من و بهار و شهلا

    این داستان کاملا تخیلی است


    من و بهار مدتی بود تو اینستاگرام با هم دوست شده بودیم. اوایل درباره کتاب و ادبیات و شعر چت می کردیم. بعدها رسید به چت های سکسی و رفتیم تو تلگرام و گیف ها و فیلم های سکسی رد و بدل می کردیم. هم من متاهل بودم و هم او و هر دو در کمبود سکس. بیچاره بهار، دلم برایش می سوخت. مانند شمعی بود که می سوخت و ذره ذره آب می شد. عطش زیادی داشت و همسرش سرد مزاج، ما هم که مدت ها بود در روابط جنسی ناکام بودیم. ساعت ها با بهار چت می کردیم و کسشعر می گفتیم و می خندیدیم. عکس هایش را برایم می فرستاد و البته هر چقدر از او خواستم برهنه نشد و عکس های برهنه اش را نفرستاد. هر دو می دانستیم که سکس می خواهیم. اما سدی در برابر ما بود که اجازه نمی داد پا فراتر بگذاریم و تن با آلودگی خوشایند سکس با متاهل دیگر را بپذیریم. تا اینکه یک روز سد شکست، به این نتیجه رسیدیم که دیگر بس است. تشنگی بس است و زمان سیراب شدن از چشمه وجود دیگری است. بله را از او گرفتم، با دوستم هماهنگ کردم که باغش را در اختیار ما بگذارد و همه نیازمندی های یک خوشگذرانی به یادماندنی را آماده کردم. مشروب اعلا، خوراکی و جوجه برای ناهار.
    صبح آن حمام کردم. تر و تمیز و تازه، لباس خوب پوشیدم و عطر زدم. همسرم گفت: چی شده حسابی به خودت رسیدی، نکنه با زیدت قرار داری؟ لبخند زیرکانه ای زدم و گفتم: آره! پاسخ داد: برو بابا تو از این عرضه ها نداری؟ گفتم: آره تو راست می گی. و تو دلم بهش خندیدم و از خونه زدم بیرون. با ماشین رفتم سر قرار، بهار ایستاده بود. او هم به خودش رسیده بود، تر و تمیز و تازه و زیبا و دلربا. دلم ریخت. جذبه ای داشت که مرا در میدان خود به دام انداخته بود و بهم می فشرد. نگه داشتم. سوار شد. لبهای سرخش آتشی سوزان به جانم انداخت. همیشه عاشق لب های سرخ بوده ام و هستم و هر بار که زنی را می بینم با لبهایی آتشین ناخودآگاه جذب تماشایش می شوم، محوش می شوم.
    بهار عینک آفتابی اش را برداشت و نگاهی از سر ناز و تمنای بسیار به من کرد. دوباره فرو ریختم. آن موهای فر که مانند آبشاری از زیر شال سفیدش به پایین ریخته بود چنان عطری داشت که در دم مست شدم. پاهایم شل شده بود و توان حرکت نداشتم.
    -چقدر زیبا شده ای!
    مرسی عزیزم.
    واااای که چقدر زیبا شده ای!
    سکوت کرد و شرم در نگاهش نشست. سر به زیر انداخت و لب هایش را گزید. چانه اش را گرفتم و بالا آوردم و باز به ژرفای چشم های سیاه نافذش فرو رفتم.
    چقدر …
    ناگهان در عقب ماشین باز شد و خانم به درون پرید.
    بروووو، حرکت کن، تو رو خدا برو. لعنتی نجاتم بده برووووو دیگه
    خشکم زده بود. این زن کیست؟ اینجا چه می کند؟ چجوری به خودش اجازه داده که سوار ماشین من شود؟ مات و مبهوت بودم. بهار مرا از بهت سنگینم بیرون کشید.
    میثم، برو، مگه نمی گه برو، راه بیفت دیگه
    آره برو آقا تو رو خدا برو
    زن نفس نفس می زد و رنگ به چهره نداشت. به خودم آمدم. پا روی پدال گاز گذاشتم و تا ته فشار دادم. ماشین از جا کنده شد، نزدیک بود چند نفر را زیر بگیرم، یک گاری را رد کردم اما گلگیر عقب سمت راننده به چیزی گرفت. با سرعت راندم و پشت سرم را نگاه نکردم که به چه زده ام. زن هنوز نفس نفس می زد، صدای هن هنش را می شنیدم. بهار ساکت بود اما او هم رنگ باخته بود. شالش از سرش افتاده بود و یک آن چشمم به یقه باز مانتویش افتاد که سینه های نازش را نمایان کرده بود. ااااااای بخت سیاه من، حالا این بنده خدا را چه کنیم؟ من برای افتادن به جان بهار دیگر تاب نداشتم و حالا یک مزاحم داشتیم. او را باید چه می کردم؟


    حسابی که دور شدیم سرعتم را کم کردم و گوشه ای نگه داشتم. زن آرام تر شده بود، ما هم همینطور. برگشتم و گفتم: خانم می دونی چه بلایی سر من آوردی؟ پاسخ داد: آقا به خدا شرمنده ام، جونم در خطر بود، مرتیکه بیشعور حتما منو می کشت؟ بهار گفت: کی؟ شوهرت؟ زن گفت: نه. من گفتم: پس کی؟ زن پاسخ داد: حالا یکی دیگه. یک حسی به من می گفت این زن ریگی به کفش دارد. از او پرسیدم: اهل تهرانی؟ گفت: نه تازه امروز آمده ام. گفتم: همین امروز آمدی و همین امروز هم داستان برای ودت درست کردی؟ گفت: شرمنده ام به خدا. گفتم: شرمنده نباش خانم، بگو کجا برسونمتون، اصلا هم به من ربطی نداره که برای شما چه اتفاقی افتاده. گفت: جایی ندارم برم. گفتم: بله؟؟؟؟ گفت: جایی ندارم گفتم که جایی ندارم. گفتم: خوب پس به سلامت. بهار به حرف آمد: اااا میثم؟ این چه طرز رفتار با یک خانمه؟ چشمکی به من زد. چشمکش شیطنت داشت. ناگهان به یاد آوردم که بهار چند بار به من گفته بود فانتزی سکس تری سام دارد. به به، چه شود!! فرمان امور را سپردم به بهار خانم. گفت: عیبی نداره عزیزم ما کمکت می کنیم، امروز هم مهمان خودمون هستی. گل از گل زن شگفت، بهار ازش پرسید: اسمت چیه خانمم؟ زن پاسخ داد: شهلا هستم. شهلا، از آن دست اسم هایی که همیشه از آن قر و کمر و اطفار و ناز و کرشمه می ریزد.
    میثم جان نمی خواهی حرکت کنی؟
    هان، جان؟ کجا برم؟
    برو باغ دیگه.
    شهلا شگفت زده پرسید: باغ؟ کدوم باغ؟ بهار دستش را گرفت و آرامش کرد: باغ عزیزم، باغ باغه دیگه چه فرقی می کنه. من و دوست پسرم می خواهیم بریم باغ کمی خوش بگذرونیم. بهار کار را یکسره کرده بود. خوب فهمیده بود که دختر برای قرار با مرد دیگری به تهران آمده است و بی گمان دلیل آن دیدار چیزی جز سکس نمی تواند باشد.
    چه خوب، خوشحال می شم همراهتون باشم.
    خوبه پس همگی با هم خوش می گذرونیم.
    بهار سرمستانه می خندید. چیزی مهمتر از هر چیزی، حتی مهم تر از اینکه حالا به جای یک زن می خواستم با دو تا زن سکس کنم. بعد از آن ماجراهای سرسام آور حالا که با دقت بیشتری به شهلا نگاه می کردم می دیدم که چقدر زیباست. چشم های درشت و سیاه، لب های خوردنی و سینه هایی که از زیر لباسش داشت له له می زد برای فشرده شدن. خوب لباس پوشیده بود و آرایشی داشت که من دوست داشتم. در دلم غوغایی به پا بود.
    اما یک مشکل کوچولو هست؟
    چیزی عزیزم؟ با من و میثم راحت باش.
    آخه …
    آخه نداره، بهار راست می گه راحت باش عزیزم
    آخه من زن نیستم
    دختری؟
    نه
    پس چی؟
    من ترنس هستم
    اصلا امکان نداشت. هرگز نمی توانستم چنین چیزی را باور کنیم. چنان خشکم زده بود که انگار صاعقه ای به من برخورد کرده است. در عوض بهار داشت سرمستانه و بلند بلند می خندید.
    جوووونم. ببینم کیرت بزرگه؟
    بله؟
    می گم کیرت بزرگه یا کوچیکه؟
    حالا چه فرقی می کنه؟
    چون آقا میثم فانتزی دادن به یک ترنس کیر گنده دارند.
    و زد زیر خنده، سرخ شده بودم. گمان نمی کردم با همچین چیزی روبرو شوم. هرگز انتظار نداشتم روزی زنی در ماشینم را باز کند و سراسیمه از من بخواهد نجاتش دهم و دست آخر بگوید ترنس است و می تواند مرا به رویایی که همیشه فکر می کردم دست نیافتنی است برساند. ما همیشه درباره فانتزی های سکسی مان با هم حرف می زدیم و بهار هم بدش نمی آمد با یک ترنس سکس کند. آن هم همچین ترنس خوشگل و خوش اندامی.
    بهار گفت: حالا چی می گی؟ می آیی؟ شهلا پاسخ داد: فعلا که تو ماشین شما هستم و جایی هم ندارم که برم. بهار بشکنی زد و گفت: این یعنی هستی، جوووون. کلامی از من شنیده نمی شد. هیجان تمام سینه ام را گرفته و راه نفس کشیدن را بسته بود، حرف زدن که جای خود دارد.
    -تو چی می گی؟ مشکلی که نداری؟
    چی داشتم که بگویم؟ بی گمان این فرصت را از دست نمی دادم. خیلی اتفاقی یک فیلم پورن از ترنس ها دیده بودم و حسی در من شکل گرفته بود که دیوانه وار آنها را دنبال می کردم. صدها یا شاید بالای هزار تا فیلم پورن ترنس ها رو دانلود کرده بود، همه از آن دست فیلم هایی که ترنس زیبا مرد یا پسر جوانی را می گایید. لبریز از هیجان می شدم، فوران شهوت در من به اوج می رسید و حالا یک ترنس زیبا روی صندلی عقب ماشین من نشسته است.
    نه عزیزم، من فدای جفتتون بشم.
    بهار دست می زد و هورا می کشید. همه ما در اوج هیجان بودیم. حتی شهلایی که ساکت بود و فقط می خندید. باور نمی کرد که زندگی چه تجربه ای را سر راهش قرار داده است. آمده بود تا با دوست اینترنتی اش سکس کند، مرد فهمیده بود که ترنس است و بیزار از این فانتزی های سکسی، دنبالش افتاده بود که بزندش، از خانه او فرار کرده بود و حالا با یک مرد و زن پایه آماده می شد یک سکس به یادماندنی را تجربه کند.
    حالا بلدی بکنی؟
    آره بابا، بیشتر دخترهای شهرمون رو کردم، اما تا حالا مرد نه.
    اون هم امروز می کنی یاد می گیری.
    جووون


    رسیدیم به باغ، هر دو از ماشین پیاده شدند و رفتند سمت ویلا. بهار ساکش را برداشت و گفت: ما می ریم بالا آماده بشیم، نیایی بالاها. راهنمایی اش کردم و گفتم که از کدام اطاق استفاده کنند. بارها با همسرم و خانواده رفیقم اینجا آمده بودیم اما این بار با همیشه فرق داشت. قرار بود امروز اینجا غرق لذت شود.
    وسایل را بردم داخل، میز را چیدم، میوه و مشروب و مزه. همه چیز آماده بود تا خوشگذرانی مان را شروع کنیم. نیم ساعت گذشت نیامدند، سه ربع شد باز هم نیامدند، می خواستم بروم بالا که صدای قهقه شان را شنیدم، داشتند می آمدند پایین، خدای من، دو تا فرشته خرامان از پله ها پایین می آمدند. بهار ست لباس زیر سفید پوشیده بود، همان جور که ازش خواسته بودم و شهلا یک ست مشکی.
    خوب شد یک ست اضافه برداشتم، شهلا جون سایز خودمه.
    زبانم بند آمده بود. فرشته ها زیبا و آراسته و خرامان سمت من می آمدند. لب های آتشین شان دیوانه ام کرده بود. موهای فر بهار دورش ریخته بود و عطر مست کننده اش همه جا پخش شده بود. شهلا موهای بلوندش را مانند آبشاری طلایی رها کرده بود و واااااای چه سینه های بزرگ و سر حالی داشت. تق تق کفش هایشان در گوش من طنین شهوتی به پایان بود که هر چه نزدیک تر می شدند بیشتر شدت می گرفت.
    شهلا جون می بینی، خشکش زده.
    آره عزیزم، بیا بریم کمکش کنیم.
    صدای کش دار و سکسی، چشم های خمار و لب های سرخی که گزیده می شدند. آیا می شد در برابر آنها مقاومت کرد؟ به طرفم آمدند، شهلا پشت بود و بهار در برابرم. دست انداختند دور گردن من، بهار آرام و خرامان لب هایش را به من نزدیک کرد، شهلا پیراهنم را از شلوارم بیرون کشید و دست به زیر آن برد و تن بی دفاع مرا نوازش کرد. روحم داشت پرواز می کرد و از کالبد تسخیر شده ام بیرون می رفت. من به دست دو ساحره دلربا اسیر شده بودم و تا چند لحظه دیگر قربانی شهوت آنها می شدم. لب های شهلا را پشت گردنم حس کردم. چقدر داغ بود، گردنم سوخت، جانم به آتش کشیده شد و وقتی لب های بهار روی لب هایم نشست فولاد تنم در چشم بر هم زدنی آب شد. دست بردم سمت کون بهار، لمبرهای کونش را چنگ زدم، آه کشید، نجوای آه شهلا را زیر گوشم شنیدم، دست برد به کون من، او هم چنگ انداخت، هیجان انگیز و کشنده. بهار را تنگ در آغوش کشیده بودم و حریصانه لب هایش را می خوردم. شهلا هم از پشت مرا بغل کرده بود، اتفاقی افتاد که ضربان قلب مرا بیشتر کرد، شاید تا مرز انفجار قلبم، وقتی از پشت به من چسبیده بود برآمدگی کیرش را بر روی کونم احساس کردم، درست در مقابل سوراخ کون من قرار گرفته بود و برای دریدن آن بی تابی می کرد. مانند پیچک هایی وحشی در هم تنیده بودیم و لابلای هم از تن یکدیگر لذت می بردیم. مرا لخت کردند. بوسه هایشان بر بدنم جاری شد، بهار از روبرو و شهلا از پشت، شهلا شرتم را پایین کشید و سرش را در میان کونم فرو برد. حس کردم بی وزنم، سبک شده ام و روی هوا شناورم، پاهایم حس نداشتند، شل شده بودند و زانوهایم توان نگه داشتن بدنم را از دست داده بودند. آرام به سمت کاناپه سالن هدایتشان کردم. خودم وسط نشستم، بهار سمت راستم بود و شهلا چپم. حالا نوبت آنها بود، لب هایشان راه رسیدن به هم را پیدا کرد و با چشم هایی که شهوت پلک هایشان را پایین کشیده بود از طعم لذیذ لب های هم لذت می بردند. دست انداختم روی کون هایشان، نرم، شهوت انگیز، دیوانه کننده و استثنایی. یکی یکی شرت هایشان را در آوردم، سوتین ها را خودشان باز کردند و سویی انداختند، یک دستم لای کص بهار بود دست دیگرم داشت کیر شهلا را کشف می کرد. استوار و برآمده در میان دستم به طپش افتاده بود، سر بردم به سمتش، نوکش را بوسیدم، کمی مکس کردم.
    جوووون، پس چرا معطلی؟
    شهلا جون حق بده، اولین بارشه
    بهار راست می گفت، این اولین بار بود، می خواستم هر ثانیه اش را تجربه کنم و جاوادانه سازمش. دوباره نوک کیرش را بوسیدم و کم کم و آرام وارد دهانم کردم. چه طعم بی نظیری داشت، کمی به شوری می زد، اما خوب بود، شهوت اجازه فکر کردن به کسی نمی دهد. کیر شهلا در دهان من یکه تازی می کرد و بهار هم کیر مرا به کار گرفته بود. در یک آن کیری در دهان و کیرم در دهان دیگری. دست بردم به سینه های شهلا، بزرگ و سر حال، نرم و استوار، تمام دستم را پر می کرد. با همه وجودم از آنها لذت بردم . بعد دست بردم سمت سینه های خوشگل بهار، به بزرگی سینه های شهلا نبودند اما دوست شان داشتم، زیبا بودند، دوست داشتنی. بهار روی کیر من خم شده بود و خوب نمی توانستم آنها را بگیرم. کیر شهلا را رها کردم، بهار را بلند کردم و روی کاناپه خواباندم، افتادم به جان سینه هایش، نفس نفس می زد و آه می کشید، شهلا رفت پشتم:
    دستشویی رفتی؟
    آره خیالت راحت، خالی کردم، قشنگ هم شستمش.
    افتاد به جان سوراخ تنگ و تارم، روی آن زبان می کشید و نوک انگشت خیسش را در آن فرو می کرد و می چرخاند. آه بلند شد، چه لذت وصف ناپذیری داشت، چه حالی می کردم. شهلا که مرا به وجد می آورد من با ولع بیشتری به جان بهار حمله می کردم و سینه هایش را می خوردم. سینه ها را رها نکردم اما خوردنش را قطع کردم و آمدم سمت کصش، به آب افتاده بود، زبانم را کشیدم رویش و همه آبش را سر کشیدم. جوووون. شهلا انگشتش را بیشتر فرو کرد.
    جووووون، عزیزم، این کون ناقابل تقدیمت عزیزم.
    قربونت برم من، خیلللی هم خوبه عزیزم
    آی آی، پس من چی؟
    شما که تاج سری عزیزم.
    جفتتون عشق منید.
    شهلا یک انگشت را دو تا کرده بود و تو سوراخ من جولان می داد، کمی دردم کی گرفت، اما آن درد در هیاهوی هیجان و شهوتم گم بود. سرعتش را بیشتر کرد، دو انگشت را کرد سه تا، واااااای، زبانم لای کص بهار به حرف آمده بود، حرف از لذت می زد، که چقدر لذیذی، چقدر بی نظیری. بهار چشم هایش را بسته بود و با دست هایش سرم را به کصش فشار می داد، گاهی نمی توانستم نفس بکشم اما برای اینکه او لذت ببرد دم نمی زدم.
    شهلا انگشت هایش را بیرون کشید.
    کاندوم دارید.
    این حرفش ولوله ای در تنم انداخت، بی صبرانه انتظار می کشیدم کارش را شروع کند. بهار گفت: کاندوم نمی خواد بزن توش بره. شهلا گفت: نه، کاندوم واجبه، حالا بهداشت هیچی، کاندوم خودش یک پا لذته. کاندوم ها را روی میز گذاشته بودم. بهار بلند شد و یکی از آنها را برداشت، ناخن هایش بلند بود و نمی توانست با دست باز کند، کاندوم را به نیش کشید و با دندان باز کرد، نزدیک بود همان دم ارضا بشم، همیشه هنگام تماشای پورن عاشق این صحنه ام، دختر کاندوم را برای مرد باز کند. بهار کاندوم را باز کرد و سمت شهلا آمد، شهلا کیرش را دست گرفته بود و می مالیدش. بهار از شهلا یک لب جانانه گرفت و کاندوم را سر کیر او کشید. شهلا سمت من آمد، من داگ استایل شده بودم و به عقب نگاه می کردم، نمی خواستم این لحظه را از دست بدهم. شهلا کونم را میزان کرد، سر کیرش را روی سوراخم گذاشت و آرام آرام فشار داد، نفسم بند آمد، درد داشتم، لذت داشتم، شهلا را پشتم دیدم، کیف می کردم، با احساس و دلربایی خاصی کیرش را آرام به من فشار می داد، لحظه به لحظه بیشتر در من فرو می رفت، بهار رفت پشت شهلا، بغلش کرد و گردنش را می خورد، لاله گوشش را می مکید، چقدر این صحنه ها بی نظیر بودند. سرعتش رو بیشتر کرد، آرام تلمبه می زد و خدای من، چه کیفی می کردم من. صدای آه های کشدار و شهوتناکش را می شنیدم. بهار هم آه می کشید و به جان شهلا افتاده بود. سینه هایش را می خورد و گردنش را می بوسید. شهلا سرعتش را بیشتر کرد. واااای، با شدت به کون من ضربه می زد و طنین ضربه هایش همه جا را پر کرده بود. گاهی کونم را چنگ می زد و گاهی بر روی لمبرهای آن سیلی می زد، لذت بخش بود، واااااای، رفت و آمدهای پیاپی کیرش تو کون من روان شده بود و او خیلی حرفه ای آن را کنترل می کرد.
    لعنتی ها من هم می خوام.
    بهار از من کشید بیرون. دلم نمی خواست اما چاره نبود، بهار هم باید لذت می برد، بلند شدم. بهار را سمت خودم کشیدم و افتادم به جان لب هایش، خیلی برای رسیدن به آنها انتظار کشیده بودم. بهار داگ استایل روی کاناپه جا گرفت. من جلویش نشستم و کیرم را به لب های نازنینش سپردم. جوووون، چه جانانه کیرم را می خورد و ساک می زد. شهلا رفت پشت بهار.
    کص یا کون عشقم؟
    کصصصص الهی دورت بگردم.
    کص بهار آنقدر آب انداخته بود که نیازی ب روان کردن کیر شهلا نبود. در دم توی کص بهار گذاشت و تلمبه هایش را شروع کرد، یک آن دیدم که لذت بی اندازه ای توی چهره بهار دوید، لبخند رضایت بخشی زد و آه کشید، سرش را گرفتم و سمت کیرم بردم و دوباره آن را در دهانش فرو بردم، هر ضربه ای که شهلا به بهار می زد لرزشش تا من ادامه پیدا می کرد و به من می رسید. شهلا چشم هایش را بسته بود و بی محابا تلمبه می زد و اه می کشید. کمر باریک بهار را گرفته بود و مانند ماده پلنگی وحشی که شکارش را به چنگ آورده او را می درید و لذت می برد.
    جوووون، کص بده عزیزم، اومدم خودم بکنمت اما حالا دارم کص دادنت رو تماشا می کنم جوووونم.
    آره عزیزم، مث مون دادن تو بود، چقدر حال کردم دیدم داره تو رو می گاد.
    شهلا از کص بهار بیرون کشید، بهار خودش فهمید باید از سر راه ماده پلنگ وحشی بره کنار، ماده پلنگ بی تاب شکار اولش بود، بی تاب سوراخ تنگ من، منو جلو کشید، به پشت خوابیدم و پاهام رو داد بالا، بی درنگ کیرش رو فرو کرد تو کونم و دوباره تلمبه هاش بی نظیرش رو شروع کرد. بهار افتاد روی کیرم دوباره و ساک می زد، لنگ های من تو هوا بود و شهلا بی رحمانه تلمبه می زد، شهلا بهار رو بالا کشید و لب هاشون تو هم قفل شد. چشم هاشون رو بسته بودند و سرمست از شیرینی لب های هم در ماورایی جادویی رها شده بودند. کیرم تو دست بود و داشتم هم زمان و هماهنگ با تلمبه های شهلا جغ می زدم. قبل از برنامه دو تا قرص تاخیری خورده بودم و به این راحتی ها نباید ارضاع می شدم. اما حس می کردم که چیزی به فوران همه جانم از نوک کیرم نمانده اما حالا وقتش نبود، هنوز من بهار را نکرده بودم و همینطور شهلا را، کون خوشگلی داشت که باید می گاییدمش.
    بلند شدم، بهار داگ استایل گذاشتم روی کاناپه و فرو کردم تو کصش، واااااای که چه کص تنگ و ترش و نرمی داشت. جوووون جوووون می گفتم و تلمبه می زدم. بهار سرش را میان دست هایش گرفته بود و ناله می کرد. من تلمبه می زدم که شهلا دوباره از پشت کیرش را فرو کرد تو کون من، واااااااای که چه حسی داشتم. کیرم تو کصش کیرش تو کونم. اوایل هماهنگ نبودیم و خیلی خوب نمی توانستیم تلمبه بزنیم. اما کم کم راه افتادیم و تلمبه ها روان تر شد، همین که تلمبه می زدم، همین که تلمبه می زد، انگشت هایم را یکی یکی توی کون بهار کردم، باید آماده اش می کردم تا این کون استثنایی از دستم نرود. شهلا دست گذاشته بود روی شونه هایم و تلمبه می زد، چه کمری داشت این دختر. کون بهار تقریبا باز شده بود، پیدا بود که قبلا کون داده و خیلی نیاز به آماده شدن نداشت. از کصش کشیدم بیرون و کردم تو کونش، آروم آروم. کیرم تو کونش و کیرش همچنان تو کون من. هر سه غرق در لذت بودیم و قربان صدقه هم می رفتیم. جووووون بیشترین کلمه ای بود که از ما شنیده می شد. شهلا از من کشید بیرون و منو از بهار جدا کرد.
    بیا به این نازنین یک حال اساسی بدیم، می ری زیرش یا برم زیرش؟
    من تو کونش کردم می رم زیر تو بکن تو کونش.
    جوووووون، فدای جفتتون بشم کیر کلفت های من.
    به پشت خوابیدم، بهار آمد روی من و کیرم را تو کصش فرو کرد، شهلا هم رفت پشت بهار و فرو کرد توی کونش، بهار از شدت لذت مست و بی حال شده بود، نمی توانست حرف بزند و تنها ناله هایش را می شنیدم. شهلا بی نظیر بود توی سکس، چقدر قشنگ می گایید، جوری خودش را با من هماهنگ می کرد که انگار سالهاست پارتنر من است. تلمبهه ای شهلا شدت گرفت و آه کشیدن هایش عمیق تر و بیشتر شد، من هم تلمبه هایم را تندتر و محکم تر کردم، چیزی به رهایی نمانده بود، شهلا کشید بیرون، بهار از روی من بلند شد و روی زمین نشست، من هم بلند شدم و جغ زدم، سریع و جانانه، من و شهلا هر دو با هم کاندوم ها را بیرون کشیدیم و کیرهایمان را به صورت بهار نزدیک کردیم، یک دو سه فوران آب هایمان پاچیده شد توی صورت بهار و همه صورتش را پر کرد، من و شهلا گویی که جان از بدن مان در برود نفس های بلند و عمیق می کشیدیم و آه سر می دادیم. وقتی به خودمان آمدیم از سر رضایت همدیگر را نگاه می کردیم و لبخند می زدیم.
    دستماااال، دستماااااال بیارید برای من.
    چشم عزیزم
    باشه عشقم قربونت برم.


                                پایان

    نوشته: ترنی من

  • 8

  • 8




  • نظرات:
    •   Paria_1991
    • 6 ماه،4 هفته
      • 4

    • بسیار طولانی و نگارش ضعیف


    •   شاه ایکس
    • 6 ماه،4 هفته
      • 6

    • احتمالا جو گرفتتش با عمار و شهرام رفته باغ بعد که دیده چقدر درد داره تو ذهنش تبدیلشون کرده به شهلا و بهار!!! (biggrin)


    •   Soroush_Khi
    • 6 ماه،4 هفته
      • 3

    • آخه کونی مگه داری شاهنامه مینویسی؟!
      نمیتونی مثل تخم آدم بنویسی خو ننویس مجبورت که نکردن!


    •   ک+ک+ک
    • 6 ماه،4 هفته
      • 3

    • وقتی گفتی زمان سیراب شدن است از چشمه وجود دیگری است یاد الاغ مش قنبر افتادم صبح تا ظهر انقده ازش کار میکشیدن از دور که نزدیک چشمه میشد از شدت تشنگی با سرعت نور به سمتش چهارنعل میرفت،تخیلی هم باشه ننویس کونده ریدی به ادبیات و باغ وبهار و غزلیات


    •   lovely_grl
    • 6 ماه،4 هفته
      • 4

    • انگاری داشتم قابوس نامه میخوندم ، مدتی بعد احساس کردم دیگر بس است ساییدی


    •   Zash_1114
    • 6 ماه،4 هفته
      • 3

    • گاییدی قشنگ باو فهمیدیم اهل ادبیاتی


    •   yousef_021
    • 6 ماه،4 هفته
      • 2

    • چخبرته انقد طولانی مینویسی؟؟؟
      اصن نخوندمش باو
      کیر اشکان دژاگه بهمراه اب منی احمدی نژاد مستقیم تو کوص بهار و شهلا و ننت!!!


    •   Adolph
    • 6 ماه،4 هفته
      • 0

    • خوب بود


    •   a.4247
    • 6 ماه،4 هفته
      • 0

    • اولش ک گفتی ادبیات معلوم بود اصن اینکاره نیستی
      تا اونجاشم بیشتر نخوندم ک گفتی مانند شمعی... (dash)


    •   royaei
    • 6 ماه،4 هفته
      • 0

    • خوب نبود ؛ یجور نوشتی که حوصله هر خواننده ای سر میره ؛
      از قوه تخیلت خیلی زیاد استفاده کردی ؛ بطوری که آدم رو بیشتر خسته میکنه از خوندن تا اینکه بخواد داسنان رو دنبال کنه ؛
      بعدش خواستی طوری بنویسی که ادبی باشه ولی رومانتک و ادبی و با الفاظ خودمونی قاطی کردی یه چیز بی مغز وبی معنی شده بود ؛
      موفق باشی


    •   night.men
    • 6 ماه،4 هفته
      • 0

    • کیر حافظ تو کونت .... اون کتابش از پهنا تو کونت


    •   Shahvar54
    • 6 ماه،4 هفته
      • 0

    • شماره شهلا رو لطفا بمن بده


    •   meysam48
    • 6 ماه
      • 0

    • نظر شما چیه؟فکر کنم با سعدی و حافظ رفتی باغ


    •   Belondey_82
    • 2 ماه
      • 0

    • خواب دیدی خیره


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو