من و الناز و علی

    سلام. اسم من "سینا"ست. اهل تهرانم. این خاطرهء هیجان انگیزترین اتفاق عمرمه که به وسیله بهترین دوستم "علی" رقم خورد. علی پسر سبزه رو قدبلند خوش اندام با فیس ساده بود .من چهره و هیکل متوسطی داشتم و دارم .همیشه دوست داشتم کمی قد بلندتر بودم. من و علی در عین اشتراکات اخلاقی زیاد؛ یک تفاوت بزرگ داشتیم. اون پر رو و بی پروا بود ؛ من مودب و سر به زیر .همین کم رو بودن باعث شده بود در مقابل دخترا ضعف داشته باشم و اصلا و ابدا" بلد نباشم مخ بزنم .
    اما اون روز دلپذیر ...!
    بعد از اینکه دفترچه های خدمت سربازی رو با هم پست کردیم ؛ چون از یک ناحیه اعزام می شدیم با توی یک پادگان افتادیم که خب اتفاق خوشایندی بود .ولی در پادگان نیروی زمینی ارتش خرم آباد ؛ که خب اتفاق ناخوشایندی بود!!
    سوار اتوبوس شدیم و به خرم آباد رسیدیم. دم درب دژبانی بهمون گفتند که آموزشی ها برید و فردا بیاین . من که جایی برای رفتن نداشتم ولی علی اینا چون اصالتا" لر بودند پیشنهاد داد بریم خونه عموش. من کلی اصرار کردم که مسافرخونه بخوابیم ولی علی گفت اگه عموش اینا بفهمن اینجا اومده و خونه اونا نرفته دلخور میشن . قبول کردیم و با ماشین به شهرستان علی آباد نزدیک خرم آباد رفتیم .
    عموش که یه مرد فوق العاده پیر بود ما رو دید و زن عموش که 45ساله بنظر میومد کلی ما رو تحویل گرفت . ظاهرا" زن عموش زن دوم عموش بود که یه دختر 17ساله و دو تا پسر تقریبا" 30 ساله داشت که ازدواج کرده بودن و تنها مجرد خونه همون دختر خانوم زیبای نوجوون بود !
    بندگان خدا دم در بودند و داشتند میرفتند عروسی که ما رسیدیم . با اصرار فراوون ازمون خواستند که باهاشون به عروسی بریم و شب رو خونه اونا بخوابیم . با نهایت نارضایتی قبول کردم . نمیخواستم مزاحم بنظر بیام.
    رفتیم عروسی. خوش گذشت. خیلی مهمون نواز و خوب بودن . ولی داداش های اون دختر خانوم زیبا که هنوز اسمشو نمیدونستم بدجور شاکی بودن و با زبون لری به پدر و نامادری شون میگفتن : چه معنی میده دوتا نره خر بیان خونه تون بخوابن . اونا هم دفاع میکردن که یعنی چی؟پس کجا برن؟ البته فقط زن عمو دفاع میکرد. عموی بنده خدا اصلا نمیشنید . گوشش خیلی سنگین بود.
    خلاصه به خونه عمو رفتیم . برادران گردن کلفت هم تشریف آوردند! نگاه اونا با خشم و غضب به من بود و نگاه من به گل های قالی!ولی بالاخره زن ذلیل بودن کار خودشو کرد ! خانومهاشون گفتند بریم خونه و اونها نتونستند نظر خانومهاشون رو عوض کنند . رفتند! ما موندیم و عمو و زن عمو و دختر عموی ناتنی علی.
    تا اون موقع یک کلمه حرف نزده بودیم . نه من نه دختر عمو که حالا میدونستم اسمش النازه.
    الناز...الناز...............الناز !!
    چی بگم ازش ؟؟ یه نوجوون شاداب و قشنگ و خنده رو . خنده هاش آدم میکشت . چشمای شیطون و سیاهش خونواده ها رو از هم میپاشوند . تیشرت سفید بلند پوشیده بود روی شلوار برمودا که ساق های بلوریش رو نشون میداد . سینه های کوچیک و تازه اش از زیر تیشرت معلوم بود ... خونه خراب کن بود این فسقلی .
    روسری سفید سرش بود و موهای پرپشت لخت سیاهش از زیرش بیرون میزد و هی با دست میکردشون تو ...چرا؟ مگه آدم موهای به این قشنگی رو میپوشونه؟؟؟
    از ساق پاهاش که بیایم پایین؛ میرسیم به جوراب سفید مچی اسپرتی که پوشیده بود . این جوراب ها اون موقع ها تازه مد شده بود . منم شدیدا" فتیش شون رو داشتم ...شدید ! امکان داشت هرلحظه بهش حمله کنم . البته این افکار درونیم بود . از دید یه ناظر بیرونی یه پسر مومن با حیای سر به زیر بودم .
    شب شد و وقت خواب . خونه شون دو طبقه بود. یه طبقه بالا که عمو میخوابید . یه طبیقه پایین که دو اتاق داشت که با یه در بزرگ چوبی از هم جدا شده بود .صحبت این شد که کی کجا بخوابه . عمو که مشخص بود راهشو کشید و رفت بالا. زن عمو اما جریانش چیز دیگه ای بود . از نگاه هاش معلوم بود بدجور گلوش پیش علی آقای قصه ما گیره ! گفت: خب آقا سینا بره بالا پیش حاجی . الناز بره اون اتاق . تو هم همینجا بخواب اشکالی نداره .
    اینجا بود که علی معرفت خودشو نشون داد . گفت: نه بابا حاجی عمو خر و پف میکنه نمیذاره سینا بخوابه . من و سینا میریم اون اتاق شما و الناز هم همین اتاق بمون ! معلوم بود میدونه که زن عمو چشمش دنبال اونه و ول کن ماجرا نیست . زن عمو گفت :نه اینجوری خوب نیست. علی نذاشت حرفش تموم شه و گفت : خب پس میخوای سینا بره اون اتاق من هم بمونم همینجا. زن عمو گفت: آره الناز میره بالا! علی پرید تو حرفش و خیلی جدی و محکم گفت : نه. در نهایت شگفتی من ؛زن عمو منظورشو فهمید و قبول کرد!
    یه تشک اینن طرف اتاق واسه من انداختند و منتها الیه اتاق هم تشک الناز رو . لباس عوض کرده بودم و گرمکن پوشیده بودم . از هیجان قلبم داشت تو شورتم میتپید! راست کرده بودم شدید. استرس داشتم . بخاطر اینکه کسی راست کردنمو نفهمه سریعا شب بخیر گفتم و رفتم زیر پتو .لامپ ها رو زن عمو خاموش کرد و رفت .
    صدای خنده علی و زن عمو از اون اتاق میومد. خنده ها خنده قلقلک بود ؛ نه خنده جوک و بامزگی .یکساعت اول رو تنها بودم . زل زده بودم به سقف . خونه قدیمی و بامزه ای بود. تاقچه داشتند و عکس زیارت خانوادگی مشهد. الناز وارد اتاق بغلی شد. قلبم شروع کرد و به طبع اون؛کیرم!
    مث اینکه سرزده اومده بود تو اتاقشون. زن عمو گفت : هنوز نخوابیدی برو دیگه.
    با بی میلی شب بخیر گفت و آروم اومد تو اتاق. تاریک بود و مثل اینکه دنبال چیزی بود. واسه چند ثانیه لامپ رو روشن کرد و دوباره خاموش کرد.تو همون چند ثانیه دیدم که با همون تیشرت و روسری به رختخواب اومده فقط شلوار مشکی ساپورت مانندی پوشیده و صد البته خوشبختانه هنوز جوراب هاش پاش بود !!
    خوابید. منم خودمو به خواب زدم . چیکار باید میکردم؟؟؟ هیچی؟؟ یعنی هیچی هیچی؟؟ اونوقت زحمات علی به هدر میرفت و من تا آخر عمر خودمو نمیبخشیدم . واقعا نمیدونستم چیکار کنم؟؟؟
    چند دقیقه گذشت . از کلافگی تو رختخواب نشستم. مرگ یه بار شیون هم یه بار . نوک لحاف روی الناز رو گرفتم و با سرعت پرتش کردم اون طرف. سنگین بود . فقط روی پاهاش باز شد. همون کافی نبود؟؟ خب میتونستم با نگاه کردن به اون پاهای بلوری توی جوراب های خواستنیش ارضاء بشم . ولی نه کم بود. حداقل باید لمسشون میکردم. دل رو به دریا زدم . دست زدم به پاهاش. خواب بود. کف دستمو مالیدم به کف پاش . خواب بود. خم شدم و پاهاشو بوسیدم . خواب بود. دیگه از خود بیخود شده بودم . کاملا روی پاهاش دراز کشیده بودم. یه کم لحاف رو کنار زدم و کونش رو بوسیدم و صد البته بوئیدم . بیداز شد .پرت شدم ته اتاق. ترسیده بودم ؛ ریده بودم . خواست یه چیزی بگه. شوکه بود. دهنشو واکرد. چند ثانیه صبر کرد . چیزی نگفت. الناز اون گوشه اتاق نشسته بود و من گوشه مقابل. هر دو ساکت هر دو توی فکر.
    شاید 5 دقیقه طول کشید . 5 دقیقه جهنمی و طاقت فرسا. تا بالاخره سرشو بلندکرد و به من نگاه کرد . توقع همه چیز داشتم. فحش ؛ توبیخ؛ داد و بیداد؛ ملامت...ولی توقع نداشتم بهم بگه بیا. همین . فقط یک کلمه :"بیا"
    قشنگترین کلمه لغتنامه فارسی!!!
    روی زانوهام راه رفتم تا رسیدم بهش. پیشونیش رو بوسیدم. گرم و آهسته و طولانی بوسیدم .دستاش پشت کمرم حلقه شد. رفتم پایین. مستقیم روی کوس. از رو شلوار بوسیدم و لیسیدم. پارچه شلوارش خیس شد. از بزاق من و آب اون. منو کشید بالا. گردنش رو بوسیدم . گاز زدم. لیسیدم.یقه رو باز کردم و از سوتین سبز کوچیکش سینه راست رو به سختی بیرون آوردم .
    میلیسیدم و با کیرم از روی شلوار کوسش رو می مالوندم . وحشی شده بودم . چرخوندمش با زور و با فشار . شلوار و شرت رو دادم پایین. ندیدم شورتش چه رنگی بود. چند دقیقه کونش رو میلیسیدم . زمان متوقف شده بود. دنیا به آخر رسیده بود . من تو بهشت بودم . اون هم !
    شلوارش رو کامل در آوردم . کوس! تنها کلمه ای که ارزش شنیدن داره . به قول آل پاچینو مهم نیست پاها چه شکلی باشند. زشت یا زیبا. چیزی که بینشونه مهمترین و باارزش ترین دارائی جهانه. سفید بود و تپل و بسیار نو! مو که نه . ولی کرک داشت کرک های طلایی کمرنگ . مثل سپیده دم شمال!
    لیسیدم. گفت پاره نشه!خندیدم. 1...2...3...4 ...شد!! تموم شد. به همین سادگی! لرزید فشره شد. خم شد! یه هق از ته گلوش در اومد. با دست جلو دهنشو گرفت. تا 20ثانیه هنوز داشت میلرزید و خنده رو لبش بود . خجالت میکشید ارضا شدنش رو دیدم . چند ثانیه به دوردست خیره شد . منو کلا یادش رفت .
    به خودش اوم . من دو کف دست روی زمین نشسته بودم . کیرم جهت شمال رو نشون میداد. اومد جلو. سینه خیز. با دست راست گرفتش و دهنش رو آورد پایین . کیرم داغ شد. آه گفتم . مثل اونی که فکر میکردم نبود . بلد نبود ! حال میداد ولی ارضا کننده نبود. خودش فهمید دستاشو وارد کار کرد. داشتم ارضا میشدم ولی خودمو کشیدم عقب. زود بود ! خوابوندمش . جفت دستاشو کنار سینه هاش گذاشتم و بهش گفتم محکم فشارشون بده. کیرمو لای سینه هاش گذاشتم .عقب ...جلو ... 1...2....3....شدم ...
    پاشید همه جا. رو صورتش . سینه اش. موهاش. کمی هم روی کمد .
    پاک کرد. رفت دستشوئی. منم پاک کردم و خوابیدم ....
    فردا صبح بدترین روز زندگیم در انتظارم بود....


    نوشته: Lithium

  • 8

  • 14




  • نظرات:
    •   حسسسسن۱۲۳
    • 3 ماه
      • 1

    • اولم


    •   shahx-1
    • 3 ماه
      • 6

    • نه منجلیق جان بدترین روز عمرت فرداست که لرهای سایت بیان داستانتو بخونن جوری شیش قلو حاملت کنن که دلت برای دوران سربازیت تنگ بشه. به چه زبونی بگیم جقنامه مینویسید اسم شهر استان و یا قوم رو نیارید. مثلا بگید رفتیم به سمت غرب یا شرق.... این که چرند محض بود اما اگر واقعی هم باشه خاطرتون اسم شهر یا قوم خاصی رو بیارین فقط فحش کشتون میکنن کاش بفهمید....


    •   _KING_WOLF_
    • 3 ماه
      • 2

    • شاه ایکس جان درست فرموندند
      ولی فردا که رفتی سربازی احتمالا سربازهای اونجا از خجالتت در اومدن حسابی و کونتو دادی بر باد!


    •   MatinHot1996
    • 3 ماه
      • 1

    • مرد تیکه الدنگ


    •   Relax.kuhdasht
    • 3 ماه
      • 1

    • اهل فحش و فحاشی نیستم که فحش آیین سر بر دار باشد ولی مرتیکه بی همه چی آخه چرا اسم محل میاری الاغ جان.حتم دارم بچه های پشت بازار خرم آباد،درست حسابی به جفت تون رسیدن و حال دادن بهتون تو اون شب به یاد ماندنی.در ضمن گوساله جقی،ما تو‌ دور و ور شهرمون که تو اومدی دادی،علی آباد نداریم.در کل از اینکه بچون خرماوه نیانه د سوت (بچه های خرم اباد ...نت گذاشتن)خوشحالم.معمولا این آرزوها بیشتر فانتزی تلافیه تا واقعیت.گذرت کوهدشت افتاد خبر بده ،یه حال درست حسابی بنه بینت آیلل کویشت(یه حال درست حسابی بهت بدن بچه های کوهدشت).محلی حرف زدم چون می دونم دقیقا کدوم اسکل هستی


    •   aydin1297
    • 3 ماه
      • 1

    • کس کش خان، حتم دارم همون روز اول ورود به پادگان غیور مردان لر کونت گذاشتن
      بله درست شنیدی...
      و اومدی اینجا عقده دو سال کون دادنت رو با بی احترامی به لر ها جبران کنی
      کونی عقده ای
      البته اینم بگم من ترکم


    •   aydin1297
    • 3 ماه
      • 1

    • کس کش خان، حتم دارم همون روز اول ورود به پادگان غیور مردان لر کونت گذاشتن
      بله درست شنیدی...
      و اومدی اینجا عقده دو سال کون دادنت رو با بی احترامی به لر ها جبران کنی
      کونی عقده ای
      البته اینم بگم من ترکم


    •   ممدپالیس
    • 3 ماه
      • 1

    • یه سوال کوچولو ازت داشتم.تو جغی جمهوری خواه هستی یا جغی دمکرات؟پس کیره دونالد ترامپ دهنت.


    •   ناصر39
    • 3 ماه
      • 1

    • سال نو مبارک
      چندتا موضوع اول اینکه حداقل در دوره ی ما از این خبرا نبود که بگن امروز برو فردا بیا ! دوم اینکه با احترام به تمام اقوام ایرانی به جرات می تونم بگم بهترین و مهمان نواز ترین قوم ایرانی لرها هستنند چه خرم آبادی و چه بروجردی . پس خبری از نگاه های آنچنانی اصلا میان مردم لر وجود نداره . داستانت هم که ارزش نقد نداره !!!!!


    •   mortezaboll
    • 3 ماه
      • 1

    • واسا واسا واسا نوبت منه حواله‌ات کنم اولکه من شخصاً کُردم(کورد)و بی دلیل صحبت نمیکنم لرا نصبت به دختری هم که یبار از کنارشون تو خیابون رد شده باشه تعصب دارن و حیا نشون میدن حالا اون علی دیوث چشمش دنبال زن عموش بود؟ این بماند.
      دوم آخه کصکش شل ناموس تو که خودت فاقد مدارک ناموسی جواب مهمون نوازیشون این بوده بی نون و نمک حرومزاده پیدا نمیشه الا تو سه اول پرتت کرد بعد خواست داد بزنه اونوقت گفت بیا تازه تو که خجالتی بودی یهووو چی شد تصمیم گرفتی بکن بشی؟ اگه یک درصد هم فرض محال داستان ساخته مغز پریودت نباشه تو چه خایه‌ای داشتی که بری خونه ی لر همچین گوهی بخوری حتی خونه‌ای که یکبار لر جلو درش رد شده باشه باز رفتن اشتباهه و در آخر کصکش 1...2...3...4 کیر بود یا توپخانه که پاشید رو کمد هم. در نهایت مدرک ابر تبری کصکشی مطلق رو با نهایت کیر خوری حواله شما میشه مبتونی از کون دادنهای خدمتتم تعریف کنی حالا.
      واگذارش میکنم به نفر بعد


    •   SiberMx
    • 3 ماه
      • 1

    • عجب کس شعری گفتی


    •   kokarostam
    • 3 ماه
      • 0

    • تخیلی


      سوال اول اینکه اتاق چند در چند بود که شما این گوشه خوابیده بودی و الناز خانم اون گوشه ولی دستت میرسید به پتوی الناز خانم و با یک حرکت پتوی الناز را کشیدی؟
      سوال دوم اینکه توی تاریکی که حتی الناز میخواست بخوابه مجبور شد چراغ را روشن کنه که جای خودش را پیدا کنه، تو چلمنگ چطوری رنگ سوتینش را تشخیص دادی که سبز رنگ بود؟
      سوال دیگه ندارم


      نصف شب با کیر ما بازی نکن
      کیر ما را این وسط قاضی نکن
      مرد لر کونت نهاد در پادگان
      با گل قالیچه هم بازی نکن


      ها کوکا


    •   shabkhon
    • 3 ماه
      • 0

    • بی ناموس دروغگو لرها که در تعصب شهره هستند هیچ کدوم ایرانی شب یک ادم غریبه رو تو اتاق با دخترش تنها میخوابونه مگر خانواده شما اینجور باشند دیگه به گو کشیدید من این اولین بار نظر میذارم چون قابل تحمل نبود


    •   iman.shahvanii
    • 3 ماه
      • 0

    • عجب
      نظري ندارم
      فكركنم فقط ي قصه بود نه خاطره


    •   mobham330
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • اقا خدایی چطور هم نگاش میکردی هم سرت پایین بود؟
      ناموسا زن عموت چطور گذاشت دخترش تو ی اتاق خخمراه غریبه بخابه؟اونم لرا؟
      گمرو بابا جقی بد بخت


    •   soltan11
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • کسخل استان لرستان اصلا شهرستانی به اسم علی اباد نداره چرا دورغ مینویسی


    •   Nilkeymatin
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • عالی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو