +0430

دقیقا👌 آدم میمونه چه کنه. طولانی بنویسی میگن رمان نوشتی کوتاه بنویسی میگن اس ام اسه! از فانتزی ها استقبال میکنن وقتی مینویسی میگن چقدر بی غیرتی! هنوز تصمیم قطعی نگرفتم و چون سرم خیلی شلوغه حتی داستان معمولی هم وقت نمیکنم بنویسم چه برسه به فانتزی. تا ببینیم خدا چی میخواد 😁


916497
2020-09-13 14:08:28 +0430 +0430

اخه اسکل باگوشی نهایتا بتونن سه چاهار میلیون جابجا کنن پنجاه میلیونو جلو چشمت ریخت همونجاهم پیامکش اومد به قول تتلوی کصخل میمیری کس نگی؟

0 ❤️

916499
2020-09-13 14:11:37 +0430 +0430

چرا انقد ایرادای کوسشری میگیرید؟ کنستانتین خیلی خوب بود ادامه بده

2 ❤️

916507
2020-09-13 14:39:56 +0430 +0430

خوب کاری کردی که ردش کردی. اما بنظرم می تونستی یک مدت دیگه باهاش حال کنی و ازش لذت ببری و بعد مثل سگ بندازیش از زندگی ات بیرون.

1 ❤️

916537
2020-09-13 19:54:02 +0430 +0430

اتفاقا من با جنده‌ها کار دارم.دختری که علاقه داره جنده‌ی شوهرش بشه بهم پیام بده.

0 ❤️

916555
2020-09-13 22:08:28 +0430 +0430

20 👌

1 ❤️

916713
2020-09-14 05:11:32 +0430 +0430

چی بگم فقط امیدوارم که بچه ها باور کنن فقط یه داستان بود

و واقعاً واقعی نبود…

1 ❤️

916716
2020-09-14 05:22:25 +0430 +0430

باورش سخت بود فکر کنم داستان رو جوری دیگری روایت مردی. بنظرم حامد50میلیون داده که ترتیبت رو بده هرچند که 50میلیون نمی ارزی

0 ❤️

916833
2020-09-14 15:55:20 +0430 +0430

ما هم با دخترا کاری نداریم ولی خودشون میان میخواهند یه بحثی باز کنند که تو ادامش بدی و تا ان موقعی که از توش درمیاری یا از تو جیبت درمیارن اینجاها دخترا مخ پسرا را میزنند

1 ❤️

916869
2020-09-14 20:24:46 +0430 +0430

یه نفرم پیدا شده داستان خوب مینویسه شما بازم هی گه بخورین

2 ❤️

917119
2020-09-15 20:23:47 +0430 +0430

اونجا که زر زدی گفتی با اینکه دخترباز قهاری بودم اما به محیا ناموس مردم نگاه کردم فهمیدم گنده گوز هستی خیلیم هستی خایه های کیر خر شرک تا ماحتش تو حلقت جقی دروغگوی چاخان باف محیا به اون گوشتی و حوری بودنو شوهرش دودستی تقدیم تویه بچه جقی کرد؟؟احتمالا تو برای ساک کیر حامد التما س کردی

0 ❤️

917421
2020-09-16 23:18:26 +0430 +0430

خوشمان آمد

2 ❤️

917853
2020-09-18 13:32:28 +0430 +0430

اولن ک تمامن کص بود
دومن کص ننت ک توی عقده ایه بی پوله کص مغزو ب دنیا اورده

0 ❤️

917940
2020-09-18 23:54:18 +0430 +0430

دیفالت ما اینطور تنظیم شده که شهوت پاکی رو زایل میکنه.
با نظرت در مورد اخلاق موافقم اما ، با کلمه ی جنده هم مخالفم.

1 ❤️

918639
2020-09-22 09:36:31 +0330 +0330

خدایی، دمتگرم، خیلی باحالی، واقعا ازین عقایدت خوشم اومد که به ناموس مردم کاری نداری، منم اصلا به کسی به چشم کص نگاه نمیکنم، خداراشکر خواهر هم ندارم که نگران باشم
داستان خوبی بود 👌

1 ❤️

919021
2020-09-23 07:57:07 +0330 +0330

از ی جقی چی بیشتر از ای برمیاد.عو کسخل وقتی اطلاعات کافی از ی شغل نداری بری داستانت انتخاب نکن

0 ❤️

916086
2020-09-23 07:57:33 +0330 +0330

دوست گرامی طرف خود کریستوفر هِمسوُرث رو هم بخواد بیاره زنشو بکنه خرجش اینقدر نمیشه. شما یا توهمت بالاست یا با دو تا گلنار همزمان میزنی!! 😁


918080
2020-09-23 07:58:15 +0330 +0330

خب سکس می کردی باهاش نه ازدواج

1 ❤️

919075
2020-09-23 13:27:52 +0330 +0330

جالبه
توی این داستان، تنها جنده است نویسنده است که تنش رو برای پول فروخته و از همه هم پر ادعاتره!!!

0 ❤️

916113
2020-09-24 04:12:18 +0330 +0330

ظاهراجنده هاباتوکاردارن!

3 ❤️

919477
2020-09-25 02:24:57 +0330 +0330

اون قسمت کافه رو که خوندم یه لحظه فک کردم گیه

0 ❤️

919668
2020-09-26 00:49:13 +0330 +0330

دو حالت داره
یا نویسنده هامون شهوتی شدن
یا شهوتی هامون نویسنده

0 ❤️

919813
2020-09-26 13:19:46 +0330 +0330

خدا شانس بده
هم کس بکنی هم پول بگیری ¡¡¡¡

0 ❤️

919853
2020-09-26 19:40:25 +0330 +0330

کسکش معتقد تو شهوانی چه گهی میخوری

0 ❤️

920004
2020-09-27 09:18:27 +0330 +0330

سلام. از ارومیه یه خانوم میخوام.
همه جوره ساپورت میکنم.
۰۹۰۲۳۷۹۹۴۵۹

0 ❤️







Top Bottom