من و خاله حزب اللهی

    1393/9/8

    اسم من اشکان و الان28 سالمه ،نه تیپ آلن دلونی دارم ،نه هیکلی آنچنانی.تو یه خانواده ی سنتی در غرب تهران بزرگ شدم. از سن و سال 18-19 سال با چند نفری دوست بودم که البته اونا هم شاه داف نبودند،دخترایی بودند همه در قد و قواره خودم و با یکی دو سال اختلاف سن. تو طی 18 سال تا 7-26 سال از در حد لب گرفتن و مالیدن تو ماشین و این بازیا که تقریبا همه کسایی که باهاشون بودم پا بودند و نه نمی گفتن،فقط میموند سکس کامل که فقط 3-2 نفر راضی شدند که بخوابن.اونم با کلی بدبختی و از دو هفته قبل برنامه چیدن و نقشه ریختن که خونه مکان بشه،آخرش در حد یه لاپایی یا یه راه با زور از عقب زدن نهایتا واسه دو سه روز آرومم میکرد.


    من خیلی حشری بودم،فیلم سوپر هم زیاد میدیدم و خود ارضایی میکردم اما همه ی اینا سیرم نمی کرد.واقعیتش این بود که من عاشق زنای مسن بودم،زنای 45 به بالا!نمی دونم چرا ،اما از وقتی به سنی رسیدم که دست چپ و راستمو شناختم همش چشم دنبال زنایی بود که شاید 25سال از خودم بزرگتر بودن....زن همسایه،دوستای مامانم،مادرای دوستام و زنای فامیل !اینقدر نسبت به زنای سن بالا شهوت داشتم که حتی وقتی رو دوست دخترهام هم بودم چشمامو می بستم و تو تصورم یکی از اونارو میاوردم.شاید از نظر خیلیا اون زنایی که به چشم من میومدن اصلا قابل نگاه کردن نبودند.یکی از کسایی که همیشه دلم براش غش میرفت خاله سیمینم بود. اون زمان من حدود 21سالم بود و اونم زنی حدود 48 ساله. قد متوسطی داشت با اندام چاق و شکمی تقریبا برجسته که تو سن اون طبیعی بود.شوهرش چند سالی بود فوت شده بودو بچه هاش هم ازدواج کرده بودند و اون در یه آپارتمان بزرگ تک و تنها بود.زنی چادری بود وفوق العاده مومن بود . از کل هفته یا جلسه بود یا مسجد یا روضه و از این حرفا...صورت نسبتا سفیدی داشت که از سنش جونتر نشون میداد .تو چهرش یه مهربونی خاصی بود که با نگاه کردن بهش واقعا حس آرامش بهت دست میداد.خیلی دوستش داشتم .اینقدری که هر وقت میومد خونه ی ما من 10 دقیقه هم بیرون نمی رفتم .سعی میکردم همه جوره با نگاهم زیر روش کنم .جلوی ماها همیشه با دامنهای استرچ بلند و بلوز بود ،که گاهی اگه بابام نبود یه پیراهنای یکسره بلند آستین کوتاه می پوشید که چون اندام پر و گوشتی داشت خیلی راحت می شد خط سوتین و شرتشو تشخیص داد.وقتی راه میرفت اینقدر کونش توی لباس تاب میخورد که توی دلم چنگ چنگ می شد.اغلب وقتی پیراهن می پوشید ،جوراب ضخیم مشکی تا بالای زانو هم پاش بود و فقط برای وضو و نماز در میاورد و من هم چون این موضوع دستم اومده بود هرجای خونه بودم زود در یک زاویه ای قرار می گرفتم که بتونم ببینم.همیشه مینشست رو یکی از مبلها و با جمع و جور کردن پیرهنش یک پاشو میاورد بالا و آروم جورابشو در میاورد و بعد اون یکی پا.ساق های پاش سفید و به نظر خیلی نرم میومد.کف پاش یک رنگ صورتی خاصی داشت که دوست داشتم برم جلو لبامو بذارم روش و تا می تونم میک بزنم. از اونجایی که این خاله ی ما خیلی خیلی مذهبی بود ،همین حد هم که میشد دیدش زد واسه سوژه جق من عالی بود.


    گذشت و گذشت تا اینکه قرار شد دخترش که باردار بود وضع حمل کنه .همه از صبح تا نزدیکای عصر بیمارستان بودیم ،وقتی همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد،مادرم که دید خالم خیلی خستس و اون یکی دخترش هم درگیر بچه هاشه گفت من میمونم بیمارستان شما برید .خلاصه اصرار و انکار بالاخره قرار شد من و خالم و بقیه بریم خونه . من و خالم و بابام با هم با ماشین رفتیم سمت خونه ما ،هرچی به خالم اصرار کردیم که بیاد خونه ما قبول نکرد و بهانه آورد که خونه خودم راحت ترم و از این تعارفها،در نهایت راضی شد شام با ما بخوره بعد من ببرم برسونمش.حدود 11 بود که من بردمش سمت خونه ،نمیدونم چرا اما تو دلم یه جورایی بود،اون ساعت شب،خالم هم تو خونه تنها....موقعیتی که شاید هیچوقت پا نداده بود.فوری به ذهنم زد که صبح زود برای ترخیص دخترش باید میرفت بیمارستان ،گفتم راستی میخواین من صبح زود بیام .که گفته نه خاله تو الان بری،کی بخوابی ،کی پاشی ؟اذیت میشی!من صبح با آژانس یا یکی از بچه ها میرم.گفتم اونا که درگیر کارن و از این حرفها که بالاخره نقشم گرفت و گفت خاله پس زنگ بزن به بابات وشب همین جا بمون.اینقدر خوشحال بودم که میخواستم داد بزنم.رسیدم و پارک کردم رفتیم بالا،زنگ زدم بابام و اونم در جریان گذاشتم.توی دلم تالاپ تولوپ بود به خدا......رفت توی یکی از اتاقا و منم نشستم روی مبل ،با صداهایی میومد میشد فهمید داره لباس عوض میکنه.چند دقیقه ای شد با یه لباس سیاه آستین کوتاه که تا زانوش بود اومد بیرون، عجب این بود که جوراباش هم درآورده بود .سفیدی پاهاش و گردن و بازوهاش که تو این لباس 100 برابر تو چشم میزد.یه لحظه کیرم داغ شد که سفت بشه ،واسه اینکه ضایع نشه سریع جابه جا شدم.رفت سمت آشپزخونه ،با چشم همه جاشو زیر و زبر می کردم .کونش قد یه بالش بود انصافا....همه چیز از تو ذهنم میگذشت....اما یه ترس تو دلم نمیذاشت تصمیم درست بگیرم.با لحنی آروم گفت خاله جان پاشو برو تو اتاق ته راهرو لباس بچه ها هست ،عوض کن بخواب...منم میرم تو اتاق خودم ،آب هم خواستی تو پارچ گذاشتم اینجا،مثه این بچه ها ماتم زده بود و فقط گوش میدادم.اینقدر تابلو شد که گفته اشکان خوابی خاله؟کجایی؟ سریع رفتم سمت اتاق خواب ،از لباسای تو کمد برداشتم عوض کردم و دراز کشیدم رو تخت،مخم هنگ بود...ناخود آگاه کیرمو میمالیدم و فکر به این میکردم که این موقعیت تا حالا پا نداده شاید دیگه هم پا نده ...پس از دست نده !حداقل از دید زدن لذت ببر!اما امان از این ترس لعنتی... نیم ساعتی گذشت ،پاشدم به بهانه ی دستشویی برم یه جق اساسی بزنم تا آروم بشم که تا اومدم بیرون دیدم لای در اتاقش بازه ،تمام بدنم عرق سرد کرده بود .حتی وقتی با دوست دخترام تو خونه بودم زنگو میزدن اینقدر حول نمیکردم.اما دلم نمیخواست این موقعیتارو از دست بدم .آروم رفتم جلو...توی اتاق نیمه روشن بود،چیزی نمیشد دید.آروم درو باز کردم دیدم پشت به در خوابیده و یه ملافه هم انداخته رو پاش.انگار همه کائنات هلم می دادند سمت تخت که بپرم روش .دلم و زدم به دریا و رفتم جلو.قدم اول به دومی نرسیده بود که برگشت سمت من و دیدم بیداره .. با تعجب و نیمچه اخم گفت چی می خوای اشکان.اینقدر ترسیده بودم که آب دهنم خشک شد و لال شدم.یه نگاهی به کیر راست شدم و لک خیسی جلو زیرشلواری انداخت و پاشد نشست و گفت با توام پسر!چی میخوای اینجا؟در زدن بلد نیستی؟آدم همین جوری میره تو اتاق کسی؟حالا خالش باشه!من لال لال بودم،قدرت اینم نداشتم برگردم بیرون ...با من من گفتم دنبال ساعت میگردم برای صبح کوک کنم....اونم با لحن محکمتری گفت خاله ساعت تو اتاق خودت بود که ...!دیدم حسابی خراب کردم و آب از سرم گذشته.اومد از رو تخت پاشه و بره بیرون و دستمو حلقه کردم دور کمرش و انداختمش رو تخت.یه سیلی محکم زد تو گوشم و با داد گفت برو اونور آشغال...اصلا حالیم نبود دارم چیکار میکنم ...وزنمو انداختم روش و زیر خودم نگهش داشتم و با دستم سفت دستاشو گرفتم...شروع کرد بی محابا تقلا کردن و داد و بیداد کردن .اینقدر زورش زیاد شده بود که داشتم کم میوردم...اما این راه برگشت نداشت....دیدم اگه اینجوری ادامه بده همسایه میریزن در خونه.با یه دست محکم دهنشو گرفتم که زد زیر گریه و تقلاش کمتر شد..مدام داد میزد و بدنش میلرزید...تازه حس کردم که تو این 4-3 دقیقه تمام بدنش زیر منه و داره مالیده میشه بهم ...این حس شهوتمو دو چندان کرد....دست از تقلا کردن و گریه و ناله بر نمیداشت....شروع کردم آروم آروم خودمو بهش مالیدن. توی خواب هم نمیدیدم که یه روزی بتونم تو این وضعیت باشم...با توجه به سن و سالش داش از حال میرفت.دهنشو ول کردم و گفتم خاله تقلا نکن.بس کن دیگه! ...من خیلی دوست دارم تورو ،میخوام بکنمت!حتی به زور!تو چشمام نگاه کرد و در حالی که هق هق میزد با لبهای لرزون گفت تف به تو..آشغال من مثل مادرتم...تورو بزرگ کردم....چطور این حرفو میزنی؟هردو خیس عرق بودیم و نفس نفس میزدیم.یه مکث کردم و گفتم خاله من تو کف توام ،هیچکس واسه من مث تو نیست ،پس اذیت نکن بذار کارمو بکنم.قول میدم همین یه باره!باز با سیلی زد تو صورتم و گفت من چی دارم که تو هوسی بشی ...من زنه به این سن چی دارم آخه؟من خالتم اشکان...!می فهمی چیکار میکنی؟دیگه اعصابمو خورد کرده بود ،گفتم میخوام بکنمت !تو واسه من از هر زنی خواستنی تری!دید زور جواب نمیده ...زد به التماس و گفت تورو خدا پاشو اشکان...عزیزم ...التماست میکنم...آتش جهنم دامن هردومونو میگیره ،من به هیچکس نمیگم...فقط پاشو...!دیگه دیدم وقتشه و سفت دوتا سینشو گرفتم ....وای خدا ،حداقل 3برابر سینه ی دوست دخترام بود...چهرش زرد شده بود و شل شده بود و زیر لب یه چیزایی میگفت...یه لحظه ترسیدم بلایی سرش بیاد .اما با خودم گفتم حتما فیلمه ...لبامو انداختم رو لباش ،تمام صورتش خیس آب ...همکاری نمیکرد،ولی زور هم نمیزد .دستمو از یقش کردم تو و سینشو از زیر سوتین گرفتم ،مثل یه کیسه پر آب بود ...داشتم از حال میرفتم.یه 10 دقیقه ای تو همین وضع بودم که دیدم کلا دیگه حرکت نمیکنه ،دیگه وقت نداشتم.میخواستم زودتر کارمو انجام بدم و بزنم بیرون.از روش پاش شدم تازه دیدنهارو دیدم ،پاهای سفید و رونهای تپل با ترکهای پوستی زیاد که مال سنش بود.یه شرت سفید پارچه ای هم پاش بود.سریع شلوار و شرتمو در آوردم و رفتم سراغ شرتش ...تا کش شرتشو گرفتم چشماشو باز کرد و دوباره گفته اشکان جون مامانت نکن این کارو...خدا ازت نمیگذره.جوابشو ندادم و شرتشو کشیدم پایین.کسش خیلی پهن و تپل بود،انگار تازه هم موهاشو زده بود.یه بوی نم خاصی از وسط پاش میومد.سرمو بردم جلو با زبون کشیدم رو کسش که یه تکونی خورد و دوباره هق هق گریش شروع شد.یه کم که خورم گریش افتاد.یه ترشحات غلیظی میومد بیرون ازش که نفهمیدم چی بود.پاشدم اومدم بین دوتا پاش و کیرمو گذاشتم جلو کسش.هر لحظه حس میکردم آبم میاد.نگاش کردم ،بی حال افتاده بود و چشاش بسته بود،کیرمو هل دادم جلو ،تجربه ی اولم بود و نمیدونستم چیکار کنم.کسش اینقدر گشاد بود که با کوچکترین فشاری تا ته کیرم رفت تو.با دستاش ملافه رو چنگ زد.اینقدر اون تو داغ بود که تازه فهمیدم کس چه طعمی داره که همه دیونه اونن.مکث کردم و با دستام پاهاشو آوردم بالا،انگار تازه راه کیرم درست شد.بدنم از شهوت داشت از کار می افتاد.شروع کردم با احتیاط که آبم نیاد جلو عقب کردن.سعی می کردم چیزایی رو که توفیلم سوپر دیده بودم رعایت کنم،اما منه بی تجربه و زنه به این سن و اون فیلما کجا!!!!!!12-10بار تلمبه زدم،شروع کردم کف و مچ پاشو لیسیدن و بوسیدن...مث یه خواب بود ...بدنش یه بوی خاصی میداد که شهوت منو بالا میبرد.یه کم که آروم شدم ..دوباره شروع کردن جلو عقب کردن که یه لحظه حس کردم آبم داره میاد ،با تمام وجود خودمو تو کسش خالی کردم وافتادم روش.انگار خواب بود،حتی یه تکون هم نمی خورد...5 دقیقه گذشت صداش کردم جواب نداد!همین که دیدم نفس میکشه و قلبش میزنه به خودم امیدواری دادم که زندست.پاشدم دویدم لباساموپوشیدم و تازه فهمیدم چه گندی زدم...اومدم دم در اتاق دیدم هنوز همون جوری افتاده رو تخت...رفتم کنار نشستم و چند بار به صورتش زدم که چشماشو باز کرد و دوباره تا منو دید بغض کرد و با زحمت بلند شد.اومدم دستشو بگیرم از تخت بیاد پایین که دستمو پس زد و گفت برو که خدا عوضشو بهت بده ...برو تو خیر نمیبینی پسر!لنگون لنگون رفت سمت دستشویی !من که دیدم جایی واسه حرف نیست سکوت کردم و زدم بیرون و رفتم جلوی خونه تو ماشین تا صبح خوابیدم که بابام شک نکنه...از اون داستان سالها میگذره و خالم حتی به صورت من نگاه نمیکنه و حتی دست هم باهام نمیده...مثل غریبه ها فقط یه سلام و یه خداحافظی!همیشه وقتی یاد اون شب میوفتم با وجود عذاب وجدان اما لذتش هنوز کیرمو سفت میکنه. باور کنین همین الان با وجور اینکه مرز پنجاه سالم رد کرده واسه من از هر زن دیگه ای خواستنی تره و دلم میخواد باهاش همبستر بشم.


    نوشته:‌ اشکان

  • 14

  • 5




  • نظرات:
    •   samur_samur
    • 4 سال،11 ماه
      • 1

    • کارت خیلی زشت بوده
      مرد باش نر نباشششش


    •   majid906
    • 4 سال،11 ماه
      • 2

    • تو از حيوون هم كمترى


    •   booroos
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • اولا


      مگه دختر خالت میخواسته فیل بزاد که همه رفته بودین بیمارستان.دوما خاک توسرت که ازکس پلاسیده خالت نگزشتی.کله کیری...


    •   ali_joon123
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • khak to saret


    •   amirsexkoss666
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • کس و شعری بیش نبود


    •   payam-sweden
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • خداییش عجب جراتی داشتی،منکه تا داستانتو تموم خوندم سه بار رفتم آشپزخونه آب خوردم.
      یعنی واقعاً شهوت تا این حد؟؟!!


    •   ☆reza☆
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • ی وقت نری پیرزنای فامیلتونه بکنی ..!!


    •   lobiiii
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • لاشی


    •   جنده کش جهنم
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • ریدی نمیتونی جمش کنی بد بخت.


    •   sava7
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • سکس با محارم=====تهِ تهِ ته دستشویی.


    •   jonny
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • wacko آفرین dash1


    •   b tajrobe-74
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • بدسلیقه


    •   ali-joker
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • خالت واگذارت کرده به این
      diablo خوددانی دیگه


    •   سوراخکن
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • این ظاهر ماجراست.در واقع خالت روزی هزار بار به جون خودت و کیرت دعا میکنه ،من میگم بازم بکنش.


    •   GH7
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • help


    •   Mahdi Hunter
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • کیر خر شرک تو مغر مجلوقت با ای کسشعرات


    •   آموزگار عشق
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • نوش جون دولت و خایه های باحالت / اگه راست گفته باشی خوشابحال کیرت / خالتم برای اینکه اگه قضیه لو رفت بگه داستان زوری بوده اون ادا اطوارارو در آورده


    •   Aber11
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • عالی بود در حد المپیک... عجب نگارشی، عجب قلمی... بالاخره یه داستان درست حسابی و بدون غلط غلوط و با منطق و تعلیق و تحریک و همه چی عالی اینجا دیدیم... و اما خود داستان بنظر واقعی نمیاد و تخیلات نویسنده اس، ولی مهم نیست... اونایی هم که نصیحت کردن و فحش دادن و غیره معلومه داستان رو درست نخوندن، نویسنده گفته الان بالای پنجاهه و داستان متعلق به بیست و خورده ای سالگیش، یعنی داستان مال سی سال پیشه... پس نصیحت و فحشاتون بی اعتباره... در مجموع بهترین داستانی بود که بعد از مدتهای زیاد اینجا خوندم و امتیاز هشت از ده! مرسی آقا اشکان


    •   delaram-92
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • واقعا چه جور جونوری هستی تو آشغال!!!


    •   امیرمهدی21
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • سلام ودرود
      بااینکه محارم نمیخونم ولی چندخط که خوندم ازبس نگارشت خوب بودتاآخرشوخوندم،به غیرازموضوعش که درکل سکس بامحارم مخالفم،بقیه کارت حرف نداشت،یعنی آیین داستان نویسی وآیین نگارش توش کاملارعایت شده بود،البته اینم بگم همهءاون کارهافیلمش بوده وهنوزم به یاداون شب خودارضائی میکنه وکلی دعات میکنه.


    •   naghi.mamooli
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • اون دنیا عذاب سختی داری ....


    •   كامبيز جون
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • تيكه خنده دارش اين بود
      (انگار همه کائنات هلم می دادند سمت تخت که بپرم روش .)


    •   alireza ghorbani051
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • دمت. گرم خیلی خندیدم. جالب بود


    •   keivanpersia
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • این تجاوزه نه سکس.مجازات اعدام داری حیوون خوک صفت.پست فطرت حرامزاده.چرا حذفش نمیکنه سایت این متجاوز رو؟


    •   abolfazl959
    • 4 سال،1 ماه
      • None

    • کیرم تو کس اول تا اخرت


    •   Mr..bin
    • 3 سال،7 ماه
      • 0

    • همه عشقه جون دارن این کسکش با پیرزنا تحریک میشه خاک بر سرت


    •   rastinfar
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • تو اولین کسی بودی..ک از شخصیتت خوشم اومد..نمیدونم چرا..ولی حس خوبی بهم دادی.کار ب رابطه محارم ندارم..ازت خوشم اومد.قشنگ توصیف کرده بودی لحظه های حالت خودتو تو سکس.دمت گرم


    •   mohamad1349
    • 1 سال،11 ماه
      • 0

    • راستی عجب خری بودی


    •   Hamid70S
    • 1 سال،11 ماه
      • 0

    • ایول


    •   CR7Shayan
    • 1 سال،9 ماه
      • 0

    • نيمه شب بود هيچي معلوم نبود ولي صورتش زرد شده بود
      بله مجلوق جان


    •   shooreshi722
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • خوب بود


    •   parhaamesf
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • کیری ترین داستان عمرم


    •   @iliya@
    • 9 ماه،2 هفته
      • 1

    • من فکر میکنم سوای خوندن داستان و تحریک شدن از سکس یه هدف داره این سایت و اون هم احترام به عقاید همدیگه است. در جامعه ای که اجبار به قبول یک نوع از عقیده رسم شده یاد بگیریم در یه همچین جاهایی حداقل به عقاید سکسیه هم احترام بزاریم من بارها خواستم داستان بنویسم ولی ترس از بی احترامی باعث شده دست نگه دارم در عین بی اعتقادی هم میشه محترم بود


    •   As-pikc
    • 7 ماه
      • 0

    • کس خالتو میخوردی یه ترشحاتی میومد بیرون که نمیدونستی چیه؟؟؟؟


      اونا عنه دیگه میاد بیرون از کس


      خاله ها اینجورین
      از کس میرینن


      مامان توهم که میشه خاله ی دخترخالت از کس میرینه


      نمونش خود تو که ننت از کس ریده


      کیرم تو رفتار و کردار و پندارت


      شرف سیز
      سیکیم گوتوآ


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو