داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

من نافرمانی کردم

1395/07/02

وقتی در را باز کردم کفش هایش را در جا کفشی دیدم. ناگهان اضطراب در وجودم پیچید. کفشهایم را در آوردم و با کفش هایش برداشتم و در جا کفشی گذاشتم. چتر را روی چوب لباسی گذاشتم و در حالی روسری ام را از سرم در می آوردم داخل رفتم. روبروی در ورودی نشسته بود و خیره به در بود. تا وارد شدم از چشم در چشم شدن ناگهانی مان جا خوردم.
– سلام آقا!

  • سلام چقدر دیر کردی؟!
    نمی دانستم چه جوابی باید بدهم یا مطابق معمول اینجور مواقع سکوت کنم اما زبانم چرخید و گفتم:
  • ببخشید آقا جشن پایان پروژه بود.
    نگاه بی روحش را در صورتم چرخاند و گفت: برای همین این کت و دامن رو پوشیدی رفتی؟ تازه فهمیدم بند را کجا آب داده ام. نگاهی به سرو وضع خودم کردم و یاد تعریف و تمجیدهای امروز بچه ها از لباس پوشیدنم افتادم. با عجله گفتم: ببخشید آقا!سر تا پایم را ور انداز کرد و گفت: برو این آشغالها رو در بیار لباس صورتیت رو بپوش بیا تا حالیت کنم!!! قلبم ریخت. یعنی خیلی عصبانی اش کرده بودم یا فقط وانمود می کرد عصبانی است. باید خانم مدیر را دوباره دفن میکردم پشت در و دختر کوچولوی اسیر در خانه خودش می شدم. دیدم که پشت سرم بلند شد و چیزی را از آشپرخانه برداشت و روبروی تلویزیون برگشت. حرکاتش را از اتاق زیر نظر داشتم و لباسهایم را عوض کردم. جعبه کوچکی را هم از کیفش در آورد. طاقت نگاه کردن نداشتم. لباس حریر صورتی که برایم خریده بود را پوشیدم. یک دکلته خانگی که گشاد و آزاد بود با یک شورت صورتی نخی. پایین دامن تا زیر باسنم بود و شانه ها و بازوهایم بیرون بود. این لباس را خیلی دوست داشت. قدرت دسترسی اش را بالا می برد در عین حال با عریانی مطلق که مخالفش بود هم کمی فاصله داشت. نوک سینه هایم برجسته شده بود و از زیر حریرها بیرون زده بود. موهایم را شانه کردم و باز گذاشتم روی شانه هایم و پشتم ریختم. خودم را در آینه مرتب کردم تا تبدیل به عروسک کوچولوی خ,نگی و برده خوشگل او بشوم. پاورچین پاورچین وارد سالن شدم. خواستم به آشپزخانه بروم که اشاره کرد به سمتش بروم. جلو رفتم و مودب جلویش ایستادم. اشاره کرد جلویش روی زمین بنشینم. دست قوی اش را به سمت صورتم آورد. از ترس چک خوردن خودم را عقب کشیدم که به زور صورتم را گرفت و جلو کشید و با همان لحن عامرانه و ارامش گفت: از من میترسی و اینجوری لباس میپوشی میری سرکار؟!!! اینجوری خودنمایی می کنی؟!!! نگاهی به سر و سینه ام انداخت و گفت: لابد کلی آدم هم امروز به هیکلت زول زدن و برای خودشون خیالبافی کردن با این سر و هیکل. اگر تو برده منی نباید اجازه بدی به کسی اینجوری بهت نگاه کنه. سرم را پایین انداخته بودم و شلوارش را نگاه می کردم. دستش را زیر چانه ام برد و صورتم را بلند کرد و در چشمهایم خیره شده و پرسید: مگه تو برده من نیستی؟
    سرم را به معنای بله تکان دادم. با دست بزرگش نصف صورتم را گرفت و فشار داد و گفت: صداتو نمیشنوم. حالا کاملا عصبانی بود. ترس عمق وجودم را می لرزاند. با ترس و لرز و صدای خفه ای گفتم: بله آقا! دستش را کنارش روی صندلی برد. یک بطری شیشه ای کوکاکولای کوچک خالی دستش بود. قلبم ریخت. بلند شو وایسا! بلند شدم و ایستادم. دعا می کردم منظورش چیزی که من فکر میکردم نباشد. همان کاری را در دوره آموزشم می کرد یا یکبار برای تنبیه انجام داده بود فرو کردن شیشه در سوراخ عقبم بود. اما از جلو دستش را لای پایم برد و شورت را کنار کشید. سر شیشه را لای پایم کشید و به فرو کردن در جلو رضایت داد.
    اینقدر این کار را محکم کرد که ناگهان درد در وجودم پیچید. کاملا بی رحمانه شیشه را تا آخر فرو کرد. و دوباره شورت را روی شیشه انداخت. جوری که شورت کاملا مانع بیرون آمدن شیشه بشود. چند ثانیه طول کشید تا توانستم تعادلم را حفظ کنم. تمام کوسم را با شیشه پر کرده بود و مطمئنم که کمی هم مجروحم کرده بود. شورت را ازکمرم بالاتر کشید تا بیشتر به ته شیشه فشار بیاورد. دید که چشمهایم را جمع کردم از درد دیگر طاقت راه رفتن ندارم. دستم را کشید تا دوباره بنشینم. سینه هایم را از زیر دکلته کشی لباس بیرون کشید و تماشایشان کرد. از ترس و تحریک نوک سینه هایم بیرون شده بود با انگشتهایش نوک چپی را فشارش داد و گفت : اینها رو امروز با اون کت تنگ برای مردم نمایش گذاشتی آره؟!!! درد گرفته بودند و او هم دایم محکمتر فشارش میداد و میکشید. کم کم درد در وجودم باعث شده بود اشک در چشمهایم جمع بشود با حالت التماس گونه ای گفتم : نه آقا!!! دوباره دستش را کنار صورتم گرفت و فشار داد و بعد موهایم را کشید جوری که سرم به عقب خم شد. احساس عجز مطبوعی دوباره سراغم آمده بود اما کمی خسته تر از تحمل شکنجه های او بودم. در جعبه کنارش را باز کرد و یک سنجاق قفلی طلایی بیرون آورد. قفلش را باز کرد و سینه ام را لای انگشتهایش گرفت. ترس باعث شد شروع کنم به لرزیدن. نوک سینه ام را جوری فشار داد که دردش مثل تیر در وجودم فرو برود. از زور فشارش نوک سینه ام قرمز و متورم شده بود. بعد با حوصله یک خیاط ماهر سوزن را از پایین به بالا در قسمت نوک سینه فرو کرد. ناله ضعیفی کردم. میدانستم ناله قوی کردن آقا را بیشتر عصبانی می کند. سنجاق را بست و نوک سینه ام را له کرد. نمیدانم راز موفقیتش چی بود که هیچ وقت خون نمی آمد. درد شیشه در کسم بیشتر شده بود.نگاهی به کار دستی اش روی نوک سینه ام کرد و چکی به سینه ام زد که باعث شد سوزن جابجا شود اما با گازگرفتن لبهایم مانع جیغ زدنم شدم. سینه ام را زیر لباس برد و لباس را مرتب کرد و محکم ضربه ای به پایم زد و گفت :
    گم شو برو شامت رو درست کن. دختره پر روی نافرمان!!! از جلویش بلند شدم اما چه بلند شدنی.کمی خم به سمت سینه لخت آویزان سوزن زده بودم و لای پایم از یک شیشه که هر لحظه بیشتر فرو می رفت پر شده بود. می دانستم حسابی حرصی شده و من هنوز با همان قلق روز اول دنبال فرار کردن از جلوی چشمش بودم. خودم را در آشپزخانه با این دو درد مشغول کرده بودم که ناگهان جلوی در آشپزخانه سبز شد. به چهارچوب تکیه داده بود و کارکردنم را ورانداز میکرد. دوست داشت اینجور مواقع کارهایی بکند و من هم عکس العملی نشان ندهم و به کارم ادامه بدهم. کنار دستم کتری برقی در حال جوشیدن بود. دست و پایم را گم کرده بودم و روی اجاق در حال سرخ کردن مرغ بودم و حواسم هم به او بود که دارد چه کاری می کند. به سمت کشوی پشت سرم رفته بود. از قالب های فلزی داخل کشو یکی را برداشت و کنارم آمد و قالب فلزی را داخل کتری انداخت. با ترس نگاهش کردم. در حالی که دورو برم می چرخید با حرص پرسید: از بین کسایی که دوروبرت بودن امروز کسی نگفت چه کون خوشگلی تو این دامن قایم کردی؟ آرام و سر به پایین گفتم نه اقا!!! از پشت سرم دامن پیراهن را از روی باسنم بالا زد و پرسید: نگفتی روی کونت یک گل داری؟ با ترس گفتم: نه آقا!
    محکم ضربه ای به باسنم زد و گفت: این تنها حرف راستیه که امروز زدی! هنوز نداری. از جلوی گاز مرا کنار کشید و روی کابینت خمم کرد. از کشوی ابزار آشپزخانه یک دمباریک برداشت و قالب کیک داغ شده در کتری برقی را بیرون کشید. یا دیدن قالب فلزی گلدار ناگهان اشکم سرازیر شد. قالب را مستقیم و بی ملاحظه روی باسنم گذاشت و فشار داد. سوزش عجیبی روی باسنم شروع شد. به نحوی که درد همزمان با سوزش انگار گوشت و پوست را می سوزاند. بی اختیار رانهایم شروع کرده بود به لرزیدن. تازه متوجه می شدم که عصبانیتش خیلی بیشتز از حد تصور من است. طی دو سال بردگی فقط دوبار داغ شده بودم و این بار خیلی جدی تر اینکار را می کرد. جیغم به آسمان رفته بود. قالب را که جدا کرد انگار فشار یک چیز سنگین را جدا کرده. برگشتم و به پشت سرم با چشمهای اشک آلود نگاه کردم. می خواستم ببینم چه کاری کرده. فقط سوزش احساس می کردم. هنوز اجازه بلند شدن نداشتم. با یک ضربه به شیشه باعث بالاتر رفتنش شد. بعد با آرامش گفت: حالا هر بار بشینی یادت میاد که چه نگاههای سنگینی امروز به اون کون قشنگت شده و یک برده کونش رو فقط برای اربابش نمایش میده نه هر بی سر و پایی!!!
    احساس ندامت می کردم. به او حق میدادم مرا تنبیه کند اما فکر می کردم هر چیزی می تواند منصفانه تر باشد. بر خلاف ارباب های دیگر او خیلی اهل شلاق و کمربند نبود. در اقع می گفت به صلاح من نیست که شلاق بخورم چون در زندگی اجتماعی ام دردش خودش را نشان می دهد. در عوض چیزهای دیگری را امتحان می کرد. مثل دوره های آموزشی 12 ساعته که هر بلایی که می شد سرم می آورد و بعد هم معمولا می توانستم ۱۲ ساعت بخوابم و دوباره به حالت عادی برگردم. این بار با همیشه فرق داشت. عصبانی بود و در عصبانیت معمولا باید منتظر هر چیزی می بودم. غیر قابل پیش بینی می شد و بسیار خشن تر از حالت معمول. وقتی شام را برایش می چیدم گفت برای خودم خرما و شیر بیاورم و من هم دستورش را انجام دادم و کنار پایش روی زمین نشستم منتظر ماندم اجازه خوردن بدهد. خواست پشت به او بنشینم طوری که پایش لای پایم باشد و به شیشه با انگشتهایش ضربه بزند. ضربه های محکم و پشت سرهم. کم کم این شیشه و فشارهای او حشری ام می کرد. اما نباید میگذاشتم بفهمد. در حین غذا خوردن با چنگالش روی شانه هایم بازی می کرد و انگار می خواست خط خطی اش کند. وقتی خوردنش تمام شد من ظرفها را جمع کردم و در حال شستنشان بودم که در حالی که موبایلم دستش بود داخل آمد و گفت: زنگ بزن بگو ممکنه فردا نری سر کار! با ترس نگاهش کردم. مثل یک موش اسیر او بودم. گوشی را گرفتم و به منشی شرکت زنگ زدم و اطلاع دادم. اشاره به اتاق کرد و گفت کارتو تموم کن و بیا تو اتاق. وقتی کارم تمام شد و به اتاق خواب رفتم با دیدن چیزهایی که چیده بود در چارچوب خشکم زد. نگاهم کردو با دست روی تخت کوبید و گفت بیا اینجا. تو یه برده نافرمانی توقع چی داری؟!! تشویق؟!!!با ترس جلو رفتم. او میدانست من التماس نمی کنم. و من هم میدانستم التماس کردن بدتر عصبانی اش می کند. جلویش روی لبه تخت نشستم. صندلی اش را جلو کشید و پاهایم را از هم باز کرد. سرم را پایین انداختم و دستهایم را بهم گره زدم. به سمتم خم شد و انگار بخواهد بازخواستم کند یا تنبیه یا مجازات گفت:‌ کار امروزت واقعا ناراحتم کرد. تو هر چیزی می خواهی باید به من بگی. توجه بیشتر یا کیر بیشتر ؟!! باید به من می گفتی!!! خودم برایت فراهم می کردم. هر چیزی که لازم باشه انجام می دم تا کوست پر باشه و برده نافرمانی نباشی. سکوت کرده بودم. حرفهایش باعث شده بود از خودم متنفر باشم. خیلی ناراحتش کرده بودم. قلبم به درد آمده بود. خودم را مستحق هر مجازاتی می دیدم. قیچی را از کنار تخت برداشت و لباس مورد علاقه اش را در تنم پاره کرد. ترسیده بودم. شورت را هم همین طور و لباسها را در تنم درید و کنار اتاق ریخت. روی تخت هلم داد. کارهایش خیلی راحت و آرام بود.
    همانطور با پاهای آویزان از تخت جلویش روی تخت افتادم. در این دو سال یاد گرفته بودم او به من صدمه نمی زند فقط به من درد می دهد و من به او اعتماد دارم تا شخصیترین و خصوصی ترین نقاط بدنم را در اختیارش قرار بدهم. شیشه را از کسم بیرون کشید. نفسم بند آمده بود. تازه متوجه جای بزرگ خالی اش شدم. انگار زایمان کرده بودم از شدت راحتی که برایم ایجاد شده بود. بعد بالا آمد و سنجاق را هم از سینه ام در آورد.نم دانستم می خواهد چه کار کند. اشاره کرد روی تخت بروم. دیدم که لیفت های کوه نوردی اش را برای بستن دست و پایم به تخت روی تخت انداخت و با دقت و ظرافت همیشگی اش اینکار را انجام داد. دستهایم از دوطرف و پااهایم هم از دو طرف در نهایت کشیدگی بسته شده بود. شبیه حالتی که آموزش می دیدم. گیره های فلزی دندانه دار نوک سینه را که آورد کم کم ترسم بیشتر شده بود و با چشمهای نگرانم نگاهش می کردم اما خونسردانه کار خودش را می کرد. گیره های سوسماری را به نوک سینه ام زد و از سوراخهایش زنجیری را رد کردو زنجیر را به سختی دور گردنم انداخت. تازه درد شروع شد. وقتی سرم را روی تخت می گذاشتم گیره ها کشیده می شد. وقتی دید زنجیر خیلی کوتاه است زنجیر را از گردنم در آورد و روی سینه ام انداخت. انگار می خواست بیشتر درباره این بخش فکر کند. وقتی سراغ چمدان داخل کمدش رفت کاملا ترس بدنم را لرزاند. در همان حال شروع کرد به حرف زدن. اینبار یه کار جدید رو امتحان می کنیم! اون دیلدوی برقی فرانسوی مورد علاقه ات رو یادته که تا توی رحمت می رفت می شد تا ۳۵ سانت بلندش کرد؟
    با ترس نگاهش کردم. دیلدو را بیرون کشید. سیمهای برقش را نگاه کرد و بعد دیلدو را تا جایی که می شد بلند کرد. من آن را تا 25 سانت امتحان کرده بودم اما او اینبار تا ۳۵ سانت بلندش کرده بود و به سمت من نشانه گرفته بودش. بعد سر چرخان آن را نشانم داد و شروع کرد به توضیح دادن. این قسمت برقی اش رو یادته که می تونست اون تو بچرخه و کست رو حسابی بتراشه. برایت یه ترانس دستی از دفترم آوردم که بتونه هر چند وقت یکبار این رو برایت اون تو بچرخونه. می تونم بهش زمان بدم. نمی فهمیدم دقیقا می خواهد چه کار کند. ترانس برقی اش را راه انداخت و سیمش را به آخر دیلدو وصل کرد. و گفت: تو برده کثیفت که دوست داری کست همیشه پر باشه از کیر این کیر ۳۵ سانتی رو باید توی واژنت جا بدی تا دیگه هوس کیر نکنی. بعد دیلدو را روی دهانه کسم گذاشت و فشار داد. ۲۰ سانت اول جای شیشه را گرفته بود اما هر چی بیشتر پیش می رفت درد سر کلفت دیلدو تازه معلوم می شد. درد در وجودم شروع شده بود. وقتی به بسته شدن انتهای واژن رسید فشارش را بیشتر کرد تا دهانه رحمم را با زور باز کرد. ناگهان ناله ام به آسمان رفت. نگاهم کرد و پرسید: رفت توی رحمت؟!! سرم ار تکان دادم و با درد و گریه گفتم بله آقا!به فشاردادنش ادامه داد و گفت هنوز ده سانت دیگه مونده. گریه ام گرفته بود. درد تمام وجودم را گرفته بود. انگار سر دیلدو به شکمم رسیده بود. محکم فشار میداد و پیش می رفت تا اینکه بلخره یک جایی متوقف شد و گفت: خیلی خوب تهش است. باز شدن دهانه رحمم و فرورفتن دیلدو را داخلش احساس می کردم و از درد بخودم می پیچدم.در آستانه ارضا شدن بودم که ناگهان بی اطلاع و بی ملاحظه دیلدو را بیرون کشید و محکم تا ته داخل هل داد. جیغ بلندی کشیدم. درست انگار شکمم یا رحمم را پاره کرده است. انگار یک سوراخ عمیق در وجودم ایجاد کرده است. جوری جیغ زدم و گریه کردم که ارام دیلدو را در آورد و مطمئن شد جایی را پاره نکرده و دوباره دیلدو را سرجایش برگرداند. درد در وجودم غیر قابل تحمل شده بود اما هر چه سکون دیلدو بیشتر میشد من هم آرامتر می شدم.کنارم روی تخت نشست و صورتم و چشمهای اشکبارم را به سمت خودش چرخاند پرسید: مگه اینو نمی خواستی؟!! کست پر از کیر باشه؟!! برای همین خودنمایی می کنی دیگه؟!! برای کس دادن به مردهای دیگه؟!!! برای اینکه با خیال هیکلت جق بزنن دیگه؟!! من که تنبیه ات نکردم تا حالا! هر چی خواستی بهت دادم. با نگاه عجز آلودی نگاهش می کردم از طرفی خودم را بخاطر ناراحت کردن ارباب مقصر می دانستم. چرا گریه می کنی؟!! کست رو پر کردم برایت!!!بعد سراغ کنترل منبع تغذیه اش رفت و آن را دستش گرفت و روشنش کرد. ناگهان سر دیلدو در رحمم شروع بع چرخیدن کرد. همه چیز دیگر غیرقابل تحمل شده بود. درد چرخش دیلدو در وجودم غیر قابل تحمل بود. دهانه رحمم می سوخت و من تاب تحمل نداشتم. خودم را می تاباندم و گریه می کردم و جیغ می کشیدم. حدود ۵ دقیقه ناظر درد کشیدن من بود و می دید که چطور به ناله و عجز افتاده ام. نگاهش می کردم و کم کم آماده التماس کردن می شدم. کنارم خم شد و گفت: مگه کست نمی خارید؟!!! دارم می خارونمش دیگه!!! نگاهش کردم و گفتم: منو ببخشید اقا!!! زنجیر وصل به سوسماری های نوک سینه ام را گرفت و بی محابا بالا کشید و گفت: میدونی که اینکارت باعث میشه بدتر بشه همه چیز؟!!! بعد نوکه سینه هایم را کشید و دوباره جیغ و گریه من را بلند کرد. شاید ده دقیقه طول کشید که به نظر من بیشتر از یک ساعت بود. دیلدو را خاموش کرد و کنارم نشست. آرامتر شده بودم. فشار درد کمتر شده بود. زنجیر را دوباره سر جایش برگرداند و گفت: تا ۲۴ ساعت دیگه برنامه همینه. انرژیت رو نگه دار برای تمام روز آینده. باید یاد بگیری فکر کیرهای دیگه رواز سرت بیرون بندازی . . . . تا ۲۴ هر ساعت ۱۰ دقیقه نوک دیلدو می چرخید. این کار را یا خودش میکرد یا منبع تغذیه اش را تنظیم می کرد. نمی دانم چه حالی داشتم. ارضا شده بودم یا نه!چیزی از رحمم باقی مانده بود یا نه. بعد از ۱۵ بار چرخیدن دیگر توان دادزدن هم نداشتم. خودم را خیس کرده بودم. دستها و پاهایم خشک شده بود و درد جزیی از وجودم شده بود. حسابی تنبیه شده بودم جوری که حتی دیگر از مخیله ام هم نمی گذشت بر خلاف میل او لباس بپوشم. وقتی برای آخرین بار ترانس بی ایراد و بسیار دقیقش را روشن کرد خودش در حمام من رفت و بنظر می آمد دوش را باز کرده است. وقتی آخرین ده دقیقه تمام شد کنارم روی تخت آمد. موهایم را ناز کرد و چشمهایم را مالید و باز کرد. خسته و ضعیف و محقر جلویش افتاده بودم. درست مثل همیشه بعد از هر تمرین یا تنبیه. دستهایم را باز کرد. توان بستن بازوهایم را نداشتم. قدرت تکان دادن مچ دستم را نداشتم. دیلدو را خیلی آرام بیرون کشید. کنارم روی تخت نشسته بود و وقتی پایم را باز کرد درست مثل طفلی به آغوشش پناه بردم. محتاج محبتش بودم. محتاج بودم بفهمد که پشیمانم ناراحتش کرده ام. خنده اش گرفته بود. شبیه همان پدر مهربانی که همیشه برایم بود موهایم را ناز کرد و اجازه داد مثل جوجه در بغلش فرو بروم. بعد آرام گیره های نوک سینه ام را باز کرد. ناله کردم و او هم نوازشم کرد. اینجور مواقع خیلی خدا را شکر می کردم که اربابم اهل تحقیر لفظی نیست. دست و پایم خشک و خسته شده بود و بوی تند ادرارم را می دادم. بغلم کرد و روی دستهایش بلندم کرد و داخل حمام بردم و داخل وان که از قبل آب کرده بود گذاشت. آب ولرم مطبوع در لحظه اول در وجودم فرو رفت و باعث سوختن واژنم شد اما بعد آرام شدم و در اب فرو رفتم. درست مثل کسی که بچه ای را نگه می دارد من را شست. تختم را مرتب کرد و من را در تخت برد و برایم غذا گرفت. از اشتباهم دیگر حرفی نزد و به من غذا داد. ماساژم داد تا دستهایم به حالت اول برگردد و بعد من را در بغل خودش تا صبح خواباند.
    من یک برده هستم و این یک داستان واقعی است. ممکن است در بخش فنی کمی اشتباه کرده باشم. نمی توانم از اسم و کارمان بنویسم اما می توانم باقی داستانهایم با ارباب خوبم رابرایتان بنویسم. البته اگر توهین و اقبال به این نوشته وجود داشته باشد.

نوشته: لیلی


👍 19
👎 7
60924 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

557630
2016-09-23 20:53:01 +0330 +0330
NA

جدای از واقعیت داشتنش نگارش زیبایی داشتین

1 ❤️

557632
2016-09-23 21:17:23 +0330 +0330

منم نافرمانی کردم از بابام
گفت بگیر بکپ
گفتم نع دلت میاد هوا به این خوبی نرم رو پشت بوم
خلاصه الان که ساعت ۱۲:۴۵ دقیقس رو پشت بومم و طبق معمول تو حُقَم
یه تصویری پیدا کردم توش یعنی ببینی هوش از سرت میره

1 ❤️

557651
2016-09-23 22:24:19 +0330 +0330

کاری با دروغ راست داستان ندارم
خوب نوشته بودی

0 ❤️

557668
2016-09-24 00:30:02 +0330 +0330

متأسفانه بدلیل خایه فنگ و اثرات نامطلوبش تا اونجایی که آقا بطریو خشاب زد، بیشتر نتونستم وجرأتشو نکردم که بخونم…

0 ❤️

557669
2016-09-24 00:31:42 +0330 +0330
NA

اینجور مواقع خیلی خدا را شکر می کردم که اربابم اهل تحقیر لفظی نیست. دست و پایم خشک و خسته شده بود و بوی تند ادرارم را می دادم…
ینی خاااااااک تو سرت شاشو عن خانواده کون سگ لیس
اون اربابتو میدم عمو قناد طوری بکنه که تا زندس جز کیرقندی چیزی ارضاش نکنه، خودتم می فرستم کیم جونگ ایل با خمپاره طوری کست بذاره که رو کیر ابولهل تو اهرام مصر فرود بیای…
بدم میاد از این مزلف بازیا… برده و ارباب
کونی بیا بصورت دمکراسی تبدیل شو به مستراح تا کل ملت بهت برینن و تو پیاپی ارضا شی

0 ❤️

557678
2016-09-24 01:40:28 +0330 +0330
NA

تو ای لیلی که کردی نا فرمانی / و خود را کرده ای چون یک روانی !
از این ارباب و برده دست بردار / برو لذت ببر از این جوانی
کسیکه میخورد گـوهِ کسی را / چگونه میشود او را پذیرفت
کسیکه شاش برایش چون سَـن ایچ است / باید لای کـونش انداخت یک تُـف !
باید با آلتی گُنده بر اون تاخت / کُــس ُ کـونِ مبارک را به هم بافت !
که دیگر شانِ خود پایین نیارَد / غرور و عُـمرِ خود را او نـگاید !

1 ❤️

557681
2016-09-24 04:37:18 +0330 +0330
NA

بنظرم کلا خوب بود …من هم خودن توی این زندگی هستم یجورایی…فقط بنظرم یکم اربابت با داغ کردن خشن بود

0 ❤️

557692
2016-09-24 06:49:53 +0330 +0330

همیشه مرد باید یه برده باشه نه یه زن،خیلی بی ارزشی تو

0 ❤️

557696
2016-09-24 07:07:43 +0330 +0330

ريدم تو داستانت كسخول يه روز تلف ميشي اينجوري پيش بري

0 ❤️

557709
2016-09-24 11:15:30 +0330 +0330

اون کونده‌ای که میگه مرد باید برده باشه نه زن : اون چارتا کونی و لاشی که دور و ور خودت دیدی از مرد بودن فقط یه تیکه گوشت وسط پاشون دارن . چون خودتم لاشی هستی امثال خودت دورت جمع میشن وگرنه مرد واقعی که البته امثال شما نمیدونین چی هست ، عارش میاد تفشم کف دست شماها بندازه

1 ❤️

557716
2016-09-24 13:13:04 +0330 +0330

بيشتر بنويس،دوست داشتمح

1 ❤️

557738
2016-09-24 17:33:07 +0330 +0330
NA

کیرم تو این داستان کتابی گونه ی بلند و بی سر وتهت

0 ❤️

557803
2016-09-25 07:20:26 +0330 +0330

میدونی گل من نگارشت خوب بود فقد
ی جوری بود مثه کتاب داستان
ی کم خودمونی تر بنویس گل من دی:

0 ❤️

557835
2016-09-25 11:17:28 +0330 +0330

عالی بود ؛ بدجورررر خوشم اومد دم آقاتون گررررررم ;)

هر مردی متد خودشو داره تو خشونت اما این دیگه عندش بود ، ادامه بده

اما تجربه میگه این کارارو با خانومای زیر 36 بهتره انجام نداد حتی اگه طرفت یه بد گرل نافرمان باشه ;)

2 ❤️

557862
2016-09-25 15:56:26 +0330 +0330

barde bayad fahm dashte bashe wo nafarmani kone
ke khoob tanbih she

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom