من و دخترخاله هم دانشگاهی

    سلام من امروز میخوام این داستانو براتون بنویسم و باید بگم این داستان اصلا واقعی نیست.اگه با خوندن این داستان هوس خودارضایی کردین دینش گردن خودتونه و بی جنبه بودن شما به من مربوط نیست البته منظورم با همه نبود. اسم من سعیده.بچه تهرانم و تازه اومدم کرمانشاه.امسال کنکور دادم و رتبه ام همچین خوب نبود و مجبور شدم بیام اینجا رشته مورد علاقمو بخونم.من و دختر خالم بهار همسنیم اونم مثل من امسال کنکورش بود و چون رتبه هردومون نزدیک هم بود جفتمون اومدیم دانشگاه ... و معماری میخونیم.خانواده هامون با هم صمیمی هستن و چون پدرامون با هم همکارن و رشته اونا هم معماری بوده کلا رفت و امدمون زیاده.وقتی که نزدیکای مهر شده بود دیگه راه افتادیم و اومدیم کرمانشاه.من رفتم خوابگاه برام سخت نبود که با چند نفر تو یه اتاق باشم اما خانواده بهار براش خونه گرفتن.به هر حال اومدیم و مستقر شدیم.من بچه سر به زیری بودم اصلا به فکر دختر بازی نبودم بهار هم دختری نبود که به فکر پسربازی باشه.ترم اول که طبق معمول همه تو فکر اینن رتبه همدیگرو بپرسن و زیاد تو کف همدیگه ان.یعنی چون برای اولین بار دخترا و پسرا با هم تو محیط قرار میگیرن یه حالتیه که پسرا همش دخترا رو دید میزنن و دخترا هم همچین ساکت و مظلوم نیستن.منم از این قافله عقب نبودم گاهی یه نگاهی مینداختم.اما هیچکدوم از پسرای کلاس کاری به بهار و چندتا از دخترای دیگه نداشتن چون به کسی رو نمیدادن و سرشون به کار خودشون بود.ترم اول گذشت و هردومون با معدل های خوبی پاس کردیم البته بهار نمره هاش از من بهتر بود.ترم دوم هم همینطوری بود یعنی تا ترم چهار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود.ترم چهار که شروع شد دیگه همه با هم راحت بودیم دخترا و پسرای دانشگاه با هم راحت بودن و اون حالت های روز اول دیگه وجود نداشت.منم اصلا کار خاصی با بهار نداشتم فقط سلام و احوال پرسی و گاهی اگه کاری داشت براش انجام میدادم.این ترم یه طوری شده بودم با توجه به موقعیتی که داشتم دلم میخواست ازدواج کنم.چون پدرم موقع جنگ سرباز بود نهایتا ۶ ماه خدمت میکردم و موقعی هم که درس من تموم بشه تو محیط کار پدرم استخدام میشدم یعنی همون دفتری که توش کار میکرد.به طور کلی قصد ازدواج داشتم و تنها کسی که به ذهنم میرسید بهار بود.یه جورایی علاقه هم بهش داشتم چون تمام معیارهایی که از یه زن مناسب زندگی تو ذهنم بود رو داشت.صبر کردم که ترم تموم بشه و برگردم تهران. ترم تموم شد و برگشتم تهران.با خانوادم در میون گذاشتم.اونا هم موافق بودن.وقتی هم به خانواده بهار گفتن اونا گفتن که نظر دخترشون براشون مهمه. بهار میگفت که با نظر پدرش موافقه و یعنی چون پدرش منو پسر مناسبی میدونست مخالفتی نکرد.تصمیم این شد که یه عقد موقت بخونیم و موقعی که درس و سربازی من تموم شد برای هردومون کار جور کنن و بریم سر زندگی مشترک. بالاخره تابستان تموم شد و ترم پنج شروع شد.راستش خودم حس میکردم که بهار علاقه خاصی بهم نداره پس تصمیم گرفتم که خودمو بهش نزدیک کنم تا بیشتر با هم صمیمی بشیم.سعی میکردم براش گل بخرم و هدیه های کوچیک و در حد وسعم براش بخرم.کم کم رفتارم جواب داد.هم خودم بیشتر بهش علاقه مند شده بودم هم اون دیگه مثل سابق خشک نبود. با هم بعضی وقتا بیرون میرفتیم.سینما، کافی شاپ و از این جور جاها.هردومون حد خودمونو میدونستیم و موقع بیرون رفتن نهایتا دست همو میگرفتیم. نزدیک اخرای ترم بود که یه روز رفته بودیم سینما ازادی.خونه ای که خانوادش گرفته بودن براش تو بهار بود و به سینما نسبتا نزدیک بود.ما سانس اخر رفته بودیم و هوا موقع برگشتن تاریک بود.نخواستم تنها بره خونه بردم رسوندمش.وقتی رسیدم در خونه گفت که بیا بالا به چایی بخور بعد میری خوابگاه.منم قبول کردم راستش هیچ فکری از سکس تو ذهنم هم نبود.رفتیم تو و اون یه جوری معذب بود اخه تا حالا اینجوری تو این شرایط تو این ساعت کنار هم نبودیم هرچند که قبلا هم همینطوری بود یعنی حتی روسریشم جلوی من درنمیاورد.اما الان قضیه فرق داشت چون حتی باوجود عقد موقت ما زن وشوهر به حساب میومدیم.شاید ناراحتیش از این بود که میخواست جلوی من راحت باشه اما روش نمیشد.بالاخره روسریشو دراورد.بهش گفتم موهات خیلی قشنگن و اونم فقط لبخند زد و سرشو انداخت پایین.ساعت هشت و نیم بود و خوابگاه اون سر شهر یعنی یه دوساعتی راه بود.خودشم همیشه تا میدون ازادی با ماشین میومد باقیشم با سرویس دانشگاه.چون خسته هم بودم پیشنهاد داد شب اینجا بخوابم و صبحش برم منم قبول کردم.به هر حال چایی که دم کرده بود رو ریخت و اورد بخوریم.منم کمی احساس راحتی کردم و چاییمو برداشتم و رفتم بغل دستش نشستم.کمی خجالت میکشید منم متوجه شدم ولی زیاد اهمیت ندادم بالاخره باید با هم راحت تر میشدیم.چاییمونو خوردیم.ساعت نزدیکای نه و خورده ای بود که گفت من برم رختخواب برات بیارم.رفت رختخوابو اورد و بهم گفت که دیگه میخواد بره تو اتاقش.بلند شدم اما عطر تنش یه حس خاصی بهم میداد.وقتی بلند شدم دستشو گرفتم و دستشو بوس کردم.بغلش کردمو لباشو بوسیدم.خودشو کشید عقب. -دوست ندارم قبل از ازدواج کاری بکنم سعید. -چرا؟مگه با هم ازدواج نکردیم؟زن و شوهر نیستیم؟ -هستیم ولی دوست دارم زندگیمونو تو خونه خودمون شروع کنیم.برای اولین بار اونجا باهم باشیم. -چرا اینقدر سخت گیری میکنی؟مگه من و تو دل نداریم؟بخدا دوست دارم -سعید ممکنه بعدا از هم دلسرد بشیم. -ترو خدا اینکارو نکن نمیتونم تحمل بیارم. -ولی... دیگه نذاشتم چیزی بگه تو بغلم گرفتمش و لباشو گردنشو بوس میکردم.هرچند ناراضی بود ولی مقاومت زیادی نمیکرد.توی بغلم بوسش میکردم دستمو تو موهاش میبردم و محکم تر ازش لب میگرفتم.بلندش کردم تو بغلم گرفتم و بردمش تو اتاقش وگذاشتمش تو تختخواب.افتادم روش و به کارم ادامه دادم.فقط لباشو میخوردم گردنشو لیس میزدم.لبامو پایین تر میاوردمو نزدیک گردنش میشدم.کم کم دکمه های مانتوشو باز میکردم.مانتوشو کامل باز کردم و بلوز تنشو دراوردم.لبامو از گردن به وسط سینه هاش میرسوندم و زبونمو بهش میمالیدم. بهار چشماشو بسته بود و کمی اه و ناله میکرد ولی سر و صداش زیاد نبود.ضربان قلبشو حس میکردم.دستمو بردم پشتش و سوتینشو باز کردم.سینه هاشو تو دستم میگرفتم و در حین مالیدن کمی هم فشارشون میدادم.دستامو پایینتر به سمت کمرش میبردم و زبونمو به سینه هاش نزدیک میکردم.در حین اینکه با دستام شکم و کمرشو میمالیدم سینه هاشو مک میزدم و گاهی گاز کوچیکی میگرفتم.به قدر کافی سینه هاشو خورده بودم.کم کم اومدم پایین تر.در حین پایین اومدن از سینه تا نافشو بوس میکردم. بهار هر لحظه لذت بیشتری میبرد.کمربندشو باز کردم و شلوارشو در اوردم.از روی شرتش کسشو بوس میکردم سرمو بهش میمالیدم.یواش یواش شرتشو پایین کشیدم.کسش کمی مو داشت اما اصلا حال بهم زن نبود.به هر حال سرمو بردم لای پاهاش.بغل رونشو بوس میکردم و اطراف کسشو لیس میزدم.هنوز به خود کسش نرسیده بودم.کمی به اینکار ادامه دادم.اروم اروم زبونمو به طرف کسش کشیدم.دفعه اولم بود و سعی میکردم با توجه به مقاله های اموزشی که راجع به سکس خونده بودم کارمو درست انجام بدم.زبونمو رو کسش میکشیدم.کلیتوریسشو مک میزدم.زبونمو دور کسش میچرخوندم و بعد میکردم تو و دوباره در میاوردم. بهار هر لحظه سرمو بیشتر به طرف بین پاهاش فشار میداد و کمی صدای ناله هاش بیشتر میشد.پاهاش میلرزید و ملافه تختو تو دستش فشار میداد.هرچی بیشتر لیسش میزدم بیشتر و بلندتر جیغ میزد و پاهاش سست تر میشد.من از وسطای کارمون درحین لخت کردنش بلوزمو در اورده بودم.الانم کمربندمو باز کردم و شلوار و شرتمو دراوردم.کیرمو نزدیک کسش بردم.واقعا دلم ميخواست که تا ته بکنم تو کسش اما چون دفعه اولش بود نمیتونستم. بهار به ارگاسم رسیده بود و در اون لحظه درد پاره شدن پردش کمتر میشد.کیرمو گذاشتم رو کسش و اروم بین شکاف کسش بالا و پایین میبردمش.چندتا ضربه اروم به کسش زدمو خیلی یواش سرشو فرو کردم.خیلی اروم و یواش تیکه تیکه ادامه دادم تا لحظه ای که همه کیرمو فرو کردم. بهار چشماشو بسته بود و ملافه رو محکم تو دستاش فشار میداد.کمی عقب و جلو کردمو بعد کیرمو دراوردمو با دستمال خون کس اون و رو کیر خودمو پاک کردم.این دفعه باز میخواستم بکنمش.به پشتش خوابیده بود و منم بین پاهاش بودم.باز یواش کیرمو گذاشت سر کسش و خیلی یواش کردم تو در همین حین کم کم خودمو پایین اوردم و کامل رو بهار خوابیدم و تلمبه میزدم.یواش تلمبه میزدم که ابم دیرتر بیاد.حین تلمبه زدن لباشو هم بوس میکردم.با یه دستم یکی از سینه هاشو میمالیدم و گاهی دستمو عوض میکردم و اون یکی سینشو میمالیدم.چند دقیقه ای تلمبه زدم و بعدش احساس میکردم دارم ارضا میشم. کیرمو دراوردم و ابمو رو شکمش خالی کردم.چون دفعه اولم بود مدت سکسم کوتاه بود و نتونستم بهار رو هم ارضا کنم ولی لذت زیادی برده بود.کمی طول کشید تا یه ذره سرحال بیام.بلندشدم و با دستمال ابمو از رو شکمش پاک کردمو کیر خودمم تمیز کردم.دستمالو گذاشتم کنارو بغلش کردم و بوسش کردم.دراز کشیدم اونم سرشو گذاشت رو سینم و هردو خوابمون برد.صبحش هردو دوش گرفتیم و بعدا رفتیم سر کلاس.همون روز با هم رفتیم بیرون و قرارمون شد که دیگه تا موقع عروسی رابطه ای نداشته باشیم. الانم اخرای سربازیمه و چند وقت دیگه میریم سر زندگیمون


    نوشته: سعید

  • 6

  • 0




  • نظرات:
    •   کیر طلای اسلامشهر
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • درسته گفتی غیرواقعیه ولی دیگه توی یه سال 4 ترم خوندی؟


    •   bãrbød29
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • mokheto!!!!!!!!!


    •   JAMSHID_SE7EN
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • داستانتو سه خط درمیون خوندم چون حوصله سر بر بود و سبک خوبی نداشت
      خودت گفتی واقعی نی با این حساب قوه ی تخیل خیلی خوبی نداری
      تنها حسنش این بود که مجلوقانه نبود و به سبک کسشر نوشته نشده بود


    •   off_boy
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • تو اول ببین داستانت کیر شق کن هست بعد نگران جق زدن بقیه باش.
      ریقو تو که اعتراف کردی دروغ نوشتی حداقل خوبشو می نوشتی...
      بیشتر از این نظر دادنم نمیاد، برو جق تو بزن


    •   پارسـا
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • [quote]اگه با خوندن این داستان هوس خودارضایی کردین دینش گردن خودتونه و بی جنبه بودن شما به من مربوط نیست[/quote]خوب شد اینو گفتی چون این کاربرای جقی آلت بدست منتظر بودن داستانو بخونن و جق بزنن و بپاشن به درو دیوار سایت :D


    •   Leobash
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • آخه دوست من، حدود 80 خط، طبق خط بندی این سایت شهوانی فقط داشتی ماجراهایی رو می گفتی که به درد تعریف کردن واس یه آدم بیکار و علاف می خوره و هیچ بار و جذابیت ادبی و غیره نداشت...تا اینجا که گفتی "دیگه نذاشتم چیزی بگه تو بغلم گرفتمش و لباشو گردنشو بوس میکردم....." که اینجا هم فقط بار جقولانه داره و به درد بچه های کیر بدست می خوره که اون رو هم خوب ننوشتی. به نظر من شما که از داستان نویسی و خلق موقعیت و شخصیت پردازی چیزی نمی دونید و فقط می خواین سکستون و تعریف کنید نیاز به انقدر موشکافی نداره که رفتی سینما، گل خریدی، چایی خوردی، خسته بودی، اینها چیزی نیست که منِ مخاطب و بکشونه به ادامه داستان. پس سعی کن اگه باز خواستی بنویسی بهتر بنویسی.


    •   آنـــوهــــه
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • "سلام من امروز میخوام این داستانو براتون بنویسم و باید بگم این داستان اصلا واقعی نیست.اگه با خوندن این داستان هوس خودارضایی کردین دینش گردن خودتونه و بی جنبه بودن شما به من مربوط نیست البته منظورم با همه نبود">>>تا همینجا خوندم :|
      با اینکه زر زدی کار ندارم>>>فقط 1 سوال عایا خودارضایی دین داره؟ :|


    •   مهرداد کیانی
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • dash1 خوب شد همون اول گفتی از گردن خودت دینشو رد کردی


    •   amir pj
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • مغزت هنگ کرده
      چه چیزا كه از مغز این کسخلا رد میشه
      تو که دینو رو گردن خودت گذاشتی (البته فکر نکنم باداستانت بشه جقید) حداقل باحآل مینبشتی


    •   Mr-hashary
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • من فقط میتونم بگم:کیرم به کس بهار با اون شوهر احمقش...میدونم..فقط میخواستی خودتو خالی کنی..منم دیدم کسی فحش نداده که فحشت دادم...ولی دیگه اینجا داستان ننویس


    •   mehran21m
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • واقعا داستان تخمی تخیلی بود ، ریدم به این داستانت کیرم از جاش تکون نخورد بعد میگی :اگه با خوندن این داستان هوس خودارضایی کردین دینش گردن خودتونه و بی جنبه بودن شما به من مربوط نیست ، آخه چی خیال کردی فکر کردی خیلی داستان پرمایه ای گفتی و الان همه کیرشون دستشونه نه بابا جلقوز بدبدخت مگه ماها اینقدر مغزمون مثل تو تخمیه که با این داستانای تخمی بریم جلق بزنیم من کیرم حتی از جاش بلند نشد بورو بدبخت بچه های 14 -15 ساله هم از تو بهتر داستان میگن
      بجز تخمی بودن و آبکی بودن داستانت ایرادای زیادی داشت چندتاشونو واست نوشتم
      1-کمربندشو باز کردم و شلوارشو در اوردم آخه کدوم دختری کمبرنبد میبنده؟
      2-هرچی بیشتر لیسش میزدم بیشتر و بلندتر جیغ میزد و پاهاش سست تر میشد ، آخه کدوم دختری موقع لیسیدن کسش جیغ یمزنه ؟ تو از کجا میفهمیدی پاهاش سستر شده مگه جای پاهاش بودی؟
      3-بهار به ارگاسم رسیده بود و در اون لحظه درد پاره شدن پردش کمتر میشد.آخه بدبخت تو تاحالا تو عمرت حتی یکبارم کس نکردی ، دختری که به ارگاسم برسه بعد بخوای بکنیش دردشم بیشتر میشه نه کمتر خالی بند
      4-چون دفعه اولم بود مدت سکسم کوتاه بود و نتونستم بهار رو هم ارضا کنم ولی لذت زیادی برده بود ، آخه خالی بند حتی یادت نمیاد چند خط قبل گفته بودی که اونو به ارگاسم رسوندی و بعد چند خط میگی اونو به ارگاسم نرسوندی-


    •   کامی-جون
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • یعنی واسه دختر خالت خونه تنهایی گرفته بودن بابا ایول


    •   mili0022
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • افتضاح


    •   کوس کوبیده
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • کیرم دهنه دختر خالت


    •   hidden71
    • 3 سال،10 ماه
      • None

    • منظورش فک کنم deyn باشه نه din انوهه biggrin


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو





    تاپیک‌های داغ