من و زندایی فاطی

    سلام
    هیچ وقت داستان ننوشتم
    زن داییمو خیلی دوس داشتم
    ی بار شانسی داستانای تخیلیه سکس با زن دایی رو از این سایت و سایت دیگه خوندم خیلی خوشم اومد
    از کلاس چهارم زن داییم رو دوس داشتم
    هیکلش ادمو دیوانه میکنه
    با یه قد تقریبا کوتاه و یه کون گرد و تپل و پوست سفیدددددددددد
    کلا هرچی داستان زن دایی خوندم بدوون شک همه دروغ بودن
    ولی تصمیمی ک برای کردن زن دایی گرفتم
    و عزمی ک جزم کردم از یکی از این داستانای تخیلی اما قشنگ بود
    خیلی فکرمو
    مشغول کرده بود
    چون داستان ننوشتم نمیدونم از کجا شروع کنم
    من توی شهرx


    زن داییم و خانواده داییم و پدربزرگم تو شهر y
    ه
    که توی خونه دو طبقه زندیگی میکنن
    طبقه 1 پدربزرگم اینا طبقه2 زن داییم اینا
    همکف هم بنگاه معاملاتی....
    شغل داییم توی کمپ...
    کمی از شهر فاصله داره
    خب شروع کار من
    تابستون پیش دانشگاهی تصمیم داشتم برم 1ماه بیشتر خونه بابا بزرگ یه استراحتی کنم بعد کلی درس خوندن و کنکور...خوشحال و پر انرژی از اینکه کماندو شده بودم و از اینکه جایی میرم که بهترین کون جهان اونجاس
    و از اینکه وقت زیادی هم دارم برای ترتیب دادنش


    رفتم و بعد چن روز دید زدن بهترین کون جهان و تفریح
    نشستم به نقشه کشیدن برای بهترین کون دنیا...


    هرچی فک کردم نمیدونستم باید چیکار کنم
    شناخت کامل از زن داییم داشتم
    میخاستم با پیام و تلگرام....اینا راضیش کنم
    چون میدونستم میشه راضیش کرد
    اما خجالت امونم رو برید و نمیتونستم این کارو بکنم
    چیزی ب ذهنم نرسید اعصابم خورد شد گفتم اصن از خیرش گذشتم
    تا ی روز خانواده پدر برزگم مهمون داشتن
    زن داییم اومد پایین طبقه اول برای پذیرایی همه اونجا اشنا بودن اونم اومد
    رفتم تو اشپز خونه ک اینگار راهپیمایی بود بس ک زن ریخته بود اونجا
    کنار سینگ ظرف شویی بودم میخاشتم بشقاب برای میوه ببرم
    یهو زن داییم خم شد ک از کابینت سینی برداره
    یه لحظه خیلی کوتاه ماشی باهاش داشتم
    نرمی کونش رو کردم
    چییزی نمونده بود قلبم از بینیم در بیاد
    دوباره جون گرفتم و یه بار دیگه پرونده زن داییم رو باز کردم و گذاشتم رو میز
    گفتم از این نعمت نمیشه گذشت
    نمیشه از کسی کمی سرو گوشش میجنبه گذشت
    دوباره نشستم به فک کردن
    شیوه های مختلف راضی کردن
    حربه های مختلف
    ...
    نتیجه همون نتیجه قبلی بود
    ب جواب منفی رسیدم
    ولی کماکان پروندش رو میز بود
    نمیشد بی نتیجه ولش میکردم...
    نهایتا رسیدم به اون راهی که نباید انتخابش میکردم
    رسیدم به چیزی که نباید می رسیدم
    چیزی ک ازش میترسیدم...
    رو به سوی رسوایی رو تقریبا پیش گرفته بودم
    10درصد احتمال موفقیت90درصد رسوایی
    دیگه وقتتم داشت تموم میشد چندین روز رو
    پی راه حل از دست دادم
    7روز وقت داشتم و بعد اون باید میرفتم اموزشی
    بالاخره تصمیم رو نهایی کردم
    رفتم طبقه بالا...


    رفتم بالا
    اما لرز لرزان بی حس احساس میرکردم سست شدم
    رفتم درو باز کردم
    تو اشپز خونه حال و پذیرایی کسی نبود همه جا اروم
    رفتم سمت اتاق سمت راس کسی نبود اونجا تخت بچها بود گوشه تخت بچه ها یه کرست مشکی
    اروم رفتم سمت اتاق سمت راس
    اول یه پنکه زمینی دیدم گوشه اتاق رو تخت داییم اینا یکی از پسرداییام ودیکی دیگه رو زمین و کنار تخت زن داییم
    پنجره های اتاقم باز و ی نسیمی میزد تو اتاق
    پشت زن دایی به من بود ساق پاشو نگاه کردم
    قفسه سینم اینگار ی چیزی توش بود هوورررری رفت پایین دلم داغ شد و ضربان قلب رو290تا در دقیقه
    یهو زن داییی راست شد
    رفتم کنارش بی نهایت اروم کمی نگاش کردم جلو زانو زده بودم
    عقلم که کار نمیکرد دیگه اروم دستمو گذاشتم رو سینش یکم تکون دادم دستمو
    بعدش کمی فشار دادم دوباره فشار دادم
    فشارو بیشتر کردم
    اصن رفته بودم تو حس
    که یهو زن دایی چش باز کرد
    تا چشماشو دیدم عقلم برگشت سر جاش
    فهمیدم چه خبطی کردم
    خاس حرف بزنه محکم دهنشو گرفتم نصف بدنم افتاد رو دست راس و پاهاشو نمیتونست تکون بده تمام زورش تو دست چپش بود
    هرچی تلاش کرد دستمو برداره نشد که نشد
    قشنگ حس کردم تسلیم شده از چشاش ک ب زور میتونستم نگاش کنم میشد فهمید
    اروم گرفت
    گویا منتظر اقدام بعدی من بود


    ولی قبل اینا بار اول رفتم تو اتاق و برگشتم تو هال گفتم اینکار نکنم
    از درونم ندا میومد برگرد پایینو این کار نکن
    تو قراره کماندو بشی زور گیر دست گیر کنی حالا خودت شدی زور گیر
    پس کی تورو بگیره???????به خودم گفتم خدا میگیرتت
    لحظه ای که گفتم این ک تسلیم شده کارشو بسازم نمیدونم چی شده
    ک گفتم تا اینجا اومدم ولش میکنم هرچی شده خدایا تو کمک.کن شر نگیره منو
    از دلایلی که باعث شد این کارو انجام بدم
    مرموز بودن و تو دار بودن و کم حرف و راز دار بودن زن داییم بود
    مطمعن بودم حتی اگه بخاد اگه بخاد همچین موضوعی رو به کسی بگه از خجالت و.کم رویی هم که شده نمیگه
    حتی اون لحظه بخاطر این خصلتاش ولش کردم
    انتظار داشتم با غلط کردم و لابه فراوان بگذره از من
    که دیدم گفت خیالت راحت نمیگم ب کسی تو فقط برو عین این جمله قل این مکالمات دیگه داشتیم ک وللش
    رفتم پایین ولی به این طرز برخورد خیلی اروم شک داشتم
    خودمو دل داری دادم که ن باو قول داده چیزی نمیشه
    با خودم گفتم ابروی خودتو بردی و هیچ کاری هم نکردی
    فقط خدارو شکر کردم ک گناهمو کامل انجام ندادم


    همه اینا ک گفتم چن لحظه بیشتر نبود
    اعصابم خورد بود ک خودمو کامل خراب کردم
    پیش زن دایی فاطی ک من قبل این پیشش یه پسر با ادب و با وقار همه چی تموم بودم
    هیچ وقتم سکس نداشتم واقعا اما سر زدن این کار از من فقط از خود زن دایی سرچشمه میگرفت...بخاطر تیپو لباس و هیکلش و راحت بودنش با من...
    من واقعا بعد اون کار گفتم دیگه هیچ وقت نرم ببینمش و چشمم تو چشممش نیوفته
    کماندو یی هم نرفتم نتیجه کنکور اومد پرستار شدم


    اگه زندداییم زیر قولش نمیزد...منم رو عهدم با خودم میموندم...


    زن دایی زده بود زیر قولش چطوری فهمیدم???
    ی روز طبقه اول بودم خالم بهم یه تیکه انداخت مشکوک شدم
    باهزار بدبختی بعد یکسال وخورده ای رفتم بالا با شرمندگی زیاد
    اول که رفتم بالا پسرداییام کلاس رفته بودن کلاس زبان عصری بود که رفته بودن
    خودش بود تنها
    خاستم زیر زبونش بکشم
    گفتم خان دایی رو دیدم برخورد عجیبی باهام داشته مث همیشه نبود مث یه نفر برخورد کرد
    باهام که اینگار یه چیزی ازش میدونه ولی به رو خودش نمیاره و با ترش رویی جواب داد
    به اضافه خاله شیما
    گفتم زدی زیر قولت??ابرومو بردی???گفتم به خاطر خدا تو اون لحظه ولت کردم
    وگرنه الان تو ...
    این حرفارو که واقعا اون لحظه مظومانه بهش گفتم فهمید چه غلطی کرده
    اومد به توجیه کردن کارش
    میگفت به خالت گفت تو تقصیری نداشتی و بچگی کردی و سنت حساسه و...من اینا تو کتم نمیرفت خیلی گله کردم...پرسیدم چرا به خالم گفتی جواب داد که باید یک نفر از این کارت با خبر میشد
    ولی قسم خورد به کسی دیگه هیچی نگفته...
    اومدم پایین با اعصاب خورد
    نزدیکای غروب داییم دم در دیدم اون میخاس بره بالا من میخاستم برم بنگاه
    دیدم نه واقعا برخوردش عجیب غریب بود گفتم نکنه بازم زن دایی دروغ گفته بهم چون تو دروغم تبحر داشت این بازم فردا صبش رفتم بالا بچهاش این بار مدرسه دایی سرکار
    منو زن دایی تنها پیش هم
    گفتم فاطی به دایی بهراد چیزی گفتی+??پاسخ منفی بود
    گفت فقط حرفای دیروزت رو به خالت گذارش دادم
    اینو گفففف کمر بستم به کردنش گفتم باید بکنمش خیلی این حرفش رو مخم رفت




    روز بعدش ساعت7صبح بیدارشدم
    از توی تراس شاهد بیرون رفتن دایی و پسردایی جهت رفت به پیش دبستانی همون مهدکودک و سرکار بودم
    این برای اطمینان بود
    یه صبحونه توپ خوردم
    موندم تا ساعت 8:10دقیقه صبح قشنگ یادمه
    میدونستم بعد صبحونه دادن دایی و بچها میگیره میخابه و شستن ظرف برا بعدااا
    و پخت ناهار هههههه تو عمرش ناهار درست نکرده یا تن ماهی بوده یا سیب اپز همین


    رفتم بالا خیلی با احتیاط احتیاط شرط عقله
    میدونستم تو یکی از اتاقاس این بارم تو اتاق خودشون خابیده بود از پسر داییم قبلا سوال کرده بودم مامان بابا شبا کجا میخابن گف پیش ما ینی اتاق بچها چون میترسیدن شبا تنها باشن
    وقتی دیدم تو اتاق سمت چپه


    برگشتم سمت در اروم قفلش کردم در دومم بعد اونه اروم فقط بستمش
    داشتم میرفتم سمت اتاق که گوشی نوکیا ساده فاطی رو اپن دیدم
    یه فکری زد ب سرم گفتم با گوشی فاطی اس بدم به دایی بهراد بگم دارم میرم خیابون
    دیر هم برمیگردم خونه
    دیدم جواب داد برو یادت باشه انسولین برا
    بهداد بگیری تموم مرده اخه بعداد پسر داییم قند داره
    این بخاطر این بود گفتم دایی اگه اومد پشت در بدونه فاطی رفته بازار خرید و در خونه رو قفل کرده ک واقعام هر وقت میره جایی درو میقفله بماند برای چیییییییییییی
    یه جف از کفشاشم بردم تو خونه تا همه حساب شده باشه جایی برای سوتی نذاشتم
    همه اوکی بود گوشیشم خاموش کردم
    رفتم تو اتاق خانم اروم بی نهایت اروم
    به کنار خابیده بود
    خیلی اروم یه گوشه اتاق جمع و جور نشسته بودم تا خانم به شکم بخابه
    تا اون حالتی شد ساعت شده بود 8:50
    یه ساقش از زیر پتو معلوم بود گنده و سفید مث شیر دامداران
    گوشه پتشو کنار زدم یکی تکون ریزی خورد
    کمی تی شرتشو زدم بالا تا کمرشو ببینم
    کونش رو نگاه نمیکردم مبادا از هیجان و لذتش کم بشه
    دوتا زانوم رو انداختم دو طرفش طوری که به بدنش نخوره کتفاشو تکون دادم بیدار شد
    متحیر از این صحنه بود
    گفت چته سعی کرد بلند شه اما چطور???
    رو شکم خابیده بود و منم افتاده بودم روش اما وزنم و ننداختم رو کمرش
    کمی بلند شده بود با یه هول کوچیک دوباره گذاشتمش رو زمین
    دست و پا میزد که جفت دستاشو مث پلیسا گرفتم اوردم پشت
    گفتن در قفله به حرفام گوش بده
    دقت کن چی میگم
    گفتم بهش دفه اول خاستم بکنمت که تو اون لحظه هرکس دیگه بود ولت نمیکرد خودتم میدونی
    ولی تو امدی ابرومو پیش خالم بردی
    حالا باید ابروی تو هم پیش من بمونه
    تو هم باید پیش من ابروت بره
    گفت این دفه برا دایی و بابات میگم
    گفتم دوکار میتونی بکنی
    1با زبون خودت ابروی خودتو و شوهرتو بچهاتو ببری و بدی منم بکشن
    2میتونی همین طور با ابرو زندگی کنی و تاوان ابروی منو بدی
    با این حرف چرت و پرتایی که میگفت قطع شد بلند بلند اصلا حرف نزد دادو فریادم هیچ وقت به اون صورت نکرد ینی جوری بود صداش پایین نمیرفت
    دستاشو محکم فشار دادم که دردش گرفت
    دوباره با یه دست جفت دستشو گرفتم و با یه دست دیگم دهنشو فشار دادم گفتم جیکت درنیاد لابه فراوان کرد ولی فایده نداشت
    دیگه در اختیارم بود و به چیزی که میخاستم رسیده بودم
    دستا و دهنشو ول کردم ولی کماکان روش بودم
    کاری نمیتونست بکنه هیچ کاری


    تی شرتشو اروم اوردم بالا از ممه بندش به زور زدمش بالا خودش هم کاری نمیکرد
    سینهای گرد و سفیدش رو از زیر البته کمی ماساژ دادم اومدم رو کمرش و دوباره کمی سینهاشو گرفتم به ماساژ دادن البته تو حالت ذره ای از سینهاش میومد تو دستم...
    تی شرتشو دادم پایین گفتم بلند شدم و اونم درجا برگشت دستور بلند شدن دادم بلند نشد
    زدم زیر یکی از دستاش
    بلندش کردم که زیر بغلش درد گرفت کمی خشونت لازم بود ولی از ته دل زیاد راضی به خشونت نبودم هرچند که کاری نمیتونست بکنه و این همکاری نکردنشم از روی لجبازی و ...بود
    نگاش کردم اشک تو چشماش بود گفتم گریه نکن
    این قضیه تا اخر عمر پیش منو تو میمونه کسی قرار نیست بفهمه از طرف من اطمینان داشته باش...ابروتم نمیره زمانی میره خودت احنق بازی کنی و بخای ب کسی چیزی در این باره بگی...
    تا بحال اینقد به زن دایی 165سانتی نچسبیده بودم
    گفتم بریم دستو صورتت رو بشور البته تو سینگ ظرف شویی
    از شهوت چیزی نمونده بود جونم دربیاد
    به هر بدبختی بود تحمل کردم گفتم صبحونه بخور یه اهی کشید خودم دیگه فهمیدم ب زور که رانی دادم بهش از تو یخچال خورد
    بازوشو گرفتم گفتم بیا تو هال
    یه دست مبل داشتن ارزوم بود رو اونا بکنمش
    زن دایی فاطی مث ربات به دستورات من گوش میداد
    اون روز یه تی شرت مشکی تنش بود و یه ساپورت نارنجی دیوانه کننده بود زندایی
    نزدیک یکی از مبلای بزرگ قبل نشستنش از پشت
    بغلش کردم سینه هاشو گرفتم کامل گرفتم تو دستم
    خیلی بزرگ و عالی بودن کیرم شده بود اندازه یه تیره برق میخورد یه کونش
    چنان لذتی داشت که قابل وصف نیست
    از پشت تی شرتشو دادم بالا دیدم همکاری نمیکنه دوباره دهنشو فشار دادم کمی موهاشو فشار دادم دیدم کمی اشک تو چشماش هست
    تی شرتو دراورد وایییییییییییی
    اون سینه های زیابشو دیدم سفتو خوش مزه
    اینقد که دوس داشتم با بدنش بازی کنم دوس نداشتم بکنمش
    چرخوندمش ممه بندشو دراوردم سینهاش تلپی افتادن بیرون به هر زحمتی بود قشنگ سینه هاشو گرفتم تو مشتم و کمی نوکشون رو خوردم
    دیگه طاقت نداشتم دوباره چرخوندمش
    رسیدم به جای نفس گیرش
    اروم اول ساپورتشو شیدم پایین دوتا باسن گنده و نرم جلوم بود تمیز تمیز چنان جذبه ای داشت کونش که فکنم تو دنیا چیزی اندازه اون جذبه نداره
    کامل ساپورتشو دراوردم
    شرتشم سریع کشیدم پایین که اینا دیگه اشک فاطی سرازیر شد
    لای کونشو باز کردم واییی که که زیبا بود
    یه کشیده خابوندم تو کوتش تا ساق پا بدتش موج برداشت
    چن تای دیگه زدم با اخرین کشیده تو باسن یه اخ کوچیک کرد و نرم گریه کرد گفتم گریه کنی کونتون با کشیده سرخ میکنم
    فایده نداشت یه دونه محکم زدم تو کون نرمش
    که حساب کار دوباره دستش اومد سریع گریه قطع شد دستور بعدی پاک کردن اشکاش از رو صورتش بود
    رفتم سمت کوسش که کس تپل و سفید و در کل مث یه کس معمولی بود گشاد گشاد نبود تنگ تنگم نبود
    برخلاف اون یه کون داشت عین ماه تنگگگگگ یه بارم فک کنم دایی دس ب کونش نزده بود
    کاری با کسش نداشتم کونش بیشتر جلب توجه میکرد


    خابوندمش رو مبل یه کرم رفتم سریع از رو میز ارایشش بیارم ک چشمم خورد به روغنننننن موووووو
    عالی بود
    رفتم سر وقت فاطی
    کیرمو چرب کردم و سوراخ کون اونم چرب کردم گف حاضرم هرکاری برات بکنم فقط از عقب نکن
    سری تکون دادم خودش فهمید بی فایدس
    گفتم کونتو باز کن گف تورو خدا از این ور نه
    کشیدم تو کونش دوباره که با یه حالت نا امیدانه
    با اون انگشتای قشنگش کونشون باز کرد
    کیرم که دارز و کلفتی عادی هم داره
    گذاشتم دم سوراخش کمی هل دادم دستاشو ورد داشت و رف جلو کیرم درومد
    اومدم کیرمو میذاشتم لای کونش که یه حال عجیبی به ادم دس میده یه خورده این کارو کردم و دوباره گفتم بازکن
    باز کردم سر کیرمو گذاشتم رو سوراخ صورتیش سریع هول دادم داخل
    اینقد فشار دادم دادم که تا ته رفت از شدت درد دستاشو ور داشت مه نرمی کونش رو بهتر حس میکردم
    جوری خودمو انداختم روش که نتونه کیرمو از کونش دربیاره یا کلا تکون بخوره چن بار تلمبه زدم شاید یک دقیقه کیرم تو کونش بود که داشت ابم میومد تا دراوردم ابم ریخت رو کونش و صحنه قشنگی بود
    شلوارمو تا زانو داده بودم پایین رو پوشیدم
    نشستم رو مبل زن دایی گفت دسمال بده دادم بهش ابو پاک کرد
    لباساشو پوشید رفت تو اتاق خودش منم کاریش نداشتم
    بعد چن لحظه رفتم تو اتاقش دیدم داره گریه میکنه...
    یه هشدار محکم دادم بهش گفتم گریه بسه
    ساعت9:30شده بوده
    گفتم بیا برو یه چیزی بخور گف میرم حموم
    گفتم نمیخاد کست رو نکردم حموم بی حموم
    برو یه چیزی بخور
    به زور کمی نون و عسل خورد دوباره بردم رو همون مبل گفتم لختشو
    لباساشو دراورد کیرم ک چرب بود کس و کونشو دوباره چرب کردم کیرمو گذاشتم دم کسشو بالا پایینش میکردم اروم فشار دادم حسش برام قابل توصیف نیست این دفه سکس نزدیکای 5یا6 دقیقه شد
    کمی از کس کردمش ولی کونش چیز دیگری بود
    دوباره گفتم رو شکم بخاب
    کونشو گفتم باز کنه این دفه با شدت بیشتری میکردم تو کونش درد بیشتره تحمل کرد با اون فشاری ک میدادم کونش اصلا باز نشد
    ابم ک داشت میومد بلندش کردم گفتم ساک
    کیرمو گرفت تو دستش و نگاهی انداخت گف نه کیرمو گذاشتم رو لبش سریع نصفشو کرد تو دهن یه مقدار ابی ک اومد ریختم رو لبش که خیلی بدش اومد
    تی شرتش سریع پاکش کرد...این اولین سکسمون بود


    و بعد اون روزی 1بار 2روز 1میکردمش
    چن باری خودش کیر اضافه میخاد و پیام میده
    الانم کونش کاملا گشاده و دیگه اک بند نیست
    این بود سکس زن دایی
    داستان پرداز خوبی نیستم
    اما دوس داشتم اینو بنویسم
    یکی از دلایلش این بود خاستم
    یک بار یه داستان واقعی نوشته بشه بدون اغراق و دروغ و...


    نوشته: rooh

  • 0

  • 8




  • نظرات:
    •   _SEXIRO_
    • 3 سال،8 ماه
      • 0

    • همه دروغگوان فقط این راس میگه شاید راسته که میگه


    •   Atinn
    • 3 سال،8 ماه
      • 0

    • سلام
      هیچ وقت داستان ننوشتی
      دیگه هم ننویس
      ننویس
      ننویس
      ننویس


    •   Atinn
    • 3 سال،8 ماه
      • 0

    • در ضمن جقتو بزن


      گوه خوری نکن قراره کماندو بشی


      ته تهش جقی سرباز انبر میشی با درجه لا بیشعوری


      جو گیر نشو جوجه 15 ساله


    •   1996VHB
    • 3 سال،8 ماه
      • 0

    • اینی که نوشتی داستان نبود ابوالجق خان، یه کلکسیون بی نظیر از" قلت عملاعی"بود...
      ننویس دیگه کله کیری


    •   zahdmohmmdi@gmail.com
    • 3 سال،8 ماه
      • 0

    • خیلی مسخره نوشتی خیلی خیلی ابتدایی ودبستانی نوشتی
      اگه به نوشتن بود باید هنوز پستونک می خوردی
      بچه جون برو جقتو بزن ..
      جقی کوچولو (dash) (dash)


    •   Kolvari
    • 3 سال،8 ماه
      • 0

    • چه بری خودشم پپسی وا میکنه...بدون اغراق و دروغ گفتی هان؟
      یه ساقش از زیر پتو اومده بود بیرون تپل و سفید مثل شیر دامداران اینو ببین کجاش نوشتی
      چند سطر بعدش نوشتی زن داییم اونروز یه تاپ مشکی تنش بود یه ساپورت نارنجی
      اولا کدوم خری تو خونه خودشم ساپورت میپوشه دوم اگه ساپورت پاش بود چطور سفیدی پاهاش دیدی


    •   king sky shahin
    • 3 سال،8 ماه
      • 0

    • آخی .... کماندوی رو راست... از خاطره ات قشنگ معلومه رو راستی .... آفرین ... رفتی خدمت هم باز رو راست باش ... رو راست بشین ... بخواب .... بخورش ... آفرین . مطمئنم تو توی خدمت سیگاری نمیشی .... به مامان سلام برسون ... به دائیت هم بگو خارتو....


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو