من و افسانه زن بابام

    1397/11/10

    با سلام خدمت برو بچ شهوانی اسمم مهران هست میخوام خاطره کردن کس زن بابا خودم افسانه رو بگم بهتون امیدوارم خوشتون بیاد
    از خودم بگم قدم ۱۸۵ وزنم ۷۰ کیلو تقریبا بدنم خوبه کیرم هم حدود ۱۷ سانتی میشه سنم هم ۲۰سال میشه
    و افسانه جون قدش حدود ۱۷۰ وزنش ۶۸ الان ۳۸ سالشه میشه اینم بگم که خیلی بدن سفیدی داره بدون یه ذره مو کون گنده سینه های سایز۸۰ ولی خیلی خوشگل نیست اما خیلی میخواره واقعا زیاد حشریه طوری که همیشه تو خونه باتاپ شلوارک میگرده حتی جلوی من که خر نر رو بچه دار میکنم چهارتا بچه داره ۲تادختر۲تاپسر که پسربزرگش ازمن ۳سال کوچیکتره
    خاطره من از اونجایی شروع شد که همون طور که گفتم ۲سال پیش بود من هنوز خدمت نرفته بود من رفتم خونش که بابام رو ببینم یادم نیس کجا رفته بود بابام ولی خونه نبود نشستم تا بیاد افسانه واسم چای آورد به جارو روبرداشت که خونه روجاروکنه دیدم یه دامن بلند پاش کرده خم شد و شروع کرد جارو کردن وقتی نزدیک من شد بیشتر لفت داد خوب که دقت کردم دیدم دامنش از پشت یه سوراخ کوچیک داره اونجا بود که متوجه شدم هیچی پاش نیست لخت لخت آمپرم بالا زد کیرم سیخ شد ولی جرات کاری نداشتم اون روز بعد اومدن بابام رفتم از اونجا همش به کون سفید افسانه فکر میکردم اصلا هم عذاب وجدان نداشتم واسه این‌که ازش بدم میومد چون نمیذاشت بابام بیاد خونه ما ولی اینکه ازش بدم میاد رو هیچ موقع علنی نکرده بودم چون منتظر یه فرصت بودم بهش ضربه بزنم حالا چه فرصتی بهتر از این که از جفتشون انتقام بگیرم (بابام)ازاون روزبیشترخونشون میرفتم بچه هاش بیشتر مدرسه بودند جز یکی که کوچیک بود درضمن اینم بگم افسانه هم خیلی پاک نبود امارشو داشتم چند باری داده بود ببخشید طولانی شد
    حدود یه ماه یا بیشتر هرروز ب خونش سر میزدم میشستم پای ماهواره اونم خیلی مهربونی میکرد باهام واسه اینکه منو از مادرم دور کنه یه جورایی مثل پسر خودش بودم واسش خیلی تو نخش بودم داشتم جم تی وی نگاه میکردم دیدم اومد کنارم نشست با یه کاسه تخمه از این دختره تو تلوزیون داشت تعریف میکرد که این معشوقه داره شوهر داره و.....خلاصه سر حرف رو باز کرد به دوست دختر و فلان که داری یا نه منم نداشتم ولی گفتم آره یکی هست گاهی وقتا یه لبی ردپایی چیزی میزنم بهش که خندش گرفت گفت ای شیطون مگه چقدر بزرگ شدی از این کارا میکنی گفتم بالاخره هر دومون راضی هستیم
    خندید رفت چایی آورد وقتی بلند شد یه صحنه دیدم که واوو شلوار سفید پارچه ای که پاش بود خیلی نازک بود طوری که شرت مشکی قشنگ معلوم بود وقتی برگشت بهش گفتم افسانه جون یه چیزی بگم گفت بگو گفتم واقعا خیلی خوشگلی(الکی) خندید گفت بشین مهران حرف حسابت چیه که گفتم همینجوری میخوام فقط باهات صحبت کنم چون من با تو راحت ترم گفت خب گفتم واقعا خوش بحال بابام که تورو داره فک نکنم چیزی کم داشته باشه یه هیکل خوب داری که واقعا حرف نداره یکم لپ هاش گل انداخت (خرشد) دوس دارم زن آینده ام هیکلش شبیه تو باشه واقعا دوس دارم همچین بدنی رو یه شلوار لی تنگ پام بود وقتی اینارو گفتم کیرم داشت میترکید که متوجه کیرم شد گفت میخوای همچین زنی برات پیدا کنم گفتم از خدامه ولی الان نمیشه که هنوز سربازی نرفتم باید از خدمت که بیام اون موقع بایدبفکرم باشی صحبت های من تموم شد که گفت باشه حالا با بابات صحبت کنم که گفتم نه نه اصلا نگی بهش فعلا اونم قبول کرد خدافظی کردم اومدم بیرون از خونش همش فکر کردن افسانه تو سرم بود که گوشیم زنگ خورد دیدم پسر عموم هست جواب دادم گفت فورا بیا مغازه من کارت دارم اوکی رو دادم قطع کردم پسر عموم اسمش حسین هست و تقریبا همسن هستیم حسین آرایشگر بود دم مغازه ی باباش کار میکرد خیلی باهم صمیمی بودیم جای داداش نداشتم بود همه رمز وراز همو می دونستیم حتی موضوع افسانه رو بهش گفته بودم .رسیدم پیش حسین که گفت سریع بریم کافه قلیون بزنیم هر موقع می رفتیم کافه معلوم بود یه چیز مفصل میخواست بگه رفتیم کافه جاتون خالی دو سیب با چای نبات زدیم که گفت مهران میخوام یه چیزی درموردافسانه بهت بگم راستش یه بنده خدایی از رفیقام آدرس یه کس رو داد بهم مشخصاتش با افسانه مونمیزد (آرایشگاه محل هرچی بچه دختر بازو همه مدل آدم توش پیدا میشه)کنجکاو شدم که گفتم بیشتر بگو گفت آره یه روز خانم کسه با یکی دیگه از این همکارام (منظورش یه آرایشگر دیگه بود)که گویا از قبل باهم رابطه داشتن میره خونش که بله اون پسره اسمش امیربوده یکی از رفیقاش روهم میبره دوتایی ترتیب افسانه رو میدن بهش گفتم تو ازکجا میدونی که گفت همون رفیق امیر بهم گفت نمی شناخت که زن عموم میشه درضمن اینم گفت که از من ۷۰ تومن پول گرفته ولی به امیر چون دوست پسرشه مجانی میده یه جورایی عاشق امیره (اختلاف سنی اون با بابام ۲۰سال میشه راستش بابام خصیص هم هست)وقتی هم پول لازم داره به امیر میگه یکی رو بیار تا ازش پول هم بگیرم اینارو که گفت خیلی کیرم باد کرد میخواست شلوارمو جر بده بهش گفتم میتونی امیر رو باهاش حرف بزنی که منو تو هم بریم؟ که گفت تو روت میشه اونجا پیش امیر بکنیش اصلا بتو میده اونجا؟گفتم نمیدونم راستش دیوونه شدم از شق درد دارم میمیرم گفتم پاشو بریم تو راه حرف میزنیم سوار ماشین شدیم که یهویی یه فکر ب سرم زد گفتم حسین یه کاری کن به امیر بگو وقتی داره میکنتش ما تو اتاق قایم بشیم اگه اومد یه فیلم کوچیک میگیریم بعد خودمون به حسابش می رسیم حسین گفت باشه بایدباامیرحرف بزنم منو دم خونم پیاده کرد آخر شب حسین زنگ زد گفت پسر اوکی شد پیش امیر بودم باهاش حرف زدم موضوع روبهش گفتم گفت خیلی وقته داره اذیتم میکنه دیگه نمیخوام باهاش باشم دنبال یه فرصت بودم دکش کنم الان هم که موقعیت پیش اومده چی از این بهتر حسین گفت منم بهش گفتم ما فقط میخوایم ازش آتو داشته باشیم قبول کرد گفت پس فردا بعدازظهر قراره بیاد بکنمش یکی دیگه روهم ردیف کردم گفتم دمت گرم پسر قطع کردم
    تو کونم عروسی بود تاپس فردا شب زود خوابیدم فردا صبح ساعت حدود ۹بود رفتم دم خونه افسانه بابام رفته بود دم مغازه اش (دفتر بیمه داشت)تنها بود بچه هاش رفته بودن مدرسه غیراز اون کوچیکه در رو که باز کرد خشکم زد یه شلوار گیاهی تنگ پاش بود که قشنگ برجستگی کس خوشگلش معلوم بود رفتم تو مثل اینکه تازه از حموم اومده بود بیرون (همیشه عادت داشت صبح میرفت)نشستم رو مبل میخواست صبحونه بخوره تعارف کرد رفتم پیشش به موهای خرمایی رنگش نگاه میکردم مثل هر کیف میکردم نکبت بیش تر موقع ها سوتین هم نمیبست ممه هاشم دیوونم کرده بود همون جا دلم میخواست بکنمش ولی می ترسیدم صبحونه که تموم شد گفت خوب آقا مهران که دلت زن میخواد گفتم آره تو دلت شوهر نمی خواست همسن من بودی خندید گفت چرا که نه من تا آخر عمرم شوهر میخوام این یه نیازه
    بهش گفتم بیا بریم تو حال بشینیم گفت نه میخوام غذا درست کنم همینجا بشین نشستم همونجا با یه بلوز شلوار جلوم راه میرفت با اون صندل های خوشگل که پاش کرده بود شهوت منو چند برابر کرده بود وقتی پشتش به من بود (رو اپن نشسته بودم)داشت غذا درست میکرد با گوشیم دوتا عکس از کونش گرفتم خیلی باهم حرف زدیم تا اینکه رسید به سکس و...گفتم افسانه گفت جانم گفتم تو که انقدر جوونی بابام واقعا میتونه تو سکس راضی نگهت داره یکم جا خورد بعد از کمی مکث گفت آره من راضی ام ازش چیکار کنم دیگه قسمت ماهم این بوده (تو دلم گفتم آره جون عمت راس میگی) بهش گفتم ولی معلومه خیلی بهت سخت میگذره گفت چطور گفتم همینجوری آخه ۲۰ سال اختلاف سنی دارین باهم به نظرم اوج شهوت یه زن همین موقع باشه یه نیشخند زد و گفت تو بفکر خودت باش که شلوارت داره پاره میشه یه لحظه نگاه کردم دیدم وای کیرم داره می ترکه جمع وجورش کردم گفتم ببخشید هیچی نگفت کارشو ادامه داد بلند شدم که برم تعارف کرد واسه نهار بمون گفتم نه مرسی اومدم بیرون گذشت تا شب همش منتظر فردابودم بالاخره روز موعود اومد رفتم پیش حسین گفتم داداش بریم حسین زنگ زد به امیر گفت داداش ما بیایم گفت آره بیا اینجا کلید رو بگیر شما برید من میام کلید هارو گرفتیم رفتیم که خونه امیر رو پیدا کنیم یه خونه بود تو یه محله خلوت درب رو باز کردیم رفتیم تو حسین ماشین رو برد ته کوچه گذاشت اومد تو ما طبق برنامه رفتیم تو اتاق یه نیم ساعت گذشت که صدای درب شد امیر اومد با یه پسره که یه هیکل توپر داشت اسمش محسن بود بدن امیر واقعا فوق العاده بود سیکس پک واقعی خوشتیپ افسانه حق داشت بهش بده بابای پیر من که نمی تونست مثل امیر بکنتش امیر وارد خونه شد گفت حسین خونه ای رفتیم تو حال ما رو دید سلام کرد و گفت برید تواتاق الان سر کوچه رسیده من گفتم تو حال میخوای بکنیش گفت نه تو اتاق خودم یه صندلی هست بزارید زیر پاتون از بالای درب فیلم بگیر ولی حسین به من قول داده نباید واسه من دردسر بشه اوکی گفتم اوکی درحین حرف زدن بودیم یهو صدای در اومد سریع رفتیم تو اتاق از لای در دیدم افسانه اومد تو خونه بعد از روبوسی کردن با امیر نشست رو مبل و.....
    بقیه داستان رو تو قسمت بعدی می نویسم اگه خوشتون اومد


    نوشته: مهران

  • 15

  • 22




  • نظرات:
    •   sanaz jn
    • 10 ماه،1 هفته
      • 4

    • این حجم از کسشریجات برا یه شب خیلی زیاده
      چراااااا هر چی داستان چرت و پرت بود ، امشب تو سایت آپ شده بود


      خیلی چرت بود


    •   Real_slim_shady-
    • 10 ماه،1 هفته
      • 1

    • یه لطفی به خودتو جامعه حشریت کن و ننویس


    •   LustLove
    • 10 ماه،1 هفته
      • 0

    • نه ننویس، خوشمون نیومد، مرسی ... :-\


    •   Binamariai
    • 10 ماه،1 هفته
      • 2

    • یارو کوس خوله بهتون گفته ازش فیلم بگیرید .
      خدای این مواد صنعتی مثل شیشه جوونها رو به چه روزی انداخته


    •   emperatuor
    • 10 ماه،1 هفته
      • 0

    • فکر کنم ننویسی بهتره
      ی پسر گی هستی که امیر هر روز تورو میکنه و ازت دیگه سیر شده میخوایی که امیر رو از دست ندی میخوایی زن بابات رو براش ردیف کنی تا بازم بکندت :))))


    •   Black_Lord211
    • 10 ماه،1 هفته
      • 0

    • جقی جان گفتی که از گﺧﻮﺩﻡ ﺑﮕﻢ ﻗﺪﻡ ۱۸۵ ﻭﺯﻧﻢ ۷۰ ﮐﯿﻠﻮ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﺑﺪﻧﻢ ﺧﻮﺑﻪ ﮐﯿﺮﻡ ﻫﻢ ﺣﺪﻭﺩ ۱۷ ﺳﺎﻧﺘﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﺳﻨﻢ ﻫﻢ ۲۰ﺳﺎﻝ ﻣﯿﺸﻪ
      ﻭ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺟﻮﻥ ﻗﺪﺵ ﺣﺪﻭﺩ ۱۷۰ ﻭﺯﻧﺶ ۶۸ ﺍﻻﻥ ۳۸ ﺳﺎﻟﺸﻪ ﻣﯿﺸﻪ...


      این ک میگی میشه،مال الانه یا آینده؟؟
      ینی در آینده میشه؟
      ینی الان شومبولت ۱۰ سانته بعد میشه ۱۷؟


      سن تخمیت ۱۵ سالته بعدن میشع ۲۰؟


      افسانه جون چندسالشع ک بعدن میشه ۳۸؟


    •   Abbas97
    • 10 ماه،1 هفته
      • 0

    • هیچ پسری حاظر نیست کسی رو که میکنیه بپرونه(منظورم امیره) پس نتیجه میگیریم داستانت کسشره


    •   a99900
    • 10 ماه،1 هفته
      • 0

    • سلام خیلی هم عالی ادامه بده این کسمغزایی که میگن خوب نبود رو نادیده بگیر
      تجربه ثابت کرده قسمت دوم داستانها همیشه با بازخورد بهتری همراه هستش
      قسمت دوم رو بنویس که خیلیا منتظرشن از الان فقط عنوان نکردن ولی منتظرن.


    •   35741
    • 10 ماه،1 هفته
      • 1

    • بنویس بقیشو کوس ننه هرکی که بدش میاد واقعا داستان جالبیه حتما بنویس


    •   shiraz-m-m
    • 10 ماه،1 هفته
      • 0

    • تا قسمت بعدش رو نخونم نظر نمیدم


    •   Mamdali0102
    • 10 ماه،1 هفته
      • 0

    • عقل هشت نفری رو برم که لایک کردن


    •   Zhazha
    • 10 ماه،1 هفته
      • 0

    • نه نفر شدن حاجی. خخخخخخ


    •   behiniki
    • 10 ماه،1 هفته
      • 0

    • نظر شما چیه؟ننویس دیگ


    •   Alfaalfa
    • 10 ماه،1 هفته
      • 0

    • ميگم مطمئني اون بچه ها همشون براي بابات هستند؟


    •   Mr_samiwm
    • 10 ماه،1 هفته
      • 0

    • اگه به این داستانا باشه کل ایران زن باباشون جندس و اینام یه بار کردنش و ازش آتو گرفتن.
      فکر نکن صابونتو عوض کن


    •   Bikas2322
    • 10 ماه،1 هفته
      • 0

    • کوچولو برو دنبال تیله بازیت عمویی این داستان تکراری


    •   Aliamer
    • 10 ماه،1 هفته
      • 0

    • این قدر دقیق قد و وزنا میگن انگار وزن کشی کشتی تو المپیکه انجا هم یه کیلو ارفاق داره اما اینجا دقیق ما ایرانیا یه همچین ادمایه دقیقی هستیم


    •   Kerman__sity
    • 10 ماه
      • 0

    • کیری


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو