من عاشقش بودم (۱)

    نگارش این داستان مربوط به ۱۹ سالگی و گذشتس و به زبان اون موقع نوشته شده . در حال حاضر من ۲۴ سالمه .


    بعد مرگ پدرم هم من هم مادرم تنها شده بودیم ، دوسالی از مرگ پدرم میگذشت که متوجه سرگرمی های مادرم شده بود . گاهی شب دیر میومد خونه یا مشغول گوشیش بود ، مانعش نمیشدم چون میدونستم خیلی تنها شده ، برگردیم سر ماجرا : بزارید از خودم بگم اسمم یاسمنه ولی همه یاس صدام میکنن ۱۹ سالمه و ساکن تهران . خلاصه یه روز مادرم اومد خونه و سر بحث رو باز کرد و گفت عاشق شده و میخواد ازدواج کنه ، راستش اولش موافق نبودم ولی بعد سپردم به خود مادرم که تصمیم بگیره و گفتم من خودم خونه ی جدا میگیرم و مستقل زندگی میکنم . تا روز ازدواج طرف رو ندیده بودم روز عقدشون بود چون تصمیم گرفته بودن عروسی نگیرن . اسم پسره امیر بود و مادرم یلدا ، اعتراف میکنم جذاب بود در واقع خیلی جذاب بود ولی هیچ حسی بهش نداشتم . عاقد خطبه رو خوند و اونام بعدش دو هفته رفتن سفر و من تو این مدت دنبال خونه بودم و پیدا کردم . ازشون جدا شدم و هفته ای یک بار بهشون سر میزدم ، یه روز دانشگاه بودم که گوشیم زنگ خورد ، با دیدن شماره امیر تعجب کردم ، جواب دادم و امیر گفت که مادرم سکته کرده و بیمارستانه منم سریع خودمو رسوندم بیمارستان خدا رو شکر چیزی نبود و خطر رفع شده بود . بعد اون به اسرار مادرم پیش اونا موندم . امیر بر خلاف چهره ی نسبتا خشنی که داشت اخلاق خیلی خوبی داشت و از همه مهم تر مادرمو دوس داشت ، صبحا منو میرسوند دانشگاه و خودش میرفت شرکت و رابطه ی ما هر روز خوب تر میشد ، به خودم نمیشد دروغ بگم ازش خوشم اومده بود ولی خیانت به مادرم هرگز .


    ماه ها پشت سر هم میرفتن و من دیگه قبول کرده بود عاشق امیرم هر بار که گل یاس صدام میزد به جنون میرسیدم.
    دیگه سخت زندگی پیش اونا ، عذاب وجدان داشتم و هر روز از نظر روحی داغون تر میشدم حتی اونام متوجه شده بودن از کم عذا خوردنا و سکوت کردنام . چیزی که بیشتر از همه داغونم میکرد نگرانیای امیر بود ، هر شب میومد تو اتاقم و بهم شب بخیر میگفت ، نمیشد تحمل کرد ازشون جدا شدم . ترم جدید دانشگاه داشت شروع میشد و من رفتم شیراز و دانشگاه آزاد ثبت نام کردم و خونه تهرانمو فروختم و شیراز یه خونه خریدم . کار پیدا کردم و در این مدت که حدود ۴ ماه بود با خودم کلنجار میرفتم که امیر رو فراموش کنم .
    دوسال میشد که تهران نرفته بودم و فقط تلفنی باهاشون در ارتباط بودم . سعی کردم با یه نفر وارد رابطه بشم ولی نمیشد . یه روز که سر کار بودم گوشیم زنگ خورد ، کاش هیچ وقت زنگ نمیخورد . جواب دادم ، صدای امیر مثل ناقوص کلیسا تو سرم بود ، مادرم فوت شده بود اما چرا ؟
    با هزار بدبختی مرخصی گرفتم و خودمو رسوندم تهران .
    مادرمو جلو چشمام خاک کردن ، براش نماز میت خودندن میخواستم داد بزنم نخونید بی رحما مادرم نمرده .
    یه هفته از فوت مادرم میگذشت و من حتی نمیتونستم گریه کنم ، بنده خدا امیر دست تنها زحمت همه چیزو میکشید ، دلیل فوت مادرم فشار خون بالا و سکته قلبی بود . مهمونا بعد تسلیت گفتن به منو امیر میرفتن.
    همه رفته بودن و امیر داغون بود ولی من بد تر بودم . چهلم مادرم رسید من تو این چهل روز به زور غذا میخوردم و چن بار از حال رفته بودم و برام سرم وصل کرده بودن .
    بعد مراسم چهلم مادرم اومدیم خونه، امیر جلوم نشست و التماس میکرد که حرف بزنم یا گریه کنم اما فقط سکوت .
    یه ماهی از چهلم مادرم گذشته بود ، تمام روز تو اتاق خودمو اسیر میکردم و آخر طاقت امیر و به تهش رسوندم ، صبح اون روز امیر اومد تو اتاقم میدونستم فشار روشه ، بازو هامو گرفتو با زور بلندم کرد تقریبا نعره میزد که گریه کن لعنتی گریه کن یه لحظه به خودم اومدم و سوزش رو سمت راست صورتم احساس کردم انگار بهم شک داده باشی زدم زیر گریه ، پا به پای من امیرم گریه میکرد ، برای اولین بار امیر بغلم کرد .
    اولین بار بود یه مرد بغلم میکرد که نامحرمم بود ، یک ساعت تمام گریه کردم و امیر با حوصله برام لالایی میخوند همون لالایی که مادرم و پدرم وقتی بچه بودن برام میخوندن .
    تصمیم گرفته بودم برگردم شیراز و امیر سرسختانه مخالف بود ولی کی میتونه جلوی منو بگیره .
    از کارم اخراج شده بودم و دو هفته دنبال کار میگشتم ولی دریغ
    تعطیلات عید بود و من برگشتم تهران و تقریبا پولای حسابم ته کشیده بود . امیر تمام تعطیلات داشت مغزشوییم میکرد که بعد تموم شدن دانشگاهم بیام تهران و موفقم شد .
    دانشگاهم تموم شد و من برگشتم تهران و تو شرکت امیر و در رشته ی تحصیلیم مشغول به کار شدم .
    رابطه ی من و امیر روز به روز بهتر میشد جوری که شبا تا چن ساعت با هم مشغول گفت و گو بودیم ، از مشکلات جامعه میگفتیم تا مسائل شخصی مثل دوس پسر و این چیزا . امیر اصلا روشن فکر نبود در واقع بدجور غیرتی بود و مخالف دوس پسر داشتن یه دختر . میگفت رابطه جدی یعنی ازدواج بقیه همه سرگرمیه .




    جفتمون مشغول بودیم از اینکه نامحرمم بود و با هم توی یه خونه زندگی میکردیم بدم نمیومد چون جفتمون رعایت میکردیم .
    سالگرد مادرم کنارم بود و با هم سوگواری کردیم .
    تولدم بود و تصمیم گرفته بودم برم سر خاک مادرم و پدرم رفتم خونه و یه دوش گرفتم ، و بعد رفتم بهشت زهرا و سر خاک مادر و پدرم ایستادم ، گوشیمو خاموش کردم و نشستم کنار قبرشون تا میتونستم گریه کردم ، وقتی به خودم اومدم هوا تاریک بود ، شیش ساعتی میشد اومده بودم سریع بلند شدم و سوار ماشین شدم ، گوشیمو روشن کردم ، امیر ۳۰ بار بهم زنگ زده بود و ۱۳ تا sms داده بود ، پیام اول نوشته بود گل یاس کجایی ؟
    ۲: گوشیت چرا خاموشه ؟
    ۳:گل یاس جواب بده نگرانم .
    ۴: یاس کجایی ؟
    ۵:به خدا اگه جواب ندی من میدونمو تو
    ۶: روشن کن این گوشیه بی صاحبتو
    ۷: یاس جان امیر جواب بده
    و شیش تا پیام بعدم تهدیدم کرده بود که بر میگردم خونه دیگه
    خندم گرفته بود از یه طرفم نگرانش بودم با سرعت میروندم و قطعا جریمه رو شاخش بود .
    رسیدم دم خونه ، ریموت و زدم و رفتم تو ، پامو که گذاشتم تو خونه فکر کردم اشتباه اومدم ، انگار بمب اتم زده باشن .
    یه کیک افتاده بود تو پذیرایی روی پارکتا و چن تا شمع شکسته یا خدا اینجا چه خبره .
    صدای در باعث شد برگردم سمت در ، این چرا این شکلیه چشمای قرمز ، پیرهن چروک ، موهای به هم ریخته .یه لحظه ترسیدم نکنه کسی چیزیش شده ، دیدم داره برزخی نگام میکنه یه دفعه با سرعت خودشو رسوند بهم دستمو سپر صورتم کردم که دیدم خبری نیست نگاهش کردم دیدم دستش مشت شده ، نعره زد کدوم گوری بود ها ؟
    من بیشتر نگران اون بودم تا خودم ، دستاشو گرفتم گفتم امیر خوبی ؟ چیزی شده ؟
    گفت لعنتی نمیگی نگران میشم کدوم گوری بودی ؟ خوش میگذشت که گوشیتو خاموش کردی؟ الان چرا برگشتی گمشو همونجایی که بودی . بغض کردم به چه حقی باهام اینجوری حرف میزد دستاشو ول کردم گفتم خوش میگذشت ؟ واقعا سوالت اینه باید بگم اره خوش میگذشت رفتم سر خاک پدر و مادرم خوش میگذشت خدا لعنتت کنه چه خوشی ها چه خوشی ، یه قدم اومد جلو پلک زدم اشکام ریختن ، خدایا این همه اشک از کجا میاد کم گریه کردم مگه ؟
    مچ دستمو گرفت و کشید سمت خودش و محکم بغلم کرد ، آروم دم گوشم معذرت میخواست منم بیشتر گریه میکردم ، من عاشقش بودم حق نداشت بهم اتحام بزنه خوشگذرونی میکردم ، چن دقیقه ای تو بغلش بودم لعنتی آرامش مطلق بود . ازش جدا شدم دستشو گذاشت زیر چونم و سرمو بلند کرد و خیره شد تو چشمام و لب زد ببخش ، اگه لباشو میبوسیدم چی میشد ؟ اصلا چی میشد من زود تر میدیدمش ؟ چی میشد الان منو میبوسید ؟ چی میشد اینا میشد خدایا ؟
    یه دفعه
    بوم
    انفجار
    لبام گرم شد ، چشمام از این گرد تر نمیشد ، اون منو بوسید ، در واقع فقط لباش رو لبام بود و اون لباشو فشار میداد ولی کام نمیگرفت .
    کاش میشد الان بمیرم ، نفسم داشت قطع میشد یعنی مرگ اینقدر لذت بخشه . ازم جدا شد انگار روح از کالبدم رفت .
    نه
    تموم نشه
    نفس نفس میزدیم ، چجوری تو چشماش نگاه کنم ؟
    یه لحظس
    سرمو بلند کردم خیره شدم بهش ، اونم خیره شد تو چشمام ، لب پایینمو کشیدم تو دهنم جهت نگاهش عوض شد خیره شد به لبام
    میخواستم فریاد بزنم منو ببوس اما فقط زمزمه شد و لحظه ی بعد لب پایینم بین لباش بود ، میمکید و کام میگرفت ، یه لحظه گازش گرفت درد نداشت پس من چرا ناله کردم ؟
    ناله ای که کردم حریص ترش کرد یه دستش پشت گردنم و دست دیگش دور کمرم حلقه شد ، همراهیش کردم دستامو دور گردنش حلقه کردم و همراهیش کردم .
    کمرمو گرفت و خیلی راحت بلندم کرد ، معلومه راحت میتونه بلندم کنه چون من خیلی ریزه میزه بودم کلا ۵۰ کیلو بودم .
    پاهامو حلقه کردم دور کمرش و هنوز همو میبوسیدیم انگار دو تا تشنه به آب رسیده باشن ، همونجوری تو بغلش از پله ها بالا رفت و در اتاقشو باز کرد و رفت سمت تخت ، انگار مغز جفتمون از کار افتاده بود . آروم گذاشتم رو تخت و خم شد روم اینقدر خم شد که کامل دراز کشیده بودم رو تخت ، دوباره مشغول بوسیدنم شد ، هم زمان دکمه های مانتوم رو هم باز میکرد ، مانتومو در آورد و رفت سمت گوشم لاله گوشمو بوسید و مکید ، ناله هامو خفه میکردم که مبادا از دهنم در برن ، تا گردنم بوسه هاشو ادامه داد و رسید به گردنم آروم لیس میزد و گاز میگرفت دیگه نمیشد ، کنترل ناله هام دست خودم نبود ، دستم رفت سمت دکمه هاش اولی ، دومی ، سومی ...
    و
    آخرین دکمه
    همه رو باز کردم پیرهنشو در آورد و باز خیمه زد روم مشغول گردنم بود و منم با قفسه ی سینشو لمس میکردم ، یعنی مادرمم اینجوری میبوسیده ؟
    اینجوری لمسش میکرده ؟
    پسش زدم انگار تازه به خودم اومدم با تعجب نگام میکرد ، بغض داشت خفم میکرد لعنت به من که عاشقشم بودم ، مانتومو برداشتم و از اتاقش زدم بیرون و رفتم تو اتاقم .
    هنوز تنم داغ بود از لمسش ، رفتم تو سرویس بهداشتی اتاقم و تو آینه بو خودم نگاه کرد گردنم خیس بود و قرمز ، لبام ورم کرده بود و رنگشون پریده بود و میدونستم قراره کبود بشه ، لعنتی از خودم متنفر بودم ...




    چن روز از اون ماجرا میگذشت و سعی میکردیم کمتر با هم روبه رو بشیم چه تو شرکت و چه خونه .
    اون روز جلسه داشتیم و منم باید یه چیزی رو واسش توضیح میدادم ، جلسه که تموم شد پرونده ای که دستم بود و برداشتم و پشت سرش رفتم تا اتاقش و بعد از اطلاع دادان منشیش اجازه ورود داد ، جفتمون سعی میکردیم بی تفاوت باشیم پرونده رو گذاشتم جلوش و داشتم براش توضیح میدادم سرمو که چرخوندم سمتش دیدم به جای پرونده به من خیره شده .
    بلند شد و وایساد ، منم جلوش وایساده بودم ، گفتم چیزی شده ؟
    گفت نمیشه لعنتی نمیتونم
    میخواستم بگم چیو نمیتونی که دستش حلقه شد دور کمرم و مشغول بوسیدنم شد ، بلندم کرد و گذاشتم رو میز کارش مقنعه رو از سرم در آورد و موهامو پیچید دور دستش و به سمت عقب کشید ، سرم خم شده بود به سمت عقب و حالا لبای اون روی گردنم نشسته بود ، میمکید و گاز میگرفت محکم تر از دفعه قبل ، نمیتونستم ناله کنم چون صدام میرفت بیرون . دکمه های مانتومو باز کرد و از تنم در آوردش و گذاشت رو دسته صندلیش ، اومد جلوم وایساد سرمو بلند کردم و نگاش کردم خم شد جلوم گفت میخوامت نمیشه نخوام و نمیتونم نخوام ، زنگ میزنم به رفیقم آزمایش رو حلش میکنه فردا میریم محضر و عقدت میکنم و بعد خم شد و مشغول لیسیدن قفسه ی سینم شد لعنتی من با یه تاپ تنگ مشکی که یقش تا روی چاک سینم بازه جلوش نشستم و اون میگه فردا میریم عقد میکنیم مغزم Error داده بود ، یقه تاپمو کشید پایین تر و حالا سوتینم معلوم بود ، یه قدم رفت عقب و نگاهم کرد انگار تازه داشت موقعیتو درک میکرد ، سریع رفت درو قفل کرد فقط نگاش میکردم مغزم هیچ Data یی از اطرف دریافت نمیکرد ، اومد سمتم و تاپمو در آورد و حالا با بالا تنه لخت جلوش بودم ، نگام کرد و سرشو آورد پایین و دم گوشم گفت سوتینتو دوس دارم
    چی ؟
    من حتی یادم نبود چی پوشیدم صبح وقتی از حموم اومدم بیرون
    انگار فراموشی گرفتم
    به خودم نگاه کردم یه سوتین مشکی توری تنم بود .
    اهان یادم اومد صبح ست مشکی توری پوشیدم .
    نگاهش کردم یه لبخند رو لبش بود داشت به بازخوردای من میخندید ، یه قدم اومد جلو و خم شد روم زمزمه چقدر سفیدی که گفتو شنیدم ، کتفمو بوسید و دستش از پشت رو قفل سوتینم نشست و یه لحظه بعد ، من لخت بودم و اون هنوز کتفمو میبوسید .
    بوسه هاشو ادامه داد و رسید به سینه هام میخواستم داد بزنم لعنتی حتی فکرشم نکن چون دیگه نمیتونم ناله هامو نگه دارم آبروی جفتمون میره ولی دیر بود چون نوک سینم تو دهنش بود .
    لرزیدم ازم جدا شد و کتشو در آورد و باز مشغول سینه هام شد دستم رفت تو موهاش و سرشو بیشتر فشار دادم و اون محکم تر میکید ناله ای از بین لبام در رفت که سریع دستش نشست رو دهنم ، آخ لعنتی جنون یعنی این حسی که دارم ؟
    خیسی واژنمو احساس میکردم داشتم دیوونه میشدم دستش نشست رو دکمه شلوارم مگه میشد مخالف بود من عاشقش بودم ، کفشامو در اورد و بعد شلوارمو ، مگه اتاقش دوربین نداشت ؟
    پسش زدم خیره شد بهم آروم زمزمه کردم اتاقت دوربین داره یکم نگام کرد و گفت خودم دوربینای اتاقمو کنترل میکنم نگران نباش .
    جلوم زانو زد و مشغول بوسیدم رونام شد با دستام دهنمو پوشونده بودم که جیغ نکشم ، شرتمو که در آورد خجالت میکشیدم نگاش کنم خواستم پاهامو بچسبونم به هم که فهمید و رونامو گرفت و با حس زبونش روی واژنم دلم میخواست جیغ بکشم . کتش کنارم بود آستین کتشو گاز میگرفتم تا صدام بیرون نره و امیر انگار که یه آب نبات بهش داده باشی مشغول لیس زدن واژنم بود . خود ارضایی کرده بودم ولی این
    این خیلی خوب بود
    غیر قابل مقایسه بودن
    داشتم ارضا میشدم دستم رفت تو موهاش و سرشو بیشتر فشار دادم ، انگار فهمید چون محکم تر مکید و لرزیدم و ارضا شدم توقع داشتم ازم جداشه ولی تا تموم شدن لرزیدنم زبونش رو واژنم بود .
    حتی توان باز کردن چشمامو نداشتم ، یه دستمال بر داشت و تمیزم کرد و بعد شورتمو تنم کرد و بعدش سوتینمو ، با آرامش تمام شلوار جینمو پام کرد و تاپ و مانتوم ، هنوزم نفس نفس میزدم ، بغلم کرد و نشست رو یکی از مبلایی که جلوی میزش چیده شده بود ، روی پاش نشسته بودم و میتونستم بفهمم چقدر تحریکش کردم که آلت تناسلیش اینقدر بزرگ شده ، لعنتی من حتی بلد نبودم چطوری ارضاش کنم اون وقت اون میخواست عقدم کنه .
    در یه تصمیم آنی میخواستم کاری که برام کرد و جبران کنم از بغلش بلند شدم و نشستم جلوش رو زمین ، اخم کرد و گفت
    — چیکار میکنی ؟
    —من ، من میخوام مثل تو
    نزاشت حرفم تموم شه
    —نه
    — اما
    —گفتم نه
    بازم میگم مگه میشه جلوی منو گرفت دستم رفت سمت کمر بندش و اونو باز کردم دستمو پس زد ، لبامو چسبوندم به لباش و دکمه و زیپ شلوارشو باز کردم ،
    برگشتم سر جام و رو زمین نشستم و لعنتی من چجوری این کارو میکردم ، نگاش کردم چشماشو بسته بود ، این یعنی انجامش بده الان ؟
    هر چی شد شد لباس زیرشو کشیدم کنار و لبامو چسبوندم به سر آلتش ، لرزش و نفس عمیق کشیدنشو حس کردم ، بزرگ بود خیلی بزرگ بود من چجوری اینو تو دهنم جا میکردم کلفتیش اندازه مچ دستم بود لعنتی سرشو با زور تو دهنم جا دادم سخت بود خیلی سخت تو فیلم پورن چجوری انجام میدادن ؟ سعی کردم یادم بیاد و اونجوری انجامش بودم ، مدام با خودم میگفتم دندون نزن ، موفق بودم ، داشتم ادامه میدادم که مچ دستمو گرفت و بلندم کرد و نشوند کنار خودش لبامو بوسید ، صدای برداشتن دستمال رو از جا دستمالی شنیدم این یعنی موفق شده بودم ارضاش کنم .
    سرشو کشید عقب و دیدم که گردنش قرمزه نگام کرد ، تو سکوت به هم خیره بودیم ، انگار تازه مغزم داشت Data میگرفت
    لعنتی اون واژن منو لیس زد
    شت ، من واسش خوردم ، همیشه به دوستام میگفتم هیچوقت آلت یه مرد و نمیخورم اما الان من با میل خودم این کارو کردم ، از کنارش بلند شدم و مقنعه مو با هزار بدبختی سرم کردم و زدم بیرون از اتاقش ، تا پارکینگ به خودم ناسزا میگفتم ، سوار ماشین شدم و اومدم خونه و رفتم حموم و وان رو پر کردم دلم میخواست خودمو بکشم من با کی الان این کارا رو کردم ، شوهر مادرم یا ناپدریم یا رئیس شرکتم یا عشقم ، داشتم دیوونه میشدم


    نوشته: Lucifer

  • 11

  • 4




  • نظرات:
    •   بچه_جنوب
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • بووووووووووووو زیاده


    •   شاه ایکس
    • 1 هفته،4 روز
      • 6

    • چون با مادرت سکس داشته هرگز نمیتونی باهاش ازدواج کنی مگه اینکه یا بفروشید برید شیراز یا خارج . جایی که نشناسنتون.


    •   Istanbulshahvani
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • سجاد جان همه اینجا فهمیدن که تو مادر ج.. ن...د... ه هستی، از روش های تبلیغی بهتر استفاده کن عزیز، اینستا، فیس بوک و.....


    •   19masoud13
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • شوهر مادرت حکم پدرت رو داره و به تو محرم هست نه نامحرم و سکس تو با اون هم سکس پدر و دختر حساب میشه ........


    •   لاکغلطگیر
    • 1 هفته،4 روز
      • 6

    • توی خونه و روی تخت،که هیچ کسی هم نبود،یاد مادرت افتادی و نیمه کاره در رفتی
      توی شرکت،بعد از اجازه ی منشی برای شرکت در جلسه،توی اتاقی که دوربین داره و صد نفر توی شرکتن،یاد مادرت نیفتادی و هر کاری خواستی کردی؟


      غلط املایی هم که داری.چی بهت بگم‌ که خوشت بیاد؟


    •   Driverrr
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • عالی بود


    •   Losser
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • اينم جزو محارم حساب ميشه


      عجب گيري كرديم از اين كستان هاي محارم :(


    •   L(G)BT_LIFE
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • عالی بود (clap) (rose)


    •   woodpecker
    • 1 هفته،4 روز
      • 3

    • اینهمه گاز و نیم کلاج و دنده عوض کردی و مارو دور شهر چرخوندی و تو راه لاف زدی که عمرا اگه چشمم به جمال کیر بی پیر کسی افتاده باشه و اصلا منکر شدی و گفتی نمیدونی از اصلا چه شکلیه و بچه درد میخوره.!! باز شد مثل داستانهای دیگه افتاب مهتاب دیگه ای که تنگ تنگ تو شرکت پرید رو هیولایی که ازش میترسید تا بیخ حلقش قورت دادو کرمش خوابید.نیشش باز شد.


    •   علیان007
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • نوش جونت


      حاشیه زیاد داشت


      ولی زیبا بود
      در مورد نظر علمایی که تو سایت هستن من باید بگم
      فقط باید خوشهال باشی
      چون اگه نباشی بعدا پشیمون میشی


    •   Man.to.ok
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • نه دوستان شوهر مادر بهت محرم نیست ولی ازدواجم نمیشه باهاش کرد


    •   زندگی+فانتزی
    • 1 هفته،4 روز
      • 3

    • لعنت ب ممنوعه
      ک
      کلا میچسبه


    •   Ras-al-ghoul
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • قشنگ بود فقط این اصغر فرهادی درونتون رو بکشید (biggrin)


    •   ali80xx
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • قشنگ بود
      و البته متأسفم برای از دست دادن پدرمادرت
      امیدوارم هرجا هستی خوشبخ باشی


    •   سکسدوست
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • به جون اقای بزرگ .. فقط مونده دیگه به روح عبید زاکانی کس و کون بدید ... فقط بدید ..کارتون نباشه کیه چیه ... کسخل ملجوق ....کیر بوشفک از سمت خایه هاش تو حلقت ... (clap)


    •   زولان
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • اینجا که هرکی هرکیه چی بگیم والا اینجوری ک تو تعریف کردی خیلی دوسش داری نوش جونت


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو