من و دختر عموم سارا

    سلام این داستانی که میخوام براتون بگم مربوط به 2 سال پیشه اون زمان من 20سالم بود من اسمم امیر هستش یه پسر با قد 172قیافم بد نیست البته اینو خودم نمیگم دوستام میگن اهل اذربایجان غ هستم و دختر عموم 17سال داشت اسمش ساراست عمومم یه چند سالیه فوت کرده و سارا هم تک دختر بود و پنج داداش که چهارتاشون ازدواج کردنو یکیشون مونده خونه با سارا و مامانش زندگی میکنه ما تو یه محله میشینیم و رفت امد خانوادگی هم داریم و با برادرشم که پسر عموم میشه خیلی صمیمیم اون زمان من خیلی تو کفش بودم دوست دخترم داشتم و تا اون موقع سکس نداشتم دنبال یه فرستی بودم که بهش نزدیک بشم تا بکنمش اخه خیلی نازه و هر موقه منو میدید یه جوری باهام رفتار میکرد خیلی صمیمی بود باهام که منو بیشتر به طرفش جذب میکرد تا که شمارشو از رفیقم که با دوست .دختر عموم رابطه داشت گرفتم اخه یه دفعه با گوشی دختر عموم زنگ زده بود به رفیقم اونم که خبر داشت من تو کف این دختر عمومم شمارشو داد به من .منم که نمیتونستم چطوری بهش بگم ایا قبول میکنه یا نه این چیزا بودم که یه فکری به ذهنم زد گوشی رو برداشتم بهش زنگ زدم چند ثانیه نگه میداشتمو حرف نمیزدم اونم که هی الووو الو میکرد این کارو چند باری انجام دادام و صبر کردم اخه مطمعن بودم که دوست پسر داره دوست دختر رفیقم به رفیقم گفته بود دیدم بعد یه پنج دقیقه ای گوشیم زنگ خورد یه شماره ناشناس جواب دادم دیدم یه پسره میگه چرا مزاحم این شماره شدی منم که خودمو به کوچه علی چپ زده بودم گفتم والا من نمیدونم این شماره کیه فقط شمارشو سیو کردم به اسم sانگلیسی اونم قانع نشدو گفت این دوست دختره منه و حق نداری مزاحمش بشیو بعد جرو بحثمون شدت گرفت و خلاصه زیاد جرو بحث کردیمو بعد بهش گفتم من اسمم امیر..... هستش اگه راس میگی بیا منطقه کشتارگاه نشونت بدم اونم راضی شدو بعد قط کرد دیدم بعد چند دقیقه گوشیم زنگ خورد سارا بود به به نقشم گرفته بود جواب دادم گفت امیر این تویی زنگ میزدی ببخشید نشناختم و از این حرفا گفتم این کی بود بهم زنگ زده بود کسه شعر میگفت دوست پسرت بود باشه اشکال نداره اگه به داداشت نگفتم اون شروع به خواهش تمنا کردن کرد منم گفتم بهترین وقته بهش گفتم باشه میخوام تنهایی باهات حرف بزنم یه دفعه گفت نه من از اون جور دخترا نیستم و ... دو هزاریم افتاد گفتم خلاصه این شرطمه اون قبول کرد گفت هر وقت کسی نبود بهت میگم بیای ولی تورو بهم قول بده فقط حرف زدن باشم منم قول دادم دو روز از اون ماجرا گذشت دیدم خبری نبود منم که خیلی اعصابم داغون بود خواستم بهش زنگ بزنم که یکی از فامیل های دورمون فوت کردو خبرشو دادن یادم افتاد مادرش اینا میرن مجلس ختم شاید اون نره ساعت 1 بود نهارمو خوردمو رفتم دره خونشون گفتم اگه خونه بودن میگم اومدم دنبال رضا (پسر عموم)و اگه نبودن میرم داخل که دیدم به یه پسر از داخل خونه اومد بیرون یه موتور اومد سوار شد و رفت منم واستادم بره و بعدش رفتم دره خونشون درو زدم اومد درو باز کرد سلام کردمو گفتم تعارف نمیکنی داخل گفت بیا رفتم داخل و پشت درحیاطو انداختم گفت این چه کاریه گفتم این کی بود الان رفت اها سامان (دوست پسرش )بود افتاد به تته پته گفتم چیکارت کرد گردنتم که سرخ شده شروع کرد به قسم خوردن دستشو گرفتم بوردم داخل پذیرایی گفت تورو خدا امیر ولم کن گفتم باشه یکی بهم بده ولت میکنم بغلش کردمو زدمش زمین تقلا میکرد لبو گذاشتم رو لباش شروع کردم لب گرفتن بعد چند دقیقه شروع کردم به در اوردن لباسشو پیرهنشو در اوردم یه سوتین قرمز داشت در اونم در اوردم شروع کردم به خوردن سینهاش که سورخ شده بود گفتم به به سینهاتو هم که خورده قبل من شروع کرد به التماس کردن رفتم سراغ شلوارش درش اوردم یه شرط قرمز پاش بود کس کش ست کرده بود اونم زود کشیدم پایین چی میدیدم یه کس خوشکل و صورتی که مثل غنچه بود شروع کردم به مالوندنش دیگه ساکت شده بود دیگه تقلا نمی کرد معلوم بود داشت حال میکرد یه کمی که مالوندمش شروع کرد به نفس نفس زدن گفت عوضی زود باش بکن الان مامانم اینا میان منم بلند شدم زود لباسامو در اوردم با دیدن کیرم برقو تو چشاش میشد دید بردم طرف صورتش که قبول نکرد گفتم پس واسه سامانم نزدی دیگه بهش فرست جواب ندادم زورکی کرد تو دهنش یه کم که خورد خوشش اومد شروع کرد به ساک زدن خیلی خوب ساک میزد معلوم بود قبلا زیاد ساک زده نزدیک بود ابم بیاد که کیرمو از تو دهنش در اوردم برعکسش کردم یه سیلی به کونش زدم این حقه منه نه سامان گفت به خدا تاحالا کسی نکردتش فقط حال کرده تا خواستم بکنم داخل داد زد گفت نمیتونم درد داره گفتم حلش میکنم رفتم رو اوپن یه کرم برداشتم رو کیرم زدم و با انگشتم شروع کردم باز کردن کونش یه کم بازشد نفس نفس میزد معلوم بود خیلی ترسیده به حالت دراز کش بود که یه بالش اوردم گذاشتم زیر شکمش تا کونش بیاد بالا خودشم کمک کرد رفتم پشتش کم کم سر کیرمو برم داخل که صداش در اومد خودشو کشید جلو کیرم در اومد گفت نمیتونم خبلی درد داره دوباره بهش گفتم نمیزارم دردش بیاد زود ادت میکنه و این حرفا راضی شد سرشو با یه فشار بردم داخل یه کم عقب جلو کردم یه دفعه تا ته کردم داخل خیلی دردش اومد داد میزد زورکی گرفتم نذاشتم در بره یکم تلمبه زدم تو اون حالت که اروم شد خوشش اومده بود شروع کرد به اه اه کردن منم سرعتمو کم کم بیشتر میکردم که میگفته خوبه بکن بکن چه حالی میده تند تر بکن امیر چه کیری داری قوربون کیرت برم منم تو اوج لذت بودم داشتم با هرچی توان داشتم تلمبه میزدم که احساس کردم ارضا شد منم یه کم دیگه ادامه دادم ابمو با فشار کردم تو کونش که گفت ای جونم چه داغه واییییی بعد دوتایمون افتادیم رو هم شروع کردیم لب گرفتن بهم گفت امیر امروز بهترین روز زندگیم بود بغلم کرد بعد اون ماجرا رابطمو خیلی خوب شده بود و هر چند وقت یه بار میکردمش تا این که خواستگار براش اومد الانم نامزده هنوزم بهم پا میده ولی یه جورایی ازش زده شدم . راستی این ماجرا کاملا واقعیه و فقط اسم خودمون عوض کردم اگه بد هم بود به بزرگی خودتون ببخشید


    نوشته: Amir

  • 3

  • 16




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 2 سال،3 ماه
      • 3

    • اول دبستانو تموم میکردی بعد خاطره سکسی می نوشتی.....


    •   shadow69
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • حالا جدا از این کصتان چن دس کیونت گذاشت پسر عموت؛)


    •   tthoseintt
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • واقعا بیشعوری.من دختر عموم مثل خواهرمه شما الاغها ابروی فامیلی را بردید.اخه تجاوز به فامیل.البته کلا چرند بود


    •   Edwin.mx
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • باز یه مغز پریودی نوشت


    •   amin...u__u
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • با شاه ایکس موافقم^__^


    •   anahitacupid
    • 2 سال،3 ماه
      • 2

    • چه اصراریه به واقعی بودنش داری آخه ، بگو تو کفشم به یادش هر شب میزنم این کارا چیه


    •   AH_art
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • ریدی بزرگوار


    •   Arman_R
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • ریدی اخرش، محلوق


    •   sjjdoon
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • گلنار دست راست بود ؟ بعد داشتی با چپ می نوشتی؟ میگم تخمی شده


    •   Reza_esf1371
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • کسخل


    •   dodareh
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • چقدرازخودراضی
      دخترعمووپسرعموکه ازنظررفت وامدخانوادگی مشکلی ندارن!
      بهرحال چرندزیادنوشتی


    •   radin67
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • تتتتتتتتتتتت


    •   sos_sher
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • آقا داستانت واقعی بود .بقیه کاریشون نباشه
      فقط تو کجا سوتین دردار دیدی سسکش که درشو در آوردی تو سستانت.آخه مگه سس کچاپه در داشته باشه؟؟؟
      کله کچل علیمنصور تو کیونت


    •   hamedkqz
    • 2 سال،2 ماه
      • 0

    • چن سالته جوجو؟ تخیل خیلی قوی بعد شما به شرت میگی شرط؟


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو