من و دخترم

    سلام به خوانندگان خوب شهوانی این داستان روایت زندگی پر فراز و نشیب منه .شاید این داستان منفورترین یا محبوب ترین داستان سایت بشه که بستگی به دو چیز داره ! چگونه نوشتن من و استنباط و درک شما از داستان .


    خانواده من همون اوایل انقلاب سال ۶۳ وقتی من فقط ۳ سالم بود از ایران مهاجرت کردند فرانسه تا بعد به آمریکا برن اما در استراس بورگ موندنی شدن و من تو کشور رقص و آواز وسکس آزاد بزرگ شدم .


    پدرم با سختی زیاد یک مغازه گرفت و تو کار واردات پسته و زعفران ایرانی وارد شد . کار و کاسبی خیلی بیشتر از اون چیزی که انتظار داشتیم پیش میرفت و در کمتر از سه سال ثروت خوبی رو بدست آورد پدرم .


    همه چیز رویایی پیش میرفت و من ناز پرورده بزرگ میشدم کلا فرهنگ هویت گم شده ایرانی دوره آخوندیسم رو فراموش کرده بودیم و سنت های قدیمی رو با فرهنگ فرانسوی تلفیق کرده بودیم و یک لایف استایل سبک خاص خودمون رو داشتیم . من تو دوران تحصیلات دبیرستانم با دختری به نام ژانت آشنا شدم و خیلی زود در ۱۶ سالگی ازدواج کردیم . واقعا ژانت رو دوست داشتم با قیافه اصیل فرانسوی زیبا و دوست داشتنی بود .


    هر دو اولین تجربه سکسمون رو باهم داشتیم و بکارتش رو ازش همون ۱۵ سالگی ازش گرفته بودم . عشق زندگیم قد بلند و ورزشکار بود و اندامی زیبا داشت . والیبال و ژیمناستیک باعث شده بود بدنی برجسته و عضلانی و فوق العاده سکسی رو داشته باشه . قد ۱۷۲ تو ۱۶ سالگی برای یک ورزشکار ایده ال بود . تنها از من ۶ سانت کوتاه تر بود . چشم های کشیده و دلفریب عسلی و لبهای نازک و کوچیک و تردی داشت پوست زیبای سفیدش و موهای ذاتا خرمایی رنگش ژانت رو زیبا و دوست داشتی کرده بود و حق داشتم عاشقش باشم . اما خودم با چشم های کشیده و خدادای خمار قهوه ای تیره که از تیرگی بیش از حد برق خاصی داشت و موهای خاکی رنگ و پوست گندمی و با صورت گرد و خاص ایرانی با چهره ای متوسط اما با نماک که بخاطر چشمهاش همه دبیرستان میشناختنش .


    من دوچرخه سوار کار خوبی بودم و عین ۳ سال دبیرستان حتی تا پایان کالج من جزو تیم منتخب دوچرخه سواری بودم . ما از همون اول دوستی مون آتیشمون خیلی تند بود یادمه نمیدونستیم چیکار باید بکنیم و از روی فیلم های پورن تقلید میکردیم . خریدن کاندوم تو اون سن از سخت ترین کارهای ممکن بود و اغلب سکس های ما بی کاندوم بود و یا اگر کاندوم داشتیم حاصل کش رفتن من یا ژانت از باکس کاندوم پدرهامون بود . یک بار که بی کاندوم سکس کردیم و من آبم رو ریختم توش از ترس حامله نشدن کلی دوتایی گریه کردیم و تو همه مجلات سکسی و پاروتیسم و کتاب های پزشکی رو چک کردیم تا فهمیدیم چطور میشه جلوگیری کرد و مشکل دوم ما تازه خودش رو نشون داد ! تهیه دارو های ضد بارداری از داروخونه ! باهزار دردسر از این مصیبت فرار کردیم . خیلی زود باهم ازدواج کردیم و یک ماه قبل از سالگرد ازدواجمون دخترمون بدنیا اومده بود . النای من شوق تازه زندگیم شده بود و من تو سن ۱۷ سالگی پدر شده بودم .


    ژانت دلفریب و زیبای من تو ۲۰ سالگی من رو ترکم کرد و لوسمی لعنتی اون رو از من گرفت و عزادار زنم شدم و پدری بودم که یک دختر ۳ ساله داشت و باید براش مادر هم می شد . هلنا روی سینه من میخوابید و هیچ شبی نبود که از روی سینه من دور بشه . هفت سال گذشت و دخترم بزرگ و زیباتر از هر روز قبلش میشد و از اینکه شبیه مادرش شده بود آلامی برای دلتنگی هام بود . ما هرگز از هم جدا نمیشدیم و بدون اینکه تو آغوش هم نباشیم پدر و دختر خوابمون نمیبرد . هلنا هم سن مادرش زمان ازدواجمون شده بود که دفترچه خاطرات مادرش رو با زیر و رو کردن اتاق دست نخورده از ۱۳ سال پیش ، تونسته بود پیدا کنه . دفتری که پر بود از معاشقه های دو نفره و دردسرها و لذت هایی که تجربه کرده بودیم . من روحم خبر نداشت ازاین ماجرا ، دخترم با خوندن عاشقانه های من و مادرش و دیوونه بازی هامون باهم نوع عشقی که نسبت به پدرش داشت کم کم داشت متفاوت میشد . پا جای پای مادرش گذاشت بامن نمایشنامه دو نفره کینگ لیر و رومئو ژولیت بازی میکرد . از شعرهای ویکتورهوگو و سعدی و رولان میخوندیم باهم . زندگی خاصی داشتیم و اون هم پدر داشت هم مادر داشت و هم دوست پسر داشت .من براش همه چیز بودم . هیچ وقت از استخر رفتن و بوسیدن و آغوش گرفتن دخترم و برخود بدنم با دخترم تحریک نشده بودم و به سکس با اون فکر نمیکردم . هفت ماه از روند خوب زندگیمون گذشت کم کم از تغییر نوع بغل کردن های النا و نفس نفس زدنش و لمس هرزگاهی بدنم حین خواب بودنم متوجه شدم و گنگ و گیج بودم چرا دخترم باید با من اینطوری کنه !

    اتاقم رو عوض کردم و برگشتم تو اتاق ژانت و خودم . اما دخترم از من جدا نمیشد و من سخت تحت فشار روحی بودم . متوجه شدم دخترم داره جای مادرش رو برام پر میکنه اما چرا دوست داره و لذت میبره از لمس بدنم و محکم آغوش گرفتنم .


    نشستم باهاش حرف زدم و از رازی که پنهان کرده بود با گریه برام میگفت. از علائم مشابه لوسمی که مادرش داشت و اون هم براش اتفاق افتاده بود . از تست مثبت سرطان خونش تو ۱۶ سالگی و از اینکه از عاشقانه های من و مادرش مدتهاست که مطلعه و دوست داره از تنها مردی که عاشقشه بخواد تمام اون لذت ها رو تجربه کنه .


    من حرفهاش رو متوجه نمیشدم درست بعد از اینکه شنیدم درست عین مادرش لوسمی پیش رونده داره و نمیشه با پیوند مغز استخون از بند ناف خودش درمانش کرد و حتی نمیرسه دیپلمش رو بگیره و قراره دختر کوچولوی فرشته م رو از دست بدم یک ساعته پیرم کرد .


    دیگه با خودم کلنجار نمیرفتم . نمیخواستم با دخترم سکس کنم ولی نمیخواستم دلش رو بشکنم بوسیدن و نوازش هام و حرفهای عاشقانم درست عین برخوردم با ژانت بود . این پنج ماه اخر برای من هر روزش به مردن مردن گذشت . قبل اینکه حالش بد بشه که یک ماه اخرش رو با دستگاه و توی بیمارستان زندگی کنه و از بغل من پر بکشه بره سمت مادرش ، یک شب با گرمای شدیدی و صدای زمزمه گریه آلودش به خودم اومدم و چشم باز کردم النای من فرشته زندگیم رو کاملا برهنه دیدم که محکم به بدن من چسبیده و سینه هاش پشت کمرم رو لمس میکنه و دستش روی کیر منه و پاش رو از مابین پای من رد کرده و شعری رو با گریه خفه خفه میخونه ،
    کوره آتش عشق تو ام و در این تب می سوزم و خواهم مرد .خواهم مرد بی آنکه لذت عشق تو را درون خود یادگار ببرم . عذاب میکشم از لمس و داشتن نیمه کاره ات پدر و بی آنکه عطر تن مرا ببویی گل تو خواهد پژمرد . لبم را بنوش طعم بوسه هایم را بجای قاب عکسم به یادگار داشته باش و بگذار ذره ای از تو را به تابوت تنهایی و ناکامی خود ببرم .


    با اشک نوشتم و یاد آوری هر کلمش حکم خنجری توی قلبم رو داشت . گریه کنان در آغوش کشیدیم همدیگه رو و من تا میشد محکم بوسیدمش و تسلیم خواسته دخترم شدم . با من معاشقه ای به سبک مادرش کرد و از روی من به عمد بلند نشد تا کامل داخلش اومدم . خندید و گفت کاش انقدری نمیرم تا یادگاری من از تو تنها میراثم باشه برات ولی قبل از جنین شدن نطفه ها میمیرم . لبهام رو بوسید و رفت به سمت وان حمام ، وانی که خودش برای خودش اماده کرده بود و زمانی من برای ژانت برای نو عروسم درست کرده بودم . یک وان شیر و گل های رژ پرپر . با یک تفاوت که رزها سیاه بودند نه قرمز ، دیگه مثل دوران کودکیش و بدون شهوت روی سینه من خوابید و شش روز گذشت که به بیمارستان منتقل شد و بعد از ۲۸ روز خواست مثل مادرش توی خونه بمیره . روی تخت مادرش بخوابه و با عطر جا مونده تن اون با زندگی وداع کنه . دخترم رو اوردم خونه و مطابق خواستش همه چیز انجام شد و شب سی ام اون هرگز رنگ صبح رو ندید .


    امیدوارم به دخترم اهانتی نکنید و اگر ناسزایی رواست به من بگید ! و یک لحظه فقط جای من زندگی کنید و از قضاوت عجولانه من چشم پوشی کنید .


    منتظر نظرات شما میمونم و اگر مقبول بود براتون از برگشتنم به ایران و شرط صد شب مدام سکس و تجربیات جدید و جالب اون رو بگم . مرسی که با حوصله خوندید من رو


    ارادتمند همگی شهداد


    نوشته: شیطان کوچک

  • 22

  • 21




  • نظرات:
    •   mohash
    • 1 سال،5 ماه
      • 1

    • خیلی جالب بود فقط میتونم بگم متاسفم از ته دل


    •   romsezar
    • 1 سال،5 ماه
      • 2

    • خوب نوشته شده بود. ولی داستان خوبی نبود. باورپذیری چندانی هم نداشت. منتظر بقیه نوشته هات هستم


    •   Mr._.araz
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • توصیف گریت عالیه ، ولی کسشعر نویسیت عالیتر .


    •   Silent_stuped_man
    • 1 سال،5 ماه
      • 1

    • نمیدونم چی بگم... من جات بودم هیچوقت قدرت نوشتن این جملات رو نداشتم... البته اگه واقعی باشه...


    •   Javane.jahel
    • 1 سال،5 ماه
      • 1

    • ک.س شعر خالص
      ۱۶ سالگی تو‌اروپا ازدواج کردین


    •   Fah7_78
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • خيلي غمگين بود؛ واقعا متاسف شدم


    •   arash_xxxx
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • شاید تنها چیزی که درست گفته باشی سنت باشه که یه دهه شصتی کوسخول کوسمغزی..فرانسه یا غرب.. کشور رفص و آواز و سکس آزاد که تو تصور میکنی نیست.اتفاقا تو.ابران مردم دست به کارهایی میزنن که عمرا اونجا نمیشه انجام دادومسولیت داره..البته بگذریم که آزادیهای شخصی فلان اینجاجودنداره..رابطه ای که تو داستان بصورت رومانتیک بیان کردی همه جا وحود داره نمیشه منکرش شد.حالا جه با خشونت چه باحالت رمانتیک به قول تو..درغرب این عمل به هرصورتی که باشه جزو آزارجنسی بحساب میاد.هیچ توجیه عقلانیم نداره..اما درمورد داستانت که به اونصورت رومانتیک شاعرانه به قول خودت نوشتی بگم که تو عمرا بتونی درسن سه سالگی یا حتی تو سن ده سالگی اصلا بری خارج و اینقد به نوشتار زبان فارسی آشنایی داشته باشب.حتی اگه معلم زبان فارسی بگیری یا بری کلاس..حدسم اینه که از اون دانشجوهای کوسمغزی که یه سر رفته خارج بجای اینکه درسشو بخونه رفته خیال و توهم واسه خودش بافته یا کونی بازی درآورده یا نهابت با یه دختر سبیلوی هندی عرل ابرانی یه لاسیم زده حسرت خارجیای سفید پوست به دلش مونده..شایدم......االانم که داری میانسال میشی و با حسرت داستانی خیالی به ما عرضه کردی....


    •   as B sa
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • کسمغز توهمی
      چرا ننوشتی عاشقانه های یک پدر؟؟
      چرا نوشتی من و دخترم؟؟برو ل ا ش ی نمیخواد سیا بازی در بیاری


    •   PayamSE
    • 1 سال،5 ماه
      • 2

    • به فرض واقعی بودن داستان، هیچ ایرادی به دخترت وارد نیست.اما خودت از همون آغاز متاسفانه بسیار نادرست باهاش رفتار کردی که نشون دهنده کم دانی و غیر واقعی بودن خودته. بچه ها از سه سالگی، اگه دختره باید بسمت مادر و اگه پسره به سمت پدر سوق داده بشن تا آیدنتیفیکشن و هماهنگ سازی به شیوه صحیح انجام بشه.بچه ها از ۳ تا ۶ سالگی کاملا احساسات جنسی دارند،در ۶ سالگی خاموش میشه و تا ۱۲ همچنان خاموش باقی میمونه.
      دختر بچه ای که از همون بچگی همه چیزش با باباشه،هماهنگ سازیش رو هم با اون میکنه.خطری که در بزرگسالی اینگونه دختران رو تهدید میکنه،کمترینش اینه که بشدت به رابطه با مردان سن بالا علاقه دارند.
      چیزی که تعریف کردی میتونه اتفاق افتاده باشه و از نظر روانشناسی درسته.اما شما از آغاز با اشتباه شروع کردی و با اشتباه ادامه دادی.ظلم بزرگی در حقش کردی.کاملا معلومه خواسته یا ناخواسته باعث شدی بجای رابطه و دوستی با همسالان خودش، به سمت و سوی تو کشانده بشه.
      امیدوارم تونسته باشی با اون اتفاق ینی سکس با دخترت کنار اومده باشی،که ظاهرا تونستی.اما حتی تصور این موضوع واسه من دیوانه کننده ست.
      نمیدونم چند سالته، اما نهایت تلاشت رو بکن که به میدلایف دیپرشن یا افسردگی میانسالی دچار نشی،اگه علایم افسردگی رو در خودت میبینی درمونش کن که اگه اون اتفاق بیوفته فکر اون کاری که با دخترت کردی مانند خوره از درون نابودت میکنه.
      بهرحال متاسفم از مرگ همسر و دخترت،و بسیار بسیار متاسفتر از کاری که با عزیزترین موجود زندگیت کردی.


    •   haamed khan
    • 1 سال،5 ماه
      • 1

    • وقتی داستان مینویسی سعی نکن کارت رو توجیح کنی
      هیچ حس شهوتی تو داستانت نبود
      میتونست خیلی خفن باشه
      (ریدی توش)


    •   Arman_R
    • 1 سال،5 ماه
      • 1

    • زندگی سختی داشتی.. متاسفم..
      ولی اخه کونی.. اون ی حرکت کرد.. تو چرا ادامه دادی..
      نفهمی کردی...
      نهایتا بغل و بوس و نوازش...


    •   امیرم13660611
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • توی کشور سکس پیدا کردن کاندوم و داروی پیشگیری سخت بود؟
      والا ما بچه ناف روستامون ولی کصکش تو که فرانسه رفتی چرا کص میگی
      ازونایی هستی که با عکس برج ایفل توهم میزنی و جق


    •   سیخ زن
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • کیررررم تو داستان کیرریت
      کسمغززز کسخللل


    •   nadermap
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • من بچه ندارم ولی اینو میدونم اگه بدونم بچم داره میمیره هر ارزویی که داشته باشه براش انجام میدم حتی سکس باهاش کلا باور پذیریش یکم سخته داستانت ولی خوب بود


    •   هزارویکشب
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • انه تکرارغریبانه ی روزهایت چگونه گذشت...؟!حالاانه ی تو شده ژانت،ملالی نیست ولی تلقین احساسات شخصی بعنوان مجاب کردن یک ناهنجاری حقیقت مسأله روعوض نمیکنه احترام به احساسات،درچارچوب انسانیت وحفظ ضوابط معناداره وگرنه منطق روبه انزوامیکشیم!استنباطم سردوبی روح بود؟طوری نیس درعوض اغوش پدرهابوی محبت میدهدمحبت خالصانه وبقول معروف شب شراب نیارزدبه بامدادخمار...


    •   nima02114
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • اینکه نوشتی من و دخترم میخوای ذهن مخاطبت رو بکشی سمت پدر و فرزندی یا میخوای فکر پدرهایی ک عاشقانه دخترشون و بغل میکنن رو خراب کنی !؟
      میتونستی اسم داستان رو بزار تفکرات ذهنه جغیه من!
      یا مثلا
      زندکیه کصشعر من!


      یا نوشته های یه مفلوج مجلوغ
      از اسم داستانت معلومه کصشعری‌بیش نبود ک خواستی ب سبک جدیدی از خودت برینی تو تفکرات بقیه!
      ن به اون اولش ک تاکید کردی به سکس ازاد و .. نه به اون ک مثلا داشتی به خودت میگفتی چرا دخترم در مورده من این فکر و میکنه! بس کنید تورو ب خدا


    •   Robinhood1000
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • باورش خییییلی سخته، مگه میشه؟؟


    •   hesammosbat27
    • 1 سال،5 ماه
      • 1

    • اگه داستانت واقعی باشه خیلی واست متاسفم... زندگی سختی داشتی... درمورد اون کارتم نمیشه نظری داد چون تویه برهه زمانی بدی بودی نمیشه قضاوتت کرد.... شاید کس دیگه ایم بود همینکارو میکرد نمیدونم


    •   pouriablue0
    • 1 سال،5 ماه
      • 1

    • با وجود اینکه قلبا اطمینان دارم این خاطره نیست و فقط یک اقتباس بسیار ساده از یک کتاب هست برای همسرت و دخترت طلب آمرزش و برای تو از خداوند منان صبر جزیل خواستارم


    •   mimi1368
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • با سلام خدمت همه دوستان
      خوب البته به احترام اینکه بچه ها خوششون اومد منم یه خسته نباشید بهتون میگم
      ولی داستانت چند تا مورد ضد و نقیض داشت که نمیدونم چطور بگم‌ولی داستان بود نه خاطره


      اول اینکه شما گفتین تو ۱۶ سالگی ازدواج کردین اونم تو اروپا !!!!!!
      الان دیگه تو کوره روستاهای پشت کوه هم دختز تو ۱۶ سالگی ازدواج نمیکنه
      دوم اینکه فرمودین بسرعت باردار شد خانمتون که صد البته با توجه به سن خودتون و همسرتون این مورد خیلی امکانش کمه
      سوم چطور شما که هم برای دخترت پدر بودی هم مادر نفهمیدی که دخترت بیماره ؟؟؟؟؟
      یعنی دختر شما تو ۱۳ ، ۱۴ سالگی خودش دکتر میرفت و خودش کارای خودش رو انجام میداد؟
      از اون گذشته مریضی بهرحال یکشبه پیش نمیاد و نشونه هایی داره حتی اگه همسایه هم باشین باز متوجه تغییر حال بیمار میشین
      البته ضد ونقیض های زیادی داشت که به همین چند مورد بسنده کردم
      ولی بازم دستتون درد نکنه


    •   Kabirik
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • با استفاده از مثلا اطلاعاتی که داری و کلمات قلمبه سعی کردی بگی واقعیه! خب چه اصراری داری؟! بگو داستانه که اتفاقا اینجوری‌ حداقلش بگن نویسنده خوبی هستی!
      اما الان نه نویسنده خوبی هستی! نه پدر خوبی ! و نه انسان خوبی!!! دلایل حرفمم توی نوشته‌ت مشخصه!!!
      ملتو سرکار گذاشتی خووووب!!!


    •   NASERNASERI
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • شیطان کوچک - لطف کن و ننویس -ایران و خارج نداره - دخترا عزیز دل باباشون هستنند - پس این رابطه ی زیبا رو به گند نکش


    •   illuminati
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • واقعا بي نظير مگه داريم اينقدر فرهيخته و عاقل
      مرسي شهداد عزيزم
      اميدوارم هلنا و مادرش در آرامش باشند
      و مطمئن باش تورو هميشه زمزمه ميكنند
      عالي بود خاطرت و در اوج غم به دلم نشست ❤️


    •   Danial_dex
    • 1 سال،5 ماه
      • 1

    • گوز ميان اين اعتماد ب نفست ك حتي اين احتمالو ميدي كه اين فانتزي بيمارگونه ت بخواد بشه محبوب ترين داستان سايت. چقدر يه ذهن بايد قهوه اي باشه كه اينجوري خيالبافي كنه؟؟ پدر و دختر؟ ٤ نفر معيوب ذهني ام بيان اينو بخونن و جوگير بشن؟ به نظرمن تو و امثال تو روبايد از فلان جا دار زد.


    •   Destination
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • خیلی سعی کردی که تو داستانت شهوت و سکس رو فدای احساسات پدر و فرزندی کنی،اما خب این کار تو نه تنها توش احساسی دیده میشه بلکه بنظر من یه کار بسیار حیوانی و شرم اوری بوده.


    •   FRHAD1699
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • درحالت جغ زدن رفتی رویادیدی اومدی اینحانوشتی جغی کوس مشنگ رابطه دخترپسرقابل گفتن نیست توباهرقلمی به گندش بکشی


    •   PAYAMBARAN
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • داستان چرتی بود .
      نه سر داشت و نه ته .


    •   omidario
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • اگر راسته که خاک تو سر کثاقتت که با دخترت اونم مریض سکس کردی. عوضی تو خودت اونو شهوتی کردی. برو یه جای دور بمیر و این کثافتکاری رو به گور ببر


    •   shahan30
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • با وجود اینکه معمولا تو سایت نظری رو نمیگذارم، مایلم اینبار نظرم رو بگم:
      اول از همه باید بگم از نظر پزشکی اشکالاتی داشت، توضیحاتی که در مورد شرایط شخصیت های داستان داده شد، از نظر علمی و پزشکی لزوما صحیح نیست و بیماران با شرایط مذکور عموما شرایط خاصی رو تجربه میکنند که اینجا نمیخوام در موردش توضیح بدم. ولی:
      قلمی قدرتمند، توصیفاتی روان، روحی لطیف و شهوتی سرکش دست به دست هم داده بود تا داستانی بسیار گیرا - فارغ از اینکه به محتویاتش اعتقاد دارم یا ندارم ، اعتقاد دارد یا ندارد - به وجود بیاد که ناخودآگاه و حتی با وجود عادی بودن درک شرایط سخت بیمارانم، اشکم رو جاری کرد.
      عمیقا پیشنهاد میکنم در این ژانر آثار نادر ابراهیمی و امیلی برونته رو هم بخونی.
      و قطعا مایلم باز هم نوشته هات رو با کمال میل بخونم.


    •   Amirarsalan16
    • 8 ماه،2 هفته
      • 0

    • نمیتونم بگم که کاملا باور کردم ولی اگه راست باشه و همچین اتفاقی برام بیوفته نمیدونم شاید مثه تو رفتار کنم


    •   ehsan balae
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • متاسفم ناراحت کننده بود اشکم درآمد


    •   Mehrshadhk
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • واقا دل میخاست نوشتنش من هنوز نه ازدواج کردم نه بچه دارم ولی دل ندارم حتی دروغشو بنویسم


    •   Oooommm
    • 7 ماه،2 هفته
      • 0

    • قلم توانایی داری


    •   تنهای-تنها
    • 6 ماه،3 هفته
      • 0

    • خوب تو به من پیام بده تلگرام منتظرتم @alcohol_100_darsad


    •   R.m1383.m
    • 1 ماه
      • 0

    • یه سؤال ، کسی که از ۳ سالگی خارج بوده


      اول اینکه چطور اینقدر راحت فارسی حرف میزنه ؟!
      و دوم اینکه این سایت رو چجوری تو خارج پیدا کرده ؟! :( (dash)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو