من همه چی خواهرمو دیدم

    1398/11/3

    من کسی نبود ازش یاد بگیرم ولی همه همه چیرو به ابجیم یا دادم تا تو مسیر درست زندگی بمونم.
    تا سن ۱۲ ۱۳ سالگیش چادری نگهش داشته بودم ولی کم کم که پا گذاشت به دوره راهنمایی اصلا نمیشد کنترلش کنی.
    هر روز یه چیز میخواست
    یه روز میگفت کلاس گیتار
    یه روز میگفت کلاس آواز
    یه روز میگفت کلاس کمک درسی
    توی ذهن خودش گم شده بود.
    شرایطش رو درک میکردم اما بهش حسادت میکردم
    چون زمانی که من تو سن آبجیم بودم وضع مالی بابامون خیلی خوب نبود و امکاناتی که واسه نیلوفر فراهم میکرد از واسه من خیلی بیشتر بود.
    من دیگه مدت ها بود که با این حقیقت کنار اومده بودم که نمیتونم به گذشته برگردم پس با زمان حال کنار اومدم.
    نیلوفر رو میرسوندم کلاساش و خودم توی سالن میشستم تا بیاد.
    کم کم منم به موسیقی علاقه مند شدم و باهم میرفتیم.
    ولی دیگه از یه سنی به بعد نیلوفر فقط درد و دلاشو واسه من نگه میداشت.
    دوست نداشت با من بیرون بره که مشخص میخواد تنهایی مزه تو خیابون بودن و با پسر بودن رو تجربه کنه.
    بازم درکش میکردم ولی بازم بهش حسودی کردم چون منم این شرایط رو نداشتم.
    نیلوفر زیاد از خونه بیرون میرفت به بهونه کلاس و اینا ولی یه روز وقتی تو خیابون با دوست پسرش دیدمش هم خیلی ناراحت شدم هم خوشحال
    چون نیلوفر داشت چیزیو تجربه میکرد که من هرگز نتونستم.
    یه ۱۰ ماهی به همین روند گذشت و منم دیگه نامزد کرده بودم و حواسم به نیلوفر نبود.
    باورم نمیشد دختری که تا چند سال پیش چادر سرش میکرد الان انقدر این کارا واسش عادیه.
    دو شب قبل از عروسیم نیلوفرو بردم تو اتاق و چون شب آخری بود که میتونستیم تقریبا باهم یه دل سیر حرف بزنیم.
    بهش گفتم نیلوفر ما داداش نداریم
    مامان و بابام همش گرفتارن.
    کسی رو نداریم حقمون رو بگیره
    یه برادر نداریم رومون غیرتی بشه
    گلم یکم حواستو جمع کن نذار تو این جامعه اذیتت کنن.
    نیلوفر تحت تاثیر حرفام قرار گرفت ولی همش چند دقیقه.
    توی روز عروسیم از هیچ چیز ناراحت نبودم به جز اینکه دیگه نمیتونستم حواسم به نیلوفر باشه.
    مدام چشمم رو نیلوفر بود
    خیلی نگرانش بودم
    دلم میخواست مثل این فیلما از عروسی فرار کنم دوباره بالاسر نیلوفر باشم.
    ولی نمیتونستم.
    نیلوفر خیلی از تالار میرفت تو باغ و میومد دوباره تو
    بازم مشخص بود که داره یه کارایی میکنه ولی بعدا فهمیدم میرفته پیش دوستاش.
    چند هفته از عروسیم گذشته بود و لپ تاپم خونه پدرم جا مونده بود
    بعد از ظهر باشگاه داشتم و میدونستم الان مامان و بابام خونه نیستن با خودم گفتم پس هم میرم لپ تاپو بر میدارم هم یه دل سیر نیلوفرو میبینم
    چون بعد عروسیم دیگه ندیده بودمش.
    تمام مدتی که توی مسیر بودم داشتم به این فکر میکردم که تا از در میرم تو نیلوفر میاد بغلم میکنه و منم قربون صدقش میرم.
    از تاکسی پیاده شدم و کلید انداختم رفتم تو
    به جای آسانسور از پله رفتم تا صدای آسانسور رو نشنوه ولی وقتی داشتم کفشام رو در میاوردم متوجه صدای یه پسر غریبه شدم که همش داشت قربون صدقه نیلوفر میرفت نیلوفرم هی براش عشوه میومد که از صحبتاشون متوجه شدم پسره و نیلوفر دارن تو اتاق.
    همه بدنم داشت میلرزید.
    از حال و پذیرایی ما تا اتاقا راه کوتاهی نیست چون راهروعه و یکم درازه.
    واسه همین کلید انداختم و درو آروم باز کردم و رفتم تو و رفتم پشت در اتاق مشترک منو و نیلوفر.
    پسره هی به نیلوفر میگفت یه جوری میکنمت صدا سگ بدی نیلوفرم همش عشوه میداد.
    پسره گفت چرا این اتاق انقدر خالیه که نیلوفر گفت چون خواهرم ازدواج کرده رفته.
    که پسره گفت جوووون کاش خواهرتم الان اینجا بود هر دوتاتونو میگاییدم که اینو گفت و یه دفعه ای بدون اختیار رفتم تو اتاق دیدم پسره لخت رو تختی که من و نیلوفر میخوابیدیم این پسره خوابیده نیلوفرم نیمه لخت آلت پسره رو گرفت تو دستش.
    اشک از چشمام اومد و بهش گفتم من تمام مسیر از ذوق اینکه از در بیام تو بپری تو بغلم مردم.
    ولی اومدم و با یه صحنه ای که تمام عمرم آرزو میکردم هیچ وقت نبینمش روبرو شدم.
    تا اومد حرفی بزنه حرفش رو قطع کردم و بهش گفتم من فقط اومدم لپ تاپم رو ببرم.
    هیچ کاری هم باهات ندارم.
    یه بارم بهت گفتم که ما داداش نداریم هوامونو داشته باشه.
    لپ تاپمو برداشتمو تا خونم فقط دوییدم و گریه کردم.


    نوشته: ترانه

  • 37

  • 42




  • نظرات:
    •   .سامان.
    • 3 هفته،3 روز
      • 17

    • با این موضوع میتونستی یه داستان خیلی قشنگ و بی نقص بنویسی ولی به نظر من موفق نبودی.


    •   Xeus
    • 3 هفته،3 روز
      • 15

    • توی این چس ناله ۲۳ بار گفتی نیلوفر !


      کامل رو مخم بود


    •   TheBitchKing
    • 3 هفته،3 روز
      • 12

    • الان این قرار بود سکسی باشه؟ غمگین باشه؟ آب آور باشه؟ اشک آور باشه؟ نیت چی بود؟


      والا بجای همه این بالاییایی که گفتم، بیشتر ریدمان و عن آور بود.


      اون جمله آخر خطاب به خواهرت منو کشت! کی تو اون وضعیت اینطور دیالوگی رو به کار میبره؟


    •   احسان با کون گنده
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • اول


    •   _deniz_
    • 3 هفته،3 روز
      • 13

    • .واقعا دخترایی ک برادر ندارن و پدر مادرشونم شاغلن زود گول میخورن چون خونه خالیه فک میکنن وای چ شرایط خوبی دارن و میتونن پسر بیارن.خبر ندارن ک این بدن زیبا،حیفه دستمالی شه.دیر میفهمن وقتی یکی میگه دوستت دارم قرار نیس بیاد بگیرتت که بخوای باهاش بخوابی○●¡¡


    •   .zy.zy.
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • چسناله خوب


    •   تنها-شب
    • 3 هفته،3 روز
      • 9

    • حالا اگه داداش داشتید اون نمیداد داداش نداشتید باباتون کونی بود


    •   imLin
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • توقع که نداشتی خواهرت فتوسنتز کنه!؟


    •   Ado_Den_Haag
    • 3 هفته،3 روز
      • 14

    • پسره چقدر پررو بود می خواست دوتاتونو باهم بکنه من جای تو بودم همون لپتابو تو کونش میکردم.


    •   شاه ایکس
    • 3 هفته،3 روز
      • 24

    • شما یا کسخولی یا خیلی کسخولی!! میگی تو خیابون با دوست پسر دیدمش خوشحال شدم چون قرار بود تجربه کنه!! فکر کردی با دوست پسر چی چیو قراره تجربه کنه المپیاد منچ رو؟؟ یا جارو کردن پشته بومو؟؟ میگی وضع بابات خیلی بهتر شده یعنی مسئولیت و مشغله اش با رشد بیزینسش بیشتر شده مادرتون هم که نبوده خونه . خوب اخه دختر مثلا غاقل وقتی پدر مادرت خونه نیستن یعنی خواهرت خونه خالی دستشه دوست پسرم میدونی داره توقع داشتی تهش چی بشه؟
      - پی نوشت: حالا همه اینا هیچی تو چجوری دو هفته بدون لپتاپ و اینترنت دوام اوردی؟؟ این از همه غیر قابل باور تره!! (biggrin)


    •   Meisam65
    • 3 هفته،3 روز
      • 5

    • کلید اسرار.بین کودکان خود تفاوت نگذاریم
      اینجا شهوانیه اسمشو کامل میخوندی بعد مینوشتی


    •   amirkhan6262
    • 3 هفته،3 روز
      • 7

    • پایان داستانت خیلی باز موند
      نتیجه گیری نداشت
      خب که چی ؟ دیدی خواهرت پسر آورده خونه فقط گفتی اومدم لپ تاپم رو بردارم و بعدش رفتی؟
      صحنه سکسی که نداشت داستانت
      حداقل یه پیام اخلاقی هم نداشت


    •   The_Sad_Boy
    • 3 هفته،3 روز
      • 6

    • چرا اینقدر اصرار دارین داستان کصوشر بنویسید؟


    •   hot_top_boy
    • 3 هفته،3 روز
      • 12

    • کسشر هیچگاه از بین نمیرود ، بلکه از داستانی به داستان دیگر تغییر ماهیت میدهد (dash)


    •   saeedno15
    • 3 هفته،3 روز
      • 9

    • توقع داشتی خواهرت توی خونه خالی دوست پسرشو بیاره مسائل فیزیک حل کنن؟؟آخه خوشحالیت از دوست پسر داشتنش با ناراحتیت از دادنش در تناقض هستش خواهر.


    •   _amu_jani_
    • 3 هفته،3 روز
      • 8

    • اینو اگه ببری هند حتما یه سکانس عالی میسازن ازش...
      من فیلم هندی میدیدم ایقد ناراحت نمیشدم...
      فک کردی تا اون حرفا زدی نیلوفر دیگ به راه راست هدایت شد.
      نه جانم .اون پسره جوری گاییدش صدا سگ داد..


    •   Majid966
    • 3 هفته،3 روز
      • 6

    • مررررررض
      بیکار بودی بری تو اتاق کوفت بچه کنی حسود ؟ امان ازین حسااادت ****


    •   outcast-1060
    • 3 هفته،3 روز
      • 8

    • حالا چرا با تاکسی نرفتی خونه؟ ندو.. در مورد اتفاقی هم که افتاده باید بگم که، عزیز من کره شمالی که زندگی نمیکنی که می خوای یکی دیگه رو ایزوله نگه داری. ولی خب اونجا که پسره همچین چرت و پرتی گفته، می تونستی یه کشیده بخوابونی زیر گوشش.


    •   Blue_Angel
    • 3 هفته،3 روز
      • 9

    • نخونده دیس دادم
      کیرمم دهن اونی که میگه اگ اینطور داستان دوست ندارین نخونین


    •   EnTi
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • بچها ی حمتی کنید من اول بشم بعد چند سال اومدنم تو سایت میخوام ی حرکتی بزنم


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،3 روز
      • 10

    • این دیگه چه کسشعری بود؟؟؟
      واقعا هدفت رو از نوشتن این کسشعرا نفهمیدم، جون نیلوفر اگه اکانت داری بیا و بگو چی فکر کردی که اینا رو نوشتی؟؟؟


    •   L(G)BT_LIFE
    • 3 هفته،3 روز
      • 8

    • تفاوت نسلها خیلیا این اتفاق براشون میوفته برای همینه میگن ۵تا انگشت شبیه هم نیستن دوتا خواهر با رفتار و عقاید و منطق کاملا متفاوت
      شاید برای خیلیا مسخره باشه اما الان تو خیابون به تیپ و ظاهر و رفتار جوونا نگاه میکنی با جوونای ده سال پیش خیلی فرق دارن و متاسفانه توقع بالایی هم دارن (rose)


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،3 روز
      • 11

    • ادمین گه خوردیم همون گی آپ کن، ما کاربرای ناشکر رو ببخش.
      ترانه واقعا نمیتونم بفهمم چرا این رو نوشتی


    •   کون.کن.قهار
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • کسخل این چی بود نوشتی بیغیرت


    •   Gozaran
    • 3 هفته،3 روز
      • 7

    • الان تو وسط سایت شهوانی که همه کیرشونو انداختن وسط صفحه ، مریم مقدسی؟ خواهرت جنده ی روزگار!
      پس نوشت : از اون جمله که به خواهرت گفت « کاش خواهرت بود هردو تا تون رو میکردم» معلومه خالی بستی. قرار بود ما رو متاثر کنی که اون پسره بد بود.
      اکبر یک کرسی از شهوانی رو دادی دست بچه های حوزه ؟؟؟؟


    •   daniel.a2n
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • همه اینا کوس شر بیش نبود چون داداش نبودی اگه بودی پسر رو از ۷ زاویه جر میدادی تو که روی خواهر بی هستی پس روی زنتم بی هستی اینقدر هم نگو دوست داشتم


    •   daniel.a2n
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • بعد میگی تو خیابون با دوست پسرش دیدی همه پسر ها دنبال سکسن وقتی دوتا جنس مخالف با هم دوست بشن یعنی تا اخر میرن تجربه میکنن سکس پس خودت خواستی که خوهرت گاییده بشه


    •   آبجیبازم
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • سگس فقط ابجی ک داداش من نجربه گردم و الان حال میکنیم


    •   khodam2079
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • اه اه. این دیگه چه کصشری بود؟


    •   HYPERMAN98
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • لایک، یه خواهر مسوول هستی


    •   rezahot1981
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • الان نیتت چیه، ملت جق بزنن؟ ، به عنوان چس ناله های تو بخونن؟ ، میخای بگی تبجیت جندس بکنیمش؟ ، تکلیفتامعلوم کن، اینقدرم نیلوفر نیلوفر توی جملاتت نوشتی حالمون بهم خورد


    •   ایکاروس
    • 3 هفته،3 روز
      • 10

    • به نظر من نویسنده ی این داستان می تواند در آینده بهتر بنویسد ، البته برچسب اجتماعی هم باید می خورد .
      لاکن من تشویق می کنم به ادامه ی نوشتن داستان .
      و من الله توفیق .
      ( ایکاروس الزئوسی الرمانی )


    •   eyval123412341234
    • 3 هفته،3 روز
      • 11

    • اولش که داستانو خوندم فکر کردم پسری!
      به عروسی و اینا که رسید یهو دیدم ای دل غافل پسره رو شوهرش دادن!
      بعد دیدم ای بابا! این پسره شوهرشم دادن هنوز به فکر نیلوفره!
      چقدر از خود گذشته ای شما پسرم؟ حتی یه بار از خودت حرف نزدی و زیباییهاتو به چشم نکشیدی! همه اش نیلوفر!
      فقط امیدوارم وقتی داری میزایی لااقل دو دیقه از فکر نیلوفر بیای بیرون و یه دو تا زور بزنی بچه خفه نشه! :-)


    •   shoshi-kir-koloft
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • به نظر من جای دویدن تا خونه و گریه کردن مینشستی یه دل سیر کیر میخوردی سنگینتر بود عن کلفت گوز گرد


    •   arsh2452
    • 3 هفته،3 روز
      • 7

    • یه مقدار یخ بود ! رو داستانت وقت بذار و بیشتر کارکن .
      من دیس نمیدم لایک هم نمیکنم . غیرت ، زن و مرد نداره ! میتونستی تخمهای پسره رو نیمرو کنی !


    •   Caboos1
    • 3 هفته،3 روز
      • 7

    • خیلی هیجان انگیزه که
      به هوای اینکه خواهرت با آغوش باز بیاد به استقبالت رفتی دوست پسرش با گفتن جون کاش اینجا بود میگاییدمش اومد
      باید تا خونه اشک شوق میریختی از این همه محبت


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • daniel.a2n نویسنده دختر‌ه مثلا.
      البته منم اول مثل تو فکر کردم پسره ولی وقتی شوهر کرد فهمیدم دختره.


    •   saeed7989
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • میدونی چرا تا خونه دویدی؟چون میری باشگاه بازم بورو


    •   .سامان.
    • 3 هفته،3 روز
      • 5

    • دوستان، چندتا از داستانای اخیر واسه من باز نمیشه، ارور ۵۰۰ میده!!! کسی میدونه چرا؟؟؟ واسه شما هم اینطوریه؟؟؟


    •   Daniani
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • اون عزیزی که این داستانو و داستانهای پر مغز و محتوا از سکس شهوت لذت جنسی و... را اپ میکند بداند و اگاه باشد
      شاید الان جواب این کونی بازیاتو ندی قطعا سر پل صراط همین دوستان به روشهای ایران باستان کونت خواهند گذاشت
      از من گفتن بود (preved)


    •   mvardasbi
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • مرسی عالی بود


    •   Scott12
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • خیلی خوب نوشتی . یعنی مریدت شدم. مشتاقم از نزدیک ستایشت کنم. آبرو شهوانی رو خریدی. دمت گرم. هرچی تشکر کنم کمه. به حرف بقیه گوش نده. یه کم تمرین رو موضوعاتت بکن بعد یه کار عالی بده بیرون.


    •   Scott12
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • آقایون عزیزان وقتی میگه پسر غریبه یعنی دختره با یه پسر نبوده.پس اونی که تو خیابون با خواهرش دیده نبوده. پس میفهمیم خواهره با دو یا چند پسر رابطه داشته. بدبخت رو فحش کش کردین الکی.


    •   hooman.folkan
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • با م جالب بود
      با عقل جور بود دمت گرم


    •   Badgallili
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • یعنی اگه‌چادری میموند دیگه خطری تهدیدش نمیکرد؟
      حتما باید داداشی بابایی چیزی باشه که دست از پا خطا نکنین؟
      و سوال اخر اینکه چجوری انقد راحت میدین؟:/


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • سامان جان مشکل از سایته واسه همه ارور میده باید چند بار تلاش کنی تا داستان رو باز کنه،نرم افزارش ریده.


    •   Shahab__sang
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • غم انگیزبود


    •   Marshaall_Boss
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • کوتاه و پوچ بود...


    •   Marshaall_Boss
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • سامان


      آره داش...مال منم همینجوره...مشکل احتمالا از آپلودشه.


    •   h@mifx
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • کصی بود داستانت


    •   miago
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • مگه ادمين قرار نشد داستانهايي كه تم سكسي نداره اپلود نكنه، اين كجاش سكسي بود؟


    •   R.B.behruz
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • خوب که چی؟!!!!!


    •   سدمرتضی
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • خواستم بگم یکی رو پیدا کن دوتایی تونو با هم بکنه دیدم بهتره بگم یکی هست که چهار تاییتونو با هم میکنه نسبت به چهار نفر تون هم تعصب و غیرت داره بابا خوش غیرت


    •   mahyar100
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • مغزت هنوز تو دهه سی گیر کرده. خودت رو اذیت کن. بودم قضاوت نکن.


    •   mohammad.pherdos...25
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • چه غم انگیز


    •   کیرسمس
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • یعنی اگه داداش داشتی اون باید آبجیتو میکرد


    •   Sam_gor_umum.
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • احسنت احسنت کیر به قبرت بباره


    •   کیریتون
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • حالاخوبه گفتی که آمدی لب تاپ ببری وگرنه پسره فکر میکرد آمدی بهش بدی
      جوری میکردت که صدای شغال بدی


    •   mamh7030
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • کیرم تو کون اون پسره و کوس نیلوفر.خیلی کار بدی کرد.


      عزیزم من درکت میکنم وآغوشمو به روت میگشایم تا اشکهاتو سرازیر کنی.


    •   master.moon
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • چس ناله بود یا داستان؟؟


      چرا شما زنا رو هرجا ول میکنن شروع میکنین به نالیدن؟


      آدم دیگه تخم نمیکنه با یه خانم بیشتر از 5 دقیقه حرف بزنه... یا خاله زنک بازی، یا آه و ناله‌این، یا در حاله غیبت کردن


      بعد میگین چرا همه میخوان بکنن فقط!!


    •   shahram1686
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • معرفی کن یه بارم من بکنمش گناه دارم


    •   Mddi6242
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • دیوانه باید توام لخت میشدی و یه حال درست درمون میکردید


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو