داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

من فاحشه نیستم (۱)

1399/05/23

میدونستم با همکارش رابطه داره . هیچوقت تو زندگیم اهل خیانت نبودم و از این کثافت کاری های بدم میومد ولی دلم بدجور شکسته بود . این که داشت همزمان به من هم ابراز عشق میکرد برام چندش آور بود . حالم رو بهم میزد . فقط یه زن میفهمه این نفرت تا چه حد و تا کجا میتونه ادامه داشته باشه . .
وقتی لمست میکنه حس تجاوز رو داری . این ادامه پیدا میکنه . این نفرت . این حس بد . تا جاییکه …
مسعود برادر سعید (همسرم ) 3 سال بود که جدا شده بود . من و سعید 34 و 36 سالمون هست و مسعود که برادر بزرگ سعید هست 40 سالشه . یه مرد خوش تیپ که بعد از جدا شدنش از همسرش حکایت ها و داستان های خانم بازی هاش دست به دست میشد تو فامیل .
سنگینی نگاهش رو روی خودم حس کرده بودم چند بار . گذاشته بودم به حساب هیز بودنش .
ماجرا از باغ لواسان شروع شد . باغچه خانوادگی سعید اینا . پاتوق بود آخر هفته ها . من و سعید ، مسعود و یه خانم (که معلوم بود چی کاره ست ) 2_3 تا از دوستای سعید (که یکیشون با دوست دخترش اومده بود ) چهارشنبه رفتیم باغ .
بساط کباب راه انداخته بودن . منم تو آشپزخونه داشتم سالاد و وسایل مزه رو ردیف میکردم . مسعود اومد تو آشپزخونه دو سه باری بهم سر زد .
اونا هم سرشون حسابی داغ شده بود و به کس شعر گفتن افتاده بودن . مسعود که علنا داشت زنه رو جلو ما میکرد . فقط کیرش رو توش نکرده بود . به بهانه رقصیدن همه جوره داشت میمالوندش . سعید طبق معمول مشروب خوردن و عادت همیشگی اش فاز خواب گرفته بود . رنگش هم یه کم سفید شده بود . دوستای مسعود میگفتن زیاده روی کرده . بردنش ته باغ که بالا بیاره .از اینکه دیگران بفهمن من نسبت بهش بی تفاوت هستم ابایی نداشتم . بهش کمک کردن بره تو اتاق و بتونه بخوابه . منم تو تراس نشسته بودم و داشتم مشروبم رو میخوردم و سیگار میکشیدم . یکی از بچه های این اکیپ یه پسر 27_8 ساله بود که تنها آدم مجرد این جمع بودش . اولش به بهانه این که حواسش بهم هست میومد و بهم نزدیک میشد . منم بدم نمیومد . حوالی 12 شب بود که مسعود و زنه هم رفتن بالا (با یه وضعی که نگم بهتره )
اون یکی زوج هم که هنوز که هنوزه امسشون رو نمیدونم یه گوشه باغ داشتن دل میدادن و قلوه میگرفتن . من و بابک مونده بودیم که داشتیم میگفتیم و میخندیدیم . کنارم روی تاب رو بالکن نشسته بود و داشت جوک میگفت . یکی در میون هم +18 میشد جوک هاش ولی من به روی خودم نمیاوردم و میخندیدم . دیگه به بهانه خندیدن سرمو گداشته بودم رو شونه هاش .
_ میای بریم یه کم قدم بزنیم .
منم پایه بودم … دلم یه کم فضای اختصاصی میخواست . نمیدونستم دارم چی کار میکنم ولی حس بدی نداشتم .
پا شدم راه افتادیم . دستمو به بازوهاش گرفته بودم . تنم یه لباس یه سره بود تا سر زانوهام . مواظب بود از مسیری تو باغ راه بریم که جک و جونور نداشته باشه . نمیدونم چی به پام خورد که حس کردم سوختم . نمیدونم گیاه بود یا حشره .
_ وووووووووووووووی … بابک یه چیزی منو گزید .
سراسیمه خم شد ب سمت پاهام .
_ کوش ؟ کجات ؟ ببینم ؟
_ نمیدونم . روی ساقم میسوزه .
زیادم خبری نبود . داستم خودمو لوث میکردم براش .
_ ای باباااااااااااااا . بمیرم من برات . بیا بریم بشین روی نیمکت یه دقیقه ببینم چی شده .
دستمو انداخت روی گردنش (انگار تیر خورده باشم 😊))))) کمک کرد برسیم به نیمکت . منو نشوند و پام رو آورد بالا به سمت خودش .
قلبم داشت به شدت میزد . زبونم بند اومده بود . یادم نمیاد که آخرین باری که این حس رو تجربه کرده بودم کی بود . داشت با دفت روی ساقم رو چک میکرد .
_ رد و اثری از چیزی نیست .
_ نمیدونم ولی میسوزه .
_ یه چند دقیقه صبر کن اگه چیزی گزیده باشه الان معلوم میشه .
همینجور که داشت حرف میزد داشت پامو هم میمالید . دمپاییم رو در آورده بود و پنچه های خوش فرم و پای قشنگم رو تو دستش گرفته بود . منم نامردی نکردم و پامو هل دادم به سمت کیرش . انگشتم به کیر سفتش خورده بود از روی شلوار . داشتم دیوونه میشدم . خیلی وقت بود این حس رو تجربه نکرده بودم . این ولع سکس . این با لذت خودم رو در اختیار کسی گذاشتن .
فقط چند ثانیه بعد منو بابک لباموم تو هم گره خورده بود . منو بلند کرده بود و داشت میکشوند به سمت انباری ته باغ . در رو باز کرد و با همون یه کم نوری که از فضای باغ داشت میزد راهش رو پیدا کرد که بریم داخل . داشتیم هم دیگرو میخوردیم . نمیدونستم محیط اطرافم چه خبره . ریسک نکردم . هلش دادم به سمت دیوار و خودم خم شدم و با ولع به جون کیرش افتادم …
وااااااااااااااااااااااااااااااای … چقدر یادم رفته بود لذت کیر خوردن رو . داشتم با تمام وجودم ساک میزدم . خیلی با صدای آروم داشت ناله میکرد . کیرش دیگه سفت سفت شده بود . یه دفعه گرمی آبش که شلیک شد تو حلقم … اوق زدم و از کنار دهنم آبش رو خالی کردم . نمیخواستم لذت این لحظه آخر رو خراب کنم . این حس که با من هم میشه به لذت برسه انتقام من از سعید بود .
بلندم کرد . محکم منو تو بغلش فشار داد .
_ بریم تا کسی نفهمیده …



بعد از ماجرای اون شب و رد و بدل کردن شماره هامون ، تا مدت ها با بابک تو تلگرام در تماس بودم . هیچکدوممون ماجرای اون شب رو به روی هم نمیاوردیم و با سکوت از کنارش رد میشدیم. کثافت کاری های سعید هم ادامه داشت . حس پشیمونی نداشتم بابت اون شب اما یه چیزی داشت اذیتم میکرد . من به چیزی نرسیده بودم اون شب.
یه روز داشتیم تو تلگرام با هم چت میکردیم . حوالی ظهر بود . بالاخره دل رو به دریا زدم :
_ بابک … میشه یه چیزی بپرسم ازت ؟
_ جانم ؟
_ در مورد اون شب …
_ اون شب چی ؟
_ میخواستم بدونم وقتی بهش فکر میکنی چه حسی بهت دست میده ؟
_ بند بند وجودم میلرزه . و البته ناراحت میشم .
_ ناراحت ؟؟؟؟؟ بابت چی ؟
_ از اینکه نتونستم تمام وجودت رو لمس کنم .
قلبم به طپش افتاد . خیلی توصیفش هیجان انگیز بود .
_ منم …
_ تو ام چی ؟
_ دلم میخواست بیشتر بود …
_ خوب شما هر وقت اراده کنید میشه
_ نه… نمیشه …
نمیتونستم خودم رو راضی کنم . هنوز احساس خوبی نداشتم …
_ من نمیخوام مجبورت کنم کاری کنی ولی اگه جای تو بودم تو این موارد به حرف دلم گوش میدادم .
ترجیح دادم دیگه جوابشو ندم .
میدونستم تنها زندگی میکنه . پدر و مادرش شهرستان بودن و اون برای شرکت مسعود کار میکرد تو تهران . یه پسر جوون و خوش تیپ که بعید بود دور و برش خالی باشه (اگر چه اینطور میگفت )
یکی دو روز با خودم در جدال بودم ولی حالم خیلییییییییییییییی خراب بود . حسابی داغ بودم . دو سه بار تو حموم با خودم ور رفتم . بد تر از همه این بود که تو اوج شهورت هم نمیتونستم به رابطه با سعید فکر کنم . یه بار سعی کرد بهم نزدیک شه پس زدمش . الکی یه بهونه آوردم . اونم توجهی نکرد . فردا صبحش که هنوز تو خواب و بیداری بودم و اون داشت حاضر میشد (طبق معمول ) اومد و از پشت بغلم کرد . لخت بود . کیرشو از پشت گذاشته بود لای کونم و داشت گردنم رو میخورد . ترجیح دادم خودم رو به خواب بزنم .
با صدا خوابالود گفتم :
_ چی کار میکنی ؟؟
_ مال خودمه … هر کار دوست داشته باشم میکنم .
حالم داشت بهم میخورد از این حس خودخواهی . همینجور که داشت گردنم رو میخورد رومو برگردونده بودم به سمت بالش . شورتمو کشید پایین . یه کم سر کیرش رو خیس کرد و از پهلو فرو کرد تو کص ام . درد داشتم. خشک خشک بودم . خودش فهمید . کشید بیرون دوبازه خیس کرد . دیگه مجبور بودم یه کم لای پامو باز کنم که خودم کمتر درد بکشم در حین این تجاوز دردناک . فرو کرد . بی احتیار داشتم اشک میریختم ولی نمیدید . صدای نعره هاش فضا رو پرد کرده بود . 3_4 دقیقه بعدش کشید بیرون و خالی کرد روی کونم . پا شد رفت دوش بگیره و حاضر شه …
این درد یه شعله رو روشن کرد توم . ساعت 10 بود . دوش گرفته بودم و حوله دورم پیچیده بود .
_ بابک … باید ببینیم همو
_ باشه عزیزم . کی ؟
_ همین الان
_ خوب من مرخصی میگرم میام کافی شاپ بالای برج
_ نه … کافی شاپ نه … من میام پبش تو
_ پیش من ؟
_ اره … خونه … لوکیشن بفرست . باید ببینمت
جوابش یه استیکر تعجب بود و بعد از چند دقیقه یه لوکیشن . نزدیک بود خونه اش . یه آرایش ملایم . شورت و سوتین مشکی. یه لگ طرحدار(طرح جین ) و یه تاپ که پوشیدن و نپوشیدنش فرقی نداشت .
حوالی 11:30 به آدرس رسیدم . در رو باز کرد . یه خونه کوچیک 55 متری . یه کاناپه تو حال جلوی تلویزیون . سمت راست حال یه اتاق خواب بود که درش باز بود. به نسبت خونه یه پسر مجرد خیلی مرتب و تمیز بود . نشستم روی کاناپه .
وااااااااااااای خدای من … من اینجا چی کار میکنم . انگار یه کسی یا چیزی غیر از خودم منو آورده بود اینجا. تازه استرس گرفته بودم . از کی میخواستم انتقام بگیرم یا از چی ؟ نمیدونستم . دست و پام یخ کرده بود . فکر کنم رنگم هم پریده بود . وقتی شربت رو آورد این حس رو تو چهره من دید . خودش هم شوکه شد .
_ چیزی شده عزیزم ؟
_ نه … چرا
_ آخه رنگت پریده …
_ نمیدونم …
_ شربت رو برداشتم از روی سینی و یه ذره ازش خوردم . شربت رو روی میز جلوی کاناپه گذاشتم … خودم رو انداختم تو بغلش . منو تو بازوهاش گرفته بود . خودم رو ول کرده بودم رو بغلش . داشت نوازشم میکرد . هم میترسیدم و هم این سکوتی که بینمون بود بهم آرامش میداد .دستای مردونه اش با ظرافت و آرامش به سینه هام نزدیک میشد . میترسیدم از اینکه لمس ام کنه . میترسیدم ضربه های قلبم رو حس کنه … با آرامش و لطافت داشت سینه هامو میمالید . خیس خیس بودم . دیگه تحمل نداشتم . برگشتم به سمتش . بینمون سکوت بود و سکوت . به هم خیره بودیم. یکیمون باید شروع میکرد . نمیخواستم بهم کسی دیگه نزدیک شه . درد خاطره صبح منو به سمت اون برده بود و حالا من باید حکومت میکردم . به کسی که میگفت با تمام وجود دوستم داره . حمله کردم به سمت لب هاش . وحشیانه داشتم میخوردمش. دستاش محکم از پشت باسنم رو گرفته بود . از روی کاناپه بلندم کرد و برد به سمت اتاق خواب . نمیدونم چی شد و چطور ولی فقط چند لحظه بعد برهنه برهنه تو بغل هم بودیم . مثل تشنه ای که به آب رسید باشه داشت منو میخورد . وقتی به اطراف نافم رسیده بود و با زبوش داشت میمالید بالای کص ام رو صدای ناله هام همه جا رو پر کرده بود . داشت گریه ام در میومد . خیلییییییییییییی خوب بلد بود کص لیسی رو . با دستام موهاشو گرفتم و به کص ام فشارش دادم . بی اختیار داشتم ناله میکردم . داشت خیلی خوب منو ارضا میکرد . با زبونش اومد سمت کشاله های رونم . دیگه جون نداشتم ناله کنم . ساق پامو داشت میخورد و بعد به پنچه هام رسید .
دیگه نوبت من بود . پا شدم بعد از یه لب طولانی خوابندمش و خودم رو رسوندم روش . آروم خزیدم و اومدم به سمت کیرش . مثل یه بچه ای که به اسباب بازیش رسیده باشه کیرشو تو دستم گرفتم و شروع کردم به مالوندنش . آروم سر کیر نازش رو که دراز نبود ولی خیلی تپل بود ، بوس کردم . از زیر تخماش شروع کردم به لیس زدن . بدنه کیرش رو از زیر لیس زدم و رسیدم به سرش . صدای ناله ها همه جا پیچیده بود . کیرش تو دهنم بود . بوی خوبی میداد . معلوم بود قبل از اومدن من رفته حموم و خودش رو خوب شسته . 2_3 دقیقه که خوردم بلندم کرد . ازم لب گرفت . آروم با دستم در حالیکه لبمون تو هم گره خورده بود کیرشو رو سوراخ کص ام که خیس خیس بود تنظیم کردم . نشستم روش .انگار یه چیزی توم منفجر شده باشه . یادم نمیاد این حس رو هیچوقت تو زندگیم تجربه کرده باشم . دستاش رو دور سینه هام گره زده بود و من داشتم بالا و پایین میرفتم و احساس میکردم نفس ام بند اومده . خستگی بود ؟ یا شاید هم ارضا شده بودم . دیگه جون بالا و پایین رفتن رو نداشتم . برم گردوند . پاهام رو داد بالا و کیرش رو اروم رو سوراخش تنطیم کرد . از دیدن کیرش تعجب کردم . راستش یه کم ترسیدم . انقدر ترشحات من غلیظ بود که بدنه کیرش سفید شده بود . پامو دورش گره کرده بودم و داشت با فشار تلمبه میزد . جوووووووووووونی برام نمونده بود . من شده بودم . احتمالا برای اولین بار تو زندگیم . صدای نفس هاش داشت تند تر میشد . پامو داد بالا و محکم داشت میکوبید تو کوص ام . درد داشت این ضربه ها ولی درد لذت بخشی بود . سراسیمه کیرشو کشید بیرون و آبش رو با فشار روی کس ام خالی کرد . روی شکمم دریاچه ای از آب بابک درست شده بود . خودش هم افتاد کنارم . با زیر پوشش روی شیکمم رو پاک کردمو خودمو تو بغلش جا دادم. سرم روی شونه اش بود و صدای نفس هاش مثل لالایی منو خوابوند …

نوشته: بهار


👍 16
👎 7
7600 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

908019
2020-08-13 00:00:09 +0430 +0430

اصلا کلا با خیانت حال نمیکنم یعنی کیر توش 🤮

4 ❤️

908022
2020-08-13 00:06:40 +0430 +0430

یبار خودت دو سطر اول رو بخون‌.‌‌‌…بعد بیا سه سطر آخر رو بخون…😐
کلمات رو کشیدی.
ایموجی گذاشتی.
اشتباه تایپی داشتی.
به سختی می شد خوند…کامل نخوندم ولی یه دیییییییس کامل بهت می دم…

4 ❤️

908026
2020-08-13 00:11:01 +0430 +0430

درسته شما فاحشه نیستید!! فاحشه برای سیر کردن شکم بچه هاش مجبوره زیر هر تاپاله دزد ناموسی بخوابه شما داوطلبانه اینکارو کردید!! فاحشه نون شبش رو از این راه در میاره شما رایگان سرویس میدین!! فاحشه خیلی پاکتر از شماست!!

پی نوشت: شوهر گه اضافه خورد؟ به روش بیار!! مهریتو بزار اجرا کونشو پاره کن زیر اینو اون خوابیدن راهش نیست!!

6 ❤️

908027
2020-08-13 00:15:18 +0430 +0430

قشنگ نوشدی بنظر من البته ولی موضوعشو ندوس اصن خیانت ندوس…

1 ❤️

908032
2020-08-13 00:16:57 +0430 +0430

خیانت ساختیه زن و مردِ
میشه جلوشو گرفت
میشه تشدیدش کرد

0 ❤️

908034
2020-08-13 00:18:44 +0430 +0430

یا نویسنده درکی از سکس نداره و یا یک پسر کم سن و سالیه . از نظر نگارش نمره ۱۲ از بیست رو میدم. خیلی مبتدیانه بود .

4 ❤️

908127
2020-08-13 01:48:12 +0430 +0430

عالی بود زندگی تو بکن همین میمونه برات

0 ❤️

908151
2020-08-13 02:38:22 +0430 +0430

جنده خانوم میخواستی بدی دنبال بهونه میگشتی

جنده شوهرت وقتی میومد سمت تو بهش محل نمیزاشتی تقصیر اون چیه؟ تقصیر خودت بوده که رفته با همکارش …

2 ❤️

908171
2020-08-13 03:57:52 +0430 +0430

این پذیرایی اولیه با شربت انگار تبدیل به یکی از ارکان داستان نویسی شده
یه خورده خلاقیت به خرج بدین خب! یه بار هم محض رضای مخاطب به جای شربت، نسکافه بدین خب 😕

2 ❤️

908217
2020-08-13 09:41:54 +0430 +0430

داستان خوبي بود ادامه بده

1 ❤️

908267
2020-08-13 14:56:11 +0430 +0430

خوب انتقامی گرفتی ازون شوهر لاشهت

0 ❤️

908296
2020-08-13 18:58:26 +0430 +0430

خوب بود
مرسی

0 ❤️

908300
2020-08-13 19:27:47 +0430 +0430

کاری که باید رو انجام دادی اصلا ناراحت نباش بازم فرصت کردی برو پیشش حالشو ببر

0 ❤️

908391
2020-08-14 02:02:48 +0430 +0430

قلمت خوبه اماموضوع داستان از نظرم بد بود

0 ❤️

908426
2020-08-14 05:20:58 +0430 +0430

یه فاحشه ی واقعی هستی

0 ❤️

908489
2020-08-14 10:35:11 +0430 +0430

دقیقا تو یک فاحشه ای، اونی که سکس ورکره ،راه نون دراوردنشه ،به کسی هم خیانت نمیکنه ،
شوهر خیانت میکنه طلاق بگیر خب بدبخت عقده ای

0 ❤️

908611
2020-08-14 23:41:39 +0430 +0430

دیس ، فاک به خیانت ، شوهرتو نمیخوای جدا شو ، واسه خیانت هیچ دلیلی منطقی نیس.

0 ❤️

908173
2020-09-22 10:00:03 +0330 +0330

بهردلیل وبرهان وبهونه ای خیانت خوب نیست وبجز پشیمونی و احساس پوچی و بی ارزشی و ووو چیزی به ارمغان نداره …

2 ❤️







Top Bottom