من و امیرم

    1390/2/5

    شايد اين خاطره من نه ارزش خوندن داشته باشه نه سكسى باشه،اماخودم دوست داشتم بنويسم.
    اسم من نداس،عين همه دختر پسراى ديگه تو يه پاساژ از يه پسره كه خوش قيافه بود شماره گرفتم. چند روز بعد بهش زنگ زدم و باهم دوست شديم،من برا كنكور درس ميخوندم و واقعا خسته بودم نياز به يكى داشتم كه باهام باشه. امير پسر خيلى خوبى بود ما چندماه باهم بوديم زياد باهم بيرون ميرفتيم اما يه بارم سعى نكرد كه مث پسراى ديگه آدمو دس مالى كنه تا وقتى خودم دستشو گرفتم اون اين كارو نكرد. در عرض چند ماه ديدم واقعا بهش وابسته شدم،چند روز كه نميديدمش عين ديوونه ها بيقرار ميشدم. تو تعطيلات عيد من بخاطر درسم خونه موندم با خواهر بزرگم كه بخاطر شغلش نتونست بره،اميرم رفته بود شهرستان من ١٦روز نديدمش. وقتى اومد بهم زنگ زد منم نتونستم خودمو نگهدارم زدم زير گريه،بغض گلوم خالى نميشد خيلى دوست داشتم زودتر ببينمش بهش گفتم دلم براش تنگ شده اونم گفت كه تنهاست و برم خونشون، اولش يه ذره ترسيدم اما با اعتمادى كه بهش داشتم ترس رو گذاشتم كنار،گفتم بياد دنبالم. رفتم خودمو آماده كردم،اون يه ساعتى كه منتظر اومدنش بودم يه عمر برام گذشت. وقتى زنگ زد رفتم دم در بى اختيار پريدم تو بغلش،مث اينكه انتظارشو داشت.
    رفتيم خونشون منم كه ديگه روم باز شده بود همش تو بغلش بودم گرماى وجودش تو تموم رگاى بدنم جريان داشت دوست نداشتم يه لحظه ازش جدا شم. چند دقيقه بينمون سكوت شد،ازم پرسيد به چى فكر ميكنى؟ راستش من داشتم به سكس فكر ميكردم،اما بهش گفتم به چيزه خاصى فكر نميكنم!
    اون روز اولين بارم بود با يه پسر تنها ميشدم اونم كسى كه اين همه دوسش داشتم، نميتونستم افكارمو كنترل كنم همش منتظر بودم شروع كنه خودشم فهميده بود آخه خيلى حرارت بدنم بالا رفته بود، تو چشاش زل زدم و گفتم امير دوستت دارم اونم گفت منم همينطور و لبمو بوسيد با بوسش دلم لرزيد جوابشو با يه بوس محكمتر دادم تو يه لحظه لبامون به هم قفل شد دستامو دور گردنش حلقه كردم وپاهامو دور كمرش بهش اجازه ميدادم اون بيشتر لب بگيره داغه داغ شده بودم،عين بخارى صداى قلبم به گوش خودم ميرسيد. بعد چند دقيقه از بوسيدن دست نگه داشت،يه كم رفت عقب تر چشامو بوسيد گونه هام لاله گوشم، خيلى تحريك شده بودم شورتم خيس خيس شده بود لاله گوشمو كه بوسيد يه آه از ته دل كشيدم، درازم كردو كم كم دكمه هاى بوليزمو باز كرد،سينه هام و كه دست زد ديگه صدام در اومده بود دست كشيد لاى سينه هام و شروع كرد به ميك زدن كسى كه فكر نميكردم اصلا به سكس فكر كنه حالا داشت بهم ميفهموند چه بازيگر خوبيه! اون چشاشو بسته بود اما من داشتم نگاش ميكردم ودست ميكشيدم به موهاش. سرشو آوردم بالاتر و ازش لب گرفتم و باكمك خودش تى شرتشو درآوردم داشت سعى ميكرد دكمه شلوارمو باز كنه اما نذاشتم،از حسى كه داشتم ميترسيدم اونم بعد چند بار كه خواست و نذاشتم بى خيال شد.
    پا شد روبه روم وايساد،من ميدونستم چى ميخواد اما ته دلم راضى نبود. بهم گفت اولين بارته نگاه كنى نميتونى، چشماتو ببند و دهنتو باز كن، منم همينكارو كردم وقتى كيرشو تو دهنم حس كردم يه جورى شدم، با اكراه شروع كردم به ميك زدن اما بعد چند دقيقه خوشم اومد وقتى صداى اميرو ميشنيدم خود به خود سرعتم ميرفت بالاتر اونم دس ميكشيد به موهام و بعضى وقتام تو دهنم عقب جلو ميكرد ديگه واقعا خسته شده بودم كه ديدم صداش داره ميره بالاتر كيرشو از دهنم كشيد وگفت داره مياد،با فشار آبشو پاشيد رو سينه وصورتم و افتاد روم،نميدونم خواب بود يا بيدار اما هيچى نميگفت من فقط تحريك شده بودمو ارضا نشدم،بوى آب منيش خيلى بد بود به زور خودمو از زيرش كشيدم بيرون و رفتم خودمو تميز كردم،بعد ده دقيقه كه خوابيد بلند شد گفت خانومم تو كه ارضا نشدى،گفتم چرا شدم.
    بعد اون ديگه جايى پيدا نشد كه بريم منم دانشگاه شهرستان قبول شدم و رابطمون كمتر شد،اما همچنان عاشقيم.
    شايد اين داستان زياد سكسى نبود اما از خيانت و بى شرفى توش خبرى نبود،دو عاشقيم كه ميخوايم به هم برسيم.
    پيشاپيشم از نظراتتون استقبال ميكنم.


    نوشته: ندا

  • 6

  • 0




  • نظرات:
    •   5555555
    • 8 سال،7 ماه
      • None

    • Khub bud. Hadeaghal in vase axare bacheha etefagh oftade va khali bandi nabud.


    •   Comeshoot
    • 8 سال،7 ماه
      • None

    • (مثل اکثر پسرودخترها توی پاساژ ازش شماره گرفتم)
      بگین کدوم پاساژه که ماهم بیاییم
      عزیزم به ساک زدنت اگه همینطور ادامه بدی مطمئن باش به هم میرسین؛ اینو یکی از همون پسر پاساژی ها داره بهت توصیه میکنه


    •   soheil_S71
    • 8 سال،7 ماه
      • None

    • بدک نبود...


    •   uploadKINGGG
    • 8 سال،7 ماه
      • None

    • خوب بود ، ایشالا که بهش برسی


    •   باران نفس
    • 8 سال،7 ماه
      • None

    • سلام ندا جون با تیکه اخره داستانت حال کردم خوشحالم شما از دسته ادم هایی هستی که که به اخلاقیات و انسانیت پایبندی داستانت خوب بود فقط یه نکته احساس میکنم کمی دور از باور ها گفتی (راستش من داشتم به سكس فكر ميكردم، )
      (اون روز اولين بارم بود با يه پسر تنها ميشدم) میدونی احساس میکنم باره اولی که با یه پسر ادم تنها میشه اگه دختر باشی همیشه ترس اینو داری که نکنه اون به سکس فکر کنه و بخواد مثلا باهات رابطه داشته باشه سکس در نگاه اول یه دختر باکره چون هنوز لذتشو حس نکرده براش جز ترس چیزه دیگه ای نداره هر چقدر هم طرف کول باشه اینجایه داستانت یکم ضعف داشت البته نمیخوام داستانتو ببرم زیره سوال اینا همه تو تجربیات نشون داده شده خسته نباشی امید وارم داستان هایه بعدت بهتر باشه


    •   uploadKINGGG
    • 8 سال،7 ماه
      • None

    • ای گفتی
      یادش بخیر واسه منم اینطوری اتفاق افتاده


    •   سروش عظیمی
    • 8 سال،7 ماه
      • None

    • سلام ندا.لطفا به من کمک کن.


    •   Mr.ok
    • 8 سال،7 ماه
      • None

    • داستانت خیلی خوب بود
      خیلی خوب و روون نوشتی
      در رویایت؛دادا قربون دستت آدرسو گرفتی منم خبر کن


    •   Partner
    • 8 سال،7 ماه
      • None

    • Dastanet vaqei bod ke in koli arzesh dare. Dovom inke be eshqet pay bandi, omidvaram beham dg beresid.


    •   shahram_azin
    • 8 سال،7 ماه
      • None

    • ندا خانم ممنون از اینکه واقعی نوشتی این کار شما احترام به شعور خوانندگان هستش که من واسه همین ازتون تشکر میکنم.


    •   ma2ra
    • 8 سال،7 ماه
      • None

    • man nazaro mizaram be ohdeye farijab


    •   mostafajon84
    • 8 سال،7 ماه
      • None

    • ببین ma2ra جان، با اینکه تا حالا با تمام نظرات farijab موافقم و باهاشون حال کردم ولی اگه اینبار بخواد به ندا هم گیر بده فکر کنم نامردی باشه. ندا جون من بیشتر از اینکه از موضوعت خوشم بیاد، چون بقیه زیاد چرت و پرت نوشتن، نوشتت به دلم نشست.


    •   مهساتنها
    • 8 سال،7 ماه
      • None

    • manam tajrobei shabihe ino dashtam.ma k hanuz b dalile ye sery moshkelate khanevadegi b ham naresidim.vali omidvaram shoma beham beresin;)
      eshgh ba hameye sakhtihash ghashange


    •   allmylove_e21
    • 8 سال،7 ماه
      • None

    • ((شايد اين داستان زياد سكسى نبود اما از خيانت و بى شرفى توش خبرى نبود))
      بقیش هیچ مهم نیست اصل داستان اینجاست


    •   amirkhan22
    • 8 سال،7 ماه
      • None

    • مهم کیر امیر جونت بود که خوردیش. بشین تا بگیرتت!!! برو فکر نون باش که خربزه آبه!!!! فکر یه کیر خوب دیگه باشو البته اینبار فقط نخور بلکه تو کسو کونتم بکن تا آرزو به دل نمونی.


    •   aaaahhhhh
    • 8 سال
      • None

    • age vaghean doos darin hamdigaro va mikhain ezd konin mohem nis oon karetoon
      ama age havas bood kare dorosti nakardi


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    داستان های مشابه


    جستجو